
رابطه من و ترور!
نخست، پرسشی که به ذهن میرسد این است که ترور با من چه رابطهای دارد؟ باکمی تامل درمییابیم که ترور هیچ نسبتی جز زندگی با من ندارد. ترور با من زندگی میکند و از رگهای بریده من جام حیات را سر میکشد. همانسان که زندگی من با طبیعت امر ضروری و عادی است، زندگی ترور هم با من امر عادی و طبیعی و یا دستکم به این فرم تبدیلشده است. این حق من است و جریان زندگی من که در طبیعت زندگی کنم، از موهبتهای آن حیات بگیرم، برای خودم آباد سازم و آخرالامر ارباب طبیعت گردم. اما اکنون من طبیعتی بیش نیستم و به همین دلیل، ترور با مرگ من بهحکم طبیعت زندگی میکند و از قطرههای خون من هر دم نفس تازه مینماید. اما ترور از مرگ من تفالهها میسازد و زبالههای آن را در پستوهای سپیدار دور انداخته تا کرموارههای مشاورین و معاونین از تعفن آن بوی گلاب پُفیوزی استشمام نمایند.
بنابراین، ترور اکنون ارباب من است و با من هرگونه که بخواهد و در هرجای که میسر باشد زندگی میکند. رگهای بریده، جنازههای سوخته، بدنهای مثله شده، صندلیهای آغشته به خون و قلمها و دفترهای رنگین من، واقعیت زندگی ترور با من است. ترور با مرگ من زنده است؛ از جنازهام تغذیه میکند و از خون من عطش تشنگی تبعیض را برطرف مینماید. شکل و فرم ترور عام است: امارت یا جمهوریت؟ از همین رو من همواره فریبخوردهام. اما قدر مسلم این است که مرگ من عین زندگی ترور است و هیچ فرقی هم نمیکند که نام آن چیست و گستره عمومیت آن تا چه حد دامنه دارد. حال اگر ترور ارباب من است و من هم در برابر این شیوه اربابی سر فرود آوردهام، پس حق ندارم از کسی پاسخ بخواهم و یا ناله و فریاد سر دهم؛ چون ترور همینکه هست با من زندگی میکند و در قاموس آن رحمت و عطوفتی هم وجود ندارد. خون من آب حیات ترور است، حال رنگین باشد یا بیرنگ، پیر باشد یا جوان، شیرخواره باشد و یا در شکم مادر، ولی بازهم حق ندارم از کسی پاسخ بخواهم!!
مرگ من بهمثابهی شیوه زندگی ترور، بیپایان میماند و هیچوقت به زندگی خود من تبدیل نمیشود مگر اینکه ترور شیوه زندگیاش را تغییر دهد. اما تغییر شیوه زندگی ترور هم کاملا برایم امر ناروشن است؛ هم از جهت که هیچ نمیدانم او کی و چه زمانی از خون من و کودکان من سیراب میشود، و هم اینکه من اکنون در چنگ ترورم و جز مرگ اصلا نشانهای از شریان زندگی در خود نمیبینم!! ولی هیچچیزی ناممکن نیست و لذا مرگ من هم میتواند روزی به زندگی تبدیل شود مشروط بر اینکه ترور را وادار به تغییر نمایم. ترور، بهخودیخود تغییر نمیپذیرد؛ چون در غیر این صورت او خودش حکم مرگ خودش را صادر نموده است که حتما یا باید هرروز به خون خودش بغلتد و یا بهتدریج نابود گردد، ولی ترور هرگز چنین کاری نمیکند. پس راهحل چیست؟ در پاسخ باید گفت که اگر مرگ من موجب حیات ترور است و ترور هم مدام از رگهای گلوی معصومانه من خون میمکد و حیات میگیرد، پس چرا مرگ ترور هم تنها ابزار تغییر شیوه زندگی آن و بازگشت زندگی من نباشد؟ اکنون من دو راه بیشتر ندارم: یا مرگ را بهطور ابد و در هر حالت، اعم از اینکه جنازهام کرمواره روی خونهای عزیزانم راه برود و یا از قاب صفحات اهل فیسبوک روح و روان آدمی را منزجر سازد، بپذیرم و یا زندگی مرگآور ترور را با مرگ خود ترور تغییر دهم. هرچند این انتخاب برای من که اصلا کسی را نمیراندهام بسیار دشوار خواهد بود، ولی برای اینکه همه حتی خود ترور هم به زندگی برسند، چارهای جز این نخواهد بود که باید جلو مرگ با مرگ گرفته شود. در غیر این حالت، ترور با مرگ من زندگی طولانی خواهد داشت و این، رابطهی من و ترور است!!
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.