
ماندن در بنبست تاریخی و اجتماعی
در این لحظاتی که این سطور را مینگارم احساس ویژه و مخصوص به خود را دارم. این احساس شاید برایم تازه و بی پیشینه باشد. این احساس ویژه و بی پیشینه، احساس در بنبست بودن و ماندن و متوقف شدن است که هم اکنون ذهن و ضمیرم را اشغال کرده و بر روح و روانم فرمان میراند. این روز و شبها، سرمای سرد زمستانی شدیدا تازیانه ستم و ستمگری خود را بر تن و جان ما میکوبد و بر سلطه و استبداد مطلق خویش پا فشرده و اصرار دارد. این وضعیت بسیار آزاردهنده گردیده که تحملش آسان نیست. این رنجش و درد و رنج کشیدن از شلاق ستم زمستانی، شاید بستر شکلگیری چنین احساسی در من باشد. انجماد و سرمای سوزناک زمستانی که تا عمق استخوان انسان نفوذ میکند و جانها را میسوزاند و حس درماندگی، سوختن و عذاب کشیدن را در ذهن و ضمیر آدم زنده میکند، مرا به یاد سرنوشت تاریخی و انجماد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی کشور میاندازد که گروه زمستانی، جبار و ستمکیش طالبان، مردم را در زیر شلاق ستم و جور خود قرار داده و مدام آن ها را شکنجه کرده و عذاب میدهند.
من شباهتهای زیادی میان سرمای سوزناک زمستانی و سرمای استبداد دردناک تاریخی و اجتماعی خویش میبینم. شباهت داشتن سرمای زمستانی با سرمای سوزناک تاریخی و سیاسی، اقتصادی و فرهنگی شاید زمینه بروز و ظهور این احساس در بنبست بودنم باشد. درد و رنجی که این روزها از طغیان سرما و زوزه کشیدن بادهای سرمست و دیوانهاش میکشم و راه نجاتش هم فقط محصور در خانه بودن و کنار بخاری لمیدن است، باعث گردیده است که در زمینههای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی احساس به بنبست رسیدن را خوبتر و عینیتر درک نمایم.
احساس بنبست کردن یک وضعیت روانی است که متاثر از شرایط حاکم بر کشور و حاکمیت استبداد، ستم و جور زمستان منشی است که همه راهها و روزنهها را برای طلوع فردای روشن و کوچیدن بهمن و رویش بهار پر از گل و نسترن، بالیدن و شکوفا شدن سبزه و چمن، لالهزار شدن دشت و دمن و بالیده شدن غزل و سرودن، بسته است و به هر کران و از هر افق که میبینم بنبست است و بنبست و بنبست. بنبستی که احساس میکنم در درونش گیر ماندهام بسیار تودرتو و پیچیده است. ازهرجهت که میروم به بنبست دیگر ختم میگردد. شکستن و راهی به رهایی باز کردن بسیار دشوار و در وضعیت و شرایط کنونی ناممکن و غیرمحتمل به نظر میرسد. این احساس چقدر سخت، دشوار و شکننده است که تابآوری روح و روان در برابر آن اراده و عزم پولادین و ایمان آهنین و شخصیت برجسته و دلی به وسعت دنیا و سر پر شوری چون موج دریا و آرامشی چون کوههای هندوکش و بابا میخواهد.
احساس بنبست کردن به معنای زمینگیر شدن و ماندن در وضعیتی است که برابر با نیستی انسان است. چراکه انسان و کلا حیات از جنس حرکت است و احساس بنبست کردن، توقف و ایستایی را تداعی میکند. توقف و از حرکت ماندن نشانه مردن و به معنی مرگ است. زیرا انسان یک امکان است که باید از صفر تا بینهایت راه بپیماید و خود را بسازد و به قول مرحوم دکتر شریعتی او (انسان) همواره روح مهاجر باشد و بهسوی مبدا و مقصد و بهسوی آنجای که میتواند انسان باشد. و یا به قول اقبال لاهوری:
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم.
آرام گرفتن و توقف کردن برابر با عدم و نیستی ماست. میبینیم که در بنبست بودن و ماندن چه درد جانکاهی است و من و امثال من در چه وضعیت دشوار زندگی خود قرار داریم که احساس میکنیم مردهایم و بر این مردگی خودآگاهی داریم. مردهایم اما بهگونهای بسیار ذلیلانه و خفتبار!. کاش میشد که اینچنین نمیمردیم و اندکی زیبا و پرشکوه و سربلند و مردانه میمردیم. مرگ اینچنینی نه در دوره و زمانه کنونی قابلقبول، و نه برای فردای تاریخ قابل دفاع است.
غلبه بر چنین احساسی در این دوره و زمانه شاید میسر و آسان نباشد. زیرا روح و روان انسان، بازتابدهنده محیط طبیعی و اجتماعی خودش است. این روزها هم محیط طبیعی طعم و رنگ زندان را به خود گرفته و هم محیط تاریخی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی فضای زمستانی و هوای برفی و توفانی را تجربه میکند. آه که چقدر دلم مملو از درد و رنجهای آزاردهنده و پر از شکوه و شکایتهای ناگفته است. با که میتوان سخن گفت و چگونه و چه زمانی این بنبستهای پیچیده و پیچدرپیچ فروریخته و شکسته میشود و از این وضعیت دهشت و محنت بیرون میجهم و یکبار دیگر امید در خانه دلم لانه خواهد کرد و از این دلتنگی و بیهودگی و درماندگی بیرون شده و سرود رهایی را زمزمه و زندگی را با شورونشاط آواز خواهم خواند؟.
آن روز، آن روزی موعود و آرزو شدهای (نه آرمانی و خیالی) که همان روزهای که همهی مردم جهان دارند و تجربه میکنند و احساس بنبست و دلتنگی رهایی و گرسنگی و ماندن و انجماد و تحجر در بستر زمان را ندارند و زمانشان چون رود زلال جاری است و محیط طبیعیشان زیبا و جذاب و افقهای دیدشان باز و آسمان نگاهشان پر از ستاره و مهتاب و زمین زندگیشان روشن از نور آفتاب و خلاصه محیط اجتماعیشان سرشار از مهربانی و غرق در آغوش امنیت اجتماعی، غذایی و …. است کی خواهد رسید و من و ما آن روز موعود و زیبا را کی خواهیم دید. آرزو میکنم ای کاش میشد که از این بنبست گذر میکردم و راه رفتن و مسیر پیمودن برایم باز میشد و از این انجماد و در جا زدگی و ماندن در این وضعیت رکود و جمود و پوسیدن در این بنبست بیرحم و یاس آلود رهایی مییافتم و احساس نجات و شور حیات در من میبالید و امید نجات در من میرویید و من دوباره با برگ و بار و آزاد از این وضعیت ناخوشایند و بیثمر میشدم. ایکاش! والسلام
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.