
حضور رسانهیی زنان؛ منجی از خشونت، یا میانجی تجدد و سنت؟
«لازم به یادآوری است که خانه طرح نو وطن ویژهنامهی برای بررسی خشونتهای اجتماعی در قالب مجلهی با نام و عنوان «خط نو» چاپ و منتشر کرده بود و بنا بود که به شکل گاهنامه شمارههای دیگری نیز به موضوعات مهم دیگری اختصاص یابد و چاپ و منتشر گردد. اینک شماره دوم آن به بررسی جنبش روشنایی اختصاص یافته اما از سر بد اقبالی با مشکل مالی و فراهم نشدن هزینه چاپ رو به رو گردیده است. از آنجای که تیراژ چاپی مجله محدود و خیلی از مردم از مطالب چاپ شده در شماره اول بیخبر ماندهاند اداره طرح نو در نظر گرفته است که مطالب شماره اول «خط نو» را سلسلهوار در سایت طرح نو به نشر بسپارد و اگر کدام خیری پیدا شد و هزینه چاپ شماره دوم را پرداخت نمود انشا الله شماره دوم «خط نو» نیز چاپ و در منظر و داوری مخاطبان قرار خواهد گرفت. اینک پنچمین مقاله چاپ شده، در شماره اول «خط نو» خدمت خوانندگان عزیز تقدیم میگردد.» (اداره طرح نو)
(تحلیلی بر تاثیر رسانههای جمعی به عنوان میانجی سنت و تجدد و رفع خشونتهای اجتماعی)
چکیده
حضور پرشور و قدرتمند رسانههای جمعی و تامین آزادی مطبوعات و رسانهها بعد از دورهی سیاه و ظلمانی طالبان، فضایی را به وجود آورد که جامعهی تک صدایی افغانی را به چند صدایی تبدیل نمود. در سایهی چنین تحولی، زنان جامعه نیز فرصت یافتند، تا صدای خویش را بلند کرده و برای احقاق حقوق خود ادعای سروری و رهبری کنند، برای اشغال مناصب مهم دولتی و حکومتی، نمایندگی پارلمان، شوراهای ولایتی، حضور در رسانههای جمعی و مطبوعات قدم به میدان گذارند. گرچند صفبندیها و تقابلهای ابتدایی، آنان را در برابر مردان جامعه به عنوان ناقضان حقوق زن، قرار میداد، ولی به مرور خطوط تقابل صورت دیگری به خود گرفت. زیرا بخشی از زنان این جامعه را که با تربیت سنتی خوی گرفته بودند، در برابر آن دستهای که ادعاهای سروری و به نحوی «فمینیستی» سر میدادند، قرار داد.
رسانههای جمعی و مدرن بنا بر اقتضاآت ذاتی خویش، در نگاههای نخستین، بسان منجی زنان از تحت چکش سنتهای قبیلهای در جامعهی سنتی افغانستان، قلمداد میشد، اما بر پایهی تقابل سنت و تجدد که مرزبندیهای جدیدی را در ذهنیت زنان جامعه پدید آورده بود، در واقعیت جامعهی افغانستان خشونتهای فجیعی را نیز بر علیه زنان پدید آورد. خشونتهای رسانهی، ترویج بیبندوباریهای اجتماعی که در تضاد آشکار با ارزشهای دینی و مذهبی جامعه میباشد، به تضادها و تعارضهای عمیقی در لایههای فرهنگی جامعه دامن میزد و برایند آنها خشونتهای اجتماعی و خانوادگی علیه زنان بود که در جامعه رو به افزایش است. اما نقش رسانهها در فرهنگسازی و ایجاد بسترهای آگاهیبخش، نفوذ فوقالعاده در میان خانوادهها و لایههای عمیق فرهنگ عمومی، نتایج متفاوتی را به نمایش میگذارد. رسانههای جمعی به نیکی تمام رویکرد تعاملی و دیالکتیک ذهنیت و عینیت را تقویت میکند و یافتههای جدید نیز حاکی از آن است که رسانههای جمعی، منجی نیستند، ولی به عنوان میانجی میان سنت و تجدد و دو دنیای زنان، آشتی برقرار میکند.
کلید واژگان: سنت، تجدد، تکنولوژی ارتباطی، خشونت رسانهای و میانجی
روزنه
افغانستان سرزمین عجایب است هیچ اعتدال و خط وسطی در میان نیست تقریبا همه چیز را باید در دوسوی خط، یعنی افراط و تفریط جستجو کرد، جریانی وسط بسیار لاغر و نحیف است که نمیشود آن را تاثیرگذار بر تحولات کشور ارزیابی کرد. زنان در افغانستان به عنوان نیمی از جامعه انسانی، از سیطره چنین فرهنگی تمامیت خواه و غیر قابل انعطافی، بیرون نبوده و از ناحیهی آن، بیشترین آسیب را متحمل گردیدهاند. دنیای «سنت» و «تجدد» به عنوان دو عنصر تعیین کننده و تاثیرگذار بر زندگی اجتماعی، همواره بر ناسازگاری دو نیروی متقابل و متضاد اجتماعی اثر گذاشته و به گستردهگی و عمق اختلاف افزوده است. برایند این شکاف عمیق میان دو قطب اجتماعی، تاخر فرهنگیی بوده که جامعهی افغانستان را در طول سالها در چنگ خود نگه داشته است و موجب آن گردیده که «سنت» در لایههای میانی و پایینی اجتماع لانه گزیند و از موضع قدرت، با «تجدد»ی که در آن سوی خط، با بهرهوری از امکانات مدرن روز و تسلط بر دنیای جدید، سنگر گرفته، سخن بگوید و در یک کلام، هرکدام راه خود را رفتهاند و کمتر از آشتی و تعامل، حرفی به میان آمده است.
در دنیای سنت، زنان محکوم به «سوختن» و «ساختن»اند، در حالیکه در دنیای جدید، زنان مدعی برابری و رهبریاند. زنان سنتی، اطاعت و فرمانبری را جزو خصلت و لازمهی اخلاق اجتماعی خویش پنداشته و با آن روحیه و خصلت اجتماعی و فرهنگی زندگی میکنند و از آن راضی هستند. در آن سوی خط، زنان، در اندیشه سروری و سالاریاند و «اطاعت» را منافی کرامت و شخصیت انسانی زن قلمداد میکنند و بالاتر از آن، بردگی و بندگی به حساب میآورند.
داستان تقابل دو نیروی متضاد در افغانستان، مقابله زن و مرد نیست، بلکه تضاد دو فرهنگ است که مردان و زنان را متفاوت از مرزهای شناخته شدهی جنسیتی و فمینیستی، در دنیا، آنالیز میکند و چیدمان نیروهای مقابل شامل هردو جنس، میگردد. مشارکت فراجنسیتی در تعارض فکری موجود، به معنای آن است که زنان در افغانستان، در دو دنیا زندگی میکنند و با دو منش رشد نمودهاند و از خصلتها و اخلاق متفاوتی باهم برخوردارند و از دو منبع فرهنگی متفاوت ارتزاق فکری نمودهاند. از همینرو، این زنانند که در مقابل هم قرار گرفتهاند؛ به دلیل تفاوتهای که در اندیشه، جهان بینی و جهان فهمی خود مشاهده میکنند. در حالیکه در دنیای مدرن، زنان از دنیای «سنت» جدا شدهاند، آراستگی زن با فرهنگ مدرن، آنان را در مقابل مردان در فرایند حق خواهی و برابری خواهی قرار داده است، گرچند هرگز توفیقی در برابری نداشتهاند. لذا این دو صف، تفاوت ذاتی و ماهوی دارد. در دنیای غرب زنان در مقابل مردان برای گرفتن حقوق خود مبارزه میکنند ولی در کشور ما دو طیف فکری زنان، برای تعیین و اولویت شاخصهای فکری و فرهنگی خویش، مبارزه میکنند؛ یعنی قاطبهی زنان ما هنوز از دنیای «سنت» پای به بیرون نگذاشتهاند و اختلافات فکری موجود، محدود به دنیای «سنت» است و در همین فضای موجود «خشونت» علیه زنان به عنوان پدیدهی مذموم فرهنگی مطرح میشود. این در حالیست که در دین اسلام، زنان به لحاظ ارزشی، از ارزش برابر با مردان برخوردار هستند و هر خشونتی علیه زنان مذموم و ناپسند محسوب میگردد.
ما اکنون با پدیدهی به نام «رسانههای جمعی» و حضور زن در آن مواجهیم که به نقش میانجی و واسطی میان دو دنیای زنان و دو طرز بینش حاکم بر احساس و افکار آنان، پرداخته و خواسته یا نخواسته تلاش نموده میان دو جهان فکری زنان، آشتی ایجاد نماید. این رخداد، غنیمتی گرانسنگ و ضرورتی مبرم، تلقی میشود، ولی رسانههای تکنولوژیک در افغانستان، اقتضاآت دنیای مدرن را در درون فرهنگی تزریق میکند که تاروپود ساختاری آن، توان برتابیدن آن اقتضاآت جدید را ندارد. این به معنای مقاومت و تصادم نیست، بلکه به معنای فقدان «مقتضی» در فرهنگ سنتی زنان افغانستانی است. فرهنگ، برخلاف دیدگاهی افراطی جبرگرایان تکنولوژیک، تاثیرات آنی نمیپذیرند، بلکه در طی زمان و شکلگیری یک جریان، اقتضاآت جدید را در خود میپروراند و آنگاه تاثیر خواهد پذیرفت.
مقاله حاضر با بررسی دو دنیای زنان در افغانستان، به نقش «میانجی» بودن و نه «منجی» بودن رسانههای جمعی در افغانستان پرداخته و تلاش نموده مسایل زنان را ناظر به فرهنگ کشور خود، مورد ارزیابی قرار داده و تاثیر رسانهها را بر زمینهها و بسترهای خشونت علیه آنان به کاوش و جستجو بگیرد. ممکن است کاستی در نگاه این مقال وجود داشته باشد که منتظر نقد عالمان ژرفنگر و علاقهمندان حقوق زن، میباشد تاکج اندیشیها به سامان درستی بیانجامد.
قالب تیوریک بحث
مبنای نظری و تیوریکی بحث «خشونت» به عنوان متغیر وابسته دیدگاه «تعاملی- دیالکتیکی» یا همان «رویکرد متقابل نمادین» میباشد که در حوزه علوم رسانهیی و فرهنگی، از آن به نظریهی «تعاملی» یاد میشود که اندیشمندانی نظیر «هوور» «هایدگر» و «بلومر» در مورد آن نظریه پردازی نمودهاند. در حوزه علوم اجتماعی، افرادی مثل آنتونی گیدنز و زیمیل بیشتر از این رویکرد سخن به میان آوردهاند. بر اساس این دیدگاه پدیدههای اجتماعی، پدیدههای متصلّب و غیر قابل تغییری نیستند. بلکه آنها ترکیبی از «ذهنیت»،«معنا» و «غایت» هستند و هیچگاه، پایانناپذیر و تمام شدنی تلقی نمیشوند. پدیدههای ناتمامی هستند که همواره در حال تغییر و شدن هستند، بهخصوص اینکه پدیدههای اجتماعی در یکدیگر تاثیرمیگذارند و از همدیگر تاثیر میپذیرند، یکدیگر را مشروط و محدود میکنند. «نهادهای امروزین، چه از لحاظ پویایی و تاثیرگذاری بر عادات و رسوم سنتی و چه از نظر تاثیرات عام و جهانی، با همه اشکال پیشین نظم اجتماعی، در تمامی سطوحش فرق دارند و این تفاوتها و تمایزها فقط به معنای امتداد تغییر و تبدیلهای صوری و ظاهری نیست؛ بلکه تجدد، تغییراتی عمیق و ریشهیی در کیفیت زندگی روزمره پدید میآورد و بر خصوصیترین وجوه تجربیات ما نیز تاثیر مینهد.
تجدد را باید به عنوان نوعی نهاد اجتماعی و تجربهی اجتماعی درک کرد و به همینسان نیز تلقی نمود. با این وصف، تغییرات حاصل از نهادهای امروزین به طور مستقیم با زندگی فردی و اجتماعی، در حقیقت، با خود ما و هستهی وجودی ما در هم میآمیزند. در واقع، یکی از ویژگیهای متمایز تجدد، عبارت است از تاثیرات متقابل و فزاینده بین دو حد و یا دو هستهی وجودی انسان، یا به عبارتی محیط درونی و محیط پیرامونی وی. این ویژگی ممتاز تجدد، یا به تعبیری رساتر، ارتباط دیالکتیکی بین تاثیرات جهانی، از یکسو و گرایشهای درونی از سوی دیگر، همواره کنشهای انسانی را میسازند.» (گیدنز، ۱۳۸۵: ۱۵).
پس پدیدههای اجتماعی، همواره در حال ترکیب هستند و در واقع، سنتز از تقابلها و تعارضهای عوامل سنت و تجدد و یا کهنه و نو هستند. (بشیریه، ۱۳۷۳: ۴) در حقیقت پدیدههای اجتماعی و کنشهای انسانها همواره در حال شدن و تغییر هستند، و از بودن به شکل مستمر فرار میکنند. این کنشها در بازنگری و تلفیقی دیالکتیکی میباشند. جالب است بدانید که تفسیر و تبیین «کنش» انسانی، مهمترین مساله در عرصهی جامعهشناسی است و رویکردجامعهشناسان در برخورد با آن در قالب دو سنت نظری «عینگرایی» و «ذهنگرایی» قابل دستهبندی است که برآیند حاصل از رقابت این دو سنت متقابل در مفهوم دوگانهگرایی و رویکرد «تکامل دیالکتیکی» نهفته است.
در حقیقت حیات اجتماعی انسانها در جدایی دیالکتیکی بین عینیت و ذهنیت معنا مییابند و در این جدال هرگونه تغییری و در هر شرایط خاص تاریخی پیآمدهایی خاص را به دنبال میآورد و به شکل مشخص، در این تحقیق ما به دنبال چگونگی وضعیت «خشونت»های اجتماعی و خشونت علیه زنان، ناشی از میزان گرایش جامعه و بهخصوص جوانان، به نوگرایی و تجددگرایی میباشیم که معتقدم پیامدهای تجددگرایی غربی در جامعهی افغانی و تاثیرش بر اعمال خشونتهای اجتماعی و خشونتهای خانوادگی بیشتر به یک مرحلهی گذار از سنت به تجدد تعبیر میشود و پیامدهای اجتنابناپذیری را نیز درپی دارند و در حقیقت یک جریانی است که ارزشهای نو را میآفریند و ارزشهای کهنه را کنار میزند و در این میان رابطهها را تغییر میدهد.
جایگاه رسانهها و تکنولوژی ارتباطی در این نظریهی تعاملی، بسیار حایز اهمیت است. زیرا در ذات خود تجدد را حمل میکنند و یا به تعبیری دقیقتر محتوای رسانههای جمعی، تجدد و نوخواهی است که بسان فرهنگی نوپدید، در هر جامعهای ظهور میکند. دلیل آن روشن است که تجدد را چیزی غیر از مجموعه گرایشها، رفتارها و سبکهای جدید و نو زندگی نمیتوان فرض نمود و تمامی آنها را رسانههای جمعی و در کل، تکنولوژی ارتباطی پدید میآورد.
مککوایل با طرح مضمونی با «محتوای رسانه، همچون گواه جامعه و فرهنگ» مینویسد: «محتوای رسانههای جمعی به عنوان یک منبع، از این مزیت واضح برخوردار است که در مقابل کاوشگر واکنش نشان نمیدهد و از بین هم نمیرود و در شکلهای ظاهر میشود که از سایر پدیدههای فرهنگی، ثبات بیشتری دارند و فرض پایهی ما چنین است که هم تغییرات و هم نظم و ثباتی را که در محتوای رسانهها قابل مشاهده است، میتوان بازتاب برخی از ویژگیهای واقعیات اجتماعی دانست» (مککوایل، ۱۳۸۲: ۲۵۳). اگر مسایل مهاجرت و خشونتهای اجتماعی به عنوان پدیدههای اجتماعی در رسانهها مطرح میشود گواه آن است که در جامعه وجود دارد و رسانههای جمعی با بازتاب آنها زمینههای تعامل و دیالکتیک بین ذهنیت و عینیت را در واکنش کنشگران ایجاد میکند و تغییرات را پدید میآورد. پس در برایند امر به این حقیقت، نایل میشویم که وسایل تکنولوژیک و ارتباطات تکنولوژیکی و الکترونیکی، با تجدد ربط پیوسته، درهمتنیده و ناگسسته ازهم دارد و بدون هم در طول تاریخ موجودیت خودش را تجربه نکردهاند. پس وقتی بحث از «سنت» و «تجدد» در میان است، بحث از رسانههای پیوستهای آنان نیز هم است و قتی از یک سنت تاریخی، حرفی به میان میآید، الزاماً از رسانههای سنتی که پیوسته با آن سنتهای تاریخی میباشد؛ نیز یاد خواهد شد.
تبیین علمی سنت، تجدد و رسانههای تکنولوژیک
۱- سنت
سنت در سادهترین تلقی، روشی تثبیت شده و ماندگاری است که حکایت از یک امر تاریخی یا به عبارتی «میراث» اجتماعی دارد، چیزی که نسل به نسل مورد عمل واقع شده و شکل هنجار تثبیت شده و درونی شده را پیدا نموده است. پس هر سنتی الزاما امری کهنه و تاریخی نیست، بلکه به دلیل نهادینه شدن و جای افتادن تدریجی، در جامعه مقبولیت پیدا میکند و شکل عادت را به خود میگیرد. اما جوامع سنتی گاهی با پدیدهای به نام ایدیولوژی سنت پرستی مواجه میشوند که به قول ماکس وبر «سنت پرستی» به سبب معارضهی که با ابداع دارد، آشکارا مخالف با پیشرفت و تجدد است. (مایرون وینر، ۱۳۵۳: ص۱۸).
مشکل سنت در جوامع عقب افتاده در همین است که با تابو شدن همراه میگردد و از نقد نقادان در امان نگهداشته میشود و در نتیجه با شیفتگی افراطی معتقدان تقدس پیدا میکند. البته؛ در جامعهی سنتی و قبیلهای سنتپرستان، برای توجیه عمل خویش، همواره از دین خرج میکنند و سنت پیامبر اسلام دستمایهی آنان، میگردد و به نام او خرافههای فرهنگ قبیلهای را قالب میکنند. حضور رسانههای جمعی مدرن، بر این بحران،گستردهگی بخشیده و وجههی جهانشمول میدهد و بر شکاف موجود میان رسانههای که سنت را تبلیغ میکنند و به شکلی هویت سنتی دارند، و عواملی که هویت ساز دنیای جدید است، میافزاید. از این روی، رسانههای جمعی مدرن و دین نمیتوانند باهم همخوانی داشته باشند، زیرا رسانهی سنتی در عصر محوریت خداوند و سایهی تقوا به حیات خود ادامه میداد و اساسا حوزهای جدا از حوزهای دین متصور نبود، در چنین دنیایی، اشیاء با همه تکثر خود به امر مقدس اشاره دارند. پس رسانهی سنتی نیز در خدمت امر مقدس است. ولی برخلاف دنیای سنتی که دنیای وحدت و توحید و یگانگی است، دنیای مدرن، دنیای تفکیک، تکثر و تمایز وجدایی دین از دنیا است (نوربخش و مولایی، ۱۳۹۰: ص ۳۳۸).
حال روشن میشود که تقابل دنیای سنت و تجدد به رسانههای حامی آنها نیز سرایت میکند و خطکشیهای رایج میان آن دو را به شکل برجستهای در میان مخاطبان خود، عینیت میبخشند. بنابراین، مقصود ما از تبیین «سنت» در این خامه، مفهومی به مراتب پهنتر از تلقیهای رایج در دنیای «سنت» است و در واقع، مجموعهای از آنچیزی است که در جامعه زمانی مورد عمل بوده و الان تاریخی شده و به نحوی به گذشته تعلّق دارند، میباشد و به شکل معین، این تبیین و تلقی، به مفهومی از «سنت» که در کتب فقهی و با نگاهی فقیهانه، تفسیر میشود، منظور نمیگردد تا عدهای آن را بهانه کرده عادتهای جاری و نهادینه شده در جامعهای ما را سنت نبوی خوانده بر این نگاه خرده بگیرند.
۲- تجدد
«تجدد» نیز همانند «سنت» یک میراث اجتماعی و برخاسته از طبیعت بشری است.حضور این پدیده در کشور همزمان با عصر تجدد در اروپا و انقلاب صنعتی در عصر حبیب الله (۱۹۰۱) و امان الله (۱۹۱۹) دو پادشاه تجددگرای افغانی (فرهنگ، ۱۳۷۱: ۴۷۳) برمیگردد، اما با گذشت در حدودی دوصد واندی سال از عمر آن، جامعهای افغانی نتوانسته است خودش را با آن همساز نماید. شاید جدا افتادگی افغانستان از بنادر آبی و بحری و عدم وجود زیرساختهای ارتباطی، موجب عدم رشد و انکشاف ملی گردیده است. اما به هر صورت، تجدد نوعی «نظم» پس از جامعه سنتی است. ولی نه آنچنان نظمی که در آن احساس امنیت و قطعیت ناشی از عادات و سنن، جای خود را به تعیین حاصل از دانش عقلانی سپرده باشد (گیدنز، ۱۳۸۵: ص ۱۷).
به همین دلیل، تقابل سنت و تجدد در پگاه چنین ساختار لرزان و بیثبات به خصوص در جوامع قبیلهای و استبداد زدهای همانند افغانستان، به تولید «خشونت» میانجامد. مشکل تجدد خواهی و نوگرایی در جامعهی افغانی، در همین است که نسخههای پیچیده شده، شفابخشی لازم را نداشته و به جای جایگزینی آرام «سنت» به تحریک عوامل آن پرداخته و سنتپرستان را تشجیع نموده است. به عبارتی، تجدد در جامعهای ما به منزلهی نوعی «تزریق» بدون تشخیص است که تهدیدها و خطرهای بالقوهای را که در پیشپاافتادهترین فعالیتهای زندگی روزمره به وجود آورده است.
در خصوص دو دنیای زنان نیز چنین رویکردی صادق است که تجدد خواهی به مانند یک خواست جمعی فزاینده به خصوص در میان جوانان، به تحریک ساختارهای فرهنگ سنتی پرداخته و حاصل تقابل نهادهای سنتی و مدرن، تقویت و مقاومت هستههای سنتی فرهنگ گردیده است. دلیل آن بسیار روشن است که سنتها دارای ریشههای عمیقی در لایههای ژرفتر فرهنگ عمومی است و با تحریک آن لایهها اجازه نفوذ به متغیرهای مزاحم داده نمیشود. از این روی، تجدد را نباید همانند پروژه در نظر گرفت که برخی از چریانهای مشخص بخواهد آن را به اجرا در آورند و همانند تزریقی آن را در جلد چرمی جوامع سنتی فرو نمایند. مدرنیته فرایند اجتنابناپذیر نظم اجتماعی است که قابل مدیریت نیست. او خود آرام آرام به کمک رشد تکنولوژی ارتباطی، نفوذ خودش را در عمیقترین لایههای فرهنگ سنتی نیز جای داده است و یا خواهد داد. به عنوان مثال اکنون در جامعهی سنتی و کانکریتی افغانی، نفوذ آن غیر قابل انکار است.
تجدد گرایی و نوگرایی در جامعه افغانی تاثیرات بس شگرفی بر چگونگی ارتباطات انسانی، ازدواج،گونههای مختلف فرهنگ اقوام و ملیتهای ساکن در آن کشور بهجای گذارده و در این میان برخی از ارزشهای اجتماعی جامعه را در میان خانوادههای مختلفی از تمامی گونههای قومی، دچار مخاطره کرده است. همانند رواج روزافزون خشونت علیه زنان، به رغم آن که این پدیده در فرهنگ سنتی افغانی به این شکل فجیعش وجود نداشته است، ولی در اثر همان عوامل تحریک کنندهی ناشی از اعمال نهادهای تجددگرا بروز میکند و برخی افراد که ارزشهای خود را در خطر میبینند، به خشونت روی میآورند. ارزشهای اجتماعی، زاده کنش و واکنشهای افراد میباشد و محصول آشنابودن و آشناشدن آدمیان با یکدیگر است و بر چشمداشتهایی استوار است که از «آشنایی» جان میگیرد، فرق نمیکند، این آشنایی فرد با فرد باشد یا گروه و اجتماع باشد و یا نظامی از باورها و اعتقادات باشد و مهم آن است که در اکثر مواقع، با گذر زمان میبالد و گسترده میشود.
با وجود اینکه تکنولوژی هنوز هم به طور کامل در فرهنگ ما افغانها ریشه ندوانده و مستحکم و پایدار نگردیده است، اما تولیدات تکنولوژیک و شرایط محیطی باعث ایجاد تغییراتی درساختار خانوادهها، به خصوص خانوادههای شهری، که فرایند مدنی شدن را تجربه میکنند، گردیده است. به طور مثال اگر به دقت در گراف تغییراتی که در عرصههای مختلف فرهنگی، طرز نگاه خانوادهها به زندگی، آموزش عمومی، بهداشت عمومی سبک زندگی، نوع پوشش، به وجود آمده است؛ تامل صورت بگیرد، تغییراتی را مشاهده میکنید که در جوامع مدرن دیده میشود مثل «کوچک شدن خانواده» و «ارتباطات اجتماعی» مثل روابط دختر و پسر و روشهای انتخاب همسر یا همسر گزینی، و از این قبیل تغییرات که به خصوص در شهرها زیاد دیده میشود. به طور قطع، تا چند سال قبل جوانان افغان، دهکدهی جهانی را تجربه نکرده بودند اما امروز با دنیای وسیعی از اطلاعات و آگاهیهای مواجه هستند که در هر شب و روز از طریق شبکههای ماهوارهای و دیگر وسایل ارتباطی در اختیار آنان قرار میگیرد. از این روی آنان، بدون تردید، تغییر کردهاند و با تغییراتی فزایندهای هم در طرز رفتار خانوادهها، نوع تربیت و حتا روش عبادت و بندگی، نیز مواجه هستند.
این تغییرات قبل از افغانستان در کشورهای دیگر نیز به وجود آمده است و فرجام آن آشتی میان سنت و تجدد بوده است. زیرا تجدد قابلیتهای فوقالعادهی برای جذب و درهم تنیدن با نیازهای بومی در مناطق مختلف از خود بروز داده است و نشان داده که با هر فرهنگی در تعامل قرار میگیرد. مثلاً در اندونزیا جاونیها به دلیل علاقه به فرزند معروفند اما در الورسها میزان باروری کم است. در کاستالهای غرب آفریقا، یورباها و آلیبوهای نیجریه سلسله مراتب متفاوت از نسبت پدری والگوهای سکونت خانواده و نقشهای مختلف جنسیتها وجود دارد آکاییهای غنا ازدواج با نسب مادری را به ارث بردهاند. آمریکاییها و ژاپنیها صنعتی شدهاند. لیکن از نظر فرهنگی متفاوت هستند. تغییرات مشابه تکنولوژی سبب تغییراتی در خانواده شده است اما منشا آغاز و طریق حصول آن متفاوت بوده است. (اعزازی، ۱۳۷۶: ۱۲۵).
بنابراین، روشن است که سنت و تجدد در همهی عرصههای زندگی در تقابل قرار میگیرد و زمانی این تقابل جدی میگردد که لایههای زیرین سنت در جوامع سنتی، تحریک میشود و آنگاه این تقابل خودش را آشکار تر میسازد. در گذشته نخبگان و حاکمان سیاسی، به دلیل پیامدهای ناشی از تصادم و تعارض سنت و تجدد، بر قدرت سیاسی، ترجیح داده بودند تا تداوم قدرت خود را در زیر سایهی سنت، مشروعیت ببخشند. از این روی، تجدد را قربانی نموده بودند. ولی اکنون «تجدد» با قدرت جادویی خود به کمک پیشرفت چشمگیر و اعجاب انگیز تکنولوژیهای ارتباطی، وارد افغانستان شده است و قدرت حاکم نیز اینک، با تجدد سر آشتی در پیش گرفته است و حاصل این تعامل و سازگاری، حضور رقابتآمیز دو دنیای سنت و تجدد در عینیت و ذهنیت انسان افغانی به شکل عام و زنان افغانی به شکل خاص، میباشد که زنان را به طیفهای فکری گوناگونی به لحاظ «کنش» و «واکنش» در برابر تجدد تقسیم نموده است و در واقع به همان تقابلهای که پیشتر از این یادآوری گردید، حدود و ثغور مشخصی بخشیده است. پیامد این گفتمان تعاملی، در برخی از حوزههای اجتماعی به خصوص در خانوادهها باعث خشونت خانوادگی شده است که به شکل طبیعی، زنان و کودکان قربانی اصلی آن است.
۳- تکنولوژی رسانهای
تکنولوژی رسانهای، محصول قدرت و خلاقیت بشر است و امروزه این وسایل، در جامعه نهادینه شده و جایگاه ویژهای در سبد مصرفی خانوارهای شهری و روستایی افغانستانی پیدا نموده است و در واقع، شکل پایداری به خود گرفتهاند و هم ساختارش و هم مجموعهی از کارکردهایش، متناسب با توقعات عمومی، پدیدار شده است. (مککوایل، ۱۳۸۲: ۶۸). معنای این سخن آن است که رسانهها هم اکنون، مهمترین و موثرترین متغیر در حیات اجتماعی افغانها قلمداد میشود و ویژهگی و خصلتهای عام خودش را در قالب فرهنگ عمومی، نهادینه نموده است.
خیلی از دانشمندان ارتباطی، همانند مکلوهان، هایدگر و پستمن از رسانهها به عنوان موتور تحولات و رخدادهای اجتماعی نام میبرند و علت العلل اصلی پیشرفتهای بشری عنوان میکنند و با بیان چهار وجه اصلی تکنولوژیهای رسانهای، قدرت و قابلیتها، ویژگیها و پتانسیلهای این وسایل را در جوامع مختلف شرح میدهند. مککوایل نیز با تاکید بر اینکه رسانهها شکل و ساختار پایداری در جوامع انسانی پیدا نموده است به ویژهگیهای همانند «تولید و توزیع معرفت»، «مجرای ارتباطی»، «سازندهی افکار عمومی»، «مشارکت داوطلبانه»، «عامل رشد صنعت و بازار» و «عامل متصل به قدرت» اشاره میکند که به نظر من تمامی این ویژهگیها در قالب چهار وجه ارتباطی که آقای یوستونلون آن را بیان نموده است، میگنجد و در حقیقت آن را نیز توضیح میدهد که قرار ذیل است.
۱-۳- شکل
شکل تکنولوژی باعث میشود تا عمل رسانهای را که طیف وسیعی از روشهای گوناگون را در خود جای داده است، درک نموده و از نگرشهای ابزارگرایانه فاصله بگیریم. فقط با درک این تفاوتها و کمک این شکلها میتوانیم بفهمیم که رسانهها به شکلگیری منطقهای خاصی بر اساس شیوهی ادراک، تفسیر و استدلال مساعدت میکند. به بیان روشنتر، رویکرد پدیدار شناختی به رسانهها با درک شکل رسانهای شدن آغاز میشود و به دنبال کاوش در ماهیت رسانهها؛ یعنی هستی شناسی آنها است (لون، ۱۳۸۸: ۲۱). از این روی دیدگاهای مککوایل نیز در اینجا پوشش یافته است که از پایداری اشکال رسانهای مانند (چاپ، فیلم، تلویزیون و سینما و..) در جامعه یاد میکرد و آنها را به عنوان ویژهگیهای متمایز رسانهها در جوامع مختلف برمیشمردند که به توزیع معرفت میپردازند. (مککوایل، ۱۳۸۲: ۶۷). از این روی، به نظر من در هر جامعهای، هرگاه شکل رسانهای در لایهها و سطوح مختلف فرهنگ بومی آن، نهادینه گردید، تجدد و نوخواهی نیز با آن همراه است و پیامدهای اجتنابناپذیر آن نیز که ناشی از تحریک لایههای زیرین «سنت» است، در پی خواهد آمد و هیچ راه فراری از آن وجود ندارد. زیرا معلول از پی علت خود الزاماً محقق میشود.
۲-۳- اصالت تاریخی
توجه به اصالت تاریخی، پارادوکسهای حاکم بر تلقیهای رایج از نقش تکنولوژیهای رسانهای را حل میکند. جلوههای متناقض از نقش رسانههای تکنولوژیک آن است که از سویی تکنولوژی را علت بسیاری از تغییرات اجتماعی، افتصادی، فرهنگی و سیاسی تلقی میکنند و بر زوال ارتباطات حضوری و از کف دادن «صمیمیّت» دوران شفاهی تاسف میخورند. از سویی دیگر رسانهها چنان بدیهی و عادی پنداشته میشود که فقط ابزارهای هستند که به کار میرود و از وابستگی روزافزون به آنها هیچ خم به ابرو نمیآورند و پرسشی بر نمیانگیزد.
اگر دیدگاه تاریخیتر اتخاذ گردد، پارادوکس رسانهها مرتفع میشود، زیرا در تاریخ الگویی مشخصی وجود دارد که هرگاه رسانهای جدیدی از راه میرسد و کاربرد آن از مرحلهای آزمایش عبور میکند و در واقع، جای میافتد، تاثیرات اش به وضوح مشاهده میشود. به عبارتی، با رجوع به تاریخ تکنولوژی رسانهای متوجه تفاوتهای که فنآوریهای رسانهای در اندیشه و عمل ما انسانها پدید میآورند، میشویم به طور مثال جا افتادن فکس در جامعه، صرفا ارسال نامهها را شتاب بخشید، اما روش تازهای برای برقراری ارتباط عرضه نکرد به همین دلیل بعد از ۵۰۰ سال عمر تلفن، فکس در آن ادغام گردید (یوستون لون، ۱۳۸۸: ۲۳).
از سوی دیگر، اصالت تاریخی رسانهها نیز درهم تنیدهگی آن را با تاریخ تحولات مدرنیته به نمایش میگذارد که بدون نوخواهی و تجدد رسانههای تکنولوژیکی در کار نخواهد بود و اینها همگی عوامل و مولفههای درهمبافتهای است که همانند حلقات زنجیر و یا دانههای تسبیح به همدیگر پیوستهاند. هرگاه «پیوستگی» که هویت اصلی آنان است از هم بگسلد، تمامی حلقات و دانههای تسبیح از هم گسیختهاند و هم شکل پایدار و اصالت تاریخی خویش را از کف داداند.
۳-۳- درهم تنیدگی فرهنگی
کلام مک لوهان «رسانه یک پیام است» موجزترین بیان و دقیقترین سخن است زیرا ناظر به محتوا است. در واقع میخواهد بگوید که رسانههای تکنولوژیک، تنها انتقال دهنده پیام نیستند، بلکه خود، پیام هستند. این بیان حساسیت تاریخی ما را نسبت به سازمان تولید معنا؛ یعنی فرهنگ، از طریق رسانه بر میانگیزد. معنای این حساسیت آن است که همواره به تحلیل روابط میان رسانهها سوگیری ویژهای وجود دارد، زیرا شکلهای خاص تولید معنا در صورتی در شکلهای اجتماعی جای میگیرند و دوام میآورند که رسانهها باهم پیوند داشته باشند. در واقع، درهم تنیدگی رسانهها در چگونگی تولید معنا در پیوند با احساسات، تجربهها، پیشبینی عوامل انسانی و غیر انسانی، صورت میگیرد که در این فرایند، جذب فرهنگ گردیده و عناصر فرهنگ یا نظام تولید معنا را تبدیل به رسانه و رسانهای میکند. فرهنگ این نکته را برجسته میکند که معنا و دلالت از عمل پدید میآید و به خودی خود، وجود ندارد. به عبارتی روشنتر، تولید معنا نوعی عمل و انجام کار است. این عمل اساسا کارکرد تکنولوژی محسوب میشود (یوستون لون، ۱۳۸۸: ۲۵). بر پایهای این توانایی و قابلیت، رسانهها سلایق بشری را میسازند، نوع نگاههای آنان را نسبت به زندگی مهندسی میکنند و از همه مهمتر خود فرهنگ را میسازند و متناسب با آن افکار عمومی را شکل میدهند (هوور و لاندبای، ۱۳۸۵: ۲۲۲).
تمام سخن ما در همینجای است که رسانهها به عنوان عامل ساخت مخاطبان، تنوع فهمها و سلایق بشری، همواره در دسترس قرار دارند و با تاثیرپذیری از اقتصاد و تاثیرگذاری بر بازار به عنوان میانجی عمل میکنند و مخاطبان را به گونهای شیفتهای بازار میسازد که آنان هویت خود را در خرید و مصرف پیدا میکنند (مککوایل ۱۳۸۲: ۸۹). به همین دلیل، در جامعهای افغانستان، رسانههای جمعی از طریق تشویق زنان به مشارکت در کار، اشغال مناصب دولتی، ارتقای بهداشت و سطح آموزش، به عنوان میانجی دو دنیای سنتی و مدرن زنان، عمل میکنند و تلاش دارند تا از تقابلها و تضادها کاسته، با روند تکاملی رسانهها و نفوذ آنها در لایههای عمیق و ژرف فرهنگ عمومی، سلایق و نوع نگاه آنان را به تدریج به زندگی، مذهب، ازدواج و معاشرتهای اجتماعی و .. تغییر دهند و بدینطریق میان دو دنیای زنان که هرکدام، خصلتهای متضاد و منحصر به فردی را تولید میکردند، آشتی و صلح، مدارا و رفاقت ایجاد نمایند.
۴-۳- تن یافتگی و تن زدودگی
تصور تاریخ بشر، بدون رسانهها امکان ندارد. گذشته از حفاریهای باستان شناسی نخستین گونههای زندگی انسان، شواهد فراوانی در مورد کاربرد وسایل تکنولوژیک مانند ابزار و سلاح، وجود دارد؛ نقاشیهای که در غارهای تاریخی بامیان در افغانستان با قدمت حدود ۱۵۰۰ سال قبل از میلاد، گواه درخشانی از رسانههای است که در طول تاریخ بشر برای به تصویر کشیدن رویدادهای زندگی به کار رفته است. نقاشیهای بامیان که هنرمندانهترین اثر خلاقه بشر آن دوران محسوب میشوند، کارکرد بسیار روشنی در فرهنگ شفاهی داشته است. آنگونه که نقاشیها بیانگر تجربهها، اندیشهها، واکنشها و احساسات آنان نسبت به زندگی و جهان بوده و شیوهی تفکر آنان را نشان میدهد. اگر گفتار را نخستین رسانهی ارتباطی انسان تلقی کنیم زیرا از زبان بهره میبرد که از قراردادهای آوایی انتزاع شده است، روابط قرار دادی که در جامعه تقویت و بازتولید میشود، در آن صورت کلام مک لوهان(۱۹۶۴) «رسانهها امتداد انسان» است قابل درک جلوه میکند. به اضافه به راحتی میتوان فهمید که چرا رسانهای مثل زبان، پیوند مستقیم با تن آدمی دارد. از همین رو تن آدمی خود یک رسانه و یک ابزار برای بیان و اشاعه معنا تبدیل میشود. رسانهای شدن تن آدمی را امتداد داده، توانایی آدمی را برای ادراک، بیان خویشتن، رفتن به سراغ دیگران و لمس کردن آنها در مکانها و زمانها وسعت میبخشد (یوستون لون، ۱۳۸۸: ۲۷).
این وجه نهایی تکنولوژیهای رسانهای و ارتباطی است که از نظر افرادی مثل مکلوهان جزء تن آدمی میشود و به تعبیری هایدگر رسانهها بخشی از وجود و هستی آدمی میگردد آنگونه که انسان هویت خودش را در آیینهی تکنولوژی پیدا میکند و با آن زندگی میکند و تکنولوژی ارتباطی، بخشی از هستی وی محسوب میگردد (هوور و لاندبای، ۱۳۸۵: ۹۵). نیل پستمن نیز با رویکرد فرهنگی، به این پدیده توجه داشته است و تکاپوهای خویش در خصوص رسانهها را با انتقاد از تلویزیون، اینگونه ابراز میکند که رسانهها فرهنگ را بیاعتبار میکند، انسان تکنیک زده از نظر وی در چنگ تکنولوژی بوده و آنچنان شیفتهای آن است که «هویت» انسانی و فرهنگی خودش را در پای تابوی به نام «تکنولوژی» قربانی میکند. (حسینی، ۱۵۸۶: ۶۳۱). برخی دیگر همانند شرایبر، رسانهها را در خدمت بازار و عامل استیلای منطق سرمایهداری توصیف میکند که به مسخ هویت انسانی و اجتماعی بشر منجر میگردد.
بر پایه این مفهوم «تنیافتگی» که وجود انسان با رسانه یکی و یگانه میگردد و مفهوم «تنزدودهگی» به این نکته اشاره دارد که هرگاه رسانه بخشی از وجود انسان و در امتداد هستی او قرار گرفت، به زدایش آموزههای سنتی و مزاحم از تفکر و بینش انسان مبادرت میکند و وجود وی را با سلایق و منطق رسانهای میآراید. لذا رسانهها قدرتمند و هویت ساز است و از همین روی، با تعارضها و تقابلهای خود، به تحریک عوامل سنتی و احیاناً ایجاد خشونت در برخی جوامع به خصوص جوامع سنتی، میانجامد.
رسانهها منجی زنان یا میانجی دو دنیای آنان؟
زنان در جوامع سنتی همواره هویت یدکی داشتهاند و در ادبیات سنتی ما به عنوان «متعلقه» و یا «عیال» که تداعی کنندهای موجودات اضافی، سرباری و کم تاثیر در تدارکات مالی و اقتصادی خانوارهاست، نام برده میشود. خود زنان سنتی، نیز البته به شکل غالب، با قبول «خانهداری» و «پردهپوشی» به پرورش فرزندان خود اکتفاء نموده و از تمایل و اقدام عملی برای کسب سواد و تحصیلات عالی، کار در بیرون و اشغال مناصب دولتی و اداری، خود داری کرده بودند. درعین حال باید قبول نمود که در جامعهی شهری افغانی، قلیل زنانی بودند که در سایهی وابستگی به دربار سلاطین، خانوادههای حکومتی، رهبران قبایل و افرادی از طبقات بالای جامعه، به تحصیلات بالا و اشغال مناصب دولتی و مدیریتی دست یافته بودند که نمیتوان آنها را به اندازهی به حساب آورد که جامعهای زنان را در تقسیمبندی جدیدی قرار دهد.
اما در عین حال، زنان در جوامع روستایی افغانستان، همدوش مردان نقش فوقالعاده و تاثیرگذاری در تولید و کارهای سادهای کشاورزی و مالداری داشتهاند که تاکنون نیز ادامه دارد. ولی از حق تحصیل، حق ارث، حق انتخاب آزادانهی همسر و حق طلاق بهرهمند نبودهاند. در دوران جهاد و کمی قبل از آن به دلیل مهاجرتهای تعداد زیادی از خانوارهای روستایی در شهرها و در بیرون از کشور، تغییراتی پر شتابی را در سراسر افغانستان ما شاهد بودیم، ولی با مقاومتها و مخالفتهای از ناحیهی مردان مواجه بودند که نوعاً غالب اقدامات محدود کنندهای مردان، به دین و آموزههای آن نسبت داده میشد. از این روی زنان نیز آن را به عنوان دستورهای دینی و آموزههای فرهنگی در گوشت و پوست و استخوان خود حس میکردند و میپذیرفتند.
بعد از یازده سپتامبر و با ورود نیروهای غربی و حضور جامعهای جهانی، زنان جرات ابراز وجود در جامعه را به عنوان نیمی از پیکر جامعهای انسانی، پیدا کردند و تعدادی از زنان تحصیل کرده چه از داخل کشور و چه از بیرون و از عالم مهاجرت، گردهم آمدند و گروها و نهادهای مستقلی از زنان جامعه را برای مبارزه و احقاق حقوق زنان به وجود آوردند. البته که این موج آنچنان تند، افراطی و پر شتاب بود که برخی بر این باور بودند که زنان از گرداب سنتهای قبیلهای و آموزههای خرافی به همین سادگی، نجات یافته و آنان هزاران پله را یک شبه به سمت ترقی و پیشرفت برداشتهاند. از این روی خروارها تمجید و سبد سبد ستایش را نثار حضور جامعهی جهانی میکردند و در شوق و شعف آن، از طالبان؛ عمدهترین نیروی فکری و نظامی مخالف حقوق زن به طور کامل غافل شدند.
اما به مرور زمان که موجهای توفندهی ناشی از حضور اولیهی جامعهی جهانی، فرو نشست، تازه معلوم گردید که هنوز افغانستان تا رسیدن به جامعهای که زنان تمامی حقوقش در عرصههای اجتماعی و خانوادگی پاس داشته شود، فاصلهای درازی را در پیش روی خود دارد. هنوز ساختارهای فرهنگ سنتی جامعه به زنان چنین اجازهی بیباکانهی حضور در صحنههای سیاسی و اجتماعی را نمیدهد و حتا همین وضعیت باعث گردید که از درون جامعهای زنان گروها و مجموعههای بیرون آمدند که به پشتیبانی طیفهای سنتی جامعه برعلیه آزادی زنان، حق کار در بیرون و استقلال از مردان شعار میدادند و خواهان تداوم زندگی سنتی زنان در جامعه بودند. لذا زنان خود در برابر هم صفآرایی کرده بودند، گروهی دارای تفکر سنتی بودند و بر پایبستهای فرهنگ سنتی جامعه به عنوان جزء مقوّم و برپادارندهی هویت خویش، تاکید میکردند، در حالیکه گروهی دیگر با ترک حجاب و آموزههای فرهنگ ملی و مذهبی، از اتصال به جنبشهای فمینیستی سخن به میان میآوردند.
اما این وضعیت، به شدت در حال تغییر و نوسان است. زیرا افغانستان با یک نسل جدید و تحصیلکرده مواجه هستند؛ جوانانی که به تازگی از تحصیل فراغت مییابند، شغل و کار میخواهند و در میان این اقشار، زنان جوان و تحصیلکرده نیز زیاد هستند که خواهان حضور پر رنگتری در جامعه هستند. رسانهها به عنوان نهاد که تجدد را در جامعه ترویج و تمثیل میکند، رویکرد بازی را به حضور زنان، اتخاذ نموده و با اقبالی بیسابقهای نیز مواجه شدهاند.
۱- حضور زن در رسانهها
حضور زنان افغانی در رسانهها بعد از حضور جامعهی جهانی، شکل برجستهتر و آزادانهتری پیدا نمود. گرچند در ابتدا از هنرمندان، گویندگان، بازیگران و مجریان قدیمی، بهره میگرفتند، اما به تدریج، زنان و دختران جوان، جای پیشکسوتها را پر نموده و به شکل جالبتری استعدادهای خود را در معرض آزمون گذاشتهاند و موفق ظاهر شدهاند. این حضور موفق، در عرصهی ژورنالیزم و تهیهی اخبار، گویندهگی و اجرای برنامههای تحلیلی و گزارشی، در تلویزیون، بازیگری در عرصهی سینما و تئاتر، آشپزی و اجرای برنامههای خانواده در رسانههای مختلف صوتی و تصویری، هم اکنون قابل مشاهده است.
مشاهدات نشان میدهد که در یک مقایسهای ساده، حضور زنان از سالهای ۱۳۸۲ تا سال ۱۳۹۲ در رسانههای مختلف، به خصوص تلویزیون، گراف تندی را به سمت بالا طی نموده است و به همان میزان تغییراتی را در سطح شعور جمعی، طرز نگاه اجتماعی و خانوادگی، نحوهی پوشش، آشپزی، ارتباطات اجتماعی، بهداشت خانواده، علاقه به تحصیل، رسوم ازدواج، نحوهی تربیت، علاقه به سپورت و غیره در میان خانمها و خوارکای جوان قابل مشاهده میباشد.. هماکنون، نسل جدید و تحصیلکردهای در راه است که آنان مطابق نرمهای متعارف در سطح ملی، آموزشدیده و مسلکی هستند. دولتهای ملی اگر به وظایف و وجیبههای ملی و میهنی خود عمل نمایند، موظف به تامین کار و اشتغال مطابق شان و شوکت آنها میباشد. اگر این نسل جدید در ادارات ملی تا سطح مقامات ارشد جایگاه خود را باز یابند، به طور قطع کشور با تغییراتی چشمگیری همراه خواهد بود و کاستیها و ناهنجاریها یا پیامدهای ناشی از سالها جنگ در این کشور روی به کاهش خواهد گذاشت.
برخی از کارشناسان رسانه بر این عقیدهاند که حضور زنان در رسانهها بازتاب اجتماعی رفتارهای است که در جامعه حضور دارد. اگر در جامعه زنان از حق کار در بیرون برخوردار نیستند، همان در رسانهها بازتاب پیدا میکند و بر پایهی علم نشانه شناسی، حضور زن در آشپزخانه و اشتغال به خانهداری که در رسانهها انعکاس پیدا میکند، نشاندهنده و یا دال به همان مدلول «محدودیت» زن هست که در جوامع سنتی وجود دارد و رسانهها در حقیقت آن را گسترش میدهند. (مهدی زاده، ۱۳۸۹: ۹۹). زنان در جوامع سنتی، به شکل معمول و متعارف کارش در خانه هست و در رسانهها نیز هرگاه زنان در کنار وسایل آشپزخانه و مشغول شستشوی ضروف و کاسهها نشان داده میشود، دلالت بر معنای «محدودیت» در خانه میکند و به گونهی پنهان معنایی را القاء میکند که زنان دارای کارویژههای خانهداری میباشند.
بنابراین، حضور زنان در رسانهها پیامدهایی دارد و هر برنامهای در تلویزیون یا فیلم، کارکرد واحدی را ارائه نمیدهد، بلکه کارکردهای متفاوت و متنوعی را به نمایش میگذارد. به طور مثال برنامهی آشپزی تنها معنایش آموزش آشپزی نیست، بلکه در کنار آن، مطلوبیت بهداشت و نظافت را نیز ترویج میکند، جنبههای اقتصادی نیز دارد به این معنا که وسایل آشپزی و دکوراسیون آن را نیز تبلیغ میکند که به رونق بازار کمک نموده و مصرفگرایی را نیز ترویج میکند. از همه مهمتر اینکه یا به شکل مستقیم و یا غیر مستقیم، به پروسهی آگاهی دهی ملی کمک میکند و به ارتقای دانش و فرهنگ عمومی مدد میرساند. البته آنچه نگران کننده است، بیانیههای حامیان زنان در خارج است که به جای حل پرابلمهای زنان، به تحریک عوامل سنتی، بر علیه آنان دامن میزند و از سویی، پروژهای بودن فعالیتهای احقاق حقوق زنان را در این کشور، تداعی میکند.
۲- آگاهیهای فزایندهای اجتماعی
زسانهها در هر جامعهای کارکردهای مختلفی دارند، مشهورترین طبقهبندی از کارکردهای رسانههای جمعی، آنها را در چهار کارکرد کلان محدود میکند که عبارت است از «اطلاع رسانی»، «تفریح و سرگرمی»، «هدایتی و ارشادی» و کارکرد «آموزشی». (فرقانی، ۱۳۸۲: ۲۷). البته که در میان کارکردهای چهارگانه، اطلاع رسانی، عمدهترین نقش را در ارتقای آگاهی اجتماعی مردم دارد و موجبات رشد و ارتقای دانش جمعی و معلومات جمعی را فراهم میآورد. در افغانستان بعد از طالبان، که از آن به دوران نوین نیز یاد میشود، رشد چشمگیری در فعالیتهای رسانههای تکنولوژیک به لحاظ کمی مشاهده میشود. به خصوص اینکه تلویزیونهای خصوصی، به لحاظ تنوع برنامههای سرگرم کننده، اخبار رویدادها، گزارشهای سیاسی و اجتماعی، گزارشهای مستند و برنامههای دیگر مذهبی، علمی و فرهنگی، با ایجاد رقابت جدی با شبکههای دولتی و غیر دولتی، فضا و گفتمان مطلوب رسانهای را ایجاد کردهاند. آنچه که جالب است اینکه به لحاظ آزادی و جریان آزاد اطلاعات و معلومات در کشور، نسبت به سایر کشورهای منطقه افغانستان وضعیت مطلوبی را تجربه میکند.
مهمترین کارکرد فعالیت رسانهها در افغانستان، رشد فزایندهای آگاهیهای اجتماعی است که مردم در این سالها از آن برخوردار شدهاند و مردم از هرگونه رویداد مهم سیاسی و اجتماعی با خبر هستند و تقریباً غالب افراد که سروکار با رسانهها دارند و یا دسترسی به آنها دارند، میتوانند رویدادها را تحلیل نمایند و منافع ملی، اقتصادی و فرهنگی خود را در آن بازشناسی نمایند. این تغییر و تحول مثبت، خوشیُمنترین و تاثیرگذارترین دستاورد دههی تحول در این کشور را به نمایش میگذارد. جوانان شهرهای کابل، هرات، مزار، غزنی و جلالآباد، شاید در این تحول، پیشقدم باشند.
نمونهای برجستهای این آگاهی فزاینده را در برگزاری لویجرگه که آقای رییس جمهور برای امضای پیمان امنیتی، در سال ۱۳۹۲ شمسی، در کابل دایر نموده بود، قابل مشاهده بود. در این همایش، تمامی نمایندگان بر اساس آگاهیهای که در پرتو گزارشها و اخبار سیاسی و نظامی کشور از طریق رسانهها کسب نموده بودند، برخلاف نظر ریس جمهور مطابق منافع ملی، تصمیم گرفتند. این تصمیم جمعی که از طریق ۵۰ کمیسیون با شور و مشاوره، بحث و گفتگو، حاصل شد، خیلی از صاحبنطران سیاسی را متعجب ساخت. هیچ کسی باور نمیکرد که مردم سنتی که دارای فرهنگ بستهی قبیلهای هستند، رای به حضور نیروهای خارجی که آن را کافر میخوانند، بدهند و از این روی، باید پذیرفت که تاثیرات فعالیت رسانههای جمعی در زمینهای اطلاع رسانی و به چرخش در آوردن معلومات ملی بسیار موفق بودهاند.
ناگفته پیداست که رسانههای جمعی، در زمینهی کارکردهای دیگر خود هم توفیقاتی زیادی داشتهاند. به عنوان مثال، در زمینهی «هدایت و ارشاد» با همکاری علماء تلویزیونهای دینی، در این کشور فعالیتهای گسترده دارند. تلویزیونهای مثل تمدن و نور و غیره فعالیتهای ارشادی مطلوبی داشتهاند و آثار آن را در رشد آگاهی دینی، علاقه به حفظ و قرائت قرآن کریم، اخلاق و تربیت دینی در میان مردم میتوان مشاهده نمود. در زمینهای «آموزشی» نیز ارتقای بهداشت عمومی، گرامهای آموزشی کودکان و نوجوانان، گرامهای خانواده و آشپزی، از موثرترین و خوشاقبالترین برنامهها بوده که مردم رضایت خود را در تعامل با شبکههای اجراکنندهای برنامه و تماسهای تلفنی به مثابهی بازخورد پروگرامهای رسانهای، اعلام مینمایند و حاکی از رضایت آنان از سویی و تاثیرگذاری معلوماتی و آموزشی از سوی دیگر، میباشد.
اما در زمینهای سرگرمی و تفریح، که هیچ تردیدی نیست که غالب شبکههای تلویزیونی، بسیار موفق بودهاند. به عنوان مثال برنامههای مثل ستارهی افغان، برنامههای جوک جلالی از تلویزیون۱ و فیلمها و سریالهای جذاب و دیدنی که بخش میکنند، اوقات فراغت و ساعات که خانوادهها گرد هم میآیند را پر نموده است. اما بحث در این است که غالب سریالها و فیلمها با مضامین غربی، هندی و ترکی که پخش میشوند، به دلیل که فاقد ویژهگیهای فرهنگ بومی میباشند و بازتاب نیازهای فکری، فرهنگی و اتنیکی اقوام افغانی نیستند، به میزان زیادی خشونت را در تمامی زمینهها ترویج میدهند.
۳- نسبت خشونتهای رسانهای با تجدد و خشونت علیه زن
خشونت علیه زنان در سال ۱۹۹۳ در اعلامیه سازمان ملل متحد بر سر محو خشونت علیه زنان اینگونه تعریف شده است: «هرگونه خشونتی بر اساس جنسیت که چه قطعاّ و یا احتمالاّ به آسیبهای فیزیکی، جنسی و یا روانی زنان منتهی شود به شمول هرگونه تهدیدی به اعمال مزبور، محروم ساختن زنان از آزادی، چه در محضر عام و چه در زندگی شخصی، چه به اجبار باشد چه به دلخواه خشونت علیه زن محسوب میشود.» این تعریف شامل خشونتهایی خانوادگی و زناشویی در داخل خانوادهها و هم در سطح جامعه، مثل خشونتهایی سازمان یافته که توسط دولت عفو و یا صورت میگیرد، میگردد.
اشکال خشونتهای جنسیتی به شمول موارد ذیل میباشد: خشونتهای خانوادگی، تجاوز و سو استفاده جنسی، آذار واذیت جنسی، قاچاق و خرید وفروش زنان، اجبار به فاحشگی و دیگر عرفهای آسیب رسان. تمام انواع این خشونتها پیامدهای وخیم فیزیکی، روانی، جنسی، تناسلی و دیگر پیامدهای خطرناک صحی را برای زنان در پی دارند. همانگونه که قبل از این نیز تذکر رفت، هویت یدکی و وابستهی زنان در جوامع سنتی که او را «متعلقه» میخوانند و یا عواملی دیگری هویتی، مانند طبقههای اجتماعی، نژاد، رنگ و پوست، مذهب، سن، جنسیت و وضعیت شهروندی، آنان را در قبال «خشونت» آسیبپذیرتر میکند. (فضلالله، ۱۳۸۳: ۶۰ ).
۱-۳- زمینههای فرهنگی خشونت
خشونت بر علیه زنان، پدیدهی بیسابقه در تاریخ کشور نیست. تازیانههای که طالبان به زنان میزدند، اعدامهای صحرایی و سنگسارهای غیر انسانی و بدون معیار شرعی که در حق زنان روا داشته شده، همگی مصادیق بارز خشونت است که قبل از حضور رسانههای جمعی در این کشور جریان داشته است و به همین دلیل، چیزی تازهای نمیباشد. اما آنچه مساله ساز است طرز تلقی از خشونت و دایرهی آن است که در فرهنگهای مختلفی با تنوعات و تمایزاتی همراه میباشد و نمیتوان کلیشهی ثابت و معینی را برای خشونت در نظر گرفت. در برخی از فرهنگها ساختارها به گونهای ایجاد شده است که برخی از مصادیق خشونت را رفتار عادی فرض میکند. به عنوان مثال، خشونت کلامی مثل الفاظ آزار دهنده در فرهنگهای مختلف جهان متفاوت است، اگر در جایی آزار دهنده باشد در جای دیگر و در فرهنگ دیگر، رفتار عادی محسوب میگردد و در یک کلام در برخی فرهنگها برخی مصادیق خشونت به امر عادی و متعارف تبدیل گردیده و خشونت محسوب نمیگردد. (پانته، ۲۰۱۴: ص ۴). در جامعه افغانستان و در فرهنگ موجود که بیشتر صبغه قبیله ای و قومی دارد تا دینی، چنین تلقیهای وجود دارد که خیلی از مظاهر خشونت علیه زنان را در دل فرهنگ قبیله ای و قومی خود به عنوان یک پدیده معمول و عادی جای داده و آن را پذیرفته است.
آنچه در این مجال طرح گردیده، «خشونت رسانهای» است به این معنا که رسانهها از طریق فیلمها، سریالهای تلویزیونی، گزارشهای مستند جنایی و جرمی، برنامههای مثل داستانهای تخیلی و هنری، خشونتهای خانوادگی و زناشویی را به معنای «سوء استفاده و بد رفتاری هر یک از زوجین بر علیه دیگری که به آزار جنسی و آسیب جسمی یا روانی آنان منجر میگردد» ترویج مینمایند. حال باید بررسی نمود که چه نسبتی میان این نوع خشونت با تجدد که رسانهها مولد و مبلغ آن است و خشونتهای خانوادگی و زناشویی که در جامعه جاری و روان است، وجود دارد؟
پیش از این طرح شد که رسانههای تکنولوژیک جمعی مهمترین عامل توسعه و تغییرات روزافزون جوامع بشری بوده است و از این روی، توسعه و پیشرفت، تجدد و نوخواهی، در پیوند مستقیم با فعالیت رسانههای جمعی تحلیل و ارزیابی میگردد و از آن سوی نوخواهی و نوگرایی در ابعاد مختلفی با ارزشهای سنتی در تضاد و تعارض قرار میگیرد که موجب ناهنجاریهای اجتماعی و خانوادگی میگردد و در نتیجه «خشونت» را پدید میآورد. بنابراین فرض، رسانهها نوخواهی و دیگر اندیشی را در جوامع سنتی، ترویج میکند و این امر، در لایههای فرهنگ سنتی، اصطکاک ایجاد مینماید و در واقع، جوامع سنتی، و فرهنگهای قومی و قبیلهای چنین نوخواهیها و نوگراییها را برنمیتابند. زیرا به گمان آنها پیامدهای ناشی از اعمال و فعالیتهای نوخواهانهی رسانههای جمعی، به ناهنجاریهای اجتماعی مثل بیبندوباری، از هم پاشیدگی خانوادگی، بیتفاوتی اخلاقی و .. منجر میشود و این عوامل، زمینههای انواع خشونت را در جامعه مهیا میکند.
۲-۳- جاذبههای رسانهای
همانگونه که میدانید در افغانستان، بیشتر رسانههای خصوصی به خصوص تلویزیون، فعالیت میکنند. این رسانهها نیازمند جذابیت هستند و ایجاد آن میتواند به اقتصاد رسانهها کمک نماید و موجب محبوبیت آنها گردد. یکی از شاخصهای مهم در رسانهها بحث جذابیت آن است. چه رسانههای که به خاطر دسترسی به آن پول پرداخت کنید و یا به طور رایگان و یا با کمترین هزینه به آن دسترسی داشته باشید؛ در هر صورت شرط مهم آن جذابیت است. به طور مثال شما اگر تلویزیونی را روشن نمودید، دیدید که برنامهی را پخش میکند که جذابیت ندارد فوراً شما کانال را تغییر میدهید و اگر امکان داشته باشد، برنامهی مورد دلخواهی خود را پیدا نموده و تماشا میکنید. این کار به دلیل جذابیت است.
به ویژه شبکههای خصوصی که مخارج خود را از طریق فروش آگهی به دست میآورند؛ بحث جذابیت بسیار مهم و حیاتی است؛ زیرا موجب جذب مخاطبان بیشتر میشود. بنابراین، اگر یک فیلم جذّاب و دیدنی باشد امکان فروش آگهی بیشتر فراهم میگردد. از همین رو بازار برای مصرف تولیدات خود تلاش میکنند، آگهی خود را به رسانههای جذاب و پر بیننده بدهند. پس جذابیت هم برای بیننده و هم برای صاحبان رسانه و هم برای بازار و صاحبان آگهیهای تجاری و بازرگانی مهم است. لذا برنامهای که محتوای قوی داشته باشد ولی جذابیت نداشته باشد، کسی آن را نگاه نمیکنند.
در هر برنامهی خوب و جذاب رسانهای، سه فاکتور بسیار ضروری است که عبارت از «میل»، «نیاز» و «مصلحت» میباشد. یعنی هم میل مخاطبان را برانگیزد و هم نیاز مخاطب را پاسخ بگوید و هم به مصلحت مخاطب بوده باشد. مهمترین فاکتور، «میل» و علاقهی مخاطبان است. هر پروگرام خوب و جذاب باید میل مردم را برانگیزد تا مردم به سراغ دیگر رسانهها نروند. به ویژه ماهوارهها و رسانههای غیر اخلاقی که از فاکتور جذابیت نهایت بهره را میبرند.
از ترفندهای مهم نظام سرمایه داری ایجاد نیاز کاذب است آگهیهای تجاری خود نیاز کاذب است. به قول شیرر «آگهی ابداع ابلیس است» (شرایبر، ۱۳۷۱: ۷۹). از دیگر سوی، نوع رابطهی که میان میل و نیاز مردم برقرار است، به گونهای میباشد که برخی نیازها، میل مخاطبان را نیز بر میانگیزد و برخی دیگر میل و علاقهی مخاطبان را نمیتواند برانگیزد. لذا سازمانهای رسانهای به خصوص، رسانههای خصوصی، روی نقطههای مشترک سرمایه گذاری مینمایند تا بتوانند مشارکت بیشتر مخاطبان را جذب نمایند.
۳-۳- عوامل جذابیت
رسانهها اعم از دیداری و شنیداری برای ایجاد جذابیت و جذب مخاطبان بیشتر امروزه از هنرهای مختلفی بهره میبرند. و از این روی، علاوه بر تحریک و برانگیختن حس بینایی و شنیداری مخاطبان، بر تخیلات دیگر انسانها نیز تاثیر میگذارند و آنها را تحریک و ترغیب مینمایند. آنچه که هماکنون، در رسانهها به عنوان عوامل جذابیت از آن استفاده میشود، بیشتر مبتنی بر چهار عامل است که عبارتند از: «جاذبهی فیزیکی»، «خشونت»، «طنز و هجو» و «دلهره و ترس» و در اینجا برای اینکه نسبت دقیق خشونتهای رسانهای با خشونتهای جاری در جامعه، روشن گردد، به ناچار به شکل گذرا این عوامل مورد بررسی قرار میگیرد.
۱-۳-۳- جاذبهی فیزیکی
امروزه در رسانهها کارشناسان متخصصی هستند که از طریق گریم، دکور و دست کاریهای هنری جذابیتهای را ایجاد میکنند و یا به اصطلاح خود آنان رنگ گرم و سرد را به وجود میآورند که با رنگ گرم دلربایی و دل بردگی ایجاد میکنند، آن گونه که یک برنامهی موفق رسانهای ملیونها شیفته و علاقهمند پیدا میکند که ساعتها پای گیرندهها نشسته و برنامهای دلخواه خودش را به تماشا میگیرد، ولی با رنگ سرد برای چشم مخاطبان و ذایقهی بینایی آنان جذابیت ایجاد نمیکنند. یکی از جذابیتهای که بیشتر در رسانههای تصویری، به کار گرفته میشود، جاذبههای جنسی است. کارشناسان گریم به یک زن هنرمند نگاه میکنند که این خانم کجایش جذابیت دارد و از آن جذابیتهای وی برای ساختن برنامههای سینمایی و تلویزیونی و به طور کلی در برنامههای رسانهای استفاده میکنند. مثل تُن صدا، قیافه، رنگ، تناسب اندام و مهارتهای فردی دیگر که جاذبه آفرین باشد. در تبلیغاتهای بازرگانی و تجاری، هرگاه جورابی را تبلیغ میکنند، آن را در پای برهنهای یک زن نشان میدهند، تا جاذبهای بیشتری خلق نماید.
جذابیتهای جنسی در همهی فرهنگها وجود دارد، ممکن است باهم متفاوت باشد، اما اصل مشترک زیبایی جنسی در همهی فرهنگها به عنوان یک مولفهی زیبایی شناختی مورد توجه است. مثلا سیاهپوست آفریقایی ممکن است رنگی با جاذبهی برای ما نباشد و یا غذای فیل فیلی پاکستانی برای مردم سایر کشورها مطبوع و دلپذیر نباشد، اما برای خود آنان یک جاذبه محسوب میشود. بنابراین در همهی برنامهها تا میزانی سکس و جاذبههای فیزیکی وجود دارد تا جاذبه بیافریند.
۲-۳-۳- خشونت
خشونت با اینکه در جامعه، بسیار خطرناک است، اما در عین حال برای رسانهها بسیار جذاب است. به دلیل که به تحریک هیجان بر انگیختن روح پرسشگر مخاطبان میانجامد. از این روی، در برنامههای رسانهی کاربرد فراوانی دارد. در برخی از فیلمهای هالیوودی، خشونت به تمام معنا وجود دارد و برای آنکه توجهات بیشتر مخاطبان را به خود معطوف نمایند، در این نوع خشونت موسیقی تندی هم به کار گرفته میشود تا مجموعهی احساسات و تخیلات مخاطبان را تحریک نمایند. بنابراین موسیقی چاشنی موثر خشونتهای رسانهی میشود البته موسیقی در همهی برنامههای رسانهای وجود دارد و متناسب با هر موضوع، از موسیقی خاصی استفاده میشود.
در خشونتهای رسانهیی، علاوه بر موسیقی به شخصیت بازیگر و هنرمند، اندام، مهارتهای فردی، دفاعی و تهاجمی وی نیز توجه میشود که فردی یا افرادی هیکلی و خشن باشند تا جذابیتهای بیشتری داشته باشند. این عوامل، در ارایه و تولید یک برنامه «خشن» دخالت دارد. البته از موسیقی به عنوان قالب مستقل باید بحث شود که زمانی دیگری میخواهد ولی به عنوان قالب غیر مستقل، از موسیقی به عنوان موزیک متن استفاده میکنند در سینما به گونههای مختلفی از موسیقی بهره میگیرند. برخی میگویند سینما هنر هفتم است و برخی دیگر میگویند در سینما هفت هنر وجود دارد. در موسیقی هم همینطور است. در فیلم از تاریکی و سیاهی نیز استفاده میشود، تاریکی خود ترساننده و رعبآور است، به همین دلیل، در فیلم از آن به خاطر خشونت بیشتر بهره میگیرند. موسیقی هم انواعی دارد موسیقی کودک معمولاً ساده و مستقیم است از پیچیدگی کمتری برخوردار است و ضرباهنگ آن تند و سریع است، به خلاف بزرگسال که هرچه قدر پیچیده و پر فراز و نشیب باشد جاذبهی آن بیشتر و دلنوازتر است. کودکان موسیقی ملایم را دوست ندارند هرچه قدر خشن و تند باشد برای آنان پرجاذبه است. در مطبوعات هم از خشونت استفاده میکنند. شما وقتی صفحه حوادث را ببینید به طور فزاینده از مظاهر خشونت مثل قتل، تصاویر خشونت آفرین، تجاوز جنسی و سرقتهای مسلحانه پر است. به دلیل که خشونت جاذبه دارد و افراد حس کنجکاویاش برانگیخته میشود که بالاخره داستان به کجا میانجامد و سر انجام قهرمان فیلم و داستان به کجا خاتمه مییابد. لذا خشونت در برنامههای رسانهای مورد نیاز است. حال حکم شرعی و قبض و بسط علمی آن بحث جداگانه میطلبد و در این مجال، فقط به این نکته میپردازیم که در رسانهها خشونت، تلقی متفاوت از آنچه در جامعه است، میشود.
۳-۳-۳- طنز و هجو
در طنز از امکانهای متنوعی استفاده میشود.گاهی از تضاد استفاده میشود و کسی را به مسخره میگیرد تا مخاطبان را بخندانند. مثلا یکی چاق است و یکی لاغر است و یکی دیگر دماغش به شکل وحشتناکی کلان است. به هر حال، در رسانهها از کاستیهای خُلقی و خَلقی استفاده میشود و گاهی یک قوم و ملتی را تحقیر میکنند و در این تحقیر از کنایه، استعاره، هجو و حشو استفاده میشود. حتا تا جایی پیش میروند که میگویند فلان ملت و قوم ستمپیشه و بدکار هستند. در تاریخ ملتها و اقوام از این گونه تحقیرها زیاد دیده میشود آنسانکه برخی از این انگها در میان مردم نهادینه و درونی میشود و نسل به نسل این انگها را تکرار میکنند و تبدیل به عادت میشود. در فیلمهای لوریل و هاردی یکی چاق است و دیگری لاغر که از تضاد آن دو استفاده میشود و بر حسب اتفاق بسیار پر جاذبه هم مینماید. فیلمهای کمدی، نمایش و کاریکاتور همگی طنز است که در آنها از صنعتهای ادبی دیگر هم استفاده میشود. مثل مبالغه، مدح، مذمت، هجو و دیگر صنایع بدیع ادبی. لذا طنز هم جذاب است و هم تحقیر در آن است و هم خنده دار است. از همین روی، ممکن است در برخی حالات، در جامعه بسترهای خشونت را بگستراند.
۴-۳-۳- دلهره و ترس
دلهره به عواملی در انسان بستگی دارد که چرا انسان دچار دلهره میشود و قلب وی به تپش شدید و تندی میافتد؟ در فیلمها برای اینکه از جاذبهی «دلهره» بهره ببرند، مثلا موتور ماشینی را در حال حرکت دچار اشکال میکند و یا این گونه القا میکند و همراه این اتفاق موسیقی خاصی را هم به کار میگیرند تا مخاطب به شدت دچار دلهره شوند و انگیزه برای مطالعه یا تماشای داستان تا آخرش را پیدا کنند. این گونه است که حس کنجکاوی را در افراد بر میانگیزاند که داستان به کجا میانجامد.
در فیلمهای پلیسی که این قدر جذاب است دلیلش آن است که کارگردانهای آن از جاذبهی «دلهره» به خوبی استفاده میکنند. مثلا کسی جاسوسی کرده و یکدفعه در پی تلاشهای ضد جاسوسی افشا میشود و بدینسان برای مخاطبان و تماشاگران دلهره میآفریند و با شگردها و ترفندهای خاصی حس کنجکاوی مخاطبان را بر میانگیزاند که قاتل کیست؟ و برای فرایند کشف و شناسایی آن چندین قسمت سریال را پر جاذبه میسازد و تماشاگران را پای تلویزیون نگه میدارند. یا کتابهای خود را به فروش میرسانند. داستانهای پلیسی، مملو از دلهرهها و معمّاها است که مخاطبان زیادی را شیفته و مجذوب آن میسازند و از این طریق تاثیرگذاری خود روی مشارکت و ایجاد سرگرمی برای مردم را به اثبات میرساند.
رسانههای تکنولوژیک در تمام جهان، به طور عمده از این چهار عامل جذّابیت و یا از ترکیبی از آنها استفاده میکنند و همواره در فیلمها این چهار عامل وجود دارد البته که عواملی جذابیت خیلی بیشتر از این چهار تا است که رسانههای جمعی از آنها نیز بهره میگیرند. مثلا در فیلمها قهرمانان باید با افراد عادی فرق داشته و فاصلهی شخصیتی زیادی داشته باشند. از همینرو مصلحان بزرگ اجتماعی هیچگاه شوخی نمیکنند، آنها باید اسطوره باشند و اسطورهها پر ابُهّتاند. حال برای اینکه جذابیت ایجاد کنند در کنار این اسطوره پر ابهت، فردی دیگری را قرار میدهند که شخصیت طنزآمیز داشته باشد. چنانچه در فیلم کُرهای افسانهای جومونگ در کنار اسطورهای «جومونگ» از جاذبهای جنسی استفاده شده بود و زنی مثل «سوسانا» را قرار داده بودند.
بنابراین، در رسانهها به یک میزانی، خشونت، طنز، جذابیت های فیزیکی، دلهره و ترس وجود دارد و همه هم برای جذاب نمودن برنامههای رسانهای، ضروری و حتمی باید باشد و الا کسی برنامههای فاقد جذابیت را به تماشا نمیشینند. در نتیجه اقتصاد سیاسی رسانهها تامین نمیگردد و منابع مالی غیر از بازار برای رسانهها وجود ندارد. اما نکته بنیادی آن است که خشونتهای جاری در جامعه غیر از خشونتی است که در رسانهها وجود دارد. خشونتهای خانوادگی، ریشه در فرهنگ و عنعنات آنها دارند و برنامههای رسانهای تاثیر مستقیمی روی آنها ندارد، ممکن است از طریق تحریک لایه های زیرین و زبرین فرهنگ عمومی، موجب خشونت های خانوادگی بشود، ولی هنوز تاثیر قابل توجهی گزارش نشده است.
فرجام سخن
در نهایت باید به این نکته اذعان نمود که انسانها موجودات پیچیدهای هستند، دارای ظرافتهای وجودی خاصی است که هنوز ناشکافته مانده است. با اینکه رسانهها در دانشهای نخستین خود، انسانها را موجودات منفعل و تاثیرپذیر صرف، تلقی میکردند، ولی در دانستههای جدید خود، آنان را موجودات خردمند، مستقل و تحلیل کننده میشناسند که به دنبال منافع خود هستند و رسانهها را در استخدام خود میگیرند. از آن سوی، شما دیدید که رسانهها از خود ذاتیاتی دارند، الزامات و اقتضائاتی دارند که در هر شرایط آن را با خود حمل میکنند. بنابراین نتیجه میگیریم که انسان و رسانه دو هستی متعامل و نیازمند به هم هستند. از همدیگر تاثیر میپذیرند و برهم تاثیر میگذارند. خشونتهای رسانهای به عنوان بخشی از هستی رسانهها در ذات و ماهیت آنها وجود دارد، به گونهای که اگر آن عوامل و مولفهها را از رسانهها بگیرید، در واقع، رسانهها را نابود نمودهاید.
از سوی دیگر، توانایی خارقالعادهای رسانهها در استفاده از تکنیکها، ظرفیتها، قابلیتها و شگردهای خلاق هنری، تاثیرگذاری منحصر به فرد آنان را بر روح، اندیشه و جان آدمی، به نمایش میگذارد. بر پایهای این قابلیت و توانایی رسانهها چشم و گوش آدمها را تربیت میکند، برای آنها به دلخواه خود ذایقه و سلیقه میسازند و به مرور، جان و اندیشهای آدمی را دچار دگردیسی و تغییر میسازد و انسان موجودی میشود که از آنچه در ذات رسانهها هست لذت میبرند و با آن خوی میگیرند و زندگی میکنند. در حقیقت، عاشق و شیفتهای چیزهای میشود که در فرهنگ او وجود ندارد و با ارزشهای که او آن را قبول داشت در تعارض است. به عنوان مثال غذای فیلفیلی پاکستانی برای یک افغانی، جاذبه ندارد ولی با خوردن مداوم آن برایش، لذتبخش میشود و به آن عادت میکند.
یافتههای پژوهشی نشان میدهد که خشونتهای رسانهی بسان غذای فیلفیلی پاکستانی، برای انسان افغانی میماند که در اثر استفاده مداوم، برای او لذت بخش میشود و عاشق خوردن آن میگردد. خشونتهای رسانهای با آنکه در شاخصهای فرهنگ بومی افغانی، جایگاهی ندارند و هر افغانی در آغاز با دیدن آن، آن را بر نمیتابد و بر ضد آن دست به شورش و عصیان میزند. ولی به مرور ایام، جاذبههای رسانهی در فکر و اندیشه، ذوق و سلیقهی وی تاثیر گذاشته او را علاقهمند خود میسازد و آنگاه خشونتهای رسانهی در نهاد او یک جاذبهی دلچسب و دلپذیری بیش نخواهد بود. حتا تجارب و اندوختههای سایر کشورها به خصوص، جوامع غربی نشان میدهد که با عادی شدن خشونتهای رسانهی در فکر و ذهن انسان، او از انطباق و رفتار مشابه در جامعه پرهیز مینماید.
این امر حاکی از آن است که خشونتهای رسانهی غیر از خشونتهای جاری در جامعه میباشد. دیدن برنامهی خشونتپرور، آگاهی مردم را نسبت به خشونت بالا میبرد و به همان میزان او را بر علیه اعمال خشونتبار بر میانگیزد تا در مبارزه با محو مصادیق خشونت در جامعه آگاهانهتر و با درایتتر عمل نمایند. از این روی رسانهها گرچند تجدد و نوخواهی را به وجود میآورد، اما آگاهی نسبت به خشونت را نیز بالا برده و موجبات نفرت و پرهیز از خشونتهای اجتماعی را فراهم میکند و بسان «اکسیر درمانی» و «دوپینگ مقاومت» عمل میکند. حضور زنان افغانی در رسانهها، زمینههای نزدیکی دو دنیای فکری و منظومهای ذهنی آنان را فراهم مینماید و رسانهها به عنوان عامل میانجی، در نرمش، تعاطی و تعامل میان زنان هم با خود و هم با مردان جامعه، نقش بارز و برجستهیی ایفا میکند و از این بابت، آیندهای پر امیدی را در پرتو آگاهیهای اجتماعی برای زنان نوید میدهد، اما میباید این حضور، با شاخصهای فرهنگ بومی و ارزشهای اصیل دینی در تضاد نباشد تا به نابودی و نادیده انگاری فرهنگ دینی و ارزشهای اصیل انسانی در سنتهای گذشته جامعه نیانجامد، بلکه تعاطی و تعامل و همزیستی مسالمت آمیز را به وجود آورد.
یادداشتها:
۱- مایرون وینر، نوسازی و جامعه، ترجمه رحمت الله مقدم مراغهای، انتشارات فرانکلین، ۱۳۵۳٫
۲- نوربخش، یونس، و مولایی، محمد مهدی، دین الکترونیک، دین و رسانه؛ مجموعه مقالات دومین همایش رسانه و دین، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، چاپ اول ۱۳۹۰٫
۳- آنتونی گدینز، تجدد وتشخص: جامعه وهویت شخصی در عصر جدید، ترجمه: ناصر موفقیان، انتشارات نشر نی، تهران، ۱۳۸۵٫
۴- گاردنر، ویلیام، جنگ علیه خانواده، ترجمه: معصومه محمدی، چاپ اول، تهران، انتشارات د فتر مطالعات و تحقیقات زنان، ۱۳۸۶٫
۵- اعزازی، شهلا، جامعهشناسی خانواده با تاکید بر نقش ساختار وکارکرد خانواده در دوران معاصر، تهران، انتشارات روشنگران، سال ۱۳۸۰٫
۶- یوست ون لون، تکنولوژی رسانهای از منظر انتقادی، ترجمه: احد علیقلیان، انتشارات همشهری، چاپ دوم، تهران، سال ۱۳۸۸٫
۷- مکلوهان، هربرت مارشال، برای درک رسانهها، مرکز تحقیقات، مطالعات و سنجش برنامهای صداوسیما، چاپ اول تهران، سال ۱۳۷۷٫
۸- مهدی زاده، سید محمد، نظریههای رسانه: اندیشههای رایج و دیدگاههای انتقادی، انتشارات همشهری، چاپ تهران، سال ۱۳۸۹٫
۹- استوارت. ام. هوور، و نات لاندبای، باز اندیشی در باره رسانه، دین و فرهنگ، ترجمه: مسعود آریایی نیا، انتشارات سروش، چاپ تهران ۱۳۸۵٫
۱۰- مککوایل، دنیس، در آمدی بر نظریهی ارتباط جمعی، ترجمه: پرویز اجلالی، مرکز مطالعات و تحقیقات رسانهها، چاپ تهران، سال ۱۳۸۲٫
۱۱- نوربخش و مولایی، دین الکترونیک: مجموعه مقالات دومین همایش رسانهی دینی و دین رسانهای، مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، چاپ قم، سال ۱۳۹۰٫
۱۲- فرقانی، محمد مهدی، درآمدی برارتباطات سنتی در ایران، با مقدمه کاظم معتمد نژاد، مرکز مطالعات و تحقیقات رسانهها، تهران، سال ۱۳۸۲٫
۱۳- سروان شرایبر، ژان لویی، نیروی پیام، ترجمه: سروش حبیبی، انتشارات سروش، تهران، سال۱۳۷۱٫
۱۴- فضلالله، علامه سید محمد حسین، اسلام، زن و جستاری تازه، ترجمه: مجید مرادی، بوستان کتاب، قم، سال ۱۳۸۷٫
۱۵- ایشل، رینر شوتس، مبانی جامعه شناسی ارتباطات، ترجمه: کرامت الله راسخ، انتشارات: نشر نی، تهران، سال ۱۳۹۱٫
۱۶- رویکرد اخلاقی در رسانهها، مجموعه مقالات، جلداول، مرکز مطالعات و تحقیقات رسانههای وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، سال ۱۳۷۵٫
۱۷- رواق هنر و اندیشه، ماهنامه تخصصی خانه هنر و اندیشه، سال هشتم دوره جدید، شماره ۹۰ و ۹۱ مهر و آبان سال ۱۳۸۸٫
۱۸- آرتورآسابرگر، روایت در فرهنگ عامیانه، رسانه و زندگی روزمره، ترجمه: محمد رضا لیراوی، انتشارات سروش، چاپ تهران، سال ۱۳۸۰٫
۱۹- کین، جان، رسانهها و دمکراسی، ترجمه: نازنین شاهرکنی، انتشارات طرح نو، تهران، سال ۱۳۸۳٫
۲۰- طاعتی، لیلا، افکارعمومی، رسانهها و تبلیغات، انتشارات فریش، تهران، سال ۱۳۸۸٫
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.