
طالبان؛ تمکین از خواستههای ملی و بینالمللی یا پذیرش جایگزینی
در تاریخِ جریانات سیاسی، لحظاتی وجود دارد که قدرت، نه در هیبت سلاح، بلکه در پیشگاهِ بیرحمِ واقعیت، بهزانو درمیآید. طالبان امروز، پس از سالها اِعمال قدرت از طریق خون و آتش، خود را در برابر شکافی عمیق و وجودیِ استراتژیک قرار دادهاند؛ شکافی که میان ادعاهای مذهبیِ پوشالی و واقعیتهای تلخِ یک افغانستانِ در حال فروپاشی، ترسیمشده است. آنها اکنون بر سر یک دوراهیای تاریخی ایستادهاند: یا باید با تغییر پارادایم خود، بهسوی تمکین از حقوق بنیادین شهروندان حرکت کنند، یا با پافشاری بر این مسیرِ ویرانگر، خود را برای یک جایگزینی حتمی و فروپاشی ساختاری آماده سازند.
اما آنچه امروز در خاک افغانستان جریان دارد، دیگر تنها یک، سوی مدیریت نیست؛ بلکه یک جنگِ تمامعیار علیه هستیِ شهروندان است. آنچه در ولایات بدخشان، پنجشیر و هزارستان در حال وقوع است، فراتر از محدودیتهای مذهبی، یک الگوی سیستماتیک برای پاکسازی هویت و تخریب ساختار اجتماعی است. طالبان با بستن مدارس، تعطیل کردن مراکز آموزشی و مصادرهی بیرحمانهی املاک و داراییهای مردم، درواقع، در حال اجرای نقشهی سیاهی هستند که هدف آن، فرسایشِ قدرتِ مقاومت و تهی کردنِ مناطقِ حساس از جمعیتهای بومی است. این کوچ اجباریِ غیرمستقیم از طریقِ گرسنگی و بیخانمانی، تلاشی است برای بازسازیِ جغرافیای افغانستان بر پایهی یک تکرنگگراییِ خشن.
این فشارِ ظالمانه، تنها به مرزهای داخلی محدود نمیشود. درحالیکه طالبان با تکیه بر قدرت نظامی سعی در تثبیت خود دارند، در مرزهای خود نیز با پاکستان درگیرِ کشاکشی فرساینده هستند؛ تنشی که نشاندهندهی این واقعیت است که آنها حتی نتوانستهاند با همسایگان خود، قراردادی بر پایهی احترامِ ملی و حاکمیتِ واقعی منعقد کنند. این درگیریهای مرزی، نشان از یک حکومتِ منزوی دارد که در میان دو آتشِ مبارزات داخلیِ مقاومتگران و تنشهای بینالمللی گرفتارشده است..
مبارزه با طالبان امروز، تنها یک نبرد سیاسی نیست؛ بلکه دفاع از حقِ بقایِ اقوام و جوامعی است که هدفِ اصلیِ سرکوب قرار گرفتهاند. در هزارهجات و بدخشان، وقتی املاک مصادره میشود و مدارس به سکویِ سرکوب بدل میگردد، طالبان در حقیقت در حالِ تخریبِ سرمایه انسانی آن سرزمینها هستند. این اقدامات، نهتنها پاسخ به نیازهای زمانه نیست، بلکه ارتجاعیترین نوعِ برخورد با آیندهی یک ملت است. آنها باهدف قرار دادنِ مراکز آموزشی، درواقع، به پیشانیِ نسلهای آینده، شلیک میکنند.؛ آنها میخواهند جامعهای بسازند که در آن دانش با کُرنش ، جایگزین شود.
پیامدهای این لجاجت، همچون طوفانی است که هیچ مرزی را نمیشناسد. سرسختیِ کورکورانهی طالبان، افغانستان را به سمت یک بحرانِ وجودیِ پایدار، سوق میدهد که تنها خروجی آن، فقرِ مفرط و ناامیدیِ جمعی است. این رویکرد، نهتنها بافتِ اجتماعیِ کشور را از هم میگُسلد، بلکه موجهای عظیمِ بیثباتی را بهکل منطقه و آسیای مرکزی تزریق میکند. وقتی یک حکومت، امنیتِ زیستی و اقتصادیِ مردمش را قربانیِ توهماتِ ایدئولوژیک میکند، خود به منشأ اصلیِ مهاجرتهای غیرقانونی و آشوبهای فرامرزی بدل میشود. این یعنی طالبان با هر گامِ لجاجتآمیز خود، درواقع در حالِ ساختنِ دیواری از بُحران هستند که فراتر از مرزهای افغانستان، امنیتِ همسایگان و ثباتِ جهانی را نیز به بازی میگیرد.
علاوه بر این، این لجاجت، افغانستان را در تلهی انزوایِ ابدی گرفتار میکند. در دنیایی که قدرت از طریقِ شبکههای پیچیده اقتصادی و فناوری تعریف میشود، پافشاری بر روشهای قرونوسطایی، چیزی جز خودزنیِ ملی نیست. این سرسختی، نهتنها باعثِ از دست رفتنِ سرمایههای خارجی میشود، بلکه باعثِ فرارِ مغزهای باقیمانده و تبدیلشدن افغانستان به یک خلای حاکمیتی میشود؛ خلائی که میتواند هرلحظه توسطِ گروههای افراطیتر یا آشوبهای بیرحمانه پُر شود. پیامدِ این مسیر، تبدیلشدن افغانستان به یک “سرزمینِ ممنوعه” است که هیچ پیوندِ سازندهای با پیشرفتِ بشری ندارد..
بنابراین، دوراهیِ طالبان دیگر یک انتخابِ دیپلماتیک نیست، بلکه یک ناگزیری سرنوشتساز است. اگر آنها بر این مسیرِ استبدادِ مذهبی و پاکسازی جغرافیایی پافشاری کنند، باید بدانند که جایگزینی تنها یک کلمهی تئوریک در متون سیاسی نخواهد بود. جایگزینی، زمانی رخ میدهد که خشمِ نهفته در لایههای زیرین جامعه (از هزارههای مظلوم گرفته تا سایر گروههایی که از این انحرافِ سیاسی آسیب دیدهاند) به نیرویی بدل شود که دیگر هیچ حصارِ نظامیای توانِ مهارِ آن را نخواهد داشت..
جامعهی بینالمللی نیز نباید این جنگِ علیه هویت را به چشم یک بحثِ حقوق بشریِ ساده بنگرد؛ بلکه باید بداند که فروپاشیِ ساختارِ اجتماعی در افغانستان، پیامدهای امنیتی و انسانیِ ویرانگری برای کلِ منطقه خواهد داشت. طالبان اگر راهِ تمکین از خواستههای شهروندان و پذیرشِ واقعیتهای جهانی را برنگزینند، درنهایت با جریانی روبرو خواهند شد که نه با “گفتگو”، بلکه با “جایگزینیِ تمامعیار” و فروپاشیِ کاملِ نظامِ فعلیشان، پاسخ خواهد داد. درنهایت، این نبرد، نبرد میان ایدهآلهای خیالی و واقعیتهای زنده است. حکمرانیِ ماندگار، آن است که بتواند میان سنت و مدرنیته، میان ایمان و حقوق، و میان مذهب و بشریت، پلی بسازد؛ نه اینکه با تخریبِ پلها، خود را در میانهی طوفانِ تغییرات جهانی تنها و بیپناه بیابد. والسلام علیکم
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.