
یادداشتی از خاطرات مهاجرت به اروپا (بخش اول)
ساعت ۶ شب بود که از تهران حرکت کردیم و بعد از ۱ ساعت به یک پارک رسیدیم. حدود ۳ ساعت در آنجا بودیم و بعد داخل یک وانت پیکان سوار شدیم و حدود ۲۰ نفر بودیم ساعت ۱۰ حرکت کردیم و بعد از ۱۴ ساعت به یک منطقه کوهستانی رسیدیم در بالای یک تپه گودال بزرگی بود که ماشین را در آنجا نگهداشت در آنجا حدود ۵ الی ۶ ساعت ماندیم. هوا خیلی گرم بود افراد زیر سایههای ماشین دراز کشیده بودند منتظر بودیم که کی حرکت میکنیم. بعد از مدتها انتظار دوباره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم از شانس خوبم من جلوی ماشین پیش راننده افتادم. در بین راه پلیس جاده را بازرسی میکرد (فقط لاین مخالف) از ایست بازرسی عبور کردیم راننده به ماشینهای که به سمت ایست بازرسی میرفتند علامت میداد (با چراغ) و بعد از ۳۰ دقیقه الی ۴۵ دقیقه ما را به یک کوه دیگری برد.
در آنجا منتظر بودیم و قاچاقبران بعد از چند تماس یک ماشین وانت نیسان آمد و ماشین را عوض کردیم. من چون جلو نشسته بودم زودتر از همه پیاده شدم و سوار وانت شدم من در پشت اتاقک راننده نشسته بودم و پنجرهی کوچکی به داخل اتاقک راننده داشت و من ازآنجا بیرون را مشاهده میکردم (در آنجا شاگرد راننده مواد میکشید) و چادر سیاهرنگی را بر پشت وانت کشید. خلاصه بعد از ۳ الی ۴ ساعت با وانت نیسان در جادههای فرعی و خاکی درحرکت بودیم و در آخرهای مسیر چادر را برداشتیم. از پلیسراه شهر عبور کردیم و ماشین به داخل شهر رفت و در مکانی ایستاد. نام دو نفر را خواند و آنها بهسرعت پیاده شدند و رفتند و ماشین حرکت کرد بعد از چند دقیقه دوباره تا ۳ الی ۴ نفر دیگر خواند و رفتند. ما ۲۰ نفر هم بعد از چند کوچه آنطرفتر پیاده شدیم و دوباره سوار ماشینسواری شدیم. دیگر فکر کنم وارد شهر مرزی شده بودیم با آن ماشین ما را داخل شهر گرداند و بالاخره ماشین را نگه داشت و ما را داخل یکخانه برد.
در آنجا که رفتیم یک پسر جوان دیگر در اتاق نشسته بود ما هم آنقدر خسته بودیم که گرسنگی و تشنگی را فراموش کرده بودیم تا نشستیم خوابمان برد. بعد از چند دقیقه صاحبخانه ما را بیدار و برایمان غذا آورده بود. غذایش هم آنچنان دلچسب نبود از مجبوری خوردیم و جان گرفتیم و به گفتوگو مشغول شدیم. پیش رفتم از پسر جوانی که در آنجا بود سوال کردم در اینجا چه میکنی گویا که او هم مثل ما مهاجر بود پسر جوان شروع کرد به صحبت میگفت که از افغانستان آمده و به سمت اروپا میرفت و میگفت چند شب قبل به سمت مرز با گروه خانوادهها درحرکت بودند. وقتی از ماشین پیاده شدند به سمت کوه میرفتند که پلیسها آنها را گرفتند و داخل یک خاور بزرگ جمع کردند و به سمت اردوگاه میبردند. این پسر هم بعد از سه الی چهار بار رد مرز و دوباره گرفتار پلیس میشود و همراه خانوادهها به اردوگاه میبرد ولی در نیمهراه خود را از خاور به زمین میاندازد و بعد از چند غلت از زمین بلند میشود به داخل جنگل میرود و تا صبح پیادهروی میکند تا به زمینهای کشاورزی روستایی میرسد و در آنجا از هوش میرود بعد از چند ساعت که بیدار میشود میبیند که داخل یک اتاق دراز کشیده و لباسهای نو بر تن دارد !!!

صاحبخانه به وی نزدیک میشود که برایش غذا آورده بود. صاحبخانه بعد از تمام شدن غذای پسر جوان گوشی آورد و به وی داد تا با قاچاقبر خویش تماس بگیرد و وی را ببرد. پسر جوان بعد از چند تماس به قاچاقبر خود قضیه را گفت و قاچاقبر هم یک ماشین برای وی فرستاد و آن را در اقامتگاهی که ما در آنجا بودیم آورده بود. شب همگی در آن اتاق کوچک خوابیدیم.
وضعیت همه ما خراب بود یکی دو روز بود که حمام نرفته بودیم لباسها همه کثیف شده بود. فردا صبحش که بیدار شدیم صاحبخانه آمد و گفت کسی برای کوه، آبی و غذایی، چیزی نمیخواهد برایش بیاورم؟. یک کاغذ هم در دستش بود و لیست چیزهای که میخواستیم را در آن نوشت و رفت و هنگام غروب برگشت و وسایلی که گفته بودیم را آورد (یک بیسکوییت یک بطری آب بزرگ و یک کوچک) .
ماشین آمده بود تا ما را بهطرف مرز ببرد همگی سوار شدیم. ماشین حرکت کرد بعد یک ساعت از شهر خارج شدیم. یکی دو ساعت هم بیرون شهر درحرکت بودیم در بین راه با راننده همصحبت شده بودیم. ماشینی که ما در آن سوار شده بودیم خراب بود و دود ماشین به داخل اتاقک میآمد و حال یکی از ما را خراب کرده بود. به یک روستای مرزی رسیدیم به روستا نرسیده پیاده شدیم و داخل باغها زدیم بعد رد کردن چند باغ به بقیه ملحق شدیم دو تا قاچاقبر داشتیم یکی پیر بود و دیگری پسر جوان. همگی دنبال پیرمرد حرکت کردیم و پسر جوان هم از پشت سر ما میآمد
ابتدا ما را از داخل مزارع و باغ عبور داد. هوا تاریک شده بود جلوی پایمان را به مشکلی میدیدیم. من هم که اضطراب و ترس تمام بدنم را گرفته بود نمیدانستم که چه باید کرد من در ابتدا پا بهپای پیرمرد میرفتم پیرمرد با توجه به سن زیادش خیلی خوب راه میرفت بعد از گذشتن از باغها به تپه کوچکی رسیدیم و ما حسابی خسته شده بودیم.
ساک نسبتا سنگینی هم به پشت داشتم. مدت ۵ الی ۱۰ دقیقه استراحت کردیم و دوباره راه افتادیم. سر راه سگهای چوپانی به ما پارس میکرد. چوپان به سگهایش چیزی گفت که ما نمیفهمیدیم. فکر کنم به زبان محلی حرف میزدند که دیدیم سگها ما را رها کردند و رفتند. ما هم به راهمان ادامه دادیم. کمی بالاتر که رفتیم گله بسیار بزرگی در تاریکی شب دیده میشد. در همان زمان حال یکی از ماها خراب شد و استفراغ کرد. دیگر توان راه رفتن را نداشت قاچاقبرها او را به نزد چوپان بردند و در آنجا گذاشتند ما هم کمی استراحت کردیم و دوباره به راهمان ادامه دادیم. کمی که بالا رفتیم به چشمه آبی رسیدیم. بطریهای خالیمان را در آنجا پر کردیم. درست هر ۱۵ الی ۲۰ دقیقه راه رفتن ۵ دقیقه استراحت میکردیم. در بین راه از درهها و… عبور کردیم که بالاخره حدود ساعت ۵ الی۶ در قله کوه رسیدیم. به آنطرف کوه که مینگریم خاک ترکیه و پشت سر ما خاک ایران بود.
در بالای کوه هیچگونه سیمخاردار یا دیوار دیده نمیشد. به سمت راست که نگاه میکردیم یک پاسگاه مرزی ایرانی بود که چراغهای برجش روشن بود. ما هم به آهستگی ازآنجا رد شدیم و حال در سرازیری کوه قرار داشتیم موقع پایین رفتن از همه عقبتر بودم. قاچاقبر مقداری با ما پایین آمد و گفت شماها بروید ماشین در پایین منتظر شماست و خودش بازگشت. بسیار تشنه و خسته بودیم. ساعت ۱۰ یا ۱۱ به پایین کوه رسیدیم. چشمه خنکی در آنجا بود. از آن نوشیدیم و تمام بطریها را پر کردیم. چند وانتی در پایین کوه منتظر ما بودند سوار آن وانتها شدیم و حرکت کردیم جادهها خاکی بود و ماشین بسیار تکان میخورد بعد ساعتها ماشین را نگه داشت و ما را پیاده کرد و سوار یک ون ۲۰ نفری کرد و ازآنجا ما را به داخل شهر (وان ترکیه) بردند و به داخل شهر که رسیدیم برایم داخل شهر جالب بود. از نوع خانههایشان از نوع لباس پوشیدن مردمهایشان و… . خلاصه بعد ۳۰ دقیقه در داخل شهر راه رفتن، به یکخانه رسیدیم. ما را به داخل زیرزمین انتقال داد. از شدت گردوخاک تمام بدنمان خاکی شده بود و نیاز به حمام داشتیم ولی در آنجا حمام درست حسابی نداشت. شب که شد قاچاقبر چند سیمکارت آورد و بهزور به ما فروخت (۳۰€) بعد دو روزی بالاخره حرکت کردیم به سمت آنکارا، در آنجا از طرف سازمان ملل یک برگه تردد میداد.
البته قاچاقبرها قبل از حرکت برگه تقلبی تردد داده بود ولی ما باز رفتیم برگه اصلی را گرفتیم وقتی در پایانه آنکارا رسیدیم یک تاکسی با رفقا دربستی گرفتیم و به دفتر سازمان ملل رفتیم وقتی آنجا رسیدیم صف خیلی طولانی بود کمی در آنجا مریض شده بودم. بقیه رفقا سر صف ایستادند و من رفتم زیر سایه درختی خوابیدم بعد از چند مدت من را صدا کردند و به داخل ساختمان رفتیم در داخل هم، صف خیلی طولانی بود و در آخر برگه را گرفتیم و دوباره به پایانه برگشتیم و بلیت برای استانبول تهیه کردیم. تا زمان حرکت خیلی زمان داشتیم. رفتیم داخل رستورانی و در آنجا غذایی خوردیم و گوشیهایمان را شارژ کردیم و رفتیم در سالن انتظار منظر ماندیم و بالاخره سوار اتوبوس شدیم و به سمت استانبول حرکت کردیم بعد چندساعتی به پایانه استانبول رسیدیم و به قاچاقبر تلفن زدیم و به دنبال ما آمد و ما را برد در خوابگاه. حسابی خسته شده بودیم و پاهایمان درد میکرد و گرفته بود. شب شده بود رفتیم دوش گرفتیم و لباسهای تمیز پوشیدیم و شام خوردیم و شب استراحت کردیم صبح که شد با یکی از رفقا رفتیم بیرون برای خرید. چند دست لباس خریدیم و برگشتیم ناهار خوردیم و با بچهها رفتیم کنار دریا در آنجا یکی از قاچاقبرها آمده بود دنبال ما و گفت که ماشین ما آماده حرکت است ما هم برگشتیم و وسایلمان را برداشتیم و سوار تاکسی شدیم.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.