
اففانستان و تمایزسازی هویت و خشونت
«لازم به یادآوری است که خانه طرح نو وطن ویژهنامهی برای بررسی خشونتهای اجتماعی در قالب مجلهی با نام و عنوان «خط نو» چاپ و منتشر کرده بود و بنا بود که به شکل گاهنامه شمارههای دیگری نیز به موضوعات مهم دیگری اختصاص یابد و چاپ و منتشر گردد. اینک شماره دوم آن به بررسی جنبش روشنایی اختصاص یافته اما از سر بد اقبالی با مشکل مالی و فراهم نشدن هزینه چاپ رو به رو گردیده است. از آنجای که تیراژ چاپی مجله محدود و خیلی از مردم از مطالب چاپ شده در شماره اول بیخبر ماندهاند اداره طرح نو در نظر گرفته است که مطالب شماره اول «خط نو» را سلسلهوار در سایت طرح نو به نشر بسپارد و اگر کدام خیری پیدا شد و هزینه چاپ شماره دوم را پرداخت نمود انشا الله شماره دوم «خط نو» نیز چاپ و در منظر و داوری مخاطبان قرار خواهد گرفت. اینک هفتمین مقاله چاپ شده، در شماره اول «خط نو» خدمت خوانندگان عزیز تقدیم میگردد.» (اداره طرح نو)
چکیده
خشونتهای گروهی در افغانستان بر«تمایز سازی هویتی» پا گرفته است که منطق درون ماندگار آن برتری جوی نژادی، تفوق طلبی تباری است. خشونتهای مخوف و جنایتهای هولناک ناشی از تمامیتخواهی، بهصورت کنش و واکنش، تعصب و تلافی به سیر خود تا این ایستگاه زمان بهپیش آمده و تحولات سیاسی و اجتماعی را رقمزده است. دین در این تنازع انسانی ابزار توجیه و تحمیق مردم و چماق سرکوب و تصفیه قومی بوده است که بسیاری از انسانهای این سرزمین را به کام مرگ فروبرده است. پس خشونتهای قومی ریشه عمیق در یک رویکردی دارد که برتری طلبی و تمامیتخواهی قدرت، ثروت و منزلت اجتماعی، ستون فقرات آن را تشکیل میدهد.
روزنه
فارغ از خشونتهای فردی و موردی در باب زنان، کودکان و دختران…که با رسانهی شدن آن آگاه میشویم، دلخون و غمگین میگردیم و آهوافسوس میخوریم، خشونتهای گروهی و قومی بزرگترین تبلور خشونت را در افغانستان داشته و بیشترین تباهی، ویرانی و مصیبت را بر مردم ما تحمیل کرده است. پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که آیا قوم، نژاد و مذهب یک چنین پتانسیل خشونت را در خود دارد که هرازگاهی مجال ظهور و بروز پیداکرده و فجایع هولناکی را خلق کند یا عوامل دیگری دست در دست هم داده سبب شکلگیری فجایع دردناک در میان مردم ما شده است؟ آنچه به نظر میرسد این است که مساله نژادی یک هویت پلید و شرارت آفرین نیست و نمیتواند ذاتا طغیانگر باشد؛ زیرا اقوام مختلف با عنعنات متفاوت در هر کشوری وجود دارد و حتی میتواند، خود یک ظرفیت مثبت و یک امکان نیکی برای کشور باشد. پس در پشت این نزاعها و خشونتهای قومی چیست که اینچنین تاریخ افغانستان را سیاه کرده است؟ مسوده پیشرو درصدد واکاوی همین امر است که چه چیزی باعث خشونتهای گروهی و قومی شده است. دین و مذهب چه نقشی در تولید و بازتولید خشونت داشته و دارد؟
خشونت
خشونت همانند بسیاری از واژگانی علوم انسانی دیگر، دارای معناها و تفسیرهای گوناگون است ولی بنده معانی دیگر و تفسیرهای دیگری در باب خشونت را به یکسو گذاشته تنها این معنای خشونت را در فرایند جستجویم مدنظر دارم که «به تندخویی و درشتخویی، (معین،۱۳۶۲ص۱۴۲۵) در برابر نرمی(ابن منظور ،۱۳۰۸ه ص۱۴۰) در راستای پیشبرد هدف و قصد، با توسل بهزور (اشکوری،۱۳۷۷ص۱۵۸) تفسیر و معنا شده است و همواره دو چهره دارد: گاهی بهصورت چهره غالب ظهور و بروز پیداکرده و گاهی در چهرهی مغلوب. از یکسو، بهصورت یک کنش؛ یعنی نیرویی در جهت محدود کردن میل، اراده و آزادی و از سوی دیگر، بهصورت یک واکنش؛ یعنی نیرویی برای ایجاد و بازگرداندن آزادی و رسیدن به هدف بااراده و میل (تربتی نژاد،۱۳۸۵ص۱۴) رخ نشان داده است. پس خشونت به معنای استفاده از ابزار زور برای تحقق و تحمیل اهداف و یا برای بازگرداندن قصد و هدفی است که با درشتی و تندخویی بهکاربرده میشود.
به نظر میرسد خشونتهای گروهی در افغانستان بر مبنای «تمایز سازی قومی» شکلگرفته و در سیر تاریخ افغانستان تا این ایستگاه زمان بهصورت «کنش و واکنش» تکرار شده است؛ یعنی خشونتهای گروهی در افغانستان بر بنیاد قوم، خون و تبار استوارشده و دین و مذهب در آن وسیله طرد و تکفیر و ابزاری برای تحقق اهداف پلید نژادی و تباری به کار گرفتهشده است. نخستین بار خشونت در چهره غالب و بهصورت کنش رخداده که بذر کینه و نفرت در درون اقوام مغلوب و تحقیرشده کاشته است و در برهه دیگر تاریخ، اقوام مغلوب برای بازگرداندن آزادی و حقوق خود دست به خشونت زده و در برابر رویکرد غالب و مسلط قد علم کردهاند. تاریخ چند صدساله افغانستان پر است از رفتار و گفتار خشونت باری که بر اساس تحمیل اراده یک کتله قومی و یا بازگرداندن آزادی و حقوق شهروندی رخداده و زندگی ساکنین این قلمروی هستی را سیاه کرده است؛لذا نوشته حاضر درصدد است خشونت را از این زاویه و با این نگرش بازخوانی و بازتفسیر کند و رد پای خشونتهای گروهی را که بر اساس تمایز سازی هویت شکلگرفته نشان دهد.
اما پرسشی که میماند این است که چه تفکر و منطقی این تمایز سازی هویت را راهبری میکند که به خشونتها، قتلعامها و وحشیگریهای عریان منتهی شده و اکنون نیز از انسان این سرزمین قربانی میگیرد؟ و چه چیزی میتواند اینچنین شکاف عمیق و اصطکاک ویرانگر میان انسانهای ساکن در یک کشور و در یک شهر ایجاد کند که همزبانی را از آنان گرفته و زبان تکفیر و تحقیر را به آنان عرضه کند؟
به نظر میرسد تمایز سازی هویت در افغانستان بر اساس منطق و تفکر «برتری نژادی و تباری» است. تمایز سازی هویتی بر منطق «برتری نژادی و تفوق طلبی تباری» شکلگرفته است که این تفکیک هویتی نهتنها راهبر خشونت در افغانستان، بلکه جنگهای صدساله میان کاتولیک و پروتستان در اروپا نیز بوده است. پروتستانها برای ساختن هویت جدید و کاتولیکها برای دفاع از هویت خود (تربتی نژاد،۱۳۸۵ص۶۵) به اصطکاک رسیده و دست به خشونت زدند. مسلمانان بوسنی و هرزگوین و صربها نیز سالها در کنار هم مسالمتآمیز زندگی کردند و با زبان مشترک سخن میگفتند، ولی بهصرف طرح مساله هویتسازی و برتری هویتی، همزبانی به بیزبانی، هویت ملی به هویتهای کوچکتر، مسالمت به قتل و خشونتهای هولناک تبدیلشده است.
عوامل اصلی خشونت در افغانستان
۱- پشتونها و مساله تمایز سازی هویت
در افغانستان اولین قدمی جدی در راستای تمایز سازی هویتی با عبدالرحمن برداشتهشده است. وی دیوارهای زمختی را میان هویت خود و دیگر هویتها به وجود آورد که هیچگاه و با هیچ تفکر و حکومتی از میان نرفت. در این هویتسازی و تفکیک هویتی، تنها تمایز سازی هویت پشتون حایز اهمیت نبود بلکه برتریجویی هویت پشتون و اقتدارگرایی در همه ابعاد مورد طمع بوده و هست؛ لذا هر فرد و گروهی که در این قالب قومی نگنجیده و در چارچوب هویت پشتون جا نگرفتهاند با خشونت طردشده و به یکسو گذاشته شدهاند. ترک اجباری اقوام ازبک از ترکستان بهسوی مناطق سرحدی برای نخستین بار در این پروژه تمایز سازی، چهره خشونت به خود میگیرد. هم هنگام با طرد هویت ازبک، تمام امکانات زندگی آنها در این خشونت به یغما رفته، در میان اقوام افغانی مثل صافی، شنواری، مهمند، نورزایی تقسیم گشته و بعضا به هزارهها داده میشود. (دولتآبادی،۱۳۸۵ص۴۲)
دومین گام که همزمان با تصفیه ترکستان رخ میدهد دستور قتلعام مردم «تاله» و «برفک» شیخ علی در راستای همین هویتسازی است. اما بر مبنای حذف هویت هزارهها. (دولتآبادی،۱۳۸۵ص۴۶) ازآنجای که این تمایز سازی به دست عدهی رخ میدهند که حاکمیت این مرزوبوم را به دست دارند، از هر ایدیولوژی برای برحق جلوه دادن رفتارشان استفاده میکنند؛ تا خود را ناجی اسلام معرفی کنند (دولتآبادی،۱۳۸۵ص۱۰۰) که خیرخواه جمله مومنان بوده و از طرف خداوند بر مومنان و مسلمانان فرمانروایی دارند. (دولتآبادی،۱۳۸۵ص۷۵) عبدالرحمن و تمایز طلبان قومی او، به این هم اکتفا نمیکنند، علمایی درباری را جمع کرده (دولتآبادی،۱۳۸۵ص۱۰۰) به فتوای علمای ملت و فضلای پایه سریر سلطنت، اشتهار کفر طوایف هزاره را صادر نموده (دولتآبادی،۱۳۸۵ص۱۰۵) و مردم را علیه شیعیان هزاره دعوت میکنند. (دولتآبادی،۱۳۸۵ص۱۰۰) باور کاتب این است که خشونت به گونهی فاجعه که در این دوره بر هزارستان رفته در تاریخ بشریت رخ نداده است. (دولتآبادی،۱۳۸۵ص۱۱۳) سرانجام خشونت به بیرحمترین چهره بر آسمان هویتهای غیر پشتون و هزارهها بهصورت خاص، سایه میافکند و در قالب کشتار مردان و اسارت زنان، بردگی و بردهفروشی به نکبتبارترین شکل خود ظهور میکند. واژه «چهلدختران» در همین برهه تاریخ در قاموس لغت مردم افغانستان اضافهشده و فاجعه را معنا میکند. تیوری کوچیگری هم در همین راستا برای حذف هویت هزاره ریخته شده و پیگیری میشود. (دولتآبادی،۱۳۸۵ ص۱۰۳-۱۱۰)؛ چون غارت کشتزارها و مراتع هزارهها میتواند تولید فشار روحی و اقتصادی بر هزارهها کند که تغافل و بیاعتنایی عمدی حکمرانان پشتون، در برابر کوچی و کوچیگری که بهظاهر برای چرا در مناطق هزاره برده میشود ولی در حقیقت ابزار ایجاد ناامنی و فشار روانی است برای برتری قومی و تحقیر قومی صورت میگیرد.
اما آنچه در این برهه تاریخ رخ میدهد تکرار همان رویکرد تعصبآلود، خشن و حذفی است که با اختلاف کموزیاد بر تمام هویتهای قومی استمرار پیدا میکند. آنچه باعث شده است که گروه حاکم، خشونت و جنایت علیه بشریت در باب هزارهها انجام دهند این است که حلقه حاکم احساس میکنند مالکیت انحصاریشان در قدرت، ثروت و علم از بین میرود؛ چون پشتونها خود را نژاد اصیل، برگزیده و برتر میدانند، تصاحب انحصاری قدرت، ثروت و دانش را نیز سزاوار انحصاری تبار خود میدانند؛لذا دروازههای دانشگاهها و ساختار دولت را برای هزارهها بسته بودند تا مبادا مردانی از تبار هزاره در قلمرو آنان تجاوز کنند. اکنون پیشی گرفتن هزارهها در علم و دانش، فرهنگ و هنر در این چند دهه اخیر سبب شده است که حلقه حاکم پشتون، احساس تجاوز بهحق مالکیت انحصاری خود بکنند، احساس کنند که انسان هزاره به خاطر حضور پررنگ در عرصه علم و دانش به حقوقشان دستبرد زدهاند، احساس کنند که برتری تباریشان با پیشی گرفتن هزاره را در کنکور و ماراتون علمی کشور ازدسترفته است؛لذا طرح شوم سهمیهبندی را مطرح کردند. به کثرت ورودی دانشجویان از جاغوری و دایکندی اعراض نمودند. اجازه فعالیتهای موسسات خصوصی هزارهها را فساد در وزارت معارف و تحصیلات عالی عنوان کردند. تبعیض سیستماتیک را در دانشگاهها به راه انداختند. راههای استخدام فارغالتحصیلان هزاره را در ساختار دولتی بستند تا امید و آرزوی خود را از دست بدهند .اکنون عریانتر و خشنتر از همیشه به مراکز آموزشی و ورزشی آنان انتحاری میفرستند تا بال پرواز آرزوهای نسل نو هزاره را ببرند و خاکستر کنند.
در عرصه سیاسی نیز حضور وکلایی هزاره در پارلمان در طول دوران کرزی و غنی، آستانه تحمل پشتونها را به پایان رسانده است. حضور پررنگ وکلای هزاره و نزاعهای درانی و غلزایی سبب شد که غزنی به تلی از خاک و ستونی از دود مبدل گردد تا اگر درانیها و غلزاییها از این موقعیت استفاده نمیکنند هزارهها نیز استفاده نکنند. جنبش روشنایی را با داعش ساختگی شورای امنیت به خاک و خون کشیدند تا دیگر ادعای حق و سهمی در پروژههای کلان اقتصادی دولت نکنند؛ چون نسل روشن هزاره در برابر طرح شوم دولت قومی که برای محروم نگهداشتن انسان هزاره ریخته شده بود ایستادگی کردند و به نا انسانی بودن آن اعتراض نمودند. خشونتهای عریان دولت علیه انسان هزاره به جرم تلاش بیشتر در سهم گیری دانش آگاهی این کشور و به اتهام اعتراض علیه تبعیض و تعصب و به بهانه حضور هزاره در ساختار دولتی، چهره واقعی و تعصبآلود حکام پشتون را نشان میدهد که صرفا به انحصار قدرت، ثروت و حاکمیت مطلق خود میاندیشند.
بنابراین، پشتونها در طول تاریخ چند صدساله حکمرانیشان که بر تفکر «تمایز سازی هویتی»، «برتری نژادی» و «تفوق طلبی خونی» شکلگرفته بود، در این قلمرو هستی جوی خون به راه انداختهاند. خشونتهای مخوف، قتلعامهای گروهی و سربریدنهای دست جمعی و گروگانگیریهای همیشگی برای حفظ قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی پشتون و برای زهرچشم گرفتن از مخالفینی است که ادعای سهم و حق در قدرت، ثروت افغانستان دارند. غافل از اینکه تاریخ به قهقرا برنمیگردد و غافل از اینکه دیگر تداوم سلطه قومی با توطیه و کشتار یا حیله و نیرنگ عزل و تعلیق کارگزاران غیر پشتون پاسخ نمیدهد. بیش از اینکه ابزار ترس و وحشت برای تبعیت و اطاعت از حکومت پشتونی شود، ابزار رسوایی، نژادپرستی و بیحیثیتی آنان در پیشگاه حامیان بینالمللی میشود؛ چون نسل آگاه امروز، نترس و بیگانه با زبان زور و تحقیرند. چون انسان این دوره مجهز به ابزار دانایی و رسانههای همگانیاند که برندهتر از سلاح نظامی و توطیههای شیطانی حکمرانان، کارایی دارد.
۲- تاجیکها متمایزسازی هویت
در دورهی که تاجیکها حکمرانی این مرزوبوم را به دست گرفتند، خشونت هم بهصورت کنش و هم بهصورت واکنش آشکار شد. خشونت به گونهی کنش در برابر هویتهای دیگری که مغلوب و مقهور حکمرانان قوم پشتون قرار داشتند رخ داد و هم به گونه واکنش، به دلیل اینکه فرصت انتقامجویی از هویت پشتون را پیداکرده بودند؛ زیرا تاجیکها بیشتر از همه خرده هویتهای این کشور، فرصتی حضور در حاکمیت داشتهاند. بهتر از دیگر اقوام توانستند حس تمایزخواهانه و برتریجویانه خود را نشان دهند.
حبیبالله کلکانی (معروف به بچه سقاو) اولین گام تاجیکها در نفی هویت مطلق پشتون بود. او علیرغم نداشتن دانش، توانسته بود در مدت هرچند کوتاهی، (نهماهه) مدعیان مطلق حاکمیت را با خشونت طرد کرده و در«قصر گلخانه» کابل حضور خود را بهعنوان یک حاکم از هویت تاجیک با زبان متفاوت تثبیت کند. هرچند رسیدن کلکانی در قصر گل خانه، با حمایت طایفهی احمد زایی، طوطی خیل و منگل میرزکهی پشتون رخ داد که درد و خصومتهای قبیلهای باعث شده بود تا از حبیبالله کلکانی حمایت کنند، اما با استقرار حکومت کلکانی و فروکش نمودن دردهای قبیلهیشان، متوجه شدند یک حاکم تاجیک بر سرخود آوردهاند که برایشان غیرقابلتحمل بود؛ لذا از ایشان دست کشیده به نادرشاه خودشان دست حمایت دادند. (غبار،۱۳۷۸ص۱۳) بههرحال، کلکانی به تعبیر سمسور افغان زمانی دست به خشونت زد که از امانالله خان عقده در دل گرفت و با بیباکی تمام مناطق کوهدامن را به چنگ آورده و «ارگ کابل» را در۲۸ جدی ۱۳۰۷ تصرف کرد و درنهایت با خلع امانالله از سلطنت، به پادشاهی دوروزه عنایتالله خان نیز خاتمه داده و قدرت را به دست گرفت. (سم سور افغان،۱۳۷۷ص۸))
مردم هزاره که در این دوره تاریخ یک خطر جدی برای حاکمیت تاجیک تلقی میشد، مانند دوران حکام پشتون مورد بیمهری قرار گرفتند. حاکم این مرزوبوم بهجای حمایت خرده هویتهای موجود کشور، سپاه بزرگی را به منطقه بامیان که محور قدرت هزارهها بود گسیل دادند که نهتنها خانههای آنان را به یغما بردند و برخی را به فروش تاجیکهای بامیان رساندند؛ بلکه رهبران برجسته هزارهها را نیز اعدام نمودند. (غبار،۱۳۷۸ص۲۵۷)
دوره دیگر و چهرههای دیگری که از قوم تاجیک دست به تمایز سازی و برتریطلبی میزنند، ربانی و مسعودند. ربانی رییس جمهور دوره انتقالی و مسعود پشتوانه نظامی و تعیینکننده خطمشی تاجیکهاست؛ اما این بار با به دست گرفتن قدرت از هیچچیزی در راستای تخریب هویت پشتون و اعتلای هویت تاجیک دریغ نکردند. هرچند تخریب دیوار هویت پشتونها که در طول تاریخ، بر ویرانههای هویتهای دیگر بناشده بود، التیامی به دردهای هویتهای دیگر و به نحوی همسو با خواستههای اقوام مغلوب کشور بود، ولی طولی نپایید که سیل ویرانگر آن دامن هویتهای دیگر را هم گرفت. فاجعه افشار در۲۲ دلو۱۳۷۱ که به دستور مستقیم ربانی و مسعود رخ داد (موسوی،۱۳۸۶ص۲۵۸) نمونهی از این حذف و طرد هویتهای دیگر است. خشونت به شکل بسیار مخوف در یک بامداد سر برمیآورد. صدای جنگ و نفیر گلوله چون ناقوس مرگ سینه شب را درنوردیده و انسانهای هزاره خفته در افشار را نشانه میگیرد (موسوی،۱۳۸۶ص۲۵۸) خشونت، معنای مجسم خود را در قالب خون و آتش، قتل و کشتار نشان میدهد. تمایز سازی هویت تاجیک در برابر هزارهها در قالب جنگ و به وجود آوردن صحنه تراژدی خونین افشار و غرب کابل بود. جبهه استقامت هزاره این بار نیز چون دوره حبیبالله کلکانی درهمشکسته شد. با این تفاوت که بامیان در رویاروی مستقیم کلکانی به خون کشیده شده بود، اما افشار با ترفندهای مسعود و خیانتهای خودیها به قتلگاه انسان هزاره مبدل شد.
طرد و تخریب هویت پشتون پروژه یکفوریتی و در ابعاد دیگر و در شکل دیگر بود. تمام حاکمانی که به نحوی مساله پشتونیسم را گسترش داده بودند بدون هیچ ملاحظهی تخریب میشدند. عقدههای که از بیمهریهای حاکمان پشتون به دلگرفته بودند اکنون فرصت انفجار پیداکرده بود. این فاجعه را سم سور افغان در کتاب «دومینه سقاو» فریاد میکند. دردی که هم ناشی از تخریب حکام گذشته و نفی هویت پشتونهاست و هم تقدیس حبیبالله کلکانی است که دست به نفی هویت پشتونها زده بود. شاغلی سم سور افغان دردمندانه درباره دوران نهماهه حبیبالله کلکانی و چهارساله ربانی و مسعود اینگونه مینویسد: همانطوری که بچه سقاو ملای شور بازار را وسیله شکست امانالله قرار داده بود، مسعود و ربانی مجددی را راه رسیدن به بام آرزوهای خود ساختند. (سمسور افغان،۱۳۷۷ص۶۶) و آنگاه هدفها و استراتژی در نحوه حضور خود در کادر اداری کشور در دست گرفتند. استفاده انحصاری از بورسهای خارج، استخدام اساتید دانشگاهی، چاپ پول به گستردهترین وجه که آیندههای این قوم را تضمین کرده است، ازجمله کارهای این دوره بهحساب میآید. ولی قدرت سیاسی و نظامی تاجیکها با حکومت کرزی و غنی رو به افول گراییده و از حذف فیزیکی مسعود و ربانی گرفته تا بیحیثیت کردن عبدالله و عطا و برادر مسعود بهپیش رفته است.
بنابراین، تمایز سازی و برتریطلبی تاجیکها به شکل دیگر بازتولید خشونت در افغانستان کرده است. حس انتقام از حاکمان پشتون که سالها آنان را تحقیر کرده بودند ازیکطرف و نشان دادن برتری نژادی و تباری خود از طرف دیگر سبب شد که قتل و کشتارهای هولناک در این سرزمین رقم بخورد. لذا با این تفکر تفوق طلبی هویت ملی به معنای واقعی کلمه که دلبستگی و احساس مسوولیت در قبال پیشرفت کشور به ارمغان آورد، ایجاد نشد. رفتار و گفتارها کاملا برتریجویانه و نژاد پرستانه بود.
۳- هزارهها و حفظ هویت
خشونت در این بخش بهصورت یک واکنش؛ یعنی نیرویی برای ایجاد و بازگرداندن آزادی و رسیدن به هدف پیگیری میشود. ازآنجای که هزارهها بهعنوان حاکم که محدودکننده آزادی، میل و اراده هویتهای دیگر باشد، فرصت نیافته بودند، خشونت در اینجا به شکل کنش معنا ندارد. قیام هزاره در برابر امیر عبدالرحمن به معنای حفظ هویت هزارهها است. نیروی بازدارندگی عبدالرحمن و عبدالقدوس از آزادی و حقوق شهروندی هزارهها با نیروی دفاعی هزارهها به اصطکاک رسیده و به خشونت منتهی میشود و خشونت در قالب جنگ ظهور میکند. ورق تاریخ افغانستان در این آستانهی زمان، سیاهترین رنگ به خود میگیرد. %۶۲ درصد هزارهها در این برهه تاریخ از سرزمین خود حذف و یا آواره دیار غربت میشوند. افرادی همچون خالق و بلخی، مبلغ و مزاری بیعدالتی و مصادره شدن منافع کشور را به سود یک قوم و کتله خاص بهدرستی دریافته بودند که عَلَم مخالفت برداشتند. خالق با تمام وجود خود حس بردگی و درد نداشتن آزادی را چشیده بود. او با چشم خویش شاهد لگدمال شدن هویت خود بود لذا دست به خشونت زد.
روح غالب جامعه که در قالب نادرشاه ظهور یافته بود را نشانه گرفت.گلولهی بر چشم تک هویت بین نادرشاه را نشانه رفت تا برای ابد این چشم تک هویت بین کور شود. زبانی که حذف هویتهای دیگر را فرمان میداد از گفتار بیافتد. ابراهیم گاو سوار نیز به خاطر شرایط اختناق زمان که حکام مستبد برای هزارهها به وجود آورده بود دست به مبارزه مسلحانه زد. مزاری، آخرین مردی از تبار هزاره بود که عمیقا یکجانبهگرایی و برتریطلبی را آگاهانه دریافته بود و در برابر استبداد زمان خود ایستاد و مقاومت غرب کابل را به وجود آورد. مزاری با «طرح مشخص فدرالی»، «عدالت اجتماعی» و «همپذیریای اقوام باهم برادر» را راهی بیرون رفت از نزاعها و کشمکشهای خونین تاریخ معاصر میدانست؛ لذا صادقانه و با شجاعت در برابر زورگوییهای زمان ایستاد، عدالت اجتماعی و همپذیری هویتها را به گفتمان روز مبدل کرد. منطق قدرتمندی عدالت اجتماعی را عرضه کرد که نفی و طرد هویتهای دیگر رنگ قباحت به خود بگیرد.
اکنونکه شرایط جهانی و داخلی ایجاب میکند که از مرحله بربریت قومی، نژادی و تباری عبور کرده به سمت حقوق شهروندی برویم انسان هزاره بیشترین تحمل و مدارا را و بیشترین فعالیت را برای خلق دانایی و پیشرفت کشور انجام میدهند تا اقوام ساکن در این قلمروی خاکی با صلح و مسالمت زندگی کنند. با اعتراض مدنی خود اعتراض خشونت پرهیز را رواج میدهد. با اعتراضات مسالمتآمیز وجهانی خود افکار جهانی را به سمت حمایت درست افغانستان متوجه میکنند. از اختلاسها و دزدیهای بزرگ دولتی سخن میگویند تا کشور به سمت پیشرفت و ترقی گام بردارد؛ اما این روحیه صلحدوستی، علم دوستی بهمثابه ضعف و ناتوانی تصور میشود؛چون انسان این سرزمین بافرهنگ زورگویی خو گرفته و قدرت را خشونت تفسیر میکند. انسان هزاره بیشترین بیمهری را در این رویه و رویکرد به خود میبیند. بدترین قتلعامها، خشونتها، تبعیضها، گروگانگیریها و تحقیرها را برای رسیدن به صلح و ترقی به جان خریده است؛چون تنها راه رسیدن به ثبات و تنها راهحل قضیه افغانستان را صلح و هم پذیری میبیند. اگر این روند کشتار و تبعیض ادامه یابد حتما نگرش انسان هزاره همتغییر کرده و دست به خشونت خواهد زد. همانطوری که مقاومت هزارهها در غرب کابل معادلات سیاسی و نظامی آن زمان را بههمریخته بود و همانطوری که فاطمیون معادلات خاورمیانه را بههمریختهاند، انسان هزاره هم میتوانند معادلات سیاسی و نظامی افغانستان را به هم بریزند. میتواند جغرافیایی که برای زندگیشان امن نباشد برای همه ناامن کند. میتواند برای حکومت تک بین و تباری هزینه تحمیل کند. بنابراین، اگر دانشگاهها، مراکز تحصیلی برای شهروندان یک کشور ناامن شود و اگر راههای جذب نیروی تحصیلکرده انسانی هزاره مسدود شود، نهتنها این محرومیت سد راه شکوفایی کشور است، بلکه این خود بازتولید خشونت میکند؛ چون محرومیت برای عدهی و امتیازهای فراوان برای تعداد دیگر خودمحوریترین کانون بازتولید خشونت است. این خود سبب میشود که کشورهای همسایه طمع کنند و از نزاعهای قومی سو استفاده کنند. این سبب میشود جنگ و خشونت بازتولید و به امتداد تاریخ افغانستان تکثیر شود. پس میتوان گفت روح حاکم بر خشونتهای گروهی هزارهها را، بازگرداندن آزادی، حقوق شهروندی و زدودن ظلم، تبعیض و تفکر نژادپرستی دانست که با رویکرد قومی، برتریطلبی و تمامیتخواهی به اصطکاک رسیده و فاجعه خلق کرده است. همین منطق فرسوده تفوق طلبی، برتریجویی، همزبانی و همدلی را از شهروندان کشور گرفته رویکرد تخاصم و تقابل را به وجود آورده است. دلبستگی و وابستگی به تاریخ، جغرافیا، زبان و حس ملی را به مرز فروپاشی رسانده است.
فرجام سخن:
بنابراین، رفتار خشونتآمیز اقوام افغانستان علیه همدیگر، ریشه در یک تفکر دارد که آن تفکر، تفکر «تمایز سازی هویتی» است. این تفکر تفوق طلبانه و انحصارگرایانه همواره موجب خشونت و بهصورت کنش و واکنش و سبب نفی، تحقیر و تحریم میان اقوام افغانستان شده است. قوم حاکم که عمدتا پشتونها زمامدار امور کشور بودهاند، با نگاه انحصاری به این کشور، همواره رویکرد برتری جویانه و مالکانه داشتهاند. سهم گیری هویتهای قومی دیگر در امور سیاسی، اقتصادی و حتی علمی را احساس تجاوز به حریم و مالکیت خود پنداشته و با خشونت و بیرحمی کنار گذاشتهاند. اقوام مقهور و مغلوب با به دست آوردن فرصت فرمانروایی، واکنش نشان داده و رفتار تلافیجویانه و تعصبآلود در پیشگرفته و تیغ تیز انتقام را از نیام درآوردهاند که در این میان تاجیکها بیشتر از هر قوم دیگر در ساختار سیاسی حضورداشته و فرصت ابراز خشونت پیدا کردهاند. هویتهای قومی دیگر بیشتر درصدد حفظ هویت و حداکثر بازگرداند آزادی و حقوق شهروندی خود بودند. هزارهها در این کشور به دلیل مذهبی و نژادی بیشتر از همه مورد تبعیض و خشونت قرارگرفته است. مهمترین و بیواسطهترین پیامد نامیمون تبعیض و خشونت، محرومیت اقوام و هویتهای مغلوب از منافعی محدودی است که بهصورت ناعادلانه برای قوم حاکم به تاراج رفته، عصبانیت قومی و نژادی را زنده و بازتولید میکند. این کنش و واکنشهای مغرضانه همواره تکرار و تکثیرشده و بهنوبه خود بازتولید خشونت کرده است. پس، بایستی این منطق درون ماندگار تمایزسازی را از بن و بنیان ویران کرد تا احساس مشترک و درد مشترک در وجدان تکتک انسان افغانستانی برای پیشرفت آن کشور زنده شود که فدرالی شدن ساختار سیاسی یکی از مهمترین راه برای به وجود آوردن احساس تعلق و وابستگی اقوام افغانستان است.
یادداشتها:
۱- محمد معین، فرهنگ فارسی، تهران امیرکبیر، ۱۳۶۲ ج۱
۲- ابن منظور، لسان العرب، ج۱۳
۳- حسن یوسفی اشکوری «تفکر دینی خشونت»کیهان، ش۴۵ بهمن ـ اسفند ۱۳۷۷ حسن عمید،فرهنگ فارسی عمید، تهران امیرکبیر،ج ۱ سال۱۳۶۴
۴- تربتی نژاد، حسن، اسلام؛ خشونت یا صلابت، انتشارات مرکز پژوهشهای اسلامی صداوسیما، چاپ اول قم ۱۳۸۵
۵- دولتآبادی،بصیر احمد، هزارهها از قتلعام تا احیای هویت، انتشارات ابتکار دانش چاپ اول، قم ۱۳۸۵ و افغانستان در دو قرن اخیر، میر محمد صدیق فرهنگ، انتشارات عرفان، چ نوزدهم، تهران ۱۳۸۵
۶- سم سور افغان، دومینه سقاو،ترجمه دکتر خلیلالله وداد بارش ـ هالند، انتشارات مجمع انکشاف کلتوری افغانستان ـ جرمنی، چاپ اول ۱۳۷۷
۷- غبار، میر محمد، افغانستان درون قرن اخیر، ج ۲ انتشارات …پیشاور،چاپ دوم سال۱۳۷۸
۸- موسوی،سید عسکر،هزارهای افغانستان، چاپ دوم انتشارات اشک یاس ـ قم، ۱۳۸۶
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.