فریادی در سکوت!!

کدخبر : 483
چهارشنبه ۲۹ دلو ۱۳۹۳ - ۰:۲۷

مدتی است که میل گفتن در من نمی‌روید و شوق سخن نمی‌جوشد. چیزهای برای گفتن و حرف‌های برای ادا کردن زیاد است. حرف‌ها و حدیث‌های داغ در این روزها در داخل و خارج کشور زیاد و فضای رسانه‌های گروهی و شبکه‌های اجتماعی مملو از حرف‌وحدیث‌های است که در میدان مناسبات و تعاملات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، و اقتصادی کشور تولید و در بازار داغ و ملتهب افکار عمومی به مصرف می‌‌رسد و رسانه‌های عمومی مملو از حوادث و اتفاقاتی است که متاسفانه بیشترشان تلخ و ناگوار می‌باشند.

رسانه‌ها و محیط پیرامونم مملو از سخن و لبریز از حوادث و سوژه‌های خبری و ایده‌های تحلیلی‌اند. خبرها زیاد و سخن پیرامون حوادث سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی به‌مراتب زیادتر. ولی در من سخنی نمی‌جوشد و کلامی نمی‌خروشد و پیامی نمی‌طراوت و مخاطبی نمی‌خرامد. نمی‌دانم چرا|؟ پیرامون هر حادثه‌ی و درباره هر ایده‌یی وقتی می‌اندیشم و می‌خواهم سکوت را شکسته و سخنی را بر زبان جاری سازم، نمی‌توانم. تمام وجود و همه احساساتم رو به کرختی رفته و شورونشاط یک موجود زنده و حساس و فعال را ندارد. نمی‌دانم چرا؟ کنش دارم اما واکنش ندارم یا نمی‌توانم داشته باشم. خاصیت یک موجود منفعل را پیداکرده‌ام که هیچ واکنش و حساسیت را درباره اتفاقاتی که در پیرامون و یا هم حتی خودش به وقوع می‌پیوندد نداشته و عکس‌العملی از خود بروز نداده و نمی‌دهد.

علت این پدیده در من شاید از این احساس ناشی می‌گردد که اساسا من امید خود را ازدست‌داده‌ام و امیدوار نیستم که حرف زدن، فریاد کردن، داد کشیدن، گریستن، نالیدن و کلا سکوت را شکستن بتوانند کاری را از پیش برده و دردی را درمان نمایند. البته باید این مطلب را صادقانه و بدون ریب و ریا اعتراف ‌نمایم که من از مدتی است امید خود را از بهبودی اوضاع‌واحوال کشور در همه عرصه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی ازدست‌داده‌ام و نمی‌توانم صادقانه اعتراف نکنم که من امیدوار به آینده نه‌چندان دور این کشور و این ملت بیچاره نیستم زیرا امید اصلاح را ازدست‌داده‌ام و احساس می‌کنم که اصلاح کردن این قوم و این ملت و به درجه‌ی از فرهنگ بشری ارتقا دادنش کاری است که دم مسیحایی و معجزه عیسایی لازم دارد و احساس می‌کنم که به قول روضه‌خوان‌ها زبان حالم در چنین شرایط روحی و بینش اجتماعی‌ام این بیت شعر خواجه‌ی شیراز باشد که:

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون‌که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم؟

احساس می‌کنم که داستان و سرنوشت آگاهان متعهد این مرز‌وبوم سرنوشت و سرگذشت غم‌انگیز پرومته باشد که تنها و تنها در دورترین جاهای ممکن تبعید ابدی گشته و به خاطر خیانتی که به خدای خدایان یا خدای جبار کرده و آتش بینایی را به بشر بخشیده به سرنوشت دردناکی گرفتار آمده و در زنجیر گردیده است و گرفتار یک کار بیهوده و تکراری و ملال‌آور بی‌نتیجه، غلتاندن سنگ از پایین به بالا و سقوط سنگ به پایین وقتی‌که نزدیک است به قله‌ی مورد نظر برسد.

آه! که این رنج و عذاب چه قدر دردآور و دهشت‌زاست!! رنجی که پایانی برایش متصور نیست و شبی که هیچ سحری پیش‌رو ندارد، این رنج و این درد چه قدر تلخ و سنگین است که هیچ امیدی برای رهایی و هیچ روزنه‌ی برای آزادی برایش میسور نیست و این انسانی دربند باید بدون هیچ‌گونه امیدی به رنج بردن خویش ادامه دهد و حتی امید مردن هم برایش وجود نداشته باشد.!! آه! از این درد و آه ازین رنج ابدی!!.

 


Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.