دین برابری و آیین ویرانی (تاملی بر نوشته اسد بودا)

کدخبر : 393
سه شنبه ۳۰ جدی ۱۳۹۳ - ۱۱:۴۹

مقدمه

مقاله‌ی «مدخلی بر آیین ویرانی…»، به هدف تحلیل و تبیین خشونت‌های مهارگسیخته‌ی که –اقلاً- به نام مسلمانان و با سردادن شعار دینی آن‌ها، انجام می‌شود، نوشته‌ شده است. مدعای اصلی آن این است که آب از سرچشمه گل‌آلود است. خشونت از محمد(ص) آغاز می‌شود و برگشت خیالی، به صدر و سرچشمه، امروزه سبب فجایع و گرفتاری‌های بزرگی شده است. القاعده، طالبان، داعش، و…؛ ناشی از اشتیاق به بازگشت به «صدر»ی است که خود قرایت خطایی از زندگی ارایه می‌دهد: «قرایت طالبان و داعش و بنیادگرایانِ مسلمان از اسلام خطا نیست؛ اسلام قرایت خطا از زندگی است.»

بودا، برای اثبات ادعای خود با فرمول «ایمان- هجرت- جهاد»، روی دو نمونه از عملکرد مسلمانان عصر اول(یعنی زمان حیات پیامبر)، زوم می‌کند، یکی غارت کاروان قریش، و دیگری هم حادثه‌ی بنی قریظه. مسایل دیگری که ایشان از شهر ستیزی، و… مطرح می‌کنند،‌ یا واقعیت خارجی ندارد یا مربوط به دوران بعد از زمان پیامبر بوده و به نحوی ناشی از سیره‌ی ایشان. ناگفته روشن است که هردو مورد مزبور را می‌توان مصادیقی از «جهاد» دانست، که در فرمول ارایه شده از سوی نویسنده‌ی محترم، در مرتبه آخر و «غایت القصوی»آن! قرار می‌گیرد.

نکاتی که می‌آید، نگاهی است به صحت‌وسقم بخشی از ادعای اسد بودا، در آن نوشته.

نکته‌ی اول داستان هجرت و غارت

۱- هجرت پیامبر اسلام و مسلمانان، از مکه به یثرب، یک امر اختیاری و دلبخواهی نبود، آن‌ها تحت شکنجه، فشار، سخت‌گیری‌های آزاردهنده‌ی قریش مجبور به ترک دیار و سرزمین مادری‌شان، مکه، شدند. همین فشار و تهدید و ارعاب بود که با ترک تمام داشته‌هایشان در مکه، به‌صورت مخفیانه یکی‌یکی، چند تا چند تا، به‌سوی سرزمین یثرب رهسپار شوند. تنها چیزی که آزادانه می‌توانستند با خود ببرند، همان باور و ایمانشان بود. بقیه یا مال منقول و قابل‌حمل نبودند از قبیل خانه، زمین، و… یا اگر بودند نیز فرصت، وسیله یا اجازه‌‌ی حمل و بردنشان را نداشتند.

۲- در داستان غارت و یا مصادره‌ی اموال کاروان قریش، بودا با نقل اصل واقعه و بریدن آن از زمینه‌ی که در آن اتفاق افتاده است، عمداً یا اشتباهاً، دچار مغالطه‌ی ویرانگری می‌شود. اینجا می‌توان پرسید:

چرا مسلمانان اقدام به مصادره یا به تعبیر خود ایشان غارت اموال کاروان قریش کردند؟ آیا این کار را از روی خودسری و هوس انجام داده‌اند، یا دلیل خاص برای آن داشته‌اند؟

تکرار این پرسش‌ها به خاطر آن است که هر انسان عاقلی فی‌الجمله می‌داند، که مصادره‌ی اموال یک فرد، گروه، کاروان، یا… در موارد خاصی که توجیه یا دلیل منطقی‌ای آن را همراهی کند، امری است درست؛ حتی اجتناب‌ناپذیر! و هیچ دلیل و منطقی نمی‌تواند چنین کاری را به‌صورت مطلق، نادرست قلمداد کند.

تحلیل غارت/ مصادره‌ی کاروان قریش، بدون توجه به روابط اقلیت مسلمان با قریش و نیز برخوردی که قریش با آن‌ها داشته‌اند، امری است خلاف انصاف و روش و منش علمی. تاریخ نویسان، زمینه‌ی داستان غارت/ مصادره اموال کاروان را چنین ترسیم کرده‌اند:

یثرب، که بعدها به «مدینت النبی» (شهر پیامبر) یا به‌اختصار «مدینه» تغییر نام داد، مملو از مهاجرینی بود که از ظلم و ستم قریشیان قدرتمند مکه، خانه و اموالشان را ترک گفته برای حفظ آیین خویش مجبور به فرار پنهانی از آن شده بودند. حتی حضرت پیامبر نیز به شکل خاص و معجزه گون توانست جان خویش را نجات داده و از دست نیروهای مسلح قریش فرار کند! طبق نقل تاریخ، خانه‌ها و اموال و داشته‌های مهاجرین، توسط قریش مصادره و توقیف، یا به تعبیر بودا، غارت گردیده بود.[۱] [1]

وضع بد اقتصادی مهاجرین، در کنار همکاری ایثارگرایانه‌ی انصار، ایجاب می‌کرد، که فکری برای مقابله‌ی به‌مثل صورت گیرد و خسارات اموال تلف‌شده‌ی مهاجران در مکه، به نحو مسالمت‌آمیز و از طریق مصادره‌ی کاروان قریش، جبران شود.

برای پرهیز از ذهنی و انتزاعی شدن بیشتر این بحث، به ذکر مثال عینی‌تری می‌پردازم که از حدود یک قرن پیش تاکنون در متن زندگی ما حضور دارد. فرض کنید که در عصر عبدالرحمن جابر به سر می‌بریم و هزاره‌های ارزگان به‌تازگی از خانه و کاشانه‌شان آواره شده و در کنار یا نزدیکی یکی از شاهراه‌های اکمالات حکومت وقت، رحل اقامت انداخته‌اند. در همین ایام که فشارهای زیاد اقتصادی، انبوه جمعیت مهاجر و آواره را تهدید می‌کند، خبر می‌رسد که کاروان تجاری حکومت ستم‌پیشه‌ی عبدالرحمانی، از همان نزدیکی‌ها می‌گذرد؛ در چنین فرضی اگر گروهی از جوانمردان شجاع و باغیرت حاضر در میان این جمعیت مهاجر و آواره اقدام به مصادره این اموال نمایند، آیا قابل نکوهش‌اند؟ باید آن‌ها را دزد و غارت‌گر، و… خواند؟

البته برخلاف فرمایش بودا که: «بسیاری از جنگ‌ها، ازجمله جنگِ بدر، جنگ بر سر کالای تجاری بود که از شام به مکه انتقال داده می‌شد» مصادره/ غارت کاروان قریش، در صدر اسلام، تنها یک‌بار اتفاق افتاده است نه بیشتر! هیچ نمونه یا شاهد تاریخی دیگری بر مصادره/ غارت اموال قریش، که زیر نظر موسس دین اسلام صورت گرفته باشد، وجود ندارد. و این نکته خود روشن می‌سازد که این سخن بودا چه نسبتی با واقعیت دارد؟

اما برفرض درستی و صحت امر «غارت» به همان نحوی که بودا ترسیم می‌کند؛ نه مصادره و توقیف که ما گفتیم، این پرسش قابل‌طرح است که: آیا یک عمل غارتگرانه، به لحاظ عقلی و منطقی می‌تواند مبنایی برای این تیوری قرار گیرد که ماهیت اسلام یا تمدن اسلامی بر مبنای خشونت و غارت شکل گرفته است؟

۳- شوق‌وذوق برای قرعه‌کشی، که بودا با مثله کردن متن، تلاش کرده جنبه‌ی مالی آن را برجسته کند و یا حتی تنها با همین عامل تحلیل نماید، ناشی از عشق به شهادت بود نه مال و دارایی! واقدی نقل می‌کند:

«مردم در این کار شتاب گرفتند، حتی براى بیرون رفتن از مدینه گاهی پدر و پسر قرعه‌کشی می‌کردند. ازجمله سعد بن خیثمه و پدرش قرعه کشیدند. سعد به پدرش مى‏گفت: اگر حساب بهشت نمى‏بود به نفع تو کنار مى‏رفتم و تو را بر خود برمی‌گزیدم و من آرزومندم که در این راه به درجه شهادت برسم. خیثمه مى‏گفت: مرا برگزین و تو با زنان خود آرام بگیر. ولی سعد نپذیرفت. خیثمه گفت: ناچار یکى از ما باید بماند. این بود که قرعه کشیدند و قرعه به نام سعد بیرون آمد که در جنگ شهید شد.» (واقدی، مغازی، ص۱۵).

نکته‌ی دوم: برخورد با دیگران: جهاد و دعوت

۱- فلسفه‌ی جهاد در اسلام، نه ویرانگری که دعوت به دین، برادری و برابری تمام انسان‌هاست. این امر در تمام مواردی که اعراب به‌راحتی مسلمان شده‌اند، آشکار است. هر انسانی، حتی در آن عصر مملو از خشونت و تبعیض‌های رنگارنگ، به‌مجرد مسلمان شدن، از تمام حقوق برابر انسان برخوردار می‌شد. در آیین اسلام هیچ تفاوت و امتیازی میان سلمان، آن برده‌ی مسلمان فارسی، و بلال حبشی آن برده‌ی سیاه‌پوستی دیگر و افرادی از این قبیل، با بزرگان و اشراف قبایل وجود نداشت[۲] [2]. طبیعی بود که پیاده کردن چنین قانون و وضعیتی، به جنگ و درگیری و گاه هم خشونت منجر شود؛ ولی اصل اول، دعوت صلح‌آمیز به این بود که سران قبایل از سروری بر مردم دست برداشته بگذارند آن‌ها نیز در کنار محمد و علی و ابوبکر و عمر، و… بندگان خدای واحد احد؟ باشند تا بردگان بی‌مزد و منت سران قبایل.

تمام جزیرت العرب، در طول ده سال، و با خونریزی کمتر از یک‌دهم جنگ سه‌ساله‌ی نیابتی قدرت‌های بزرگ امروزی در سوریه، به آیین برابری و برادری پیوسته و طولی نکشید که همین نقطه‌ی قوت یعنی «وحدت» و «برادری» اسلامی، این نیروهای بیچاره و درمانده را، به یک قدرت بزرگ منطقه‌ای تبدیل نمود. چیزی که اینجا توسط اسد بودا نادیده گرفته می‌شود، قدرت ایمان است، و او به‌عمد یا اشتباه، تمام این تغییر و تحولات بنیادین اعتقادی، سیاسی، اجتماعی، و… را، بر محور غارت و خشونت، تحلیل می‌کند.

قوانین آیین جدید، برای همگان بالسویه اجرا می‌شد و محمد پیامبر(ص) به همان اندازه تابع و پیرو قانون بود که دیگران. او در ساده‌ زیستی شهره بود، همچون دیگران زندگی می‌کرد، نه تخت و تاجی، و نه قصر و درگاه و دربانی. رفتار برابرانه و عاری از حس خودبرتربینی، او را در میان یارانش چنان گم و بی‌نشان می‌نمود، که انسان‌های تازه‌وارد نمی‌توانستند تشخیص دهند محمد پیامبر(ص) کیست و سعد، جابر، ابوبکر، و… صحابی کی؟

پیامبر در آخرین روزهای زندگانی خویش، موفقیت خود و دینش را جشن گرفت و در یک اجتماع بزرگ مرکب از تازه‌مسلمانان و نیروهای سابقه‌دار در ایمان، ضمن توصیه به ‌تقوی و برابری و برادری، اکمال دین و پایان ماموریت خود را که درواقع پایان پیامبری نیز بود، اعلام داشت: «آی مردم! خدای شما یکی و پدرتان-آدم- یکی است. بدانید که عرب را بر عجم و عجم را بر عرب، سفید را بر سیاه و سیاه را بر سفید برتری‌ای نیست، مگر به تقوا و پرهیزگاری.» (مسند احمد،حدیث ۲۲۸۷۱).

نکات مذکور نشان می‌دهد که نه هجرت مقدمه‌ی ویرانگری است و نه جهاد -علی‌رغم اهمیتش- «غایت القصوی»! و «لب و لباب» آموزه‌های اسلام! هجرت به دلیل فشارها و سخت‌گیری‌های قریش و از روی ناچاری صورت گرفت، غایت القصوی و لب و لباب دین نیز، در بعد اعتقادی توحید، در بعد عبادی تقوی، پاکی و قرب الی الله، و در بعد اجتماعی نیز قسط و برقراری عدالت اجتماعی است(حدید، ۲۵)[۳] [3].

گرچه ارزش‌های دینی، ثابت و حاکم نماند، گذشت ایام بازی‌های ناجوانمردانه‌ای با آن‌ها آغازید، توسعه‌ی امپراتوری اسلامی، تعامل‌ها و تقابل‌هایی که میان فرهنگ‌های مختلف و متفاوت صورت گرفت، در نبود یک رهبری دلسوز و ارزش‌گرا، ارزش‌های بنیادی اسلام را، بیشتر در سطح سران، به‌تدریج کمرنگ و کمرنگ‌تر کرد. ولی همه‌ی این‌ها عوارضی بود که پیش می‌آمد و نه هویت و ماهیت اسلام، آن چنانکه تحلیل‌گر محترم «آیین ویرانی» می‌بینند و می‌یابند.

۲- نمونه‌ی دیگری که بودا در باب جهاد و برخورد با دیگران، سخت‌روی آن مانور داده و می‌توان آن را اوج گریزِ این نوشته به شمار آورد، حادثه‌ی یهودیان پیمان‌شکن! بنی‌قریظه است. پیامبر اسلام، رفتار صلح‌آمیز و توام با مدارا و رواداری را، با یهودیان اهل کتاب، در پیش‌گرفته بود و برای این منظور با آن‌ها پیمان عدم مخاصمه و نیز خودداری از همکاری با دشمنان یکدیگر، امضا کردند.

در جنگ احزاب، که سرنوشت‌سازترین جنگ تاریخ اسلام به شمار می‌رود، یهودیان بنی‌قریظه به گمان اینکه احزاب و گروه‌های هم‌پیمان و متحد قریش، اسلام و مسلمانان را برای همیشه از میان‌بر خواهند داشت؛ پیمانشان را شکسته و در کنار دشمنان قدرتمند آن‌ها قرار گرفتند. جنگ احزاب به هر نحوی که بود تمام شد، پیامبر تصمیم گرفت قبل از گرفتار شدن دوباره به مشکل پیمان‌شکنی و خیانت یهودیان اطراف مدینه -که خود مهاجر بودند- این مشکل داخلی را به‌صورت اساسی و ریشه‌ای حل کند. کار دو طرف نهایتاً به مذاکره کشید، و دو طرف به‌حکم و حکمیت صحابی‌ای به نام سعد بن معاذ، که از هم‌پیمانان و دوستان سابق یهودیان بنی‌قریظه بود، رضایت دادند. او هرچه بگوید، همان کنیم. سعد نیز بی‌هیچ تعارف و ترحمی، دستور داد مردانشان را اعدام کنند و زنان و کودکان نابالغشان را زنده نگه‌دارند، و طبق نقل معروف، چنین شد.

اینجا می‌توان پرسید:

یک) آیا داستان بنی‌قریظه، همان‌طوری که نقل‌شده ، اتفاق افتاده است؟

دو) اگر چنین اتفاقی رخ‌داده باشد، با توجه به فرهنگ، حقوق، و قوانین آن عصر، قابل توجیه است یا نه؟

در پاسخ پرسش اول، عده‌ای از محققان، اصل داستان را دروغ می‌پندارند، به این دلیل که ناقلان آن جملگی افرادی از نسل‌های بعدی بنی‌قریظه‌اند، و این امر احتمال جعل و دروغ‌سازی از سوی آن‌ها را، افزایش می‌دهد. و ما بیش از این، با این فرض پیش نمی‌رویم، دوستانی را که علاقه‌مند به‌تفصیل قضیه است، به منابع و موارد مناسب آن، ارجاع می‌دهیم. (یوسفی اشکوری، سخنرانی تلویزیونی تحت عنوان نگاهی به یهودیان بنی‌قریظه، بخش چهارم و پنجم.)

اما در پاسخ پرسش دوم، برخی آن را در چارچوب قواعد و قوانین حقوقی آن روز تحلیل می‌کنند و بر آن‌اند که چنین اقدامی با توجه به اینکه در عرف اعراب و کلاً مردمان آن عصر و زمان، خشن جلوه نمی‌کرده و امر معمول و عادی‌ای تلقی می‌شده است، پیامبر نیز مطابق همان عرف و قوانین عملکرد و اجازه داد مساله به‌صورت طبیعی و معمول خودش حل شود.

اما پاسخ دیگر و مهم‌تری که بعضی از محققان داده‌اند، اینکه، ظاهراً این حکم بر اساس احکام یهودیان که برگرفته از کتاب مقدس تورات است، انجام‌ گرفته. با این توضیح، که آنچه سعد بن معاذ در این حکمیتش،‌ حکم کرد، مبتنی بر حکم تورات بوده است[۴] [4]. زیرا سعد بن معاذ با توجه به پیشینه‌ی دوستی‌ای که با یهودیان و طبعاً شماری از باورها و احکام آن‌ها داشته است، می‌دانست که تورات در برخورد با مخالفان، خصوصاً اگر پیمان‌شکن باشند، چه حکمی دارد و دقیقاً همان حکم را در باب خود یهودیان به اجرا گذاشت (یوسفی اشکوری، همان، بخش سوم)

حتی در فرض اینکه سعد بن معاذ، بر مبنای تورات حکم نکرده باشد؛ وجود چنین حکمی در کتاب مقدس، نشانگر آن است که احکامی از این قبیل، در آن عصر و زمان، امر معمول و قابل‌قبول برای تمام اطراف مخاصمه بوده است. نکته‌ی که اسد بودا، با غفلت از آن و بریده از زمان و زمینه، یک نمونه‌ی مشخصی را همچون حکم مطلق و همه‌زمانی، قلمداد و القا کرده است. درحالی‌که ایشان و هرکسی که با «متون دینی» سروکاری داشته یا دارد، به‌روشنی از این نکته آگاه است که این‌گونه مسایل و احکام، می‌توانند کاملاً زمانمند و مکانمند تفسیر شود. اسد قرایت زمانمند از متون دینی را، گرچه کاملاً نادیده نگرفته است، اما به‌سادگی تمام کریمانه از کنارش می‌گذرد!

نکته‌ی پایانی: نسبت اسلام و خشونت

ناگفته روشن است که «امکان قرایت خشن» یا «استنباط خشونت‌های گوناگون» از دین، و من‌جمله اسلام امری ممکنی است. و این نکته همانی است که وسیله‌ای برای بسیاری از حملات مخالفان دین و دین‌ورزی، قرار گرفته است. این امکان را نمی‌توان از متون دینی نفی کرد، اما مسلماً می‌توان با قرایت واقع‌بینانه‌تر، و به‌جای تفکیک میان اسلام و مسلمانان، با تفکیک میان احکام ثابت و متغیر وابسته به زمان و مکان خاص، قرایت به‌روزتری از اسلام ارایه داد که اقلاً خشونت‌های رایج را توجیه و ترویج نکرده و زندگی مسالمت‌آمیز انسان‌ها، با هر عقیده و مذهب و مکتب فکری‌ای که دارند، را امکان‌پذیر و شدنی بسازد.

شاهد بر شدنی بودن چنین قرایتی، وقوع در آن در مکاتب مشابه است. تاریخ، تندروی‌های قرون‌وسطای مسیحیت رام و آرام امروز را از یاد نبرده است. کارهای بسیار ساده‌‌ی در آن روزگار، عقوبت مرگ را برای یک انسان مسیحی به ارمغان می‌آورد! اما همان پاپ و واتیکان و… امروزه دیگر، برای کارهایی به‌مراتب بزرگ‌تر از آن‌ها، هیچ حرکتی از خود نشان نمی‌دهد، یا نمی‌تواند بدهد. این نه به دلیل تغییر/ تحریف متون دینی، که ناشی از تغییر نگاه به آن‌ها و فهم یا قرار دادنشان در چارچوب فرهنگ، قوانین، و آداب عصر شکل‌گیری این متون است. والسلام.

یادداشت‌ها‌:

[۱] [5]- برای نمونه یکی مورد از این توقیف‌ها که در تاریخ آمده چنین است: در داستان هجرت صهیب نقل‌کننده چون خواست از مکه بیرون آید قریش به نزد او آمده گفتند: تو هنگامی‌که به این شهر درآمدى مردى فقیر و بی‌نوا بودى، و در این شهر داراى ثروت و اندوخته شدى و به این پایه از ثروت رسیدى اکنون می‌خواهی مالی را که در اینجا به دست آورده و اندوخته‌ى از این شهر خارج‌سازی؟ به خدا ما از این کار جلوگیرى خواهیم کرد! صهیب گفت: اگر من از مال خود صرف‌نظر کنم رهایم می‌کنید؟ گفتند: آرى. گفت: آنچه دارم به شما واگذار کردم. و بدین ترتیب خود را از دست آن‌ها رها کرده به مدینه هجرت کرد… (ابن هشام، السیره النبویه، ج۱، ص۴۷۷).

[۲] [6]- حتی در یک مورد که پیامبر مشغول سخن گفتن با سران قریش بود و امیدوار به ایمان آوردنشان، مردم نابینایی به نام ابن ام مکتوم، وارد شده و مورد بی‌توجهی پیامبر قرار می‌گیرد؛ خداوند برای همین کار به‌ظاهر ساده، پیامبرش مورد عتاب قرار داد! (آیات آغازین سوره‌ی عبس).

[۳] [7]- ما پیامبرانمان را با برهان‏های (روشن) فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرو فرستادیم تا مردم به دادگرى برخیزند.

[۴] [8]- تورات به پیروان خودش می‌دهد که با مخالفان- ظاهراً حتی آنانی که مرتکب خطا، پیمان‌شکنی، و… نشده‌اند- رفتار خاصی و خشنی داشته باشند:(۱۰) چون به شهری نزدیک آیی تا با آن جنگ نمایی، آن را برای صلح ندا بکن (۱۱) و اگر تو را جواب صلح بدهد، و دروازه‌ها را برای تو بگشاید،آنگاه تمامی قومی که در آن یافت شوند، به تو جزیه دهند و تو را خدمت نمایند. (۱۲) و اگر با تو صلح نکرده، با تو جنگ نمایند، پس آن‌ را محاصره کن (۱۳) و چون یهوه، خدایت، آن را به ‌دست‌تو بسپارد، جمیع ذکورانش را به دم شمشیر بکش (۱۴) لیکن زنان و اطفال و بهایم و آنچه در شهر باشد، یعنی تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر، و غنایم دشمنان خود را که یهوه خدایت به تو دهد، بخور (۱۵) به همه شهرهایی که از تو بسیار دورند که از شهرهای این امت‌ها نباشند، چنین رفتار نما (۱۶) اما از شهرهای این امت‌هایی که یهوه، خدایت، تو را به ملکیت می‌دهد، هیچ ذی نفس را زنده مگذار (۱۷). بلکه ایشان را، یعنی حتی انواموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان را، چنانکه یهوه، خدایت، تو را امر فرموده است، بالکل هلاک ساز (۱۸). (عهد عتیق، سفرتثنیه، باب۲۰، آیات ۱۰-۱۸)


URLs in this post:

[1] [۱]: #_edn1

[2] [۲]: #_edn2

[3] [۳]: #_edn3

[4] [۴]: #_edn4

[5] [۱]: #_ednref1

[6] [۲]: #_ednref2

[7] [۳]: #_ednref3

[8] [۴]: #_ednref4

Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.