
سردار نامآور شهید ابوذر
نوزدهمین سالگشت شهادت اسوه صبر و استقامت، شهید ابوذر غزنوی را به همهی شیفتگان راه عدالت و برابری تسلیت میگوییم. برای زنده نگهداشتن یاد و خاطره آن بزرگ مرد سنگر و جهاد، زندگینامهی آن عزیز سفر کرده را برای شما خوانندگان عزیز قرار میدهیم.
اسمش حسین علی بود. حسین علی ابوذر. طلبه بود. زادگاهش سبزسنگ پاتو ـ جاغوری؛ یکی از بخشداریهای ولایت غزنی. در سال ۱۳۳۶ شمسی، کودکی در خانه گلین و محقر پا به عرصهی وجود نهاد، که در نگاه نخست مظلومیت و محرومیت را به تجربه نشست. هنوز شور و نشاط کودکی از وجودش رخت بر نبسته بود، که راهی دیار غربت برای کسب تحصیل علوم دینی شد، تا بتوان دردی از دردهای مردمش را درمان کند. او از کودکی شلاق ستم را بر بازوان ستبر خویش احساس میکرد و شرنک تلخ زندگی در کامش فرو میچکید و روح پاک و زلالش را میآزرد. شهید ابوذر لحظه لحظه زندگیش همرا بود با آه و ناله. هر روز هزاران آه و ناله بر دل غمزدهاش میگذشت و با نگاه پر معنا که بر صفحات تاریخ زندگی مردمش داشت، با صفحات خونینی رو به رو میگشت.
اهل مطالعه و تحقیق بود. با اشتیاق میخواند. گاهی با بزرگان دانش و معرفت به شدت بحث میکرد. موضوعات مورد مطالعهاش تاریخ، شعر، ادبیات، سیاست و … بود. از جمله به مولوی، فردوسی، بیرونی، اقبال لاهوری و سایر شعرای بلند آوازهای فارسی زبان، علاقهای زیادی داشت و گاه گاهی با صدای رسا و بلندش اشعاری از شاهنامه فردوسی میخواند و گاه اشعار عرفانی مولانا را به زمزمه مینشست. طلبه، دانشجو و هر کسی که اندک سوادی به همراه داشت، مورد احترام وی بود.
او حلقه گمشدهای خویش را در جهاد و مبارزه با استعمار خارجی و استبداد داخلی میجست. با تجاوز نیروهای شوروی سابق در افغانستان، مبارزات چریکی و مسلحانهی او نیز آغاز شد و در فرایند جهاد و مبارزه حماسهها آفرید. هیبت فرماندهی، او را هیچگاه از هدفی که برگزیده بود، غافل نساخت، و همیشه با احترام از قومندانان و سرداران جهادی یاد و تشکر میکرد: «از سرداران جهادی، از قومندانان و عیاران انقلابی، از کسانی که مسئولیت سنگین جهاد و مقاومت را بر دوش کشیدهاند، کوه به کوه، سنگ به سنگ، دمن به دمن رفتند، زحمت کشیدند، حماسهها آفریدند و امنیت را برای مردم فراهم نمودند تشکر میکنم.» او با ارادهای پولادین مجاهدان راه خدا را در نبردها و مبارزات حق طلبانه همراهی میکرد. وی جسور بود و از هیچکس، جزء خداوند باکی نداشت و در تمام صحنههای نبرد در دستی کتاب و در دست دیگر تفنگ به همراه داشت و علم و شجاعت را در پرتو سیرهای علوی باهم در آمیخته بود. همانگونه که در صحنه جنگ و نبرد چون شیر میخروشید و دشمن را به زانو در میآورد، در عرصه مطالعه و تحقیق نیز بیش از بیست و پنج هزار صفحه مطلب در زمینههای مختلف از خود به یادگار گذاشته است.
شهید ابوذر بعد از انحلال احزاب کوچک سیاسی، و تشکیل حزب وحدت اسلامی، هم چون پروانهای عاشق دور شمع اهداف و آرمانهای مردم خویش میسوخت و حضور عاشقانه در صحنههای سیاسی، نظامی، و فرهنگی داشت. او شب نمیگفت، روز نمیگفت یا در میدان نبرد بود، و یا مشغول مطالعه و تحقیق. تا شاید راهی برای تحقق اهداف و آرمانهای هزارههای مظلوم شیعه پیدا کند. گاه به گذشتهای مردم خویش مینگریست، و گاه گوشه چشمی به آینده میافکند، و راهی را میپیمود که تابلوی راهنمای آن عدالت اجتماعی بود. وی بارها از اهداف و آرمانهای محدود احزاب کوچک سیاسی مینالید، و آنان را در مسیر مطالبهی حقوق اساسی هزارههای شیعه ناتوان میدید، و میگفت: «تجارب انقلابی به ما آموخت، تجارب انقلابی به ما یاد داد که احزاب کوچک سیاسی، کمیتهها و حلقههای کوچک محلی که بر اساس اهداف و آرمانهای محدود شکل گرفتهاند، باید به یک وحدت همه جانبه برسند و وحدت فراگیر ملی مبتنی بر معیارهای اسلامی به وجود آورند. زیرا وحدت، حقوق سیاسی و مدنی را تضمین میکند، طوق عبودیت و بردگی را از گردن ملت بر میدارد و عدالت اجتماعی را در لحظه لحظه زمان و آیندهای کشور تضمین مینماید.»
بعد از شکلگیری حزب وحدت و مطالبه حقوق ملیتهای محروم افغانستان به وسیلهای این حزب، شهید ابوذر بارها افتخار میکرد و میگفت: «ما افتخار میکنیم که حزب وحدت، حزب پیشاهنگی است که علم بردار عدالت اجتماعی و تأمین حقوق سیاسی و مدنی ملیتهای محکوم در کشور است.» او استراتیژی اصلی حزب وحدت را در چهار اصل میپنداشت: «تأمین حقوق سیاسی و مدنی ملیتهای محروم به خصوص مردم هزاره، رسمیت مذهب جعفری در قانون اساسی، تغییر واحدهای اداری، و تصمیم مساعی مشترک در قبال افغانستان.» او با درک صحیح و تحلیل درست به خوبی دریافته بود که حق گرفتنی است، و برای گرفتن حق باید تاوان زیادی پرداخت نمود. بدین جهت بود که:
شهید ابوذر هیچگاه نگفت مرا چه به تفنگ به دست گرفتن؟ دیده بود که سرزمیناش اشغال شده است، لحظهای آرام نمیگرفت. اگر تپه، تپه و وادی، وادی هزارجات، شمال، جنوب، کابل و سایر ساحات افغانستان زبان داشت، به طور قطع از حماسههای او سخن میگفت. او در بارهای کسانی که در برابر مردم خود احساس مسئولیت نمیکردند و از مسیر اهداف مردم خویش فاصله گرفته بودند، این سرودهای علی معلم را به خوانش میگرفت:
چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
او در آخرین روزهای زندگیاش از مظلومیت غرب کابل، یتیمان افشار، بازار سوخته چنداول و غیره فریاد میزد و چون ابر بهاران اشک میریخت. راستی آن روز چه روز غریبی بود؟ خیلیها غرب کابل را با غروبش میشناسند. غروب که میشود، سرخی آسمان که جای خورشید را میگیرد، حُزن عجیبی در دلهای عاشق میریزد. آدم انگار دیوانه میشود. انگار یک عالم حقیقت، یک عالم ذکر، یک عالم صدا و ناله. عشق در دل برخیها طور دیگری ریشه میدواند، آدم میماند در کار آنان که از کجا به این عشق و صفای دل رسیده است.
شهید ابوذر زندگیاش شده بود جهاد و مبارزه با ظلم و استبداد. وی خوب میدانست که زندگی در کنار خانواده زیباست، اما مجاهدت در راه خدا زیباتر. سلامت تن زیباست، اما پرندهای عاشق، تن را قفسی میپندارد که در باغی نهاده باشد. بالاتر، راز خون را جز شهید در نمییابد. گردش خون در رگهای زندگی بس شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب خویش شیرینتر است. نگو شیرینتر بگو: بسیار شیرین. شهید ابوذر انگار به جای قلب، آتش در سینه داشت، هنوز که هنوز است سخنان داغ و آتشین او تازگی دارد و تا ابد تازگی خواهد داشت. هرگاه آتش عشق خدا در قلب آدمی شعلهور گردد، در بستر سرخ شهادت میآرمد و در منتهای آرزوی خود میرسد. ابوذر آتش عشق خدا در سینه داشت و خود را محو تماشای رخ یار میانگاشت و همیشه فریاد میزد:
برخیز جانا وقت ایثار است برخیز برخیز وقت رزم و پیکار است برخیز
برخیز وقت خشم و فریاد است برخیز هنگام مرگ خصم شیاد است برخیز
برخیز و اندر جبهههای خون گذر کن قلب تجاوز پیشهگان را پر شرر کن
در راه آزادی بخون خفتن چه زیباست با لالهها راز درون گفتن چه زیباست
آدمهاییکه به جای قلب آتش در سینه دارند، اهل یک جا ماندن نیست، مثل نسیم در هر کوی و برزن میپیچند، به آنها جان میدهند و میگذرند. شهید ابوذر به پیروی از ابوذر غفاری صحابهی بزرگ رسول خدا هم که نسیم بود، حتی سبکتر از نسیم، رفت بامیان، مزار، ارزگان، وجب وجب سرزمین هزارستان…، و روح ناآرام او نمیتوانست در باتلاق سکون و سکوت قرار گیرد و در برابر سرنوشت غمبار مردمش آرام بگیرد و تن به زندگی آرام و راحت بیاساید. او آن چنان با دریای خروشان مقاومت مسلحانه مردم خویش پیوند خورده بود که راه غرب کابل را در پیش گرفت تا در کنار رهبر شهید مرهمی باشد بر دل کودکان غم گرفته و داغدیدهی افشار.
مقاومت غرب کابل و ایجاد جبههی عدالتخواهی به رهبری مزاری شهید، در تداوم همان خونهای پاک ریخته شده در دامن تاریخ است و نماد سرخ و جاویدانه امام حسین (ع) در صحرای کربلاست. شهید ابوذر تمام حرفش این بود: «عَلَمی را که هابیل مظلوم بر دوش کشید و حسین مقتول ادامه داد و حال بر دوش تو ملت پا برهنه، گرسنه و مظلوم در حال حرکت و اهتزاز است.» حال کربلا را مپندار که شهریست میان شهرها و نامی است در میان نامها. نه! کربلا حرم حق است. هر شهید کربلایی دارد و برای ما کربلا بیش از آنکه یک شهر باشد یک افق است.
شهید ابوذر در آخرین سخنرانی خود در زادگاهش، تراژدی افشار و چنداول را همگام با تراژدی کربلا میداند و با صدای گرفته و با چشمان اشکآلود فریاد میزند: «ای حسین عزیز، ای زینب بزرگ، ما در ادامه قیام شما قتل عام شدهایم. دختران ما به اسارت رفتند، فرزندان ما را سر بریدند، جوانان ما را دست بسته قتل عام کردند.» حادثهای افشار بر شعلههای آتشی که در سینهی شهیدابوذر شعلهور شده بود، افزود و بارها تکرار میکرد: «از کدامین درد بنالیم و از کدامین رنج شکایت کنیم.» او که از حادثهی غرب کابل بسیار متأثر گردیده بود، چنان فریاد حزن و اندوه سر میداد، که انگار قلبش پاره میشود: «سخن از کابل، کابل، کابلی که نامش را میگیرم قلبم پاره میشود. کابل عزیز، کابلی که اسمش ترانهای زندگی ما بود. کابلی که آوای شعرای آن، ورق ورق کتاب زرین نویسندگان آن، بند بند و سطر سطر دفتر ادیبان آن و سخنان علماء و سروران دینی آن فریادگر حق و حقیقت بود. سخن از کابل، از کجای کابل، از افشار، افشاری که دخترانش را پراکنده کردند، فرزندانش را چون مرغی بساتین سر بریدند، گاوان شکم پاره به گلزارش چریدند، گرگان ز پی یوسف اغیارش دویدند، دست بسته به بازارش بردند و فروختند و….»
شهید ابوذر فریاد مظلومیت شهید مزاری بزرگ را بیشتر درک میکرد، و در سختترین شرایط در کنار رهبر شهید باقی ماند، و در جنگهایی که بر مردم ما تحمیل گردیده بود، حضور فعال داشت. او جنگهای تحمیلی را که به جرم هزاره بودن، شیعه بودن، و حق خواستن تحمیل شده بود، چنان وحشتناک توصیف میکند، که نمیتوان آن را «با شعر، با داستان، با خطابه، با قصه و افسانه تفسیر کرد.»
شهید ابوذر بعد از حادثه افشار به فرمان رهبر شهید به غزنی رفت، و همگام با صدها جوان سلحشور و غیور غزنی که با سخنان گیرا و آتشین وی به دریای خروشان جبههی مقاومت پیوسته بودند، راهی کابل گردیدند و تا آخرین نفس در کنار رهبر شهید باقی بماند. شهید ابوذر به هدف خویش رسید و در کنار رهبر شهید از رودبار معشوق سیراب گشته، و آتش عشقی که در سینه داشت با وصال به معشوق خاموش گردید.
نام مزاری و نام ابوذر، و نام سایر شهدای جبههی مقاومت هیچگاه از دل تاریخ فراموش نمیشود و همیشه در قلب تاریخ میتپد و هم چون ستارهای درخشان در قلب تپندهای تاریخ مردم خویش میدرخشند.
گلبانگ آزادی ز هر سو برکشیدند بهر نبرد سرد سرخ در سنگر خزیدند
با موج خون خود چمن ایجاد کردند از حنجر آزادگی فریاد کردند
در شط آزادی وضو از خون نمودند بهر نماز سرخ رخ گلگون نمودند
از آتش عشق خدا تبدار گشتند محو تماشای رخ دلدار گشتند
پیمان وفا کردند و رجال صدق گشتند نه، نه، غلط گفتم شهید عشق گشتند
در دفتر آزادگی جاوید گشتند رفتند و اندر آسمان ناهید گشتند
در شام محنت مشعل امید گشتند ظلمت زدای خانهی خورشید گشتند
بر زندگان مرده دل فریاد کردند رفتند و خود را از قفس آزاد کردند
یاد همه شهدای مظلوم و گمنام افغانستان، شهدای جبههای مقاومت و به خصوص یاد و خاطرهای شهید ابوذر قهرمان، گرامی باد.
منابع:
آخرین سخنرانی شهید ابوذر در غزنی
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.