فاجعه‌های تلخ‌تر از دهمزنگ!

کدخبر : 2659
یکشنبه ۳ اسد ۱۴۰۰ - ۱:۵۵

بی‌شک حادثه و فاجعه دوم اسد و شهادت بیش‌ از هشتادوهشت تن از جوانانی که عمدتا از افراد تحصیل‌کرده کشور بودند، جان‌سوز و طاقت‌فرسا بوده و هست. جان‌سوزی و دردناکی این فاجعه ازآن‌جهت نسبت به سایر رخدادها و فجایع انسانی بیشتر است که از طرف کسانی طراحی و به اجرا گذاشته شد که مردم آن‌ها را به‌عنوان جایگاه دادخواهی و مرکز دادرسی خود می‌دانستند و به‌عنوان حافظان امنیت جان، مال و ناموس مردم تعریف‌شده و در تمام دنیا چنین است. درد دهمزنگ و جان‌سوزی و طاقت فرسایی آن دقیقا ازاینجا مایه می‌گیرد، دستگاهی که مردم  به خاطر دادخواهی و احقاق حقوقشان به خیابان آمده بودند نه‌تنها احقاق حق نکردند که با دسیسه و ترفندهای شیطانی آن‌ها را به خاک و خون کشیدند و خود به‌عنوان عزادار اشک تمساح ریختند. هم کشتند و هم سوگواری کردند!.

 از طرف دیگر دردناکی و سوزناکی این فاجعه نیز ازاین‌جهت است که واکنش کسانی که از آدرس همین مردم به کش‌وفش رسیده‌اند و حضرت جیب خود را پر و دارای ستاره در آسمان و بوریا در زمین شده‌اند و روزی بر خاک نشستند و با مردم عهد و پیمان بستند و خط سرخ تعیین کردند، سرانجام مردم را نه‌تنها، تنها گذاشتند که بر زخم مردم نمک نیز پاشیدند و بر اجساد شهدا خندیدند و غلامان دربار و قلم‌به‌دستان اجیرشده‌شان جای قاتل و مقتول، ظالم و مظلوم را عوض کردند و مردم و جوانانی را که درصحنه آمده بودند مقصر دانستند و دستگاه فساد پیشه و تبعیض‌گرای ارگ را تبریه کردند.!

مردم از شیخین و غلامان دربارشان انتظار داشتند که اگر کاروان عدالت‌خواهان را همراهی نمی‌توانند لااقل خیانت و معامله نکنند و سنگ لای چرخ جوانانی که از بی‌عدالتی و تبعیض به صحنه دادخواهی برآمده‌اند، نگذارند؛ اما این‌ها نه‌تنها این کار را نکردند بل هرچه در توش و توان خود داشتند برای سرکوبی و خاموشی این رستاخیز عدالت‌خواهی به خرج دادند و به انواع دسایس و حیل متوسل شدند تا این آگاهی عمومی و خیزش مردمی و عصیان نسلی را خنثی و این جنبش توده‌ای را عقیم ساخته و خاموش سازند. این نوع واکنش از طرفی تیکه داران قومی و مدعیان رهروی شهید مزاری دردی جان‌سوزی بود که عدالت خواهان آن را تحمل می‌کردند. درد خیانت و معامله، درد تنها گذاشتن و شماتت این مدعیان رهبری و مریدان بی‌اراده و اختیار‌شان بر جنازه‌های تکه‌تکه و پاره‌پاره شده جوانان در دهمزنگ آن‌قدر تلخ و جان‌سوز بود که شاید زبان حال اکثر مردم این بود و هست که:

مرا دردی است اندر دل اگر گویم زبان سوزد        اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

آنچه فاجعه دهمزنگ را از سایر فجایع  جگرخراش قومی و کشوری متمایز می‌کند همین زمینه‌ها و عواملی بود که در خلق آن فاجعه و در واکنش به آن فاجعه خود را نمایان ساخت. زمینه‌های سیاسی، دسایس فاشیستی، خیانت تیکه داران قومی پیش از رویداد فاجعه و واکنش‌های پس از فاجعه، همه و همه حکایت‌های تلخ و سند مظلومیت یک جنبشی است که جز درس انسانیت، مشق مدنیت و تحقق عدالت چیزی در سر نداشتند. سرکوب بی‌رحمانه و مزورانه جنبش روشنایی درواقع کوبیدن میخ بر تابوت مدنیت و دموکراسی خواهی بود.

آری حادثه دوم اسد باآن‌همه قساوت و بی‌رحمی دشمنان و خیانت و رذالت‌های بی‌شمار به اصطلاح دوستان (خودی‌های تیکه‌دار)  تلخ و جان‌سوز بوده و هست اما بازهم از آن تلخ‌تر و غمبارتر این است که یاران و هم‌رزمان شهدا که مدعیان شعار «هستیم بر آن عهدی که با خون شهدا بستیم» بودند به‌جای درس عبرت گیری از رفتار معامله‌گران حرفه‌ای و خاینان به سرنوشت جمعی دقیقا مثل آن‌ها عمل و قدم جای قدم آن‌ها گذاشتند و به‌جای آنکه متحدتر شوند و مسوولیت سنگینی که بعد از حادثه دوم اسد سنگین‌تر شده بود را با ایثار و اخلاص بیشتری به‌پیش ببرند و اعتمادی که نسبت به این‌ها به‌عنوان نسل جوان و متمایز از نسل پیشین خلق‌شده بود را به‌عنوان سرمایه اجتماعی نه‌تنها که حفظ ‌کنند که بر آن اعتماد بیفزایند، اما دریغ و درد که این‌ها چنان بازی کردند و تجربه بدی را از خود به یادگار گذاشتند که روی معامله‌گران تیکه دار را سفید کردند. این‌ها به‌جای مطالبه خواست شهدا و مردم به زد و خورد و کشمکش روی رهبری و … مشغول گشتند و کردند آنچه را که نباید می‌کردند.

واکاوی رفتار این‌ها فرصت و مجال دیگر می‌طلبد اما اجمالا باید گفت که عمده‌ترین نقطه‌ضعفی که باعث فروپاشی و زمین‌گیر شدن جنبش روشنایی و «شورای عالی» (که در مصدر تصمیم‌گیری‌ها قرار داشتند) نبود رهبری واحد بود. افکار عمومی در واکنش و انزجار از تیکه داران قومی و رهبران سنتی در مخالفت با رهبر و رهبر تراشی قرار داشت و به این شعار زیبا و فریبای «رهبر ما خرد جمعی ماست» بسنده می‌کردند. این در حالی بود که هر یک از اعضای شورای عالی (که برخی آنان سواد ابتدایی «خواندن و نوشتن» بیش نداشتند) خواب رهبر شدن را می‌دیدند. این‌ها اکثرا گرفتار توهم رهبر شدن بودند. به همین لحاظ اکر یکی از اعضایی «شورای عالی» که توانایی بیشتری داشت و در افکار عمومی بیشتر مطرح‌شده بود این‌ها به‌جای استفاده از ظرفیت آن در راستای تحقق اهداف جنبش روشنایی تمام‌قد در مخالفت با آن قرار گرفتند و سعی کردند که آن کس را پایین بکشند و در سطح خودشان قرار دهند.

فاجعه دوم اسد با همه تلخی‌ها و جان‌سوزی‌هایش که بهترین جوانان ما قربانی و دفن خاک گشتند به وقوع پیوست و گذشت و ما با داغ و آه آن حادثه هولناک سپری کرده و می‌زییم اما فاجعه نفاق شورای عالی و زمین‌گیر شدن جنبش روشنایی و فاجعه بحران اعتماد اجتماعی و ناامیدی و یاس عمومی و فاجعه عدم مرکز تصمیم‌گیرنده سیاسی و بی ‌سرنوشتی در سطح مناسبات ملی و فاجعه فقدان خط‌مشی استراتژیکی و… فاجعه‌‌های هستند که خطرناک‌تر و دردآورتر از فاجعه دوم اسد است. این وضعیت ناهنجار ممکن است که بار دیگر تاریخ عبدالرحمانی را بر سر این مردم تکرار نماید.


Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.