
فراتر از تبار: سخنی با مخالفان آیت الله فیاض «ره» مبنی بر اینکه او برای هزارهها چه کرده است.

تاملی بر رحلت آیتاللهالعظمی محمد اسحاق فیاض «ره» و مساله ناتمامِ بلوغ تاریخی در جامعه ما
«قومیت میتواند آغاز هویت باشد؛ اما هنگامیکه به رکود و پایان هویت تبدیل شود، آغاز انحطاط است.» مرگ برخی انسانها پایان یک زندگی نیست؛ آغاز یک پرسش است. آنان پس از خاموشی نیز سخن میگویند؛ نه با زبان، بلکه با میراثی که از خود بر جای میگذارند. گویی فقدانشان آینهای در برابر جامعه مینهد تا نه آنان، بلکه خود را در آن بنگریم. رحلت آیتاللهالعظمی محمد اسحاق فیاض را میتوان از همین منظر نگریست.
در روزهای پس از درگذشت ایشان، همانند بسیاری از شخصیتهای بزرگ تاریخ افغانستان، بخشی از گفتوگوها به خاستگاه قومی و تعلقات هویتی او معطوف شد. این امر در ظاهر طبیعی است؛ زیرا انسانها شخصیتهای برجسته را بخشی از حافظه جمعی خویش میدانند و میکوشند میان آنان و ریشههای تاریخی خود پیوند برقرار کنند.
اما شاید مهمترین پرسش این نباشد که آیتالله فیاض به کدام قوم تعلق داشت؛ بلکه این باشد که چرا ما هنوز شخصیتهای بزرگ را پیش از آنکه با اندیشه، فضیلت، دانش و آثارشان بشناسیم، با تبار و قومیتشان تعریف میکنیم؟
این پرسش، در حقیقت، درباره آیتالله فیاض نیست. درباره ماست. درباره سطح آگاهی تاریخی ماست. درباره اینکه هنوز در منطق قبیله زندگی میکنیم یا در آستانه ورود به افق شهروندی و انسانیت ایستادهایم. هیچ انسانی بدون هویت زندگی نمیکند. زبان، فرهنگ، تاریخ، سرزمین و خاطره جمعی، اجزای سازنده شخصیت انساناند. همانگونه که درخت بدون ریشه نمیتواند استوار بماند، انسان نیز بدون تعلقات فرهنگی و تاریخی نمیتواند خود را بشناسد. اما ریشه برای رشد است، نه برای اسارت. درخت برای ریشه آفریده نشده است؛ ریشه برای درخت است. هویت نیز چنین است.
هویت زمانی سرچشمه معناست که امکان روییدن بدهد؛ اما زمانی که به حصار تبدیل شود، مانع رشد میگردد. بسیاری از تراژدیهای تاریخ از همین نقطه آغازشدهاند؛ از لحظهای که انسان بخشی از حقیقت خویش را با تمام حقیقت خویش اشتباه گرفته است، آنگاه قوم جای انسان را گرفته است. تبار جای فضیلت را و تعلق جای حقیقت را.
ابنخلدون، بزرگترین جامعهشناس جهان اسلام، قرنها پیش دریافت که هیچ جامعهای بدون نوعی همبستگی جمعی شکل نمیگیرد. او این نیروی پیونددهنده را «عصبیت» نامید. عصبیت در نگاه او نیرویی ضروری برای تاسیس دولت و شکلگیری نظم اجتماعی است؛ اما نکتهای که کمتر موردتوجه قرار میگیرد این است که ابنخلدون عصبیت را مقصد تاریخ نمیدانست. او بهروشنی نشان میدهد که عصبیت برای آغاز تمدن لازم است، اما برای تداوم آن کافی نیست. تمدن از جایی آغاز میشود که قانون جای خون را بگیرد. شایستگی جای تبار را و عدالت جای تعصب را. بهبیاندیگر، قومیت میتواند آغاز راه باشد؛ اما نمیتواند پایان راه باشد. جامعهای که در عصبیت متوقف بماند، هرگز به بلوغ سیاسی نمیرسد؛ زیرا همچنان افراد را نه بر اساس فضیلت و شایستگی، بلکه بر اساس نسبتهای خونی و هویتی ارزیابی میکند. توقف در عصبیت، توقف در آغاز راه است. این حقیقت در قرآن کریم نیز با زبانی ژرفتر بیانشده است. قرآن تنوع قومی را انکار نمیکند؛ بلکه آن را بخشی از حکمت آفرینش میداند: ﴿یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ﴾
(الحجرات: ۱۳) اما شگفت آنجاست که قرآن، پس از به رسمیت شناختن قومیت، بلافاصله آن را از جایگاه معیار ارزشگذاری فرومیآورد. ملتها و قبایل برای «تعارف»اند، نه برای «تفاضل». برای شناختاند، نه برای برتری. برای تکمیل یکدیگرند، نه برای نفی یکدیگر. و معیار کرامت، نه قومیت، نه نژاد، نه زبان و نه قدرت، بلکه فضیلت اخلاقی و تقواست. در آیهای دیگر، قرآن گامی فراتر مینهد و عدالت را حتی بر احساسات جمعی و خصومتهای هویتی مقدم میدارد: ﴿وَلَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا ۚ اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ﴾ (المائده: ۸) این آیه یکی از بنیادینترین اصول اخلاقی تاریخ بشر را بیان میکند: هیچ تعلقی، هیچ تعصبی و حتی شدیدترین دشمنیها، مجوز ترک عدالت نیست. اگر قرآن بنیان نظری این نگرش را میگذارد، نهجالبلاغه افق عملی آن را ترسیم میکند.
امام علی(ع) در نامه جاودانه خود به مالک اشتر مینویسد: «وَأَشْعِرْ قَلْبَکَ الرَّحْمَهَ لِلرَّعِیَّهِ وَالْمَحَبَّهَ لَهُمْ وَاللُّطْفَ بِهِمْ… فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ: إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ وَإِمَّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ.» (نهجالبلاغه، نامه ۵۳) در این عبارت کوتاه، یکی از بزرگترین انقلابهای اخلاقی تاریخ نهفته است. انسان پیش از آنکه عضو یک قوم باشد، انسان است. پیش از آنکه به قبیلهای تعلق داشته باشد، در آفرینش با دیگران شریک است. پیش از آنکه «خودی» یا «غیرخودی» باشد، دارای کرامت ذاتی است. و در خطبه قاصعه میفرماید: «فَإِنْ کَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِیَّهِ فَلْیَکُنْ تَعَصُّبُکُمْ لِمَکَارِمِ الْخِصَالِ وَمَحَامِدِ الْأَفْعَالِ.» (نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۲) اگر ناگزیر از تعصب هستید، برای فضیلت تعصب بورزید؛ نه برای خون و تبار. گویی امام علی(ع) قرنها پیش، مسیر عبور از عصبیت قبیلهای به عصبیت اخلاقی را ترسیم کرده بود. در دوران جدید نیز متفکرانی چون محمد اقبال لاهوری همین دغدغه را ادامه دادند. اقبال شاهد بود که چگونه قومیت و ملیگرایی افراطی در شرق و غرب به جنگ، استعمار و فروپاشی اخلاقی انجامیده است. او نمیخواست ملتها بیهویت شوند؛ بلکه میخواست هویتها به بت تبدیل نشوند. زیرا هرگاه قومیت جای حقیقت را بگیرد، انسان بهجای آنکه حامل هویت باشد، به اسیر هویت تبدیل میشود. و هیچ اسارتی خطرناکتر از اسارتی نیست که انسان آن را فضیلت بپندارد.
برای ما مهاجران، این بحث صرفا یک نظریه فلسفی نیست؛ یک تجربه زیسته است. میلیونها افغانستانی امروز در سرزمینهایی زندگی میکنند که از قوم آنان نیستند، از زبان آنان نیستند و از تاریخ آنان نیستند. اگر مردمان و دولتهای این کشورها تنها با منطق «ما و آنان» میاندیشیدند، آیا جایی برای ما وجود داشت؟ اگر انسان تنها نسبت به همقبیله خود مسوول بود، آیا مفهومی به نام پناهندگی شکل میگرفت؟ آیا حقوق بشر معنا پیدا میکرد؟ آیا دانشگاهها، بیمارستانها، نظامهای آموزشی و فرصتهای اجتماعی به روی بیگانگان گشوده میشدند؟ واقعیت آن است که بخش مهمی از پیشرفت تمدن بشری، حاصل گسترش دایره اخلاق بوده است؛ از خانواده به قبیله، از قبیله به ملت، و از ملت به انسانیت. تمدن، در عمیقترین معنای خود، چیزی جز گسترش مرزهای همدلی نیست.
مرجعیت؛ نهادی فراتر از قوم و جغرافیا
در فهم جایگاه آیتالله فیاض، نباید از یک حقیقت بنیادین غفلت کرد: مرجعیت شیعه ذاتا نهادی فراتر از قومیت، زبان و جغرافیاست. مرجع تقلید با رای یک قوم، قدرت یک قبیله یا نفوذ یک منطقه به مرجعیت نمیرسد. مرجعیت نه میراث خونی است و نه امتیاز قومی. مشروعیت آن، دستکم در نظریه سنتی شیعه، بر دانش، تقوا، استقلال فکری و اعتماد عمومی مومنان استوار است. به همین دلیل، مرجعیت از آغاز پیدایش خود ماهیتی فراملی داشته است. پیروان یک مرجع میتوانند از افغانستان، عراق، ایران، پاکستان، هند، لبنان، کشورهای خلیجفارس، آفریقا، اروپا و آمریکا باشند. زبانهایشان متفاوت است. فرهنگهایشان متفاوت است. تجربههای تاریخیشان متفاوت است. اما آنچه آنان را گرد هم میآورد، نه خون مشترک، بلکه اعتماد مشترک به علم و فضیلت است. از این منظر، مرجعیت خود نوعی تمرین عملی عبور از مرزهای تبار است. مرجع نمیتواند فقط برای قوم خود بیندیشد. نمیتواند عدالت را فقط برای گروه خود بخواهد. نمیتواند درد انسان را تنها در محدوده یک جغرافیا تعریف کند. هرچه افق نگاه او گستردهتر باشد، به روح مرجعیت نزدیکتر است. و هرچه در حصار هویتهای بسته گرفتار شود، از حقیقت مرجعیت فاصله میگیرد. شاید به همین دلیل است که بزرگترین مراجع تاریخ تشیع را معمولا نه با قومیت، بلکه با علم، فضیلت و آثارشان میشناسند؛ از شیخ مرتضی انصاری گرفته تا میرزای شیرازی، از سید ابوالقاسم خویی تا سید علی سیستانی. عظمت آنان دقیقا از همان نقطه آغاز میشود که از مرزهای قومی عبور میکنند و به مرجع وجدان دینی میلیونها انسان تبدیل میشوند.
از این منظر، اهمیت آیتالله فیاض نیز تنها در آن نیست که از میان کدام مردم برخاست؛ بلکه در آن است که در همان مردم متوقف نماند. او ریشههای خویش را حفظ کرد، اما افق نگاه خود را به وسعت جهان تشیع گسترش داد. شخصیتی که مرجع میلیونها انسان از ملتها، زبانها و فرهنگهای گوناگون میشود، دیگر صرفا متعلق به یک قوم نیست. همانگونه که خورشید به یک سرزمین تعلق ندارد، انسانهای بزرگ نیز در مرزهای جغرافیا و تبار محصور نمیمانند. آنان از جایی برمیخیزند، اما در همانجا خلاصه نمیشوند. از این منظر، اهمیت آیتالله فیاض در آن نیست که به کدام قوم تعلق داشت.
اهمیت او در آن است که در آن قوم متوقف نماند. او از یک جغرافیا برخاست، اما در یک جغرافیا نزیست. از یک جامعه برخاست، اما به یک جامعه محدود نشد. او ریشههای خود را انکار نکرد؛ اما آنها را به دیوار میان خود و دیگران نیز تبدیل نکرد. و شاید راز ماندگاری همه انسانهای بزرگ همین باشد. آنان از خاک خویش میرویند، اما در افقی بزرگتر از خاک خویش معنا پیدا میکنند. شاید مهمترین بحران جوامع ما فقر اقتصادی یا حتی بحران سیاسی نباشد. شاید بحران اصلی، بحران افق باشد. بحران ناتوانی در گسترش دایره «ما». تا زمانی که پرسش اصلی ما این باشد که «چه کسی بیشتر به قوم خود خدمت کرد؟»، همچنان در منطق عصبیت زندگی میکنیم. اما روزی که بپرسیم «چه کسی بیشتر به عدالت، حقیقت و خیر عمومی خدمت کرد؟»، وارد مرحله دیگری از تاریخ خواهیم شد. فاصله میان این دو پرسش، فاصله میان قبیله و تمدن است. فاصله میان تعصب و شهروندی است. فاصله میان هویت بسته و آگاهی گشوده است.
رحلت آیتالله فیاض، بیش از آنکه ما را به سوگواری فراخواند، ما را به اندیشیدن دعوت میکند. زیرا مرگ انسانهای بزرگ، اگر تنها به اندوه بینجامد، یک حادثه است. اما اگر به بیداری خرد منجر شود، به یک رخداد تاریخی تبدیل میشود. شاید بزرگترین میراث او نیز نهفقط در آثار فقهی و جایگاه مرجعیتش، بلکه در پرسشی نهفته باشد که ناخواسته پیش روی ما نهاده است: آیا ما هنوز در مرزهای تبار ایستادهایم؟ یا آمادهایم که از قومیت به عدالت، از عصبیت به شهروندی، از تعلق محدود به مسوولیت عمومی، و از مرزهای بسته هویت به افق گسترده انسانیت گام برداریم؟ پاسخ این پرسش، نه سرنوشت یک شخصیت، بلکه سرنوشت آینده ما را رقم خواهد زد.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.