
داعش بازیچهی که بازیگر شده است
تبارشناسی گروه دولت اسلامی شام عراق که بهصورت خلاصه به «داعش» نام بردار شده نیازمند تحقیق و پیشینه شناسی گسترده و دقیق است که طبعا اکنون نه مجال و نه درصدد آن هستم. اما به اجمال میتوان آن را حالت و وضعیت تصعید شدهی جریان القاعده و به نسبت دورتر وهابیت دانست که متاثر از اندیشههای متحجرانهی ابن تیمیه است. و استناد و پیوند آن را به لحاظ بستر ایدیولوژیک و عقبهی سیاسی به اسلاف دوگانهی یادشده، روا و مجاز شمرد. دلیل من براین ادعا، تیپشناسی رفتاری این گروهها و تشابه عملکردی آنها است که بهطور واضح نشانگر این است که اینها گونههای از یک جنس و اسمهای برای یک مسما میباشند که مخرج مشترک همه افراطگرایی، ایجاد وحشت و اعمال خشونت و ترور بدون هیچ نسبتی با منطق و عقل و انسانیت است. شیوهی رفتاری این گروه و گروههای مشابه که اکنون به چالش جهانی تبدیلشده و امنیت جهانی را به مخاطره انداخته است و به بازیگر خطرناک تبدیلشده در سه سطح بینالمللی، منطقهی و ملی معطوف به حضور آنها در افغانستان قابلتحلیل و بررسی است.
تحولات بینالمللی بهویژه از دههی آغازین قرن بیست و همزمان با درگرفتن شعلههای جنگهای اول و دوم جهانی و پی آمدهای مخرب و ویرانگر آنکه مطابق با آمارهای رسمی و غیررسمی تعداد کشتههای جنگ اول متجاوز از دو میلیون و ارقام کشتههای جنگ دوم از مرز دوازده میلیون نفر گذشته است و تقریبا تمام کشورهای اروپا را تخریب و اساس و بنیان آنها را در معرض نابودی قرارداد، بهعنوان نقطه عطف، درروند تحولات بینالمللی قلمداد میشود، چراکه ابعاد آن تمام کشورهای جهان را مستقیم یا غیرمستقیم درگیر نمود.
اروپا که بیشترین صدمه را از این جنگها دیده بود برای بازسازی و جبران خسارتهای واردشده به دخالت مستقیم نظامی و سیاسی به کشورهای خارج از قارهی اروپا بهویژه خاورمیانه که منبع سرشار انرژی و به لحاظ موقعیت ژیواکونومیک و استراتژیک سرآمد محسوب میشود، پرداختند و در این راستا از یکسو بهمنظور انتقال بحران به این منطقه و از طرف دیگر تامین هزینههای که در جنگهای سیساله مذهبی و بعد جنگهای جهانی و… پرداختهاند به تکهپاره کردن کشورهای خاور نزدیک و تغییر جغرافیای سیاسی آنها مبادرت نمودند، و ازآنجاکه امپراتوری عثمانی را بزرگترین مانع در این راه میدانستند به تجزیه و تقسیم کشورهای تحت حاکمیت آن پرداختند!
امپراتوری عثمانی که به لحاظ ساختار متنوع قومی و فرهنگی و ضعف ساختاری و استبداد درونی هستههای زوال را در درون میپروراند به پیمانهی وسیع آسیبپذیر بود،! درست در همین زمان اروپاییان به دلایل یادشده به ایجاد گروههای ناراضی سیاسی و اپوزیسیونسازی در لایهها و ساحات مختلف امپراتوری دست زدند که بهعنوانمثال ایجاد و حمایت جنبش جهانی صهیونیسم و همزمان با آن دریک دویلبازی سیاسی ناسیونالیسم عرب را نیز مورد تشویق و حمایت قراردادند و بهاینترتیب این مداخلات به چندپارگی خاور نزدیک منجر شد که تاکنون تبعات هزینههای سنگین آن را کشورهای یادشده میپردازند! اروپاییان توانستند از این مداخلات، به اهداف اقتصادی و سیاسی که داشتند ازجمله در حوزههای نفت و انرژی و انتقال کمهزینهی آن به کشورهای مقصد و ایجاد تغییرات در جغرافیای سیاسی در منطقه و حاکمیت رژیمهای موردنظر و هوادار خودشان، برسند.
کمی متاخرتر آمریکا که از جنگهای جهانی کمترین صدمه را دیده بود بهعنوان حامی و با طرح بازسازی اروپای پس از جنگ به جمع کشورهای اروپایی ذینفوذ در خاورمیانه پیوسته و کمکم با بازی بامهارت بیشتر توانست بهعنوان آلترناتیو قدرتهای اروپایی در منطقه مطرح گردد و این خوششانسی همزمان با اوج جنگ سرد و متعاقب آن پیروزی غرب بر بلوک شرق ضریب نفوذ و اثرگذاری آمریکا را بهصورت تصاعدی بالا برد. به گونهی که در دههی آخر قرن بیست، محافل جشن پیروزی غرب بر شرق علاوه بر افکار عمومی در جوامع روشنفکری و اندیشمندان با تدوین کتبی مانند پایان تاریخ و حاکمیت لیبرال دموکراسی فوکویاما با استقبال کمنظیری مواجه شد.
در فاصلهی کمتر از سه سال انتشار مقاله و سپس کتاب جنگ تمدنها از سامویل هانتینگتون آب سردی بود که بر سر غرب ریخته شد! کتاب مذکور برخلاف سلف هموطن خود پیروزی غرب را نهتنها پایان جنگ بل آغاز جنگ تمدن اما با صبغهی فرهنگی و بهمنظور توسعهی ارزشهای فرهنگی آمریکا در سطح جهان قلمداد کرد. که یکی از مهمترین مرز این جنگ ارزشی اسلام و مسلمانها است. این تیوری هرچند با مخالفت و نقدهای مواجه شد و آن را توطیهی علیه اسلام و مسلمانها دانستند اما اثرگذاری آن را بر سیاستهای توسعهطلبانهی غرب بهویژه آمریکا نمیتوان انکار کرد. و اگر با آن کلیت پذیرفتنی نباشد در حد انتقال بحران و تعقیب منافع غرب در کشورهای منطقه و اسلامی و به کلام سادهتر انداختن توپ به میدان دیگران، و ایجاد حاشیهی امن برای خودشان، قابلانکار نیست.
مفاد خلاصهی نظریهی فوق که با تفکیک حوزههای تمدنی و مرزهای تلاقی و برخورد خونین در گسلهای آمادهی انفجار، در دستکم دو تحول در خاورمیانه (جنگ اول و حملهی آمریکا به عراق با پشتوانهی تیوریک نظم نوین جهانی در سال۱۹۹۰) و حملهی دوم آمریکا به عراق و افغانستان ارسال ۲۰۰۱ باهدف توسعهی دموکراسی و خشکاندن ریشههای تروریسم، عملی و عملیاتی شد که این امر از مجرای گروههای افراطی چون وهابیت و القاعده و داعش و… با بازیگری پیچیدهی بازیگران بزرگ بسیار قابلدسترستر ارزیابیشده است. اما وابستگی سرنوشت کشورها به کمک توسعهی بیسابقهی ارتباطات و…. این اهرم را از انحصار بازیگران اصلی بیرون آورده و اکنون نهتنها آنها بازیگر بیرقیب بلکه رشتههای از قواعد بازی در دست دیگران و ازجمله افراطگرایان و بالاخص داعش نیز افتاده است اتفاقاتی که در بیشتر از سه سال در سوریه و بعد در عراق و یمن و شمال و شاخ آفریقا و حتی حوادثی که در فرانسه به وقوع پیوست و کل اروپا را در شوک فروبرد و آنچه اکنون در شرف وقوع در افغانستان و پاکستان و گسترش آن به سمت آسیای مرکزی و… و از سوی دیگر انعکاس گستردهی اینگونه عملیات در جهان، بزرگترین وسیله تبلیغی برای گروههای مزبور و وسیله ابراز موجودیت آنهاست. گروههای افراطی از این طریق بهطور گسترده بر اعضا و پیروان و حامیان مالی خود میافزایند و نفوذ خود را گسترش میدهند بهطوریکه بیش از۵۵۰ زن با سنین مختلف و صدها جوان از کشورهای اروپایی به این گروهها پیوستهاند!!! این مسایل همگی آشکارا ادعای فوق را ثابت میکند.
اما در سطح منطقهی ؛ پس از سقوط امپراتوری عثمانی و عدم موفقیت جنبش ناسیونالیسم عرب به دلیل بازیچه شدن و آلت دست قرار گرفتن آن از سوی اروپاییان و قدرتهای فرا منطقهی، (هرچند جنبش یادشده ابتدا ماهیت ضد استبدادی و ضد امپریالیستی داشت و باهدف سروسامان دادن و اصلاح کشورهای عرب شکلگرفته بود) خاورمیانهی عربی به شکل کشورهای اقماری! که بر ویرانههای بهجامانده از فروپاشی عثمانی شکلگرفته و دامنهی تحولات آن تا شرق و جنوب آسیا را درگیر کرده است به تاثر از مسایل درونی ازجمله نزاع و رقابت شدید بر سر رهبری و خلافت جهان اسلام از یکسو و درگیری با اسراییل و شکست اعراب در جنگ ششروزه در مساله فلسطین، از سوی دیگر، هستههای گرایش نارضایتیها در بستر فضای به وجود آمده کمکم رو به رشد گذاشته و حاکمان کشورهای خرد و کلان عرب با حمایتهای خارجی که توامان منافع خود را در ایجاد و حمایت از این نوع گرایشها میدیدند به تقویت آنان پرداختند؛ بهطور مثال: حاکمیت آل سعود بر عربستان که در قبال سکوت از روی عجز و درماندگی در قضیه فلسطین و به بهای درگیریهای خونین مذهبی و قتل و کشتار مخالفین در درون و بیرون از آن کشور به دست آمد، برای حفظ و تداوم قدرت و تیوریزه کردن آن با ایدیولوژی تندروانه از جریان سلفیگری و افراطگرای وهابیت، حمایت و در جهت گسترش و توسعه آن از سرمایهگذاریهای کلان مالی و معنوی دریغ نکردند. !
جریان مزبور که با ویژگی قشری گرایی و جمود فکری از منطق و عمق نگری و عقلانیت هیچ بهرهی نداشته همواره سودای نوستالژی خلافت در سر پرورانده و با وحشیانهترین روشها تاکنون مرزهای طبیعی و جغرافیایی را درنوردیده و هرازگاهی در طی دگردیسی آشکار با اسمورسم جدیدی سر برمیآورد، آن روز وهابیت، دیروز القاعده و امروز داعش !
بدین ترتیب با مرور کلی و اجمالی به تاریخ معاصر بحران خاورمیانه، میتوان به این نتیجه رسید که افراطگرایی از دل جنبش ناسیونالیسم عرب بهویژه در مراحل اخیر حیات آنکه آلت دست منافع قدرتهای اروپایی قرارگرفته بود و بهشدت سرکوبشده و بهعنوان عقدهی سهمگین در عمق وجود نیمهجان آن باقی ماند، بیرون آمده و مهد و پرورشگاه چنین گرایشهایی(عربستان) که درگذشته در جنگ درون خاندانی قدرت، توانست از آنها بهعنوان بازیچه و اهرم حفظ قدرت استفاده کند و تاکنون با فرافکنی به کشورهای دیگر همانند سوریه و عراق و… در رقابت منطقهی و انتقال بحران، از طبیعت مرز ناشناسی ایدیولوژیک این گروهها استفاده کند. اما در این برآورد دچار خطای استراتژیک و محاسباتی شده است، زیرا تجربهی تاریخی و واقعیت جاری حکایت از آن دارد که سرانجام دود این آتش به چشم خود حامیان و گردانندگان آن نیز خواهد رفت و گریبان آنها را خواهد گرفت چنانکه تعیین والی برای مکه و مدینه از سوی گروه دولت اسلامی! میتواند دلیلی واضح براین مساله باشد.
اما در سطح ملی (افغانستان) تردید یا تایید حضور داعش، چندی ست که در مورد حضور یا عدم حضور داعش در افغانستان سخنان ضدونقیضی و احیانا با دلایل بر هردو ادعا گفته و در رسانهها و فضای مجازی مطرح میشود. عدهی زیادی از افراد محلی به شمول برخی مقامات رسمی در مصاحبههای که با آنان صورت گرفته از مشاهداتشان از گروههای که از آنها به داعش تعبیر شده سخن گفتهاند، بهطور مثال شاهدان عینی که از حضور داعش در گیلان و اطراف جاغوری و ولایت غزنی و زابل و غیره سخن گفته و نسبت به حضور داعش هشدار دادهاند.
“رابرت گری” مامور پیشین سازمان سیا در افغانستان که اخیرا کتابی با عنوان” ۸۸ روز تا قندهار” منتشر کرده است که علاوه بر روایت گذشته هشدار او را نسبت به آینده نیز نشان میدهد. وی معتقد است داعش در اثر فشار روزافزون در سوریه و عراق، درصدد ایجاد پایگاههای در افغانستان و گسترش آن به سمت آسیای میانه برآمدهاند که اگر این مساله اتفاق بیفتد خطری که آمریکا و غرب را تهدید خواهد کرد بزرگتر از آن چیزی است که دریازده سپتامبر اتفاق افتاد.!
وی دلایلی براین ادعا میآورد ازجمله اینکه: منطق طالبان، منطق سادهی سیاهوسفید کردن قضایا و همانند دیگر گروههای تندرو اسلامی با تقسیمبندی سادهی اسلامی و غیر اسلامی کردن پدیدهها تحلیل میکنند. و ازینرو طالبان که ذهنیت دوره کوتاه امارت اسلامی در افغانستان را دارند به داعش که طرفدار خلافت اسلامی است نه نخواهند گفت همانگونه که به القاعده نه، نگفتند. اگر این اظهارات را در کنار گفتههای اشرف غنی در اجلاس امنیتی مونیخ بگذاریم که گفته بود اگر جامعه جهانی نسبت به اقدامات داعش کاری نکند بیم آن میرود که افغانستان به نقطه تلاقی گروههای افراطی تبدیل خواهد شد! این نتیجه به دست خواهد آمد که حضور و خطر داعش در افغانستان جدی است. اینها اخیرا کشته شدن ” ملا رئوف خادم” که بهتازگی به داعش پیوسته بود را دلیل دیگری بر نظر خود میدانند.
نگاه دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که نسبت به حضور داعش ابراز تردید و خطر آن را کماهمیت تلقی میکنند ازایندست نگاه را میتوان در اظهارات سیاف در مراسم برگزاری سالروز پیروزی مجاهدین در کابل، که گفته بود برنامهریزیهای اعمال تخریبی و انتحاری و اعلامیهها و تبلیغات گروههای افراطی از بیخ ارگ کابل صورت میگیرد ! البته چیستی مفاد و مفهوم اینگونه حرفها و تفسیر و توضیح آن چگونه است فعلا موردبحث نیست.
درهرصورت جمعبندی بین این دو نگاه را به این صورت میتوان تبیین کرد که داعش حلقهی از زنجیرهی تروریسم و افراطگرایی بوده که با امکانات بیشتر و استفاده از روش و شیوههای بیرقیب تبلیغاتی در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی تاکنون توانسته به موفقیتهای قابلتوجه دست یابد و در کلام دیگر به اژدهای هفتسری تبدیلشده که فکر احیای خلافت اسلامی به شکل بسیار وسیع آن در سر میپروراند و به بازیگری فعال در نقاط مختلف جهان میپردازد. بنابراین در نگاه معطوف به افغانستان باید حضور و خطر داعش را جدی گرفته و برای جلوگیری از خطر بهمراتب بزرگتر که هم افغانستان و هم متحدان بینالمللی آن را دیده، میتوان همگرایانت و با همکاری و همگرایی بیشتر از پیش ضریب شانس علاج واقعه را قبل از وقوع بالا و بالاتر برد و با نوید این سنت دینی – تاریخی که ” الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم “، آیندهی بهتر و بهتری را رقم زد انشا الله.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.