
نگاهی به خشونت تازیان در خراسان و سیستان
«لازم به یادآوری است که خانه طرح نو وطن سال گذشته ویژهنامهی برای بررسی خشونتهای اجتماعی در قالب مجلهی با نام و عنوان «خط نو» چاپ و منتشر کرد و بنا بود که به شکل گاهنامه شمارههای دیگری نیز به موضوعات مهم دیگری اختصاص یابد و چاپ و منتشر گردد. اینک شماره دوم آن به بررسی جنبش روشنایی اختصاص یافته اما از سر بد اقبالی با مشکل مالی و فراهم نشدن هزینه چاپ رو به رو گردیده است. از آنجای که تیراژ چاپی مجله محدود و خیلی از مردم از مطالب چاپ شده در شماره اول بیخبر ماندهاند اداره طرح نو در نظر گرفته است که مطالب شماره اول خط نو را سلسلهوار در سایت طرح نو به نشر بسپارد و اگر کدام خیری پیدا شد و هزینه چاپ شماره دوم را پرداخت نمود انشا الله شماره دوم «خط نو» نیز چاپ و در منظر و داوری مخاطبان قرار خواهد گرفت. اینک اولین مقاله چاپ شده پس از سرمقاله، در شماره اول «خط نو» خدمت خوانندگان عزیز تقدیم میگردد.» (اداره طرح نو)
بررسی جریان خشونت در تاریخ افغانستانِ پیشِ از اسلام، داستان مفصل و پیچیده است؛ اما بررسی جنگها و خشونتهایی که در دورهی اُمویان و پس از آن در این سرزمین رخ داده، تا حدودی ممکن است. این مقاله، در ضمن توضیح داستان فتح خراسان و سیستان بدست اعراب، به شرح کشتار و خشونتهای تازیان در نیمهی اول قرن نخست هجری در خراسان و سیستان پرداخته است.
مورخان و جغرافیدانان دوره اسلامی، از بلاد شمالی افغانستان امروزی به نام خراسان و از بلاد جنوبی آن به نام سیستان یاد کردهاند. مُقدّسی بُستی در بارهی جغرافیای خراسان نوشته است: طول خراسان از مرز دامغان مرکز قُومِس تا کرانه رود بلخ و عرض آن از مرز زرنج (سیستان) تا مرز گرگان است و چهار شهر نیشابور، مرو، هرات و بلخ از شهرهای کلان خراسان هستند؛ (مقدسی بُستی، البدء والتاریخ، ج ۴، ص ۷۹) اما خود دامغان از شهرهاى جبال و عراق عجم است. (محمد انصاری دمشقی، ترجمه نخبهی الدهر فى عجائب البر و البحر، ص۲۹۰)
مُقدّسی بُستی در بارهی سیستان قدیم نوشته است: سیستان شرقش سرزمین کابل و غربش کرمان و جنوبش مُکران و قیقان و شمالش قُهستان (قایینات و بیرجند) و خراسان است. (مقدسی بُستی پیشین، ج ۴ ، ص ۷۷ )
سیستان در سال ۳۰ هجری در عهد خلیفه سوم، به فرماندهی عبدالله بن عامر بن کُرَیز اُموی والی بصره، پس از جنگهای سخت توسط ربیع بن زیاد حارثی، سرانجام با مصالحه فتح شد و خراسان نیز در سال ۳۱ و ۳۲ هجری در دوره عثمان بن عفان خلیفه سوم، و به فرماندهی عبدالله بن عامر بن کُرَیز، توسط احنف بن قیس تمیمی با جنگ و صلح فتح شد. به بیان روشنتر: فتح نهایی شهرهای غربی خراسان مانند طبسان، نیشابور، هرات، بادغیس و مرو در سال ۳۱ هجری و فتح نهایی شهرهای شرقی آن مانند مرو رود، طالقان، فاریاب، جوزجان، تخارستان و بلخ در سال ۳۲ هجری انجام شده است.
خلاصه، سیستان و خراسان قدیم، یعنی بلاد زرنج، فراه، نیمروز، رُخَج، زمین داور، غزنی، زابلستان، هژیرستان، ریوشاران، بامیان، سروستان، غور، غرجستان ، هرات، مرو، مرو رود، بادغیس و فاریاب، طالقان، جوزجان، بلخ، تخارستان و… در دههی سوم قرن اوّل هجری یعنی در سالهای ۳۰ و ۳۱ و ۳۲ هجری با جنگ کمتری فتح شد و مردمان آن به تدریج به دین اسلام وب ویژه اسلام علوی ایمان آوردند.
یک) فتح نیشابور و بلاد آن در سال ۳۱
به نظر میرسد که فتح آغازین خراسان در سال ۲۹ هجری و فتح نهایی آن را در سال ۳۱ و ۳۲ هجری یعنی در زمان عثمان خلیفه سوم اسلام بوده است. مورخان از جمله بلاذری در بارهی فتح آغازین خراسان نوشتهاند: گویند که ابوموسى اشعرى (والی بصره از طرف عمر) عبدالله بن بدیل بن ورقاء خُزاعى را به جنگ فرستاد و او از راه کرمان به طبسین رفت. طبسین عبارت از دو دژ به نام طبس و کرین است. این دو شهر جزء گرمسیرند که در آنجا نخل مىروید و آن دو دروازههاى خراسانند. عبدالله غنایمى به چنگ آورد و گروهى از مردم طبسین نزد عمر بن خطاب آمدند و با وى با شصت هزار و به قولى با هفتاد و پنج هزار مصالحه کردند و عمر عهدنامهی براى آنها نوشت و به قولى دیگر، عبدالله بن بدیل خودش از اصفهان به آنجا رفت.
هنگامیکه عثمان بن عَفّان به خلافت رسید، عبدالله بن عامر بن کُرَیز را در سال ۲۸ و به قولى ۲۹ هجری، والى بصره کرد. (فتوح البلدان،۳۹۰) عبدالله بن عامر پسر خالوی عثمان بود. عثمان در سال ۲۹ هجری ابوموسی اشعری (والی بصره از طرف عمر) را از بصره و عثمان بن ابوالعاص را از فارس برکنار کرد و حکومت این دو ایالت را به عبدالله بن عامر بیست و پنج ساله سپرد. او همهی فارس و خراسان و اصفهان و حلوان و کرمان (و سیستان) را فتح کرد و تا زمان کشته شدن عثمان والی بصره بود. (الاستیعاب، ج۳، ص ۹۳۱)
عبدالله بن عامر بخشهایی از فارس را گشود و در سال ۳۰ هجری زیاد بن ابوسفیان را به جاى خود در بصره گماشت و به غزوه خراسان رفت. بن عامر احنف بن قیس و به گفتهیى عبدالله بن خازم سَلَمى (از قبیلهی بنیسلیم) را به فرماندهى سپاه پیشتاز خویش به خراسان فرستاد و او صلح طبسین را ) که در زمان عمر صورت گرفته بود) تنفیذ کرد. طبسین عبارت از دو دژ است. یکى را طبس و دیگرى را کرین نامند. طبسین دروازههاى خراسان شمرده میشوند.
آنگاه بن عامر، احنف بن قیس را به قوهستان فرستاد. زیرا که نزدیکترین شهر به طبسین بود. در آنجا با هیاطله برخورد کرد که جمعی از ترکانند و به قولى از مردم فارسند که چون غلامباره بودند، فیروز )شانزدهمین شاه ساسانی) آنها را به هرات تبعید کرد و با ترکان درآمیختند. هیاطله با مردم قوهستان همکاری مىکردند و احنف آنها را مغلوب کرد و قوهستان را با عَنوه (جنگ) گشود و گفته میشود که مردم قوهستان به قلعه خود پناه بردند و سپس خواهان صلح شدند و بن عامر در برابر ششصد هزار درهم با آنها صلح کرد. (فتوحالبلدان، ۳۹۰)
ابن فقیه همدانی و یاقوت حَمَوی به نقل از علی بن محمد مداینی نیز فتح آغازین طبسین و خراسان را در سال ۲۹ هجری و در زمان عثمان دانسته و نوشتهاند: «طبسان یعنی طبس عُنّاب و طبس خرما دروازه خراسانند. عبد اللّه بن بدیل بن ورقاء در دوره عثمان بن عَفّان (رض) در سال بیست و نه هجری آن را فتح کرد و پس از آن داخل خراسان شدند». (البلدان، ص۶۱۱ و معجم البلدان، ذیل طبسان)
این روایتها در بارهی فتح نخستین خراسان بود؛ اما طبری فتح نهایی شهرهای غربی خراسان مانند طبسان، نیشابور، هرات، بادغیس و مرو را در سال ۳۱ هجری و فتح نهایی شهرهای شرقی آن مانند مرو رود، طالقان، فاریاب، جوزجان، تخارستان و بلخ را در سال ۳۲ هجری دانسته و نوشته است: «عبدالله بن عامر در سال ۳۱ هجری به خراسان رفت و ابرشهر، طوس، ابیورد و نِسا را گشود و تا سرخس پیش رفت و مردم مرو با او صلح کردند.
بن عامر پس از فتح فارس به بصره برگشت و شریک بن اعور حارثى را بر استخر گماشت، شریک مسجد استخر را بنا کرد. سپس بن عامر، زیاد را بر بصره گماشت و با سپاه آماده به کرمان رفت و از آنجا به خراسان رفت و به قولى از راه اصفهان به خراسان رفت.
بن عامر در سیرجان اردو زد و مجاشع بن مسعود سَلَمى (از قبیلهی بنیسلیم) را عامل کرمان کرد. بن عامر از راه بیابان که هشتاد فرسخ بود، به دو طبس رفت و قصد اَبَرشهر یعنی شهر نیشابور را داشت. احنف بن قیس پیشتاز لشکر وی بود. احنف از راه قُهستان به ابرشهر رفت و با هیطالیان که مردم هرات بودند مقابل شد، احنف با آنها جنگ کرد و آنها را شکست داد، آنگاه بن عامر به نیشابور آمد. (طبری، ج۴، ص۳۰۰ و ۳۰۱)
بن عامر در سال ۳۱ بر اَبَرشهر فرود آمد و نیم آنرا به جنگ گرفت و نیم دیگرش با نیم نِسا و طوس به دست کنارى بود. بن عامر نتوانست به مرو برود، به این سبب با کنارى صلح کرد و کناری پسر خود ابوصَلت بن کنارى و پسر برادر خود به نام سلیم را به بن عامر گروگان داد. آنگاه بن عامر، عبدالله بن خازم را به هرات فرستاد و حاتم بن نُعمان )باهلی از قبیلهی باهله) را روانه مرو کرد. (طبری، ج۴، ص۳۰۱)
ادریس بن حنظله عمى گوید: بن عامر، شهر ابرشهر و اطراف آن مانند طوس و ابیورد و نسا و حمران را به عَنوه (جنگ) گشود، و این همه در سال سى و یکم بود.
ابوالسرى مروزى از پدر خود و او از قول موسى بن عبدالله بن خازم گوید: پدرم با مردم سرخس صلح کرد عبدالله بن عامر وى را از ابرشهر سوى آنها فرستاده بود. بن عامر با مردم ابرشهر نیز صلح کرد و آنها دو دختر از خاندان کسری به نام بابونج و طهمیج را به بن عامر دادند که وی آنها را با خود برد.
سپس بن عامر امین بن احمر یشکُرى را فرستاد و او اطراف ابرشهر مانند طوس و ابیورد و نسا و حمران را گشود و تا سرخس پیش رفت. (طبری، ج۴، ص۳۰۲)
خلیفه بن خیاط و بلاذری و ذهبی نیز در بارهی فتح نیشابور یا ابرشهر نوشتهاند: بن عامر ابرشهر را پس از هفت ماه جنگ (ذهبی، تاریخالإسلام، ج۳، ص: ۳۶۴) سر انجام با مصالحه گشود و امیر بن احمر یَشکُری فرستاده او طوس و پیرامون آن را فتح کرد و با نماینده مردم سرخس در برابر یکصد و پنجاه هزار مصالحه کرد.
بن عامر اسود بن کلثوم عَدَوی را به بیهق از سرزمین ابرشهر فرستاد و او آنرا گشود و در آنجا کشته شد. سپس «کناری» با بن عامر باقی ابرشهر را در برابر یک میلیون درهم و یکصد هزار وعده غذا مصالحه کرد. (تاریخ خلیفه، ص:۹۵ و ۹۶ / ذهبی، تاریخالإسلام، ج۳، ص:۳۳۰ و ۳۳۱ / فتوحالبلدان، ص:۳۹۰ و ۳۹۱)
ابن اعثم کوفی نام حاکم محلی نیشابور را «اسوار» و نام حاکم محلی طوس را «کنادبک» نوشته و افزوده است: جنگ میان بن عامر و اهل نیشابور به درازا کشید و سرانجام امیر طوس توسط نامهی از بن عامر امان خواست و سپس با لشکر آماده به کمک او آمد. میان دو طرف نبردهای سنگین و کشتار بسیار رخ داد. بن عامر سوگند خورد از نیشابور نرود تا آن را فتح کند و یا بمیرد. جنگ به درازا کشید، تا اینکه «اسوار» مَلِک نیشابور امان خواست تا دروازهی شهر را بگشاید. بن عامر او را امان داد و او فردا صبح دروازهی شهر را گشود و بن عامر با لشکر اسلام در حالی که همه با صدای بلند تکبیر میگفتند داخل شهر شدند. مسلمانان پس از داخل شدن در شهر دست به کشتار و غارت زدند و آن روز از صبح تا شام به طور پیوسته کشتار و غارت کردند.
تا اینکه «کنادبک» امیر طوس، پیش بن عامر آمد و گفت: اى امیرالمومنین، حالا که پیروز شدی و غالب آمدى، عفو از انتقام و کینه بهتر باشد. عبدالله بن عامر شفاعت او را قبول کرد و اهل شهر را امان داد و سربازان را از کشتن و غارت بازداشت. سپس بن عامر «کنادبک» را امیر نیشابور کرد و آن شهر را بدو سپرد. (احمد بن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص:۳۳۷ و ۳۳۸)
دو) فتح هرات و بادغیس در سال ۳۱
هرات و بادغیس مانند دیگر بلاد خراسان (افغانستان) در دوره خلافت عثمان بن عَفّان خلیفه سوم توسط عبدالله بن عامر بن کُرَیز اُموی در سال ۳۱ هجری فتح شد.
بلاذری گوید: بن عامر پس از مصالحه با مرزبان طوس با گروهی عظیم به هرات رفت و با مردم آن شهر جنگید، مرزبان هرات با وى نسبت به هرات و پوشنگ و بادغیس در برابر یک میلیون درهم صلح کرد. (فتوحالبلدان، ص:۳۹۲ / تاریخ خلیفه، ص:۹۵ و ۹۶ / تاریخ الاسلام، ج۳، ص:۳۳۰ و ۳۳۱)
مردم خراسان بارها در برابر خشونت و خراجستانیهای تازیان تحمل از کف داده و شورش میکردند؛ اما این شورشها به نام کفر و ارتداد به شدت و خشونت سرکوب میشد. یکی از این قیامها قیام قارَن بود، به قول طبری: «وقتى بن عامر با مردم مرو و احنف با مردم بلخ صلح کرد، خلید بن عبدالله حنفى را به هرات و بادغیس فرستاد که آن را دوباره بگشاید؛ چون که مردمش کافر شده و به قارَن پیوسته بودند. (تاریخ الطبری، ج۴، ص ۳۱۳ / تاریخ خلیفه، ص:۹۵ و ۹۶). در سال ۳۲ هجری قارَن چهل هزار نفر از ناحیه دو طبس و مردم بادغیس و هرات و قُهستان فراهم کرد و عبدالله بن خازم سَلَمى (از قبیلهی بنیسلیم) شبانه از نیرنگ مخصوصی استفاده کرد و با چهار هزار نفر با لشکر قارَن روبرو شد، قارَن کشته شد و دشمن شکست خورد. مسلمانان آنها را تعقیب کردند و تا خواستند آنها را کشتار کردند و به اسیران زیادی دست یافتند.
به گفته یکى از پیران بنى تمیم، مادر صَلت بن حریث حنفی و مادر زیاد بن ربیع حارثی و مادر عون ابوعبدالله بن عون فقیه از اسیران سپاه قارَن بودند. عبدالله بن خازم این پیروزی را برای بن عامر نوشت و بن عامر وی را بر خراسان نگه داشت، و او تا بعد از جنگ جمل در خراسان بود و سپس به بصره رفت و جنگجویان بصره پیوسته با خراسانیانی که صلح نکرده بودند، میجنگیدند و چون بر مىگشتند چهار هزار نفر بجای خود مىگذاشتند و چنین بودند تا فتنه (قتل عثمان) رخ داد. (تاریخالطبری، ج۴، ص:۳۱۴ و ۳۱۵ و ۳۱۶ و تاریخ خلیفه، ص:۹۷)
سه) فتح مرو و بلاد اطراف آن در سال ۳۱
سرزمین مرو نیز مانند دیگر بلاد خراسان (افغانستان) در دوره خلافت عثمان بن عَفّان خلیفه سوم و توسط عبدالله بن عامر بن کُرَیز اموی فرمانده کل سپاه عرب در خراسان، در سال ۳۱ هجری فتح شد.
مورخان اسلامی در ذیل رخدادهای سال ۳۱ هجری گویند: عبدالله بن عامر پس از فتح نیشابور، عبدالله بن خازم سَلَمى (از قبیلهی بنیسلیم) را به حمراندز نِسا فرستاد. حاکم نِسا پیش وی آمد و در برابر سیصد هزار درهم و به قولی به حد توانایى آن سرزمین، با بنخازم صلح کرد، تا کسى کشته یا برده نشود. سپس «بهمنه» حاکم ابیورد پیش بن عامر آمد و با چهار صد هزار درهم صلح کرد…
عبدالله بن خازم با مردم شهر سرخس جنگید و سپس «زادُویه» مرزبان سرخس خواهان صلح شد، بدین قرار که در برابر امان دادن به صد مرد، زنان را به عبدالله بنخازم دهند، که دختر مرزبان، سهم خود بن خازم شد، بنخاذم دختر مرزبان را گرفت و نامش را میثاء گذاشت. (بلاذری، فتوحالبلدان، ص:۳۹۱)
سپس کنازتک (کنارنگ؟) مرزبان طوس نزد بن عامر آمد و با دادن ششصد هزار درهم با وى مصالحه کرد.(بلاذری، فتوحالبلدان، ص:۳۹۲) سپس مردم مرو نماینده فرستادند و خواهان صلح شدند. بن عامر حاتم بن نُعمان باهلى (از قبیلهی باهله) را نزد آنها فرستاد و او با «براز» (تاریخالطبری، ج۴، ص:۳۰۳ / تاریخ خلیفه، ص:۹۵ و ۹۶ / تاریخالإسلام، ج۳، ص:۳۳۰ ۶) مرزبان مرو در مقابل دو میلیون و دو صد هزار و به قولی شش میلیون و دو صد هزار صلح کرد. (تاریخالطبری، ج۴، ص:۳۰۳ / تاریخ خلیفه، ص:۹۵ و ۹۶ / تاریخ الاسلام، ج۳، ص:۳۳۰ )
طبری و ذهبی و خلیفه و… با صراحت ذکر نکردهاند که مالالصلح مرو با درهم محاسبه میشده و یا چیز دیگر؛ اما یعقوبی و بلاذری، آن را به اُوقیه ذکر کردهاند. یعقوبی مالالصلح مرو را دو میلیون و دو صد هزار اُوقیّه نوشته است (یعقوبی، تاریخ الیعقوبى، ج۲، ص:۱۶۷) و بلاذری آن را یک میلیون و یکصد هزار اُوقیّه نوشته است. بلاذری گوید: برخی گویند که صلح مرو شاه جان با پرداخت یک میلیون و یکصد هزار اُوقیه انجام شد و از شرایط صلح آن بود که مردم مرو مسلمانان را در خانههای خود جای دهند و مال خود را در بین مسلمانان تقسیم کنند و مسلمانان غیر از گرفتن سهم خود مسوولیتی نداشته باشند. همهی مرو بجز قریهی به نام «سنگ» مشمول عنوان صلح بود و این قریه به عَنوه (جنگ) گرفته شد. (فتوحالبلدان، ص:۳۹۲ / تاریخ الیعقوبى، ج۲، ص:۱۶۶ تا ۱۶۸)
از اینکه یک اُوقیّه، مقیاسی معادل وزن چهل درهم است. (فتوحالبلدان، ص:۷۱ و ۴۴۸ و تاریخ الیعقوبى، ج۲، ص:۱۰۶ و المغازى، ج۱، ص:۱۷) بنا بر این مالالصلح مرو بنا به روایت یعقوبی معادل هشتاد و هشت میلیون درهم، و بنا به روایت بلاذُری معادل چهل و چهار میلیون درهم بوده است.
در آن زمان مردم مرو چون پول نقد نداشتند، ازینرو مجبور بودند که کودکان خردسال و چهارپایان خود را از بابت خراج به مردم عرب بدهند. مورخان درین باره نوشتهاند: صلح مرو به دادن «وُصَفاء و وصائف» یعنی پسر و دختر نابالغ و چهارپایان و متاع بود. زیرا در آن زمان مردم مرو پول نقد نداشتند. این خراج همچنان تا خلافت یزید بن معاویه (۶۱ – ۶۴ یعنی تا سی سال) برقرار بود و او آن را به نقد تغییر داد. (فتوحالبلدان، ص:۳۹۲ / تاریخ الیعقوبى، ج۲، ص:۱۶۶ تا ۱۶۸)
چهار) فتح مرو رود، طالقان، فاریاب، جوزجان و تخارستان در سال ۳۲
مرو رود، طالقانِ جنوبی یا طالقانِ غرجستان، فاریاب، جوزجان و تخارستان نیز مانند دیگر بلاد خراسان (افغانستان) در دوره خلافت عثمان بن عَفّان خلیفه سوم و توسط عبدالله بن عامر بن کُرَیز اموی فرمانده کل سپاه عرب در خراسان، در سال ۳۲ هجری فتح شد.
طبری گوید: عبدالله بن عامر در سال ۳۲ هجری ، مرو رود و طالقان و فاریاب و جوزجان و تخارستان را گشود. (تاریخالطبری، ج۴، ص:۳۰۹ )
خلیفه بن خیاط گوید: بن عامر پس از فتح مرو احنف بن قیس را با چهار هزار نفر، به جنگ مردم تخارستان و جوزجان و فاریاب که رییسشان طوقان شاه (طُرخان شاه) بود، فرستاد. (تاریخ خلیفه، ۳۹۵)
بلاذری به نقل از ابوعبیده گوید: عبدالله بن عامر پس از فتح مرو، احنف بنقیس را به تخارستان فرستاد و او در جایی به نام قصر احنف فرود آمد، که در آنجا دژى از توابع مرو رود است. احنف اهل دژ را محاصره کرد و آنها با پرداخت سیصد هزار با او صلح کردند. احنف گفت: به این شرط صلح مىکنم که یکى از ما داخل قصر شود و در آن اذان گوید و تا زمان برگشتن میان شما بماند. آنها قبول کردند.(فتوحالبلدان، ص:۳۹۲)
سپس احنف به مرو رود رفت و مردم شهر را محاصره کرد. احنف بارها با مردم مرو رود مصاف داد و سرانجام جنگجویان مرو رود پس از نبردى سنگین توسط مسلمانان مغلوب شده و به درون دژ عقب نشستند. احنف مردم مرو رود و ترکانى را که با ایشان بودند شکست داد، سپس آنها امان خواستند و صلح کردند. مرزبان مرو رود که از فرزندان یا نزدیکان بادام حاکم یمن بود، به احنف نوشت: اسلام آوردن بادام مرا به صلح ترغیب کرد. احنف با وى در مقابل شصت هزار یا ششصد هزار صلح کرد.
غیر از ابوعبیده کسانی دیگر گویند: مردم تخارستان براى مقابله با مسلمانان جمع شدند، به طوریکه تعداد سى هزار نفر از مردم جوزجان و طالقان و فاریاب و پیرامون آن جمع شدند، و مردم چغانیان در سمت شرق نهر نیز به آنها پیوستند… احنف با پنج هزار تن از مسلمانان، یعنی با چهار هزار مرد از تازیان و یک هزار تن از مسلمانانِ عجم با دشمن روبرو شدند.(فتوحالبلدان، ص:۳۹۳) آنگاه کافران شکست خوردند و مسلمانان آنها را کشتارى فجیع کردند و هر جا که خواستند آنها را کشتند…
احنف طالقان و فاریاب را با صلح گشود و تعدادی از دشمنان به جوزجان رفتند و احنف، اقرع بن حابس تمیمى را با یک هزار سوار (ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص:۳۴۰) به دنبال آنها فرستاد. اقرع با دشمن در جوزجان برخورد کرد و جوزجان را به عَنوه (جنگ) گشود. (فتوحالبلدان، ۳۹۴)
این روایت بلاذری از فتح مرو رود بود؛ اما طبری درین باره توضیح بیشتر داده و نوشته است: بن عامر پس از فتح مرو، احنف بن قیس را به مرو رود فرستاد و او مردم آنجا را محاصره کرد، مردم بیرون شده جنگیدند. سپس مسلمانان آنها را عقب زده و به درون قلعه راندند. آنها از بالاى قلعه گفتند: «اى گروه عرب! شما در ذهن ما اینطور نبودید که اکنون مىبینیم، اگر از اول میدانستیم که شما چنینید که مىبینیم، ما و شما وضعى دیگر داشتیم. امروز را به ما مهلت دهید که در کار خویش بنگریم و به اردوگاه پیشین خود برگردید.» احنف باز گشت و صبحگاهان به مردم حمله کرد، مردم نیز براى جنگ آماده بودند و مردی از عجم بیرون آمد که نامهاى از شهر همراه داشت. گفت: «من نمایندهام، امانم دهید» امانش دادند. معلوم شد که او نمایندهی مرزبان مرو و برادرزاده و ترجمان اوست که نامه مرزبان را به احنف آورده بود. مضمون نامه چنین بود:
«به سالار سپاه. ما خدایی را ستایش مىکنیم که دولتها در دست اوست، او هر حکومتی را که بخواهد تغییر میدهد، و هر کسی را که بخواهد پس از زبونى بالا میبرد، و هر کسی را که بخواهد پس از والایى به زمین مینهد. مسلمانى جد من و بزرگوارى و حرمتى که از یار شما دیده بود، مرا به صلح و مسالمت با شما وادار میکند، خوش آمدید و خوشدل باشید، من شما را به صلح دعوت مىکنم که میان ما و شما صلح باشد، بدین شکل که شصت هزار درهم خراج به شما بدهم و تیولهایى را که کسری شاه شاهان به جد پدرم داده بود، با مردان آن به دست من واگذارید و از هیچکس از خاندان من خراج نگیرید و مرزبانى از خاندان من به دست غیر از شما نیفتد. اینک برادرزادهام «ماهک» را نزد تو فرستادم که بر آنچه خواستهام از تو قول و قرار گیرد».
احنف در جواب مرزبان نوشت: «به نام خداى رحمان رحیم. از صخر بن قیس سالار سپاه، به بادان (بادام) مرزبان مرو رود و سواران و عجمانى که با اویند. درود بر آنکه پیروى هدایت کند و ایمان آورد و پرهیزکار باشد. اما بعد برادرزادهات «ماهک» پیش من آمد و پیام تو را آورد و من آن را با مسلمانان همراهم در میان گذاشتم و همهی ما خواستههاى شما را مىپذیریم، بجز زمینهایی که کسری ستمگر از طرف خود، تیول جد پدر تو کرده است؛ اما به شرطی که مسلمانان را یارى دهى و اگر آنها بخواهند همراه چابک سوارانی که در اختیار داری با دشمنشان بجنگی. مسلمانان نیز تو را در جنگ با هم کیشان همسایه تو کمک کنند». احنف بن قیس مهر زد و چهار نفر عرب را شاهد گرفت. (تاریخالطبری، ج۴، ص ۳۱۰ و ۳۱۱ )
طبری به نقل از مصعب بن حیان داستان فتح مرو رود را چنین توضیح داده است: بن عامر پس از صلح با مردم مرو، احنف را با چهار هزار جنگجو به تخارستان فرستاد و او در مرو رود به محل قصر احنف رسید. مردم تخارستان و گوزگان و طالقان و فاریاب بر ضد او جمع شدند. آنها سه گروه و تعدادشان سى هزار نفر بود… احنف از گفتههای مردم محل دانست که میدان جنگ را در جایی میان مرغاب و کوه انتخاب کند که مرغاب در دست راست و کوه در دست چپش باشد. (تاریخ الطبری، ج۴، ص۳۱۱)
مشرکان هنگام نماز عصر بر مسلمانان هجوم کردند و دو لشکر تا شب جنگیدند، و احنف این شعر را مىخواند: « جوان دلیری که دنباله ندارد، نباید از مرگ بترسد».
شبانگاه تا پاسی از شب میان مسلمانان و مردم مرو رود و طالقان و فاریاب و جوزجان جنگ دوام کرد، تا اینکه خدا آنها را شکست داد و مسلمانان از آنها کشتار کردند تا به «رسکن» در دوازده فرسنگى قصر احنف رسیدند. پس از پیروزی احنف، مرزبان مرو رود مالالصلح قراردادی را که تا کنون نپرداخته بود، پرداخت کرد.
بعد احنف، اقرع بن حابس را با یک هزار سوار (ابن اعثم کوفی، الفتوح، ج۲، ص:۳۴۰) به دنبال فراریان به جوزجان فرستاد. اقرع و مسلمانان با آنها جنگید، مسلمانان پیروز شدند و کشتار کردند و در همین سال (سال ۳۲) میان احنف و مردم بلخ صلح شد. (تاریخ الطبری، ج۴، ص۳۱۳)
پنج) فتح بلخ در سال ۳۲
بلخ نیز مانند دیگر بلاد خراسان (افغانستان) در دوره خلافت عثمان بن عَفّان خلیفه سوم و توسط عبدالله بن عامر بن کُرَیز اموی فرمانده کل سپاه عرب در خراسان، در سال ۳۲ هجری فتح شد.
طبری در بارهی فتح بلخ نوشته است: احنف بن قیس پس از فتح مرو رود به بلخ رفت و بلخ را محاصره کرد و مردم بلخ در برابر چهار صد هزار )و به قول صحیحتر در برابر هفتصد هزار درهم) (بلاذری، فتوحالبلدان، ص:۳۹۴) با وی صلح کردند. احنف پسر عموى خود اُسَید بن مُتَشَمس را در بلخ گماشت تا مالالصلح را بگیرد و خودش به خوارزم رفت و از خوارزم بدون نتیجه به بلخ برگشت. عموزاده او مالالصلح را جمع کرده بود. گرفتن مالالصلح مصادف با روز مهرگان شده بود؛ بدین مناسبت مردم بلخ ظرفهای طلا و نقره و دینار و درهم و جامه براى اسید هدیه آوردند.
اُسَید از مردم بلخ پرسید اینها چیست؟ گفتند: اینها چیزی است که در روز «مهرگان»، به حاکم خود مىدهیم تا او را بر خود مهربان کنیم. اُسَید گفت: مهرگان را نمىدانم؛ اما این هدایا را میپذیرم و جدا میگذارم تا… (تاریخالطبری، ج۴، ص ۳۱۳ و ۳۱۴ / تاریخ خلیفه، ص:۹۵ و ۹۶ / تاریخالإسلام، ج۳، ص:۳۳۰ و ۳۳۱)
ابوعبیده گوید: بن عامر بخشهای نرسیده به نهر را گشود و چون خبر به مردم ماوراءالنهر رسید از او خواهان صلح شدند و او نیز پذیرفت و گویند که بن عامر از نهر گذشت، و به قولی دیگر: اهل ماوراءالنهر نزد وى آمدند و با او صلح کردند و بن عامر کسانى را فرستاد تا اموال را بستانند. مردم ماوراءالنهر چارپایان و دختران و پسران خورد سال و ابریشم و جامهها برایش آوردند. بن عامر در سال ۳۲ (تاریخالطبری، ج۴، ص ۳۱۴) قَیس بن هَیثم را به جاى خود در خراسان گذاشت و به شکرانهی پروردگار احرام بست و برای حج عمره آمد و نزد عثمان رفت. قیس به سرزمین تخارستان رفت و مردم شهرها یکی پس از دیگر با وى صلح کرده و تسلیم میشدند. اما مردم سمنگان حصار گرفتند، قیس آنجا را محاصره کرد و به عَنوه (جنگ) گشود.
بنا به صحیحترین قول، بن عامر خراسان را به احنف بن قیس سپرد، آنگاه بن خازم فرمانى از زبان بن عامر جعل کرد و تولیت خراسان را بر عهده گرفت. جماعاتى از ترکان براى مقابله با بن خازم در خراسان گرد آمدند و او آنها را پراکنده کرد و پیش از کشته شدن عثمان به بصره آمد. (فتوحالبلدان، ص:۳۹۴ و ۳۹۵)
این رخدادها در هنگام حیات عثمان بود؛ اما عثمان (رض) در سال ۳۵ هجری کشته شد و علی بن ابیطالب (رض) در سال ۳۶ به خلافت رسید. (تاریخ خلیفه، ص: ۹۵ و ۱۰۵ و ۱۰۸)
گویند: «ماهُویه» مرزبان مرو در سال ۳۶ هجری (بلاذُری، ج۳، ص۶۸) (تاریخ الامم والملوک ، ج۳، ص۶۸) در زمان خلافت على بن ابیطالب نزد وى به کوفه آمد. علی (ع) نامهیى به دهقانها و سوارکاران و دهسالاران )مرو) نوشت که جزیه را به «ماهُویه» دهند. خراسان سر از فرمان پیچید و على (ع) در سال ۴۰ هجری (تاریخ خلیفه، ص:۱۲۰) جَعده بن هُبَیره مخزومى خواهرزادهی خود را به خراسان فرستاد. جَعده به گشودن خراسان فائق نیامد و آن دیار همچنان ناآرام بود، تا على (ع) کشته شد. ابوعبیده گوید نخستین عامل على (ع) بر خراسان، عبدالرّحمن بن اَبزى آزاد کردهی خُزاعه و پس از او جَعده بن هُبَیره بود. (فتوحالبلدان، صص۳۹۵ و ۳۰۸)
علی بن ابیطالب در سال چهلم هجری کشته شد و مردم با معاویه بیعت کردند.(تاریخ خلیفه، ص:۱۲۰ و ۱۲۱) معاویه بن ابوسفیان، قَیس بن هَیثم بن صَلت سَلَمى )از قبیلهی بنیسلیم) و سپس خالد بن مُعمّر را بر خراسان گمارد. پس از حدود یک سال، قیس معزول شد و خالد وفات کرد. سپس معاویه ولایت خراسان را نیز به عبدالله بن عامر والى بصره داد و بن عامر، قَیس بن هَیثم سَلَمى را دوباره بر خراسان گمارد. اهل بادغیس و هرات و پوشنگ و بلخ شُنقار و نافرمان باقى ماندند. قیس به بلخ رفت و« نوبهار» آن را خراب کرد. عامل ویرانی نوبهار عطاء بن سائب یعنی عطاء الخَشَل (خَصِی) بود.
وى بر سه نهر در یک فرسنگى بلخ پلهایى زد که آنها را پلهاى عطاء نامیدند. آنگاه اهل بلخ خواستار صلح و بازگشت به فرمان شدند. قیس با آنها صلح کرد و نزد بن عامر آمد و بن عامر او را صد تازیانه زد و به زندان انداخت. آنگاه عبدالله بن خازم را ولایت داد و اهل هرات و پوشنگ و بادغیس به وى پیام داده خواستار امان و صلح شدند. عبدالله با آنها صلح کرد و مالى براى بن عامر برد.
سپس در سال چهل و پنج، زیاد بن ابوسفیان والی بصره شد. او امیر بن احمر را به ولایت مرو، و خلید بن عبدالله حنفى را به ولایت ابرشهر، و قیس بن هیثم را به ولایت مرو رود و طالقان و فاریاب، و نافع بن خالد طاحى از قبیلهی اَزد را به ولایت هرات و بادغیس و پوشنگ و قادس از توابع انواران گمارد. امیر بن احمر نخستین کسى بود که تازیان را در مرو سکونت داد. (فتوحالبلدان، ص ۳۹۵ و ۳۹۶)
آنگاه زیاد، حَکَم بن عمرو غفّارى از نیکان صحابه را والی خراسان کرد. حَکَم در سال ۵۰ هجری در خراسان مرد و او نخستین کسى بود که در آن سوى نهر نماز گزارد.
سپس زیاد بن ابوسفیان، ربیع بن زیاد حارثى را در سال ۵۱ والى خراسان کرد و قریب پنجاه هزار تن از مردم بصره و کوفه را همراه خانوادههای شان با وى کوچ داد. ربیع آن جماعت را در این سوى نهر اسکان داد.
ربیع در سال ۵۳ وفات کرد و پسرش عبدالله به جایش نشست. عبدالله با مردم «آمُل» یعنی آمُویه و با مردم« زَم» جنگید و سپس به مرو برگشت و دو ماه در آنجا ماند و سپس وفات کرد. (فتوحالبلدان، ص ۳۹۶ و ۳۹۷)
شش) فتح سیستان در دههی سوم هجری
سیستان در نیمه اول قرن هفتم میلادی، یعنی در سال ۳۰ قرن اول هجری در عهد عثمان بن عفّان (رض) به فرماندهی عبدالله بن عامر و پس از جنگهایی که در کنار دریای هیرمند در بین لشکر ربیع و مدافعان محلی رخ داد، توسط ربیع بن زیاد حارثی، سرانجام با مصالحه، فتح شد. (تاریخ سیستان، ص۸۰- ۸۱)
عبدالله بن عامر بن کریز در سال ۳۰ هجری در سیرجان کرمان اردو زد و ربیع بن زیاد حارثى را به سیستان فرستاد. ربیع به روستای «زالِق» (زالک) در پنج فرسخی سیستان (زرنج) رسید و در روز جشن «مِهرگان» بر دژ زالِق تاخت و دهقان زالِق را گرفت و او جان خود را اینطور خرید که عصایى را بر زمین کوبد و آن را در سیم و زر غرق کند… ربیع سپس به قریهیى به نام کَرکَوَیه در پنج میلی زالق آمد. اهل شهر با وى صلح کردند و جنگ نکردند. سپس با مردم روستای هیسون مصالحه کردند … سپس به زالق رفت و راهنمایانى از آن جا گرفته به زرنج رفت و بر «هندمند» (هیلمند) فرود آمد و از رودى به نام نوق عبور کرد و به زوشت در فاصله دو سوم میل از زرنج رسید. اهل زوشت با وى جنگ سختی کردند و تنى چند از مسلمانان کشته شدند. سپس مسلمانان آنان را شکست دادند و پس از کشتار زیاد آنها را به درون شهر راندند. سپس قریه ناشرود و شرواد را با جنگ گشود. (فتوحالبلدان، ص:۳۸۱ و تاریخالإسلام، ج۳، ص: ۳۳۰)
این روایت بلاذُری از فتح زالِق بود و یاقوت در بارهی فتح آنجا نوشته است: زالِق از بخشهای سگستان و روستایى بزرگ است. در زالِق کاخها و دژها است. عبداللّه بن عامر بنکریز، ربیع بنزیاد حارثى را در سال ۳۰ به زالِق فرستاد و آنجا را با جنگ و زور گرفت و ده هزار تن از مردم آنجا را به اسیری برد. ربیع با بردهاى متعلق به دهقان (حاکم محلی) زرنج روبرو شد که سیصد هزار درم پول برای مولاى خود مىبرد، ربیع از برده پرسید: این اموال از کیست؟ برده پاسخ داد از غلههای دهات مولاى من است. ربیع پرسید آیا همه ساله این ثروت را به دست مىآورد. پاسخ داد آرى. ربیع پرسید از کجا این دارایى را فراهم مىآورد؟ برده پاسخ گفت: با داس و چکش.
مداینى داستان فتح زالِق را اندکی متفاوت و تعداد اسیران آنجا را سی هزار تن دانسته و گفته است: ربیع در روز «مِهرگان» بر این شهر تاخت و دهقان زالِق را گرفت. دهقان گفت من آمادهام خود و خانواده و فرزندانم را از تو بخرم. ربیع گفت به چند مىخرى؟ دهقان گفت: شکم بزى را پاره کرده و آن را برایت پر از طلا و نقره مىکنم و این کار را کرد و پیمان بست. گویند که، ربیع تعداد سى هزار تن از مردم زالِق را به اسیری برد. (معجمالبلدان، ذیل زالق)
ربیع پس از فتح زالِق شهر زرنج (مرکز سیستان) را محاصره کرد و پس از جنگی، «پرویز» مرزبان زرنج از او امان خواست تا مصالحه کند. ربیع بالای جسدی از کشتگان نشست و بر جسد دیگرى تکیه زد و یارانش را نیز بر جسدهاى کشتگان نشاند. ربیع مردى دهن فراخ و برآمده دندان و قد بلند بود. مرزبان از او ترسید و با وی با پرداخت یک هزار وصیف (پسر نابالغ) با یک هزار جامى از طلا مصالحه کرد. ربیع داخل شهر زرنج شد و سپس به «سنارود» رفت و پس از آن به قرنین قرارگاه اسبان رستم رفت و با مردم آنجا جنگید و پیروز شد. سپس به زرنج رفت و دو سال در آنجا ماند… ربیع دو و نیم سال والی سیستان بود و منشى وى حسن بصرى بود… ربیع در دوران ولایت خود در سیستان چهل هزار انسان را به اسیری برد. (بلاذری، فتوحالبلدان،ص:۳۸۲ / تاریخخلیفه، ص۱۰۷)
این روایت بلاذُری بود که، نام دهقان سیستان را به نام پرویز نوشته است؛ اما در کتاب تاریخ سیستان، نام فرمانروای سیستان را که در حین ورود اسلام با ربیع سردار عرب صلح کرد، به نام «ایران بن رستم» نوشته و چنین شرح داده است: «سپاه سیستان بیرون آمد جنگی سخت کردند… پس از آن ایران بن رستم بن آزادخو بن بختیار، شاه سیستان، مَوبَد مَوبَدان و بزرگان را پیش خواند و گفت: تدبیر آن است که صلح کنیم، همه گفتند که صواب آید، پس نماینده فرستاد که ما به جنگ کردن ناتوان نیستیم، چرا که این شهر شهر مردان و پهلوانان است… ربیع گفت سخن دهقان خردمندانه است و ما صلح را دوستتر داریم تا جنگ. دستور داد تا از کشتگان تخت و تکیهگاه ساختند و بر پشتهای آن کشتگان جامه افکندند، سپس بالا شده بر آنجا نشست. ایران بن رستم و بزرگان و مَوبَد مَوبَدان آمدند. ربیع مردى درازقد و گندمگون بود و دندانهای بزرگ و لبهاى کلفت داشت، چون ایران بن رستم او را بر آن حال بر بالای جسد کشتگان دید، به یارانش گفت: میگویند اهرمن در روز دیده نشود اینک اهرمن دیده شود… ربیع پرسید که او چه میگوید، ترجمان باز گفت، ربیع بسیار خندید. پس ایران بن رستم از دور او را درود داد و گفت ما برین جایگاه تو نیاییم، که جایگاه پاکیزه نیست. پس همانجا جامه افکندند و نشستند، و چنین قرارداد نوشتند که هر سال از سیستان یک میلیون درم به امیرالمؤمنین بدهم، و امسال یک هزار وصیفه (دختر نابالغ) بخرم و به دست هر یک جام زرّین داده و هدیه فرستم، و ربیع از آنجا برخاست و وارد قصبه شد». (تاریخ سیستان، متن، ص:۸۰ و ۸۱ و ۸۲ و ۸۳ (تلخیص))
بن عامر پس از ربیع حارثی، مردى از بنیحارث بن کَعب را والی سیستان کرد و مردم زرنج فرماندار جدید را از شهر بیرون کردند و دروازه شهر را به رویش بستند. پس از آن بن عامر در سال ۳۳ هجری (تاریخخلیفه،ص:۹۸ و ۱۰۷) عبدالرحمان بن سَمُره را به ولایت سیستان گمارد. او به زرنج آمد و مرزبان شهر را در روزى که عید داشتند در قصرش محاصره کرد. مرزبان با وى به شرط پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار وصیف (پسر نابالغ) صلح کرد.
بنسَمُره بر مناطقی میان زرنج و کَش از ناحیه هند تسلط یافت و در ناحیه راه رُخج بر مناطقى که میان جایگاه وى تا بلاد داور قرار داشت غلبه کرد و چون به بلاد داور رسید مردم آنجا را در کوه «زور» محاصره کرده و سپس با ایشان مصالحه کرد. شمار مسلمانانى که همراه وى بودند هشت هزار تن بود و هر یک از ایشان چهار هزار نصیبش شد. آنگاه به سراغ «زور» رفت و آن بتى طلایی با چشمانی از یاقوت بود. بنسَمُره دست بت را برید و آن دو یاقوت را گرفت و به مرزبان گفت: زر و گوهر را بستان، من تنها مىخواستم تو را آگاه کنم که بت نه زیان مىرساند و نه سودى. بنسَمُره بُست و زابل (هزارجات امروزی و پیرامون آن) را با بستن پیمان گشود.
از محمد بن سیرین روایت شده که عبدالرحمان بنسَمُره از زابلیان بَرده نمیگرفت و مىگفت: عثمان درین باره زابلیان را وعدهی داده بود. یعنی با آنها نوعی قرارداد کرده بود، قراردادی که ضعیفتر از عهد بود.
گویند: عبدالرحمان بنسَمُره به زرنج آمد و در آنجا اقامت کرد تا اینکه )در سال ۳۵ هجری) کار عثمان پریشان شد. آنگاه عبدالرحمان، امیر بن احمر یشکُرى را به جاى خود نشاند و از سیستان رفت، و سیستانیان امیر بن احمر را بیرون کردند.
زیاد اعجم در باره امیر بن احمر حاکم اُموی چنین گوید: «اگر امیر نبود قوم یشکُر هلاک مىشد و یشکُریان به هر حال رو به فنایند، اهل زرنج امیر را بیرون راندند و دروازه شهر را بستند». (فتوحالبلدان،ص:۳۸۲ / تاریخ خلیفه، ص:۱۰۷)
پس از قتل عثمان (رض) علی بن ابیطالب (رض ) در سال ۳۶ به خلافت رسید (تاریخ خلیفه، ۱۰۸) و پس از چهار سال در سال ۴۰ هجری کشته شد و مردم با معاویه بیعت کردند. (تاریخ خلیفه، ۱۲۰) معاویه بن عامر را کارگزار بصره کرد و بن عامر در سال ۴۲ هجری عبدالرحمان بنسَمُره را والی سیستان کرد. از سادات و اشراف عرب، عمر بن عبیدالله بن معمر تیمی، عبدالله بن خازم سَلَمى، مُهلَب بن ابوصُفره و قَطَری بن فجائه نیز همراه بنسَمُره بودند (فتوحالبلدان، ۳۸۴) و به قول خلیفه: حسن بن ابوالحسن (ع) نیز همراه بنسَمُره بود. بنسَمُره زرنج و بخشهایی از سیستان را )دوباره) فتح کرد.
بنسَمُره با جنگ و صلح از سیستان گذشت و به کابل رفت و مردم شهر کابل را ماهها در محاصره گرفت و پیوسته با آنها جنگید، و شهر را چنان با منجنیق کوبید، تا شبی شکافى عظیم در آن پدید آمد. آنان تا صبح نتوانستند شکاف را ببندند. چون صبح شد، کافران بیرون آمده با مسلمانان مشغول جنگ شدند. بن خازم پیل ایشان را زد و پیل بر دم دروازه خروجی افتاد. آنها دیگر نتوانستند دروازه را ببندند. سپس مسلمانان به زور داخل شهر شدند… سپس بنسَمُره از کابل بیرون رفت و از دره نسل گذشت و به خواش و قوزان بُست آمد و آن بلاد را به عَنوه (جنگ) گشود و به رزان رفت. اهل رزان گریختند و او بر آن دیار غالب شد. آنگاه به «خُشَک» رفت و مردم آنجا با وى صلح کردند.
سپس عبدالرحمان بنسَمُره در سال ۴۳ هجریبه رُخج آمد و مردم رُخج با وى جنگید و او بر آنها پیروز شد و آن دیار را )دوباره) گشود. بنسَمُره سپس به زابلستان (هزارهجات امروزی) رفت که مردمش پیمان شکسته بودند، زابلیان با وى جنگیدند و بنسَمُره زابلستان را )دوباره) فتح کرد و اسیرانى به دست آورد. سپس به کابل رفت که مردمش پیمان شکسته بودند و کابل را در سال ۴۴ هجری گشود… بنسَمُره غلامانى از اسیران کابل را به بصره آورد و اسیران کابلی در کاخ او در بصره، برایش مسجدى به سبک بناهاى کابل ساختند. (فتوحالبلدان، ۳۸۴) مَکحول شامی، سالم بن عَجلان افطس (پهن بینی) کَیسان ابو ایوب بن ابوتمیمه سَختیانی، نافع مولا بن عمر و مِهران ابوحمید طویل از جمله اسیران کابل بودند. (تاریخ خلیفه، ۱۲۶)
معاویه در سال ۴۶ هجری بنسمُره را از ولایت سیستان عزل کرد و ربیع بن زیاد حارثی را به جایش منصوب کرد. سپس «ترک» (رتبیل، کابلشاه) هراسان شد. کابلشاه عده ای را براى مقابله با مسلمانان جمع کرد و مسلمانانى را که در کابل بودند بیرون راند. رتبیل آمد و بر زابلستان و رُخج غلبه کرد و تا بُست پیش رفت. ربیع بن زیاد با رتبیل در بُست جنگید و او را فرارى داد و تا رُخج به دنبالش رفت و در آنجا با وى جنگید و بلاد داور را گشود. (تاریخ خلیفه، ص: ۱۲۷ / فتوحالبلدان،ص:۳۸۴ / تاریخ اسلام ذهبى؛ ج ۴ ص ۱۶ و ۱۵۵)
در هنگام خلافت منصور)عباسی)، رتبیل از وجه خراج، اشتران و خیمههاى ترکى و بردگان چندى برای مُعَن شیبانى والی سیستان فرستاد و بر بهاى هر یک دو چندان افزود. مُعَن خشمگین شده به رُخج آمد. در آنوقت رتبیل از رُخج بیرون رفته و براى گذرانیدن تابستان در زابلستان بود. مُعَن رخج را گشود و اسیران بسیاری به بردگى گرفت. از جمله ایشان فرج رُخَجى بود که درآن زمان خوردسال بود. پدرش نیز در شمار اسیران بود. فرج قصه مىکرد که مُعَن غبارى برخاسته از اثر سُم خران وحشى را دید و گمان کرد سپاهی است که برای جنگ مىآید تا اسیران مرد و زن را رها کند. او با شمشیر بهجان اسیران افتاد و بسیارى از آنان را کشت و چون سبب غبار معلوم شد و خران را دید، دست از اسیران برداشت. فرج گوید: هنگامى که مُعَن با شمشیر به جان ما افتاد، پدرم را دیدم که مرا در بغل گرفته و مىگوید: مرا بکشید و پسرم را نکشید. گویند: شمار زن و مردى که به بردگى گرفته شدند حدود سى هزار تن بود. (فتوحالبلدان، ۳۸۸)
خلاصه اینکه، کشتار و خشونت عربها مانند هر ملت وحشی دیگر، در هنگام فتح خراسان و سیستان، بسیار سنگین و دردآور بوده است. مثلا: ربیع بن زیاد حارثی نخستین حاکم اُموی سیستان جدا از کشتار و تخریب، در فتح زرنج تنها در مرحلهی اول تعداد یک هزار جام طلا گرفت و یک هزار پسر و دختر خوردسال را برای غلامی و کنیزی برد. ربیع پس از دو و نیم سال ولایت در سیستان تعداد بیش از چهل هزار نفر از مردم سیستان را به بردگی گرفت و عبدالرحمان بنسَمُره حاکم دیگر اُموی در سیستان، تنها در مرحلهی اول مبلغ دو میلیون درهم و دو هزار کودک خردسال را برای غلامی و کنیزی برد(فتوحالبلدان،ص:۳۸۲ / تاریخخلیفه، ص:۱۰۷) و مُعَن شیبانى والی دیگر اُموی ، تعداد سی هزار مرد و زن سیستانی را به اسیری برد (فتوحالبلدان، ۳۸۸) و حاتم بن نُعمان باهلى یکی دیگر از سرداران اُموی عرب، با ماهُویه ابوبراز حاکم مرو (مرکز خراسان) در مقابل دو میلیون و دو صد هزار و به قولی شش میلیون و دو صد هزار صلح کرد؛ (تاریخالطبری، ج۴، ص:۳۰۳ / تاریخ خلیفه، ص:۹۵ و ۹۶ / تاریخالإسلام، ج۳، ص:۳۳۰) اما بنا به روایت یعقوبی مال الصلح مرو معادل هشتاد و هشت میلیون درهم، و بنا به روایت بلاذُری معادل چهل و چهار میلیون درهم بوده است. در آن زمان مردم مرو چون پول نقد نداشتند، ازین رو آنها مجبور بودند که هرساله کودکان خردسال و چهارپایان خود را از بابت خراج به مردم عرب بدهند. (فتوحالبلدان، ص:۳۹۲ / تاریخالیعقوبى، ج۲، ص:۱۶۶ تا ۱۶۸)
هفت) خراسان و سیستان و مذهب تشیع
پیش ازین گفته شد که، خراسان و سیستان قدیم، یعنی بلاد زرنج، فراه، نیمروز، رُخَج، زمینداور، غزنی، زابلستان، هژیرستان، ریوشاران، بامیان، سروستان، غور، غرجستان، هرات، مرو، مرو رود، بادغیس و فاریاب، طالقان، جوزجان، بلخ، تخارستان و… در دههی سوم قرن اوّل هجری یعنی در سالهای ۳۰ و ۳۱ و ۳۲ هجری با جنگ کمتری فتح شد و مردمان آن به تدریج به دین اسلام و بویژه اسلام علوی گرویدند.
مَقدِسی شامی، مذهب خراسانیان در قرن چهارم هجری را چنین شرح داده است: «خراسان بیش از سرزمینهاى دیگر دانشمند و فقیه دارد. اندرزگران در آنجا مقام ویژه و ثروت چشمگیر دارند. یهودیان بسیار و مسیحیان اندکند، و همه گونه مجوس در آنجا هست. جذامى در آنجا نیست و آنرا نمىشناسند. براى اولاد على ارج والا مىنهند و از بنىهاشم کسى در آنجا نیست، مگر غریبه باشد. مردم راست مذهبند، جز در سگستان و پیرامون هرات، کروخ و استر بیان که خارجیان بسیارند. در نیشابور معتزلیان آشکارند ولى تسلط ندارند. شیعه و کَرّامیان در آنجا جاذبیت دارند. اکثریت در این سرزمین متعلق به پیروان ابوحنیفه )کابلی) است. اما خوره چاچ و ایلاق و طوس و نِسا و اَبِیورد و طراز و صنغاج و حومه بخارا و سَنج و دندانقان و اسفراین و جویان همگى شافعى اند. در هرات و سگستان و سَرَخس و هر دو مرو نیز آنها جاذبه دارند، و قاضیان بغیر از این دو گروه نباشند.
خطیبانِ شهرهایى که استثنا کردم با نیشابور همه شافعى هستند، یکى از دو جامع مرو نیز چنین است ولى نمازگزارى در آنجا و نیشابور متعلق به هر دو گروه است. کَرّامیان در هرات و غرجالشار جاذبیت دارند و در فرغانه و خِتِل و جوزجانان خانقاهها دارند. در مرو رود و سمرقند نیز خانقاه دارند. در روستاهاى هیطل مردمى هستند که سپید جامگان خوانده مىشوند. آئین ایشان به زندیقان (بیدینان) نزدیک است. بیشتر مردم تِرمِذ جهمى (جبری) هستند و مردم رَقه شیعه اند و مردم کَندَر قدرى (مقابل جبری) هستند و «شار» (پادشاه غرجستان) نماز دو عید را به فتواى عبدالله بن مسعود )از پیروان علی) برگزار مىکند.(احسنالتقاسیم، ص:۳۲۳ / ترجمه منزوی، ج۲، ص:۴۷۳ و ۴۷۴)
بدون شک اغلب مردم سیستان همانند مردم خراسان از همان آغاز اسلام از پیروان مذهب علوی و از دوستان علی (ع) شدند و درین راه رنجها دیدند و خشونتهای فراوان جسمی و روحی بر آنها تحمیل شد. همه مورخان اسلامی، گرایش علوی مردم سیستان را تأیید کرده و نوشتهاند: «سیستان خوبیها و ویژگیهای خود را دارد. خلیده سجستانی صاحب «تاریخ آل محمد» از اینجاست. بالا تر از همه اینکه )در دوره اُموی) علی بن ابیطالب رضیالله عنه بر منابر شرق و غرب لعن میشد، اما مردم سیستان بر منابر خود بر وی جز یکبار لعن نکردند. سیستانیان بنیامیه را در سرزمین خود راه ندادند و حتی در عهدنامهی خود افزوده بودند که، کسی بر منابر آنها لعن نشود و خارپشت و سنگپشت نیز شکار نشود. کدام شرف و افتخار بالاتر از این است که مردم سیستان بر منابر خود به برادر رسول خدا لعن نکردند در حالی که او را بر منابر دو حرم خدا یعنی در مکه و مدینه لعن میکردند.(معجمالبلدان، ج۳، ص۱۹۰- :۱۹۱)
مردمان سیستان مردمان نیک اعتقاد اند. محمد بن بحرالذهبى از پرهیزگاری و تقواى آن مردم، تعریف بسیار کرده است. بهترین وصف ایشان، آن است که در زمان سلطه بنىامیه که به لعن حضرت امیرالمؤمنین على علیه السلام حکم کردند، اهل سیستان این حکم را قبول نکردند و هرگز مرتکب این فعل شنیع نشدند.
از عادات مردم سیستان آن است که زنها )در روز) از خانه بیرون نمیروند و براى دیدن اقوام و عشیره خود، شبها تردد میکنند و رستم که در شجاعت بسیار معروف است از مردم سیستان است؛ چنانکه فردوسى در وصف او گفته: جهان آفرین تا جهان آفرید – سوارى چو رستم نیامد پدید. (قزوینی، آثارالبلاد و اخبارالعباد (ترجمه) ص۲۵۹)
مردم سیستان به حمیت و غیرت مشهور و معروفند و تغییر در دین و ملت خود نمىدهند، چنانچه نزاع رستم و گشتاسِب بر سر ملت (دین) بود که گشتاسِب از دین یزدانپرستى و شیوه پدران و نیاکان خود تخلف کرده و دین مجوس را آشکار کرد و از بیعت داود و سلیمان که با کیخسرو داشتند و کیخسرو معتقد ملت (دین) ایشان بود بیزار شد، و به زند و اَوِستا اعتقاد کرده به مهملات زردشت حکیم مغرور شد.
هنگامی که امام حسن (ع) به اشاره امیرالمؤمنین على بن ابىطالب (ع) با لشکر اسلام و سعد وقاص، متوجه بلاد عراق و خراسان شد، مردم سیستان به نامه و پیام )آن) امام واجبالطاعه مسلمان شدند و احکام و مسایل دین و ترتیب طهارت و نماز را از منسوبان آن امام عالیمقام فرا گرفتند، و دیگر راه و روش خود را تغییر ندادند و هرچند که متصدیان معاویه و آل مروان به سیستانیان فرمان دادند تا امیرالمؤمنین را سب نمایند، آنان از این کار سرپیچی کردند. تا اینکه از دارالظلم بنىامیه فرمان رسید که از هر نفر یک مثقال طلا بگیرند؛ چون مردم بدون اکراه آن را پرداخت کردند، رفتهرفته به ده مثقال طلا رسید و سر انجام حکم کردند که سر زنان بزرگان آنجا را در بازار بتراشند، تا به گفتن آن کلمه زشت راضى شوند؛ اما آن توفیقیافتگان به این کار نیز راضى شدند و به سَب حضرت امیر راضى نشدند. چون دیدند که به هیچ صورت به این گفتگو همداستان نشدند، از ایشان دست برداشتند. از آنزمان تا حال (قرن دهم هجری) به محبت اهل بیت راسخ و ثابت قدمند. (احیاءالملوک، تاریخ سیستان، ص: ۵ و ۶ (تلخیص))
نویسنده احیاءالملوک در جای دیگر کتاب خود افزوده است: چون آفتاب دولت محمدى طالع گردید، بختیار (دهقان سیستان) به اخبار یزدانپرستان دانسته بود که پیغمبرِ آخرزمان ظهور میکند و دین او برحق است، بىمناقشه مسلمان شد و اطاعت اوامر و نواهى کرد. (احیاءالملوک، تاریخ سیستان، ص ۴۷)
امیرالمؤمنین على بن ابیطالب به فرمان عمر، امام حسن فرزندش را همرای لشکر به بلاد عراق عجم فرستاد و بعضى بلاد به جنگ مطیع اسلام شدند و بعضى در ایام امیرالمؤمنین حسن (ع) با ارسال نامه و وعده و وعید قبول دین مبین کردند. از آن جمله بختیار و اهل سیستان به نامه امام حسن (ع) مسلمان شدند و در زمان خلافت عمر و عثمان (رض) اختیار ممالک سیستان به دست بختیار بود و عبدالرحمان )بن سَمُره) از عهد عمر تا آخر عثمان (رض) امیر بود و میان او و بختیار و مرزبانان سیستان و در میان عرب و عجم مدارا بود. (احیاءالملوک، تاریخ سیستان، ص ۴۸)
علی بن ابیطالب (ع) پس از چهار سال و نه ماه حکومت، در سال ۴۰ هجری کشته شد و مردم با معاویه بیعت کردند.(تاریخ خلیفه، ص:۱۲۰ و ۱۲۱) معاویه بن عامر را کارگزار بصره کرد و بن عامر در سال ۴۲ هجری (تاریخ خلیفه، ص: ۱۲۵) عبدالرحمان بنسَمُره را والی سیستان کرد. از سادات و بزرگان عرب، عمر بن عبیدالله بن معمر تیمی، عبدالله بن خازم سَلَمى، مهلب بن ابوصفره و قَطَری بن فجائه نیز همراه بنسمُره بودند(فتوحالبلدان، ۳۸۴) و به قول خلیفه بن خیاط، حسن بن ابوالحسن (ع) )امام دوم شیعیان) نیز همراه بنسمُره بود.(تاریخ خلیفه، ۱۲۵)
علامه ذهبی در بارهی سفر امام حسن (ع) به خراسان نوشته است: کناری حاکم نیشابور به سعید بن عاص والی کوفه و عبدالله بن عامر والی بصره نامه نوشت و قتل یزدگرد توسط مردم مرو را به آنها خبر داد و آنها را به خراسان دعوت کرد. سعید بن عاص والی کوفه، حسن بن علی (ع) و عبدالله بن زبیر را به عنوان نماینده به خراسان فرستاد. (تاریخ الاسلام، ج۳، ص۳۶۳)
خلاصه، مردم خراسان و سیستان به علل و عوامل مختلف از همان آغاز به اسلام علوی روی آوردند.
یک) احنف بن قیس تمیمی فاتح خراسان، طرفدار امامعلی (ع) بود.
دو) برخی سران سیاسی و حاکمان محلی خراسان و سیستان مانند ماهُویه ابوبراز مروزی و شَنسَب غوری در سال ۳۶ هجری به حضور امامعلی (ع) در کوفه رفتند و با وی پیمان وفاداری بستند و از او عهد و لوا گرفتند. ماهُویه ابوبراز حاکم مرو (مرکز خراسان) و «شَنسَب بن خَرَنگِ غوری» حاکم غور بود.
سه) به نظر میرسد که یکی از عوامل اصلی و اساسی گرایش مردم خراسان و سیستان به اسلام علوی، رفتار آمیخته با تبعیض و خشونت اُمویان آل سفیان و آل مروان بوده است؛ چون که مردم خراسان و سیستان افکار اُمویان و اخلاق تلخ حاکمان زرپرست و تبعیضگرای اُموی در خراسان و سیستان را به اسلام پیامبر نزدیک نمیدیدند؛ ازین رو پیوسته از فرمان اُمویان سفیانی و مروانی که پیغمبر اسلام آنها را شجرهی ملعونه خوانده بود، سرپیچی میکردند؛ اما در برابر آن، اسلام بدون تبعیض علوی و رفتار نمایندگان علی بن ابیطالب را به اسلام پیامبر و عدالت اجتماعی نزدیکتر میدیدند.
حاکمان اُموی به بهانه اسلام، کشتارها، اسیرگیریها و چپاولهای بسیاری را در خراسان و سیستان مرتکب شدند و این کشتار و خراج ستانی و اسیرگیریهای بیرحمانه آنها ، باعث رویگردانی و آزردگی مردم خراسان و سیستان از اُمویان گردید. مثلا:
یک) بجز کشتارهای فجیع که سپاه عرب در هنگام فتح به عَنوه مرتکب میشدند، ربیع بن زیاد حارثی نخستین حاکم اُموی سیستان، در فتح زرنج تنها در مرحلهی اول تعداد یک هزار جام طلا گرفت و یک هزار پسر و دختر خوردسال را برای غلامی و کنیزی برد. ربیع پس از دو و نیم سال ولایت در سیستان تعداد بیش از چهل هزار نفر از مردم سیستان را به بردگی گرفت. (بلاذری، فتوحالبلدان،ص:۳۸۲ / تاریخخلیفه، ص:۱۰۷)
دو) عبدالرحمان بنسَمُره حاکم دیگر اُموی در سیستان، تنها در مرحلهی اول مبلغ دو میلیون درهم و دو هزار کودک خردسال را برای غلامی و کنیزی برد. (فتوحالبلدان،ص:۳۸۲ / تاریخخلیفه، ص:۱۰۷)
سه) مُعَن شیبانى والی دیگر اُموی ، تعداد سی هزار مرد و زن سیستانی را به اسیری برد. (فتوحالبلدان،ص:۳۸۸)
چهار) از دارالظلم بنىامیه به حاکمانش فرمان داده شد که اگر مردم سیستان به علی سب نمیکنند، باید از هر نفر آنها ده مثقال طلا بگیرید و سر زنان بزرگان آنها را در بازار بتراشید.(احیاءالملوک، تاریخ سیستان، ص: ۵ و ۶ (تلخیص))
پنج) حاتم بن نُعمان باهلى یکی دیگر از سرداران اُموی عرب، با ماهُویه ابوبراز حاکم مرو (مرکز خراسان) در مقابل دو میلیون و دو صد هزار و به قولی شش میلیون و دو صد هزار صلح کرد؛ (تاریخالطبری، ج۴، ص:۳۰۳ / تاریخ خلیفه، ص:۹۵ و ۹۶ / تاریخالإسلام، ج۳، ص:۳۳۰) اما بنا به روایت یعقوبی مال الصلح مرو معادل هشتاد و هشت میلیون درهم، و بنا به روایت بلاذُری معادل چهل و چهار میلیون درهم بوده است. در آن زمان مردم مرو چون پول نقد نداشتند، ازین رو آنها مجبور بودند که هرساله کودکان خردسال و چهارپایان خود را از بابت خراج به مردم عرب بدهند. (فتوحالبلدان، ص:۳۹۲ / تاریخالیعقوبى، ج۲، ص:۱۶۶ تا ۱۶۸)
شش) از جملهی چپاولگران تازی در سیستان، میتوان از سپاه صعالیکالعرب (دزدان و راهزنان عرب) نام برد. مورخان اسلامی مانند بلاذُری و خلیفه بن خیاط در باره چپاول صعالیکالعرب نوشتهاند: پس از قتل عثمان، علی بن ابیطالب در سال ۳۶ هجری به خلافت رسید. (تاریخخلیفه، ص:۱۰۸) و در سال ۴۰ هجری (تاریخخلیفه، ص:۱۲۰) زمانى که از جنگ جمل فارغ شد، حَسکه بن عَتّاب حَبَطى و عمران بن فصیل برجمى با سپاهى از صعالیکالعرب بیرون شده به زالِق (زالک) رفتند که مردمش پیمان شکسته بودند؛ مال زیادى نصیب ایشان شد… سپس به زرنج آمدند و مرزبان شهر ترسید و با ایشان مصالحه کرد و آنان به شهر درآمدند.
رجزسرایی در این باره چنین گوید: «بَشِّر سجستان بجوع و حرب – بابن الفصیل و صعالیک العرب – لا فضهی یغنیهم و لا ذهب.» یعنی بشارت ده سیستان را به گرسنگى و جنگ و به آمدن ابن فصیل و دزدان عرب که نه از نقره سیر میشدند و نه از طلا …
در سال ۴۰ هجری(تاریخخلیفه، ص:۱۲۱) علی بن ابیطالب (ع) عبدالرحمن بن جزء طایى )حَبَطی تمیمی) را به سیستان فرستاد و حَسکه او را کشت. على گفت: بدون شک چهار هزار تن از حَبطیان را خواهم کشت. وى را گفتند: حَبطیان پانصد تن هم نمىشوند.
ابو مخنف گوید: على (رض) عون بن جَعده بن هُبیره مخزومى را به سیستان فرستاد و «بَهدالى» دزد طایی )از قبیلهی بنیطی) او را در راه عراق کشت. سپس على (ع) به عبدالله بن عباس نامهیى نوشت و به او فرمود تا مردى را با چهار هزار تن به ولایت سیستان بفرستد. عبدالله بنعباس، رَبَعى بن کاس عنبرى )از قبیلهی ربیعه) را با چهار هزار مرد راهی سیستان کرد… سپاه رَبَعى که به سیستان رسیدند، حَسکه با آنها جنگید و کشته شد و رَبَعى )فرماندار علی) آن بلاد را بدست آورد. رجزسراى سپاه رَبَعى )در ضمن چند بیت، حَسکه بن عَتّاب و پیروانش را که مخالف علی و قاتل فرماندار علی در سیستان بودند، لشکر شیطان خوانده و) گفته است: «مائیم که در سیستان بر پسر عَتّاب و لشکر شیطان تاختیم. پیشوای ما عبدالرحمان گرامی است و ما در روشنایى قرآن پىبردیم که، نباید با پیروان بنعفّان دوستی کنیم و ثابت، عبدالرحمان است.» (بلاذری، فتوحالبلدان،ص:۳۸۳)
سوال مهم در اینجا این است که، جغرافیای سیستان تا کجاها را شامل میشد و سیستانیانی که دارای صفات یادشده بودند، کیها بودند؟
پاسخ: جغرافیانگاران اسلامی، شهرهای زرنج، فراه، نیمروز، هیلمند، رُخج، زابلستان، غزنی، زمینداور و غور را از جملهی شهرهای سیستان شمرده اند. مثلا صاحب تاریخ فرشته و یاقوت و ابن حوقل در بارهی شهرهای سیستان نوشتهاند: « زمینداور ناحیهاى بین سیستان و غور است. این ناحیه عبارت از دره وسیعى است که رود هیرمند از جبال هندوکش تا بُست در آن جارى است (تاریخ فرشته از آغاز تا بابر ، ج۱ ، ص ۶۷۰ و ۶۲۹) و بُست و رُخج و زمینداور در یک منزلی غور از جملهی شهرهای سیستان است؛(معجمالبلدان، ج۳، ص۱۹۰- :۱۹۱ / تاریخ سیستان، ص۲۸ / چ بهار) بلکه خود غور هم جزو سیستان است.(ر.ک به: ابن حوقل، صورتالارض، ص ۴۱۲)
نتیجه سخن اینکه، مردم سیستان فارسیزبان و زابلی تبار، و حاکمان محلی آن، با جنگ کمتری به اسلام گرویدند و از همان اوایل راه و روش آمیخته با تبعیض و خشونت حاکمان اُموی را نپذیرفتند و هوادار مذهب و مسلک علوی شدند. آنها در راه عدالت و ایمان و باورهای مذهبی خود قتل عامها و اسارتها و خشونتهای بسیاری را توسط اُمویان سفیانی و مروانی تحمل کردند و مبارزه با تبعیض و بیعدالتیها و راه اسلام علوی را رها نکردند؛ اما رتبیلان و کابلشاهان و مردم دره گندهارا (کابل تا سِند) و لمغانات که از تبار ترکان و صحرانشینان و مردمان مختلف دیگر بودند، تا قرن چهارم هجری در برابر ورود اسلام مقاومت کردند و به طور کامل تسلیم نشدند. بدین خاطر زابلیانی که در تحت حکومت رتبیلان و کابلشاهان بودند، نیز مسلمان نشدند. تا اینکه در قرن چهارم با مسلمان شدن کابلشاهان، زابلیان نیز مانند آنها به اسلام اهل سنت و مذهب حنفی درآمدند و در حال حاضر همه آن مسلمانانِ حنفیمذهب که از ملیتهای مختلف ترک و تازی و زابلی ترکیب یافتهاند، تاجیک خوانده میشوند، که در برابر آنها مردم شیعه قرار دارند که غالبا به نام هزاره گفته میشوند.
با توجه به علایم و نشانههای یادشده در تاریخ، میتوان گفت که مردم فارسیزبان سیستان و زمینداور و غور که از آغاز به اسلام علوی گرویدند، و خشونتها و رنجهای دوران اُمویان سفیانی و مروانی و پس از آن را تحمل کردند و به راه و روش امامعلی (ع) ناسزا نگفتند، بیشتر شان از نیاکان همین مردمی بوده اند که امروزه هزاره گفته میشوند.
سر انجام سخن اینکه، درست است مردمان خراسان و سیستان و زمینداور و غورستان در برابر حاکمان و والیان اُموی نافرمانی کردند و به امامعلی (ع) که قربانی راه عدالت و برابری میان مسلمانان عرب و عجم شد، بهحق ناسزا نگفتند؛ اما اینگونه نافرمانیها که تاریخنگاران عرب آنرا شرافتمندانه و افتخار آمیز خواندهاند، برای این مردم بهای سنگینی به همراه داشت؛ بهایی که مسلمانان دیگر حاضر به پرداخت آن نشدند.
گرچه شرایط آنروز خراسان و سیستان و اوضاع مردم آن دوره را نمیتوان کاملا تجزیه و تحلیل کرد؛ اما احتمالا اینگونه استقلالخواهی و ناسازگاریها، مانند نهضت ابومسلم خراسانی، قیام یعقوب بن لیث صفّاری و حمزه شاری و… باعث وحشت خلافت اموی و عباسی و باعث انزوای سیاسی مردم سیستان و خراسان در دستگاه خلافت عرب گردید. انزوایی که باعث شد این مردمان در برابر سمپاشی و دسیسه خلفاء قرار گرفته و در میدان مبارزه با رقیبانی مانند سامانیان و غزنویان و تیموریان و… تنها بمانند. انزوایی که شاید یکی از علل و عوامل نخستین ضعف تدریجی و اوضاع امروزی مردمان بومی سیستان و غورستان و بلخ و مرو شمرده شود.
یادداشتها:
۱- آثار البلاد و اخبار العباد (جغرافیای عمومی، ترجمه فارسی، ۱ جلد) قزوینی، زکریا بن محمد بن محمود القزوینی (م ۶۸۲، ق هفتم) تهران، امیرکبیر، ۱۳۷۳ش، چ اول
۲- احسنالتقاسیم فى معرفتالاقالیم (جغرافیا، عربی، ۱ جلد) مَقدِسی شامی، ابوعبدالله محمد بن احمد مَقدِسى، (ق چهارم) قاهره، مکتبه مدبولی، ۱۴۱۱/۱۹۹۱٫ چ سوم / ترجمه دکتر علی نقی منزوی، تهران، شرکت مؤلفان، ۱۳۶۱ش
۳- احیاءالملوک (تاریخ محلی سیستان، فارسی، ۱ جلد) شاه حسین سیستانی، : ملک شاه حسین بن ملک غیاث الدین محمد بن شاه محمود سیستانى (م ق دهم) تصحیح منوچهر ستوده، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۸۳ش، چ دوم
۴- الاستیعاب فى معرفت الاصحاب (شرح حال، عربی، ۱ جلد)، ابوعمر یوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر (م ۴۶۳، ق پنجم)، تحقیق على محمد البجاوى، بیروت، دار الجیل، چ اول ۱۴۱۲/۱۹۹۲٫
۵- البدء والتاریخ (تاریخ عمومی، عربی، ۱ جلد) مطهر بن طاهر المُقدّسى (م ۵۰۷، ق ششم)، تصحیح پور سعید، بیروت، مکتبت الثقافت الدینیه، بی تا / ترجمه شفیعی کدگنی به نام آفرینش و تاریخ.
۶- البلدان، (جغرافیا، عربی، ۱ جلد) ابوعبدالله احمد بن محمد بن اسحاق الهمذانى المعروف بابن الفقیه (م ۳۶۵، ق چهارم)، تحقیق یوسف الهادى، بیروت، عالم الکتب، چ اول، ۱۴۱۶/۱۹۹۶٫ / ترجمه ح- مسعود، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران،۱۳۴۹ش، چ اول
۷- الفتوح (تاریخ عمومی، عربی، ۴ جلد) ابن اعثم کوفی، ابومحمد احمد بن اعثم الکوفى (م ۳۱۴، ق چهارم)، تحقیق على شیرى، بیروت، دارالاضواء، چ اول، ۱۴۱۱/۱۹۹۱٫
۸- تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام (تاریخ عمومی، عربی، ۵۲ جلد) شمسالدین محمد بن احمد الذهبى (م ۷۴۸، ق هشتم)، تحقیق عمر عبدالسلام تدمرى، بیروت، دارالکتاب العربى، چ دوم، ۱۴۱۳/۱۹۹۳٫
۹- تاریخ الامم والملوک (تاریخ عمومی، عربی، ۱۱جلد) محمد بنجریر طبری (م ۳۱۰ ، ق چهارم) تصحیح محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار التراث، ۱۳۸۷ق- ۱۹۶۷م، چ دوم
۱۰- تاریخ الیعقوبى (تاریخ عمومى، عربى، ۲ جلد) یعقوبی، احمد بن ابى یعقوب بن جعفر بن وهب واضح الکاتب العباسى المعروف بالیعقوبى (م بعد ۲۹۲، ق سوم)، بیروت ، دار صادر، بى تا. / ترجمه ابراهیم آیتی، ۱۳۷۱
۱۱- تاریخ خلیفه (تاریخ اسلام، عربی، ۱ جلد) خلیفه بن خیاط، ابو عمرو خلیفه بن خیاط بن ابیهُبیره اللیثی العصفری الملقب بشباب (م ۲۴۰، قرن سوم)، تحقیق فواز، بیروت، دار الکتب العلمیه، چ اول، ۱۴۱۵/۱۹۹۵٫
۱۲- تاریخ سیستان (تاریخ محلی، فارسی، ۱ جلد) مؤلف نامعلوم (م قرن پنجم)، تحقیق محمد تقی بهار، تهران، کلاله خاور، ۱۳۶۶ش، چ دوم
۱۳- تاریخ فرشته از آغاز تا بابر (تاریخ عمومی، فارسی، ۱ جلد) محمد قاسم هندو شاه استر آبادى (م قرن ۱۱ ق) تصحیح محمد رضا نصیری، تهران، ۱۳۸۷ش، چ اول
۱۴- تاریخ الطبری (تاریخ عمومی، عربی، ۱۱جلد) محمد بنجریر طبری (م ۳۱۰ ، ق چهارم) تصحیح محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، مطبعه استقامت، ۱۳۵۸ق/ ۱۹۳۹م
۱۵- صورت الارض (جغرافیای عمومی، عربی، ۲ جلد) ابن حوقل، ابوالقاسم محمد بن حوقل النصیبى، (متوفی پس از ۳۶۷ هجری، ق چهارم) بیروت، دارالصادر، افست لیدن، ۱۹۳۸م، چ دوم
۱۶- فتوحالبلدان (جغرافیا، عربی، ۱جلد) بلاذُری، ابوالحسن احمد بن یحیى بلاذُرى (م ۲۷۹، ق سوم)، دار و مکتبت الهلال، بیروت، ۱۹۸۸م
۱۷- معجم البلدان (جغرافیا، عربی، ۴ جلد) یاقوت حَمَوى، شهابالدین ابوعبدالله یاقوت بن عبدالله الحَمَوى (م ۶۲۶، ق هفتم)، بیروت، دار صادر، چ دوم ۱۹۹۵٫
۱۸- مفاتیحالعلوم (عربی، ۱ جلد) خوارزمی، محمد بن احمد خوارزمی، اروپا، بیتا / ترجمه حسین خدیو جم، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۷ش، چ اول
۱۹- نخبتالدهر فی عجایبالبر والبحر (جغرافیای عمومی، فارسی، ۱ جلد) انصارى دمشقى، شمسالدین محمد بن ابىطالب انصاری دمشقی (م ۷۲۷، ق هشتم) لیپزیگ، ۱۹۲۸م / ترجمه طبیبیان، ۱۳۵۷ش
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.