
اشارهای به چپ و چپگرایی در افغانستان (با نگاهی به مصاحبه دهقان زهما)
هفتهنامهی جاده ابریشم بالاخره ویژهنامهی “تحزب و قومیت” را بیرون داد. برای نشر و چاپ آن لحظهشماری میکردیم؛ مخصوصا مصاحبهی دهقان زهما. آقای زهما چپ را از “منظرِ انتقادی” موردبحث و بررسی قرار داده و درواقع تصویری از پیوندِ اندیشه چپ و مخصوصا مارکسیسم-لنینیسم و ماوویسم با افکارِ مارکس ترسیم نموده است. اما آنچه، در سراسرِ مصاحبه ایشان مشهود مینماید؛ کلیگویی، تقلیلگرایی و عدمِ ارجاع به منابعِ قابلاعتماد است. از کسی مثلِ زهما توقعِ بیشتر از این میرود. فردی که در آلمان و خاستگاه چپ از سالها بدین سو میزیند؛ نباید اینطور عوامانه و بهدوراز اخلاقِ آکادمیک وارد میدانِ نقد شود. حداقل وقتی نقد هم میکند؛ باید حرفهایش بنیادِ آکادمیک داشته باشد. همینطور، از قرارِ معلوم دهقان زهما مخالفِ ایدیولوژی است و یا هم ایدیولوژی را نقد میکند. اما متاسفانه، در مصاحبهاش از جایگاه یک ایدیولوگ سخن میزند. به این معنا که، بهرغم نقد ایدیولوژی خودش در گودالِ ایدیولوژی سقوط میکند. آنچه، زهما در مصاحبهاش میگوید، نقد نیست؛ به چالش کشیدن است. در مباحثِ ایدیولوژیک معمولا افراد دنبالِ نقد و به آفتاب گذاشتنِ حقیقت نیستند. بل که تلاش میکنند، خود را بر حق و دیگران را بهدوراز راهِ حقیقت نشان دهند. ضعفِ این نگاه در این است، که هیچکس بارِ ملامت را به دوش نمیکشد. تمام بدبختیها را به دیگران ارجاع داده و از خویشتنِ خویش سلبِ صلاحیت میکنند. باید بگویم؛ من ادعای نقدِ مصاحبه آقای دهقان زهما را ندارم. ایبسا که صلاحیتِ آن را نیز نداشته باشم. آنچه را مینویسم، برداشتِ هرچند سطحیام از این مصاحبه بهعنوان یک مخاطبِ عادی است.
در ذیل نکاتی را پیرامونِ این مصاحبه یادآوری میکنم:
۱- دهقان زهما میگوید: “مارکسیسم-لنینیسم در شکلِ حزبی آن کوشید که اندیشههای مارکس را مبدل به یک نظام فلسفی کند، درحالیکه مارکس هرگز تلاش نورزید که یک نظام فلسفی را پی ریزد”. این سخن، به نظرِ من بارِ نظری درستی ندارد. حداقل، در تقابل با این گفته معروفِ کارل مارکس قرار میگیرد: “فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تعبیر کردهاند مساله اما بر سر دگرگون کردن جهان است”. “دگرگون کردنِ جهان” جز از طریق پیریزی یک نظام جدید و نو ساختنِ ایدههای کهنه تحقق نمییابد. من فکر میکنم، سوسیالیسم در بهترین حالت نیز چیزی جز همین نبوده است. این درست است، که “مارکسیسم-لنینیسم” با آنچه مارکس میگفت، تفاوتهای آشکار دارد اما رابطه عمیق آن را با نظریاتِ شخص مارکس و انگلس نمیتوان انکار کرد. به باور من، مارکسیستها بعد از مارکس، نظریات او را بسط و توسعه دادند. چیزهایی را بدان افزودند و چیزهایی را کم کردند. کم به این معنا، که آنچه در دورانِ حیاتِ مارکس کاربرد داشت، بنا برگذر زمان دیگر کاربرد عملی خویش را ازدستداده بود؛ بنابراین حذف آنها طبیعی و عادی به نظر میرسد. ابداعِ نظریاتِ جدید و پیریزی طرحهای نو در بدنه مارکسیسم را نیز به همین سیاق میتوان توجیه کرد.
۲- اینکه، مارکس ایدیولوژی را نقد میکرد، درست است. اما به یک نگاه، هر چیزی که نقد شود و یا هم موردحمله و دفاع گیرد، ایدیولوژی است. تلاشِ مارکس برای نقدِ ایدیولوژی، همانندِ پوپر و دیگران، به باور این حقیر، شکل دیگری از تولید ایدیولوژی نیز است. اگر تفکر مارکسی مستعدِ “تولید ایدیولوژی” نمیبود، چیزی به نامِ ایدیولوژی مارکسیسم نیز شکل نمیگرفت.
۳- چپ در “جهان توسعهنیافته” با تحولِ که در اروپا آفرید، تفاوت فاحش دارد. چپ اروپایی با سرمایه و سرمایهداران درافتاد. اما در کشورهای جهانِ سوم، اینگونه نبود. چپ، بنیادهای استبداد را لرزاند و علیه طبقه حاکمه در این جوامع سنگر گرفت. البته، که سرمایه نیز در دستِ همین طبقه انباشتهشده بود و دیگران از توزیعِ برابر امکانات/ سرمایه محروم بودند. در کوبا، کاسترو و چگوارا علیه دولت جنگیدند. در ایران، حزب توده علیه دولت وقت سنگر گرفت و حتی با ارتجاعِ سیاه متحد شد تا نظام را سقوط دهد. در افغانستان از عصرِ امانی بدین سو روشنفکرانِ چپ وارد صحنه شدند. چپیها از تحولِ عصر امانی حمایت کردند و در راستای تقویتِ نهادِ دولت رزمیدند. بعد از سقوطِ دولت امانی نیز چپ با مخالفانِ او مخالفت کرد. اقدامِ عبدالخالق بیش از اینکه یک اقدامِ قومی/ هزارگی باشد؛ یک کنش چپی/ انقلابی است. مولاداد کاکای عبدالخالق هزاره از چپیهای رادیکال بود و در محافلِ روشنفکری شرکت میورزید. با تصویبِ قانون اساسی -مخصوصا قانون احزاب- در دورانِ ظاهر شاه اما مبارزاتِ چپیها وارد فصلِ جدیدی شد. احزاب چپی روی صحنه آمدند و نمایندگانِ خویش را به پارلمان فرستادند. حزب خلق به رهبری دکتر عبدالرحمان محمودی و حزب وطن به رهبری میر غلام محمد غبار در همین دوران فعالیت میکردند. با توجه به کارنامه این احزاب که هر دو رویکردِ چپی داشت، این سخن استاد دهقان زهما که: “با پایهگذاری حزب دموکراتیک خلق در سال ۱۹۶۵ میلادی برای نخستین بار یک جریانِ چپی به شکلِ سازمانیافته ابراز وجود کرده است”، معنای محصلی حداقل به لحاظِ تاریخی ندارد.
۴- دهقان زهما میگوید: “در افغانستان چپهای هوادار شوروی سابق قدرتِ دولتی را تصاحب کردند؛ کودتا را انقلاب نامیدند و از شعار “زندهباد ایدیولوژی طبقهی کارگر” هرگز خسته نمیشدند.” در این گزاره این نکته که، “کودتا را انقلاب نامیدند”؛ درخورِ توجه مینماید. این نشان میدهد، که آقای زهما آنچه در هفت ثور اتفاق افتاد را “کودتا” میداند نه “انقلاب”. اما اگر “انقلاب” را ویران ساختنِ نظمِ کهنه بدانیم؛ انقلاب هفت ثور بهتماممعنا یک انقلاب بود. نظامِ سلطنتی که احمدشاهِ ابدالی آن را بنیان گذاشت و امیر آهنین انسانِ هزاره را در پایِ آن قربانی ساخت و نادر غدار پایههای آن را با سیاهچال و ترور مستحکم ساخت؛ حزب دموکراتیک خلق افغانستان آن را دود کرده و به هوا فرستادند. انقلابِ مسالمتآمیز وجود ندارد. حتی انقلاب کبیر فرانسه نیز خونین بود. اعدام المپ دوگنگ را یک نمونه میتوان بهحساب آورد. در روسیه نیز انقلاب همینگونه بود.
از سوی دیگر، زندهیاد اسماعیل اکبر در کتابِ “سرگذشت و چشم دیدها” میگوید: “جنبش چپ یک جامعه مرعوب شده، راکد و بیعلاقه و بی باور به سرنوشت خود را سخت تکان داد و برای تحولات عمیق آماده گردانید”. آنچه در هفت ثور اتفاق افتاد جامعه افغانستان را تکان داد و تمام رسوم، عادات، باورها و زیرساختهای جامعه را زیرورو کرد. بهگونهای که تا هنوز هم این کشور آرام نگرفته. اینکه، تره کی و امین از جاده انسانیت خارج شدند، یک حقیقت است. کشتار و شکنجه انسانها یک پدیده مذموم و ضدِ انسانی است. اما اگر کارنامه چپ را با کارنامه سیاسی شاهانِ سابق افغانستان و مجاهدین مقایسه کنیم؛ کشتارهای چپیها بهپای اینهای دیگر هم رسیده نمیتواند. اگر حزب دموکراتیک خلق افغانستان در پولیگون انسان کُشی میکردند؛ مجاهدین تمام افغانستان را تبدیل به پولیگون ساختند. من از حزب دموکراتیک خلق دفاع نمیکنم. اما به قدم زدن در جاده انصاف تاکید میکنم. اینکه، نگاه مقایسهای داشته باشیم و کشتارهای مثل کشتارِ عبدالرحمن و مجاهدین را در برابر پولیگون قرار دهیم و بعد میان اینها مقایسه کنیم. بدون تردید حزب خلق کمتر از جناحهای دیگر جنایت کردند.
۵- آقای زهما میگوید: “ازنظر من “چپِ سنتی” در افغانستان بهطورجدی با افکار مارکس دستوپنجه نرم نکرده است.” و همینطور: “ازآنجاییکه به مارکسیسم-لنینیسم ایمان آورده بودند، هرگز نقد را برنمیتابیدند. دینباورانی که دینشان را عوض کرده بودند. نهتنها تحمل نقد را نداشتند، بلکه هزاران دگراندیش را زیر عناوینی چون “مرتجع” و “رویزیونیست” سر به نیست کردند. از انترناسیونالیسم و “کشورهای برادر” سخن میراندند، ولی ناسیونالیسم را دامن میزدند. در یککلام، با افکار مارکس کاملا بیگانه بودند و از طریق ترجمههای آثار لنین با مارکس آشنا شده بودند”. در مورد خلقیها شاید این مورد حقیقت داشته باشد، اما نمیتوان حکم کرد که “چپ سنتی افغانستان کاملا با افکار مارکس بیگانه بودند”. این سخن را اینطور میتوان تصحیح کرد: “اکثر چپیهای سنتی، مخصوصا آنهایی که متمایل به شوروی بودند، با افکار مارکس از طریق ترجمه آثار لنین و نویسندگان حزب توده ایران آشنا شده بودند.” در مورد جریان دموکراتیک نوین (شعله جاوید) اما وضعیت فرق میکند. گفته میشود، اکرم یاری یکی از رهبران این جریان میخواست “سرمایه” مارکس را به فارسی برگردان نماید. اگر این سخن حقیقت داشته باشد؛ از تبحر ویژه یاری بر تفکر مارکس پرده بر می بردارد.
۶- جنبش چپ سنتی یکی از فرهنگیترین جریانها در تاریخ افغانستان است. آنها، مهمترین نشریاتِ تاریخ افغانستان را به نشر میرسانیدند. جراید شعله جاوید، خلق، پرچم و… در تاریخ مطبوعاتِ کشور ما جایگاه ویژه دارند. چپیهای امروزی اما بهپای آنها هم رسیده نمیتوانند؛ یک کتاب و یا مقاله درستوحسابی از این سوسیالیستهای پرادعا سراغ نداریم. سوسیالیستهای امروزی زیاد حرف میزنند اما هیچ عمل نمیکنند. یکی از نقدهای که بر چپ جدید افغانستان -اگر شکلگرفته باشد- وارد است، کمکاری آنها میباشد. به باور من، جنبش چپ بیش از هر چیزی بهنقد درونی خود نیازمند است. این جنبش باید از درون و بیرون نقد شود؛ تا بتواند نقش و جایگاه خویش را در جامعه و وضعیت فاجعهبار کنونی دریابد. اما یکچیز را باید در نظر داشت؛ نقد با طرد، نفی و به چالش کشیدن فرق دارد. متاسفانه، من برخی از گفتههای زهمای گرامی را نقد نه بل که طرد و نفی میبینم. نوعی عقده در برابر حزب دموکراتیک خلق در مصاحبه ایشان نمایان است. در رابطه به شعله جاوید نیز مطلقنگری میکند. عدم معرفت یک نفر را بهکل جریان نسبت میدهد. درحالیکه، به لحاظ علمی این نگاه درست نیست. در فرجام، دهقان زهما از غنیمتهای روزگار ماست. ایشان را باید جدی گرفت و سخنانش را شنید. اما با توصیه ایشان در رابطه به خوانش ترجمه و اکتفا به آن موافق نیستم. به پندار من، با مارکس باید مستقیما مواجه شد و تا حدی زیادی کوشش نماییم آثارش را به زباناصلی بخوانیم. ناگفته نماند، مصاحبه آقای زهما – بهرغم اینکه با بخش زیادی از گفتههای ایشان موافقم- لاغرتر و کممایهتر از یادداشتها و مقالات ایشان به چشم میخورد. امیدوارم، ایشان مخاطبانِ خود را جدی بگیرد و با اتکا به منابع قابلاعتماد و حتیالامکان دستاول سخن گوید. از اینکه، جسارت کردم ببخشید زهمای عزیز!
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.