
تاملی بر سخنان حنیف اتمر و اخپلواک
دریچه:
مردم افغانستان تنها یک قوم نیست، بلکه اقوام مختلفی در این کشور زندگی میکنند و همگی به لحاظ جبر تاریخی در چارچوب واحد جغرافیایی به نام «افغانستان» دارای سرنوشت مشترک میباشند. اما قدرتهای حاکم برآمده از تاریخ خونین آن، همیشه از یک تبار و قوم مشخص بوده که بازور و استبداد بر این مردم مظلوم حکم رانده است. بعد از نظام ستمپیشهی طالبانی، با حضور جامعهی جهانی، نظام سیاسی موجود پایهریزی شد و نیروهای تشکیلدهندهی آن از دو قطب سیاسی عمدهی مجاهدین و تکنوکراتهای عمدتا پشتون به وجود آمده بود که بهرغم تضادهای فکری زیادی به خاطر مصلحت و منافع سیاسی خود، در اجلاس بُن آلمان به توافق رسیده بودند. عناصر پشتون به دلیل نداشتن نفوذ و مشروعیت مردمی، در پُشت طرفداران ظاهر شاه که در آن زمان به جریان «رُم» معروف بود قرارگرفته بودند و آقای کرزی را بهعنوان رییس دولت موقت پیشنهاد نمودند که به قول زلمی خلیلزاد، بعدها با کنار زدن مصطفی پسر ظاهر شاه خود کاندید ریاست جمهوری گردید.
کرزی که بر اریکهی قدرت تکیه زد با استفاده از هژمونی قدرتهای غربی و ناتو که آمریکا و نمایندهی آن خلیلزاد بود، تمامی جایگاههای سیاسی مجاهدین را مورد آماج نرم خود قرار داده و یکی پس از دیگری، وزارتخانههای مهم و نهادهای تاثیرگذار دولتی را برخلاف مصوبات بُن از سایر اقوام گرفته در اختیار پشتونهای تکنوکرات قرار داد. مجاهدین به دلیل ضعفهای استراتژیک فکری و سیاسی، فاقد یک وحدت استراتژیک بودند و طبیعی است که آنها به گونههای قومی مختلف تقسیمشده بودند و جریان حاکم با استفاده از این تفرق و پراکندگی سیاسی، امتیازات ناچیزی را بر اساس استراتژی «محرک و پاسخ پاولوف روسی» به برخی از عناصر سیاسی آنان داده و موجبات رنجش طیف دیگرش را فراهم میآورد.
درنتیجه تمامی عناصر مجاهدین که در قدرت بودند، از مراکز و نهادهای اصلی قدرت با عناوین جعلی «مارشال» و «ژنرال» و «معاون اول» و «معاون دوم» به دور نگهداشته شدند. این تبعیدشدگان به حاشیهی قدرت، بهاندازهی در غفلت فرورفته و در ثروتاندوزی غرق بودند که حتی از طرحهای کلان اقتصادی و پلانهای مهم سیاسی باوجود داشتن عناوین جعلی در دولت کرزی بیخبر بودند. دوستی که در آن زمان به دیدارهای مهم مقامات ارگ چند باری شرکت نموده بود به من میگفت: در این کشور سه نفر تصمیمگیر اصلی هستند و آن سه نفر عبارتاند از «زلمیخلیلزاد» سفیر آمریکا «اخضر ابراهیمی» نماینده وقت سازمان ملل و آقای «حامدکرزی» و دیگران هیچ اختیاری ندارند.
از همین روی، انحراف مسیر انتقال گاز ترکمنستان بنا بر اظهارات غنی رییس جمهور فعلی در زمان کرزی کلید خورد و آقای خلیلی معاون دوم کرزی و مدبر رییس اداره امور وقت، اصلاً خبر نشده بودند. با آمدن آقای محمد اشرف غنی در چارچوب توافق سیاسی، وضعیت بدتر شده و در حقیقت همان مافیای سیاسی قبیله بازهم تمامی نهادهای اصلی قدرت را اداره میکنند و سریال کوتاه کردن دست اقوام از قدرت سیاسی که در زمان کرزی کلید خورده بود، تاکنون ادامه داشته و اکنون قسمتهای پایانی خود را به نمایش میگذارد. بهعنوان نمونه از سه نهاد مهم دولتی مثل «شورای امنیت ملی» «اداره امور ریاست جمهوری» و اداره «ارگانهای محل» که در زمان کرزی بین نمایندگان سه قوم تاجیک، هزاره و پشتون تقسیمشده بود، الان همگی دربست در اختیار پشتونها قرارگرفته و به همین منوال سایر نهادها و وزارتخانهها را قیاس نمایید.
تاکتیک حذفی نقابدار
عناصر سیاسی ارگ بهعنوان مجموعهی که فاقد تفکر ملی هستند، هرگز نخواستهاند به مطالبات اصلی مردم که در جنبشهای اعتراضی نمود یافته، توجه نمایند. متاسفانه برخی عناصر ضعیف سیاسی که از درک و توانایی تحلیل سیاست استراتژیک اقتدارگرایان حاکم، عاجز هستند بهعنوان پیشاهنگان مدافع از دولت تبعیض پیشه و قبیلهای غنی، عمل میکنند و هرگز باور ندارند که دولت غنی و عبدالله فاقد کارآمدی لازم برای حل پرابلمهای انبارشدهی کشور است. دو جنبش «تبسم» و «روشنایی» باانگیزهی ملی به دادخواهی از ظلم و تبعیض سیستماتیک حکومت، برخاسته و خواستار اصلاح ساختارهای پوشالی قومی و قبیلهگرای آن شدند، اما باخیانت همان گروه پیشاهنگان نظام قبیلهای مواجه شده و با اتهام حرکت قومی، در قالب «سیاست حذفی نقابدار» بهعنوان یک استراتژی دوامدار قومگرایان حاکم در ارگ، سرکوب شد، اما جنبشهای اعتراضی مردم ادامه یافت و این بار بعد از انتحاری خونین چهارراه زنبق، شور تازه به خود گرفته و در روز جمعه ۱۲ جوزای سال جاری، پایههای حاکمیت پوشالی اقتدارگرایان قبیله را بهشدت لرزاند. ازاینروی، اقتدارگرایان قومگرای حاکم، برای تقویت روحیهی ازدسترفتهی همتباران خود، به سخنانی مبادرت نمودهاند که کژیهای ذهنی و سیاسی جریان تمامیتخواه حاکم را به نمایش میگذارد و مردم افغانستان در قالب جنبشهای اجتماعی خود بار بار بر آن انگشت گذاشته و فریاد کرده بودند، اینک سخنان دو تن از عالیرتبهترین مقامات دولت غنی را ما بهعنوان سند تمامیتخواهی اقتدارگرایان در دست داریم که بهنقد و ارزیابی آن میپردازم.
۱- محبت پشتونی
علایق تباری جریان حاکم در پانزده سال گذشته بهعنوان یک سریال دوامدار در بدنهی حاکم جریان داشته و آنها با همان علایق؛ یعنی ذهن و ضمیر قبیلهای، به سیاست ملی و قدرتی که نماد ملی کل مردم افغانستان است، سلطه یافته و بر اکثریت خاموش حکومت راندهاند. هرچند این علایق در نقاب پنهان بوده ولی هراز چند گاهی، نمود و ظهور عینی پیداکرده و خود را در معرض دید همگان قرار داده است. چنانچه آقای اخپلواک رییس اداره امور غنی میگوید: «از همه شما کادرهای باعزت و محترم پشتون و افغان امید دارم که شماها از همان ولسمشر محبوبتان … حمایت نماید تا بتوانیم در آینده موقف فعلی و قوت که در نظامداریم را نگهداریم و بیشتر هم قوی بسازیم تا باشد که جلوگیری خاینین را نموده باشیم. به محبت پشتونی خود افتخار مینمایم که پشتون هستم و همیشه برای این خاک بیشتر از دیگران قربانی دادهایم» گذشته از اینکه خطاب نویسنده در این متن، فقط پشتونهاست و دیگران برایش خیلی اهمیت ندارد و اینکه ایشان در صدر عالیترین نهاد «ملی» مثل اداره امور ریاست جمهوری تکیه زده و غیر از قوم و تبار خود دیگران را اصلن نمیبیند، مهم آن است که ایشان از مقام عالی اداره امور ریاستجمهور، آشکارا بهجای افتخار ملی، به علایق قبیلهای و پشتونی خود افتخار میکند.!
اما واقعن «محبت پشتونی» چیست که آقای اخپلواک به آن افتخار میکند. محبت پشتونی، همان ایدیولوژی فاشیستی «ناسیونالیسم افغان» یعنی «اوغان» است که جایگزین علایق ملی، سرزمینی و تاریخی مردم افغانستان میکنند. این ایدیولوژی، به برتری قومی و قبیلهای پشتونها بر سایر اقوام این کشور بهعنوان استراتژی حاکمیت تباری پشتونها بر سرزمینی که آن را زیست بومی پشتونها قلمداد میکنند، باور دارند. بر پایهی جستجوی که من نمودم در هیچ نوشتهای از پشتونها به شمول غنی، خلیل زاد، اتمر و دیگران تاکنون دیده نشده که یکبار حتی «یکبار» به اتباع این کشور، افغانستانی خطاب کرده باشند! جالب بود برایم که اسماعیل یون در مصاحبه با تلویزیون بیبیسی در توجیه آن میگفت: «افغانستان اسم مکان است و نمیتوان اتباع را به محل بود و باشاش نسبت داد چنانچه نباید گل را به گلستان خطاب نمود. گلستان، مکان گل است!» این توجیه علمی این نابغهی سیاسی است که بازتابدهنده ضمیر و باطن ناراست اوست. ایشان شاید در پاکستان زیاد بوده است. «پاکستان، محل و زیستگاه اتباع آن کشور است لذا به اتباع آن کشور میگویند «پاکستانی» این چه اشکال دارد و چرا نتوان افراد را به محل بود باشاش نسبت داد؟!
میگویند قانون اساسی در ماده چهارم صراحت دارد که به تمام اتباع افغانستان، کلمه «افغان» اطلاق میشود، بلی ماهم قبول داریم، ولی ضمیر و ذهن اقتدارگرایان چیزی دیگری را نشان میدهد. اظهارات نمایندهی کوچیها در پارلمان ملی و اظهارات اسماعیل یون در تلویزیون «ژوندون» که بهصراحت میگفتند افغانستان محل زیست افغان است و تاجیکها و ازبکها بروند به تاجیکستان، ازبکستان و ایران، شاهد متقن این ضمیر بیمار اقتدارگرایان است. آقای اشرف غنی بهعنوان رییس جمهور بهصراحت به خبرنگاران میگوید: «اگر در پشتو سوال دارید جواب میدهم و الا به دری جواب نمیدهم» درحالیکه رییس جمهور قسم یادکرده که تمام اتباع کشور را بهعنوان شهروند برابر تلقی کرده و به زبانهای رسمی کشور بیاحترامی نکند. اینگونه کنشها و واکنشها همگی نشاندهندهی همان علایق شوونیستی است که بار بار از سخنگویان این جریان فاشیستی شنیدهشده است. سخن گفتن از «افغان» بهعنوان یک «تاکتیک نقابدار» برای حذف و به حاشیه راندن سایر اقوام مورداستفاده قرار میگیرد. اشرف غنی از روزی که آمد در ارگ اعلام کرد که من کار ناتمام داودخان را تمام میکنم!
در آن روز خیلیها بدنشان لرزید ولی برخی از ذوق در پوست خود نمیگنجیدند که چه رییس جمهور دانشمندی پیداکردهایم، اما از تاریخ کارها و آرمانهای داودخان بیخبر بودند نمیدانستند که اشرف غنی کدام کار زمینمانده داود را به فرجام مینشاند.
امروز که دو سال و اندی از آن تاریخ میگذرد و سخنان اتمر را در ارگ و در حلقه افراد خاصش شنیدم، دانستم که اشرف غنی کدام آرمان داود خان را عملی میکند. آری پشتونگرایی و انحصار حاکمیت در قوم و قبیله آرمان دیرین اقتدارگرایان حاکم بوده و هست و الان دوباره میخواهند این کشور را به گذشته برده و حاکمیت قومی، تباری و پشتونیزم را احیا نمایند به قول خودشان هرکسی خود را کسی بهحساب آورند چوب را در کونش میزنند که عبرت دیگرانش گردد. حنیف اتمر در مورد تاجیکها میگوید: «حال شما دیدید… باوجودی که نیم دولت پیش اینهاست، و خارجیها کم است… دیدید که جنازههایشان را بر دوششان بار کردیم چطور خاموش شدند و در زیر یک خیمه جمع شدند. حال گپ از مدنیت و حقوق شهروندی میزنند و از جامعه جهانی کمک میخواهند. فقط چند مرده دیگر در سرک بیندازیم خیمه و گیروگرفت را رها کرده میگریزند». پس معلوم شد که آرمان زمینمانده داودخان انحصار قومی قدرت سیاسی، گسترش «محبت پشتونی» و سرکوب جنبشهای عدالتخواهی است که دور از چشم جهانیان و با استراتژی «حذف نقابدار» توسط اقتدارگرایان حاکم ادامه دارد.
۲- جنگ برای موقف پشتونی
در حاکمیت سیاسی افغانستان در طول تاریخش ما چیزی به نام موقف پشتونها نداشتهایم، کل حاکمیت از صدر تا ذیل آن مال پشتونها بوده و درعینحال آنها سیرنشدهاند و باز از موقف ازدسترفتهی پشتونها سخن میگویند. دقیقن مثل آنکه دزدخانه را دزدیده و آنگاه از صاحبخانه بلندتر فریاد کند: آی دُزد آی دُزد! آقای اخپلواک بر این دغدغه فاشیستی، صحت گذاشته مینویسد: «شما ای کادرهای باعزت پشتون از ولسمشر تان حمایت نمایید تا بتوانیم در آینده موقف فعلی و قوت که در نظامداریم را نگهداریم و بیشتر هم قوی بسازیم» همینالان تمام نهادهای تصمیمساز در دست پشتونها هست ولی آنها بازهم میگویند ما باید خود را قوی بسازیم، یعنی مصادر حکومتی باقیمانده را نیز یکسره در اختیار بگیریم. این خواستهی تمامیتخواهان، در سخنان حنیف اتمر مشاور امنیت ملی خیلی صریحتر و عریانتر از اخپلواک مطرح شده چنانچه او در جمع هوادارانش در ارگ در شب بعد از تظاهرات خونین روز جمعه گفته است: «میخواهم ارگ و مردم شریف کابل را از شر لندهغران کاغذی پنجشیر و دزدان شمالی برای همیشه نجات بدهم این لوچکها را کرزی به سبب بزدلیاش شیر ساخت، فهیم را کرزی بزدل، مارشال ساخت. در همان وقت من، جلالی و دکتر اشرف غنی گلو پاره کردیم که تهداب این سنت غلط را نمان؛ ولی کرزی از ترس فهیم به حال نمیآمد» این همان جنگ برای موقف پشتون و درواقع، انحصار و تمامیتخواهی پشتونها میباشد که در طول این پانزده سال با حذف رقبا و با اتهامهای گوناگونی جریان داشته و آقای اشرف غنی و اتمر در محور آن بوده است. از بدنام کردن وزرای هزاره به اتهام واهی دزدی تا برکناری محمدی، احمد ضیا مسعود و وزرای تاجیک، ازبک و هزاره همانند وحیدی و بلیغ و اخراج دوستم و احیاناً دیگرانی که در آینده اتفاق خواهد افتاد، همگی در راستای انحصار و استبداد حاکمیت در چنگ یک قوم و قبیله انجام میگیرد.
اخپلواک مینویسد: «این راهپیمایی اخیر که به خشونت گرایید و از جانب یک تعداد دلالان گمراه و بیمنطق که حتی بالای این خاک مقدس افغانستان هم با اشخاص و کشورهای خارجی معامله نمودهاند ولی الحمدالله به عملی نمودن یک هدفشان هم نرسیدهاند». جالب است که اخپلواک معامله بر سر خاک این کشور را به سایر اقوام نسبت میدهد. ظاهرا تاریخ را نخوانده است که سران حاکم مستبد که تعلق تباری آقای اخپلواک را داشتند، از طریق فروش سرزمین و معامله با انگلیسیها بر تخت و بخت پادشاهی افغانستان تکیه زده بودند. حال آن سابقهی سیاه، شوم و معاملهگری را به دیگران نسبت میدهند. خوب است آقای اخپلواک کمی تاریخ بخواند و بعد به دیگران اتهام معاملهگری بزند. از عبدالرحمن جابر که سرزمین افغانستان را وجه المعامله قدرت خود کرد تا ظاهر شاه که آن را تایید و امضا نمود و تا ترکی، حفیظ، ببرک کارمل و نجیب الله که با روسها معامله کردند و زمینههای اشغال و ویرانی کامل این مملکت را فراهم نمودند، بگوید که کدامیکی به اقوام دیگر تعلق داشته است؟ همه از تبار اقتدارگرایان بودند و ظاهرا حافظهی شان ایستاده است.! همین حکمتیاری که اینهمه سنگش را به سینه میکوبید، مگر جلاد کابل نام نگرفته بود و در دهه هفتاد کابل را به توپ نبسته بود؟ چطور شده که جلاد کابل و تروریست ویرانگر کشور امروز رهبر اقتدارگرایان شده است؟
۳- تداوم سیاست حذفی
جریان اقتدارگرای حاکم که هیچ اندیشه و فکری جز «موقف تباری» در حاکمیت سیاسی ندارند به تخفیف و تحقیر مبارزان برای آزادی پرداخته مینویسد: «آنها به یکشکلی از اشکال بالای ولسمشر فشار آوردند ولی همه آن جریانها خنثی شد، بعدازآن باندهای بزرگی که ولسمشر به یک نیت نیک آنها را داخل چوکات نظام نمود تا در آبادانی وطن سهم بگیرند اما با دیدن عملکردهای آنها که به سیاستهای داخلی و خارجی کشور ضربات شدیدی وارد مینمود، ولسمشر خودش تصمیم گرفت تا آنها را یکی بعد دیگر از نظام بیرون نماید» این اعتراف سخت و تکاندهندهی اقتدارگرایان حاکم پشتون و تمامیتخواهان ارگ برداشتن «ذهنیت قومی و قبیلهای» از حاکمیت است. حاکمیتی که در دنیای مدرن و پیشرفتهی کنونی، از آن مردم است و مردم با اتکای به آگاهی و بیداری ملی، بر سرنوشت سیاسی خود حاکم میگردند و از طریق انتخابات آزاد و دموکراتیک، فرد و افرادی را بهعنوان نماینده و وکیل خود در قدرت برمیگزینند. اما در افغانستان یک عدهی تمامیتخواه، قدرتطلب، مزدور بیگانه و فاشیست قبیلهای بر سرنوشت مردم حاکم شده و با ذهن و ضمیر قبیلهای بر مردم بهزور و ستم حکم میرانند. مگر غنی آرایش را که با تقلب سازمانیافته نیز همراه بود، از آدرس آقای دوستم و دانش کمایی نکرده است؟ آرای غنی در انتخابات گذشته هم معلوم بود که اصلن بهحساب نیامد و حال او چه حق دارد که دوستم را از قدرت بیرون نماید؟ دوستم را مردم انتخاب نموده و جزو مقوم انتخاب خود غنی است. اگر کرزی برداشته شود غنی دیگر رییس جمهور نیست و خود نیز باید برود.
حنیف اتمر که از او بهعنوان پدر داعش افغانستان نیز نام میبرند، سابقهی طولانی در سیاست قبیلهای «حذف تدریجی اقوام» از بدنهی حاکمیت، دارد و خود با زبان خودش به آن اعتراف میکند و متاسفانه سیاست در افغانستان تا آن اندازه در دام فاشیسم اسیر است که اتمر به این سیاست افتخار نیز میفروشد: «وقتی وزیرداخله بودم، عطا محمد نور دولت مرکزی را در ناآرام ساختن شمال متهم کرد و گفت بالگردها شبانه تروریستها را به شمال انتقال میدهند. در تفاهم با خارجیها آمادگی گرفتم که این لوچک بچهی قمارباز را ولچک زده به کابل انتقال بدهم تا برای دیگران نشان عبرت شود. وقتی برای کسب اجازه نزد کرزی رفتیم؛ خیلی ترسید و سرم خشمگین شد که حالات را قصدا خراب میکنی که باز جمعکردنش مشکل میشود. خیلی عذر و اصرار کردم بفهمانمش که این عطا بچه یک قمارباز بدنام در مزار شریف است؛ کسی در پُشتش ایستاد نمیشود؛ ازبکها و جنرال دوستم از این کار استقبال میکنند … یک ترکمن را والی بسازیم گپ برای همیشه حل میشود؛ ولی کرزی در وهم و ترس دزدان شمالی بود و زیر بار نرفت. بعد از تلاشهای ناکام به غلام جیلانی پوپل رییس ارگانهای محل که طرفدار نظریات من بود گفتم که این کرزی تاریخ شما پوپلزایها را لکهدار ساخت. پوپل گفت: این پوپلزای نمبر دو و بدل است». این است جهانبینی حاکمان سیاسی افغانستان که از تبار و قبیله فراتر نمیرود آیا میشود با چنین تفکراتی، کشور به توسعه نایل آید. اگر عطا محمد نور آنقدر ضعیف و لُچک بچهی قمارباز است، چرا با او معامله کردید و ولایت شمال را به او دادید؟ این معاملهها مگر نه اینکه همگی به خاطر زمان خریدن برای فاشیستهای ارگ است تا بیشتر به توسعه تمامیتخواهی و استحکام اقتدار و انحصار دست یابند؟ من بار بار اعلام داشتهام لحظههای سخت و حساسی را در سیاست و قدرت سپری میکنیم، اگر نخبگان سیاسی کشور به خود نیایند و یک اجماع ملی را برای گرفتن قدرت از چنگ فاشیستهای قبیله محور و تمامیتخواهان بدنام کنونی، به وجود نیاورند، در فرداها هرگز به حاکمیت قانونی مردم بر مردم، نخواهند رسیدند.
۴- وعده ساجق، سرکوب لاحق
اقتدارگرایان حاکم، حیات خود را در گرو تداوم تبعیض سیستماتیک علیه هزارهها نیز میبینند ولی از غرور و نخوت سیاسی و قبیلهی که دارند، نهتنها از هضم و قبول جنبشهای مدنی و اعتراضی مردم سرباز میزنند، که حتی از نام بردن آن نیز ابا میورزند. چنانچه اخپلواک با بستن اتهام به جنبشهای مدنی «تبسم» و «روشنایی» بهتحقیر معترضان پرداخته و حتی با عمق کینه و نفرتش از نام بردن جنبشهای اعتراضی خودداری میکند. «از زمانی که رهبر گرانقدر محمد اشرف غنی مراسم سوگند را بهجا آوردهاند، به ترتیب اول، دوم، سوم و این آخرین راهپیمایی که شاید آخرین هم نباشد در مقابل نظام، دولت، ارگ و بهطور خاص در مقابل رهبر مردم بر پا نمودهاند مگر با برپایی هرکدام خود اینها متضرر، بیعزت، در چشم مردم تحقیر و بدون کدام دست آوردی خسته و پشیمان از عملکرد خود شدهاند. اینها چرا این کارها را مینمایند؟ آیا بهراستی هم اینها به خاطر اصلاح نظام این اعمال را اجرا مینمایند» شما میبینید که اخپلواک از شدت تعصب در متن خود از اعتراضات مدنی و جنبشهای اجتماعی مردم تحت عنوان «اول» «دوم» و «سوم» نام میبرد و هر سه تظاهرات میلیونی «تبسم» «روشنایی» و تظاهرات روز جمعه که هزاران نفر از همهی اقوام شرکت کرده بودند را به بیگانگان خارجی نسبت میدهد و معامله سر خاک افغانستان قلمداد کرده است.
اگر صریحتر بگویم اخپلواک هزارهها را در دو تظاهرات اول «تبسم» و دوم «روشنایی»، نوکر خارجیها دانسته و دادخواهی میلیونها انسان در سراسر عالم را به هیچ انگاشته است و گویا آنها همه به دستور بیگانگان دادخواهی کردهاند و سر خاک افغانستان معامله کردهاند! جریان حاکم به پشتوانه تجارب سیاسی خود، همواره با هزارهها از در فریب، تطمیع و خیانت واردشده است. جنبش تبسم و روشنایی، خواب را از چشم اقتدارگرایان تمامیتخواه گرفته بود، ولی باخیانت خودیها با نشان دادن «ساجق» حاکمیت، به بیراهه کشانده شد. جنبش روشنایی، چار مغز ستون فقرات حاکمیت تباری را به لرزه انداخته بود، اما رهبران مدعی با ساجق تطمیع، پشت عدالت خواهان معترض را یکشبه خالی کردند و مطالبات یک قرنهی عدالت خواهان را به سفارت فرزند خود، بخشید.
اقتدارگرایان تمامیتخواه ارگ، حال نیز هر بار که فشار جنبش روشنایی، بر رفتار تبعیضآمیز حاکمیت تباری آنان زیاد میشود، ساجق خود را به مردمان ساده هزاره نشان میدهند. وعدههای فراموششدهی اعمار قبر کاتب، نامگذاری سرگ کاتب، میدان روشنایی، ساختن سرکهای مناطق مرکزی، سرگ قرهباغ و جاغوری، میدان هوایی جاغوری، ساماندهی غرب کابل و طرح بدیل، همگی در راستای نشان دادن ساجق و متعاقب آن با پارهپاره کردن مردم عدالتخواه به سرکوب آن پرداخته است. کشتار دهمزنگ اگر کار دولت نبود، چرا جزویات تحقیقات گروه حقیقتیاب اعلان نمیشود و دولت چرا اجازه نمیدهد تا یک هیات حقیقتیاب بینالمللی، در مورد آن رویداد تحقیق نماید؟
۵- تمرکزگرایی و انحصار قدرت
در تظاهرات سوم هم تاجیکها مورد اتهام قرارگرفتهاند، درحالیکه اعتراضات مردم به خاطر انتحاری و ناامنی و مماشات دولت با ستون پنجم بوده است. لذا اقتدارگرایان حاکم، کاری غیر از شقهشقه کردن مردم ندارند و همین نوشتهی اخپلواک، سراسر تحریک پشتونها علیه اقوام دیگر هست تا نفاق قومی در افغانستان تشدید شود. از نفاق قومی بیشترین نفع را پشتونها و شخص اشرف غنی میبرد. و به همین دلیل، آنها از کرزی گرفته تا اشرف غنی و اتمر و اخپلواک و دیگر عناصر تمامیتخواه حاکم، همگی بر «تمرکزگرایی» و انحصار حاکمیت در دست یک قوم تاکید دارند. اخپلواک مینویسد: «آنها یک حزب اسلامی را برداشت کرده نمیتوانند که با نظام یکجا باشد و اگر طالبها از آدرس صلح با دولت یکجا شوند، چگونه آنها برداشت کرده میتواند؟ زیرا آنها میدانند که نظام بعد از رسیدن به هر صلح قویتر و متمرکزتر میگردد».
منطق اقتدارگرایان همین است که همگان را بهجز خود، دشمن میپندارند. واقعیت آن است که هیچکسی از جریانهای غیر پشتون مخالف صلح حکمتیار و طالبان نیست، اما همواره مخالف امتیازدهی به تروریستها بودهاند و بنیاد این کشور را که از پای سنگ خراب کرده همین امتیازهای بیحسابوکتاب به تروریستها و عناصر فاسد و دزد صرفن به خاطر تعلقات تباری و قومیاش بوده است. نمونهاش بهرایگان دادن زمینهای دولتی به الکوزی بود که با همین هدف انجامگرفته است. صلح حزب اسلامی، و در آینده طالبان نیز به خاطر تحکیم پایههای اقتدار تباری و انحصار قدرت فاشیسم صورت میگیرد و الا اگر واقعاً دولت صلح میخواست چه نیازی داشت که حزب اسلامی چند وقت پیش با تمام سازوبرگهای نظامی خود به کابل وارد شود؟ آقای اخپلواک! مردم الان دیگر به حرفهای بیپایه و اساس مبتنی بر شایعه گوش نخواهند سپرد، تمام جوانانی که در تظاهرات مشارکت میکنند، افراد تحصیلکرده هستند، نسل فرهیختهی کنونی کشور، دیگر حاکمیت قومی و تباری را نمیخواهند و شما چرا نمیفهمید؟
از این حرفها و شعارهای دروغین گوش همه پر است و حال یک بچه دهساله افغانی هم میفهمد که منظور اقتدارگرایان حاکم همانند اشرف، اتمر، اخپلواک، استانکزی و اسماعیل یون و امثال آنان، از حکومت «متمرکز» یا تمرکزگرایی، حاکمیت انحصاری پشتونها هست و آمدن حکمتیار و پیوستن طالب هم اگر برفرض ممکن شود، فقط و فقط در راستای تقویت بخشیدن تمامیتخواهان است لذا با آمدن حکمتیار فضای سیاسی کشور بهیکباره تغییر میکند و تمامی عناصر سیاسی پشتون به دیدار حکمتیار شتافته و از اکثریت و اقلیت سخن میکنند و این ایده دیرین آنها بوده تا کشور را دربست در اختیار داشته باشند. اقتدارگرایان همیشه خود را صاحب کشور دانسته و به دیگران کرسیها را بهعنوان «امتیاز» نه «حق» میدهند. به لحاظ حقوقی، فرق است بین این دو واژه همه اتباع کشور حق در حاکمیت دارد و امروز جوانان آگاه ما امتیازبخششی نمیخواهند، بلکه میخواهند بهتناسب نقش و حضور خود صاحب تصمیم باشند. ولی اقتدارگرایان منطق دیگری دارند چنانچه اتمر میگوید: «کرزی در زمان دولتش این لوچکها را بسیار امتیاز داد؛ حتی امانالله گذر واری یک دزد حرفوی را قوماندان امنیه کابل ساخت که الف در جگرش نبود. وقتی اعتراض میکردم؛ میگفت کابل را بدون اینها نگاه کردن خیلی مشکل است. برایش بارها گفتیم اینها دزدان حرفوی هستند؛ چند چوب در کون ایشان محکم بزنید که سر جایشان بنشینند. ولی کرزی هرچند از آنها نفرت داشت؛ از آنها ترسیده بود» این سخنان سخیف و بیادبانه از مشاور امنیت ملی کشور آقای حنیف اتمر است که به قول خودش از زمان کرزی میخواسته کار «لنده غرهای شمال» را یکسره کند، اما کرزی میترسیده و مانع بوده است و الا حالا یک حکومت تمامعیار پشتونی و تباری ساخته بودند.
۶- هزینه نظام
جریان تمامیتخواه حاکم و اقتدارگرایان پشتون، همیشه ادعا دارند که آنها بیشترین هزینه را برای نظام موجود کردهاند لذا باید از صدر تا ذیلش پشتونها باشند. ازاینروی، آنها همیشه ادعا دارند که حقوق پشتونها یا به تعبیر خودشان اکثریت پایمالشده و از گلبدین خاضعانه و ملتمسانه میخواستند که شما حق پشتونها را بگیرید. چنانچه اسماعیل یون گلبدین را رهبر خواند و خواستار استیفای حقوق اکثریت شد. اخپلواک میگوید: «به محبت پشتونی خود افتخار مینمایم که پشتون هستم و همیشه برای این خاک بیشتر از دیگران قربانی دادهایم» بحث هزینه برای این نظام بسیار جدی است و پشتونها از این راه بدون شک بیشترین استفاده را نمودهاند. در هر کشور خارجی آنها لابیهای بسیاری دارند و اینگونه القا میکنند که طالبان، داعش، و تروریسم درمجموع فقط پشتونها را میکشند. اشرف غنی نیز در آلمان گفته بود مهاجران مناطق امن را به کشور بازگردانید و فقط مهاجران که از جنوب هستند و به دلیل که در آن مناطق جنگ هست را بهعنوان مهاجر قبول نمایید. این تلاش غنی، برای آن بود که حتی اقوام غیر پشتون را در خارج هم محدود نماید تا آنها صدایشان به بیرون نرسد. اما از واقعیت اگر نگذریم اقوام غیر پشتون برای این نظام بیشتر هزینه کردهاند بهعنوانمثال کشتهها و شهدای هزاره در اردوی ملی و در خطوط مستقیم جنگ از هر قوم دیگر بیشتر است و بیشتر از هر قوم دیگر هزارهها قربانی انتحار و انفجار مخالفین و تروریستها شدهاند گزارش حقوق بشر در سال ۱۳۹۵ سندی خوبی است تا برای همه معلوم شود که هزارهها چه قدر هزینه برای این نظام سراسر تبعیض کردهاند.
پشتونها برای این نظام کدام هزینه را دادهاند؟ در نوشتهی اخپلواک هم آمده که پشتون بیشترین هزینه را برای این نظام داده است! درحالیکه بیشترین هزینه را پشتونها برای مخالفت با این نظام دادهاند و اگر قبول ندارید، کافی است در پانزده سال گذشته که این نظام سر پا بوده، توجه نمایید که پشتونها جز انتحاریگری، ویرانی، تخریب زیرساختها، کشتار و خشونت که همه در راستای نابودی نظام انجامگرفته مگر دیگر هزینهای کردهاند؟ آری آنها هزینه کردهاند که مردم را با دروغ، وعدههای سر خرمنی، برای پول و تجارتهای میلیاردی خود انتخابات برگزار کرده و رای مردم را گرفته و ظالمانه و غیرعادلانه حکومت کردهاند و مردم افغانستان نیز از خستگی جنگ و ناامنی آنها را تحمل کرده است. هزارهها بهرغم آنکه با تبعیض سیستماتیک مواجه هستند و در ادارات دولتی بیش ۳% حضور ندارند ولی با همین حضور کم خود بیشترین هزینه را برای این نظام تمامیتخواه دادهاند. کشتههای مردم ما در اردوی ملی و پلیس ملی در هلمند و همین ولایتهای جنوبی بیش از هر قوم دیگر است. دیگران برای فرماندهی و افسری به اردوی ملی و پلیس ملی میآیند و ما را برای سربازی و کشتن در خط مقدم جنگ میفرستند البته بیشتر قوم شریف پشتون خود قربانیانی هستند که مثل هزارهها و تاجیکها دارند برای این نظام هزینه میدهند و آنوقت گروه حاکم و تمامیتخواه کوچکترین حقی برای آنها نیز قایل نیستند.
نتیجه
جنبشهای اجتماعی در دو سال اخیر نشان میدهد که دولت غنی در بین مردم افغانستان فاقد مشروعیت سیاسی است و معنای این سخن آن است که در انتخابات گذشته آرای غنی مخدوش و غیرقانونی بوده است. این را به آن خاطر میگویم که خیلی از عزل و نصبها را همین اکنون، آقای غنی به پشتیبانی رای بیشتر خود از عبدالله انجام میدهد و درواقع خود را رییس جمهور منتخب مردم افغانستان میخواند. درحالیکه آرای غنی در انتخابات پیشین که کاندید بود نیز مشخص بود و آرای او بیشتر از ناحیه طرفداران دوستم و دانش بود که در صندوق غنی ریخته شده بود و الان متاسفانه دوستم از اردوی قدرت اخراج شده است.
اقتدارگرایان حاکم باوقوف به فقدان مشروعیت سیاسی خود، از تمام توان خود برای سرکوب مخالفان بهره جسته و با استراتژی «حذف مخالفان با نقاب مبارزه با فساد و حکومت قانون» پرداخته و در این راه با جنبشهای بیداری، عدالتخواهی و رفع تبعیض سیستماتیک، از جانب شهروندان مواجه میشدند و الان شده است. لذا اقتدارگرایان برای سرکوب جنبشهای عدالتخواه به دو طرح پوششی نیاز داشتند؛
الف) طرح پوششی اول، داعش سازی بود که با گسترش جغرافیای جنگ و انتقال تروریستها در شمال، ترور، ناامنی، وحشت و ترس آغاز شد تا حامیان خارجی و کمک دهندگان بینالمللی را متقاعد نمایند که دلیل شکست و ناتوانی ما در مبارزه با فساد، انکشاف متوازن، برقراری عدالت و رفع تبعیض سیستماتیک، تداوم ناامنی است و الا ما میخواهیم اما تروریسم نمیگذارد. لذا باید داعشی میساختند و هیولای سیاسی خلق میکردند تا همگی آن را باور نمایند. این طرح در کشتار ۲ اسد خودش را نشان داد که دولت تمامیتخواه غنی، جنبش روشنایی را با پوشش هیولای به نام داعش سرکوب نمود. اظهارات نماینده ننگرهار حاجی قدیر مبنی بر داعش سازی خود ارگ در ننگرهار و دستهای پنهانی از شورای امنیت ملی در پروژه داعش، در همین راستا ارزیابی میشود و سخنان خود اتمر نیز به شکل ضمنی آن را اثبات میکند «عطا محمد نور دولت مرکزی را در ناآرام ساختن شمال متهم کرد و گفت بالگردها شبانه تروریستها را به شمال انتقال میدهند. در تفاهم با خارجیها آمادگی گرفتم که این لوچک بچهای قمارباز را ولچک زده به کابل انتقال بدهم» روشن است که اتمر میگوید من در تفاهم با خارجیها آمادگی گرفتم. پس معلوم بوده در پشت این انتقال و فعالیت بالگردها در شمال، قدرتهای خارجی هم دخیل بوده و آقای اتمر از افشای طرح، سخت نگران بوده و تا متقاعد کردن خارجیها در ولچک زدن عطا محمد نور والی بلخ، پیش میرود، ولی کرزی ترسیده بوده است.
ب) طرح پوششی دوم، مبارزه ظاهری با فساد و سیاستزدایی از ادارات بود. این طرح که از برکناری قومندان امنیتی کابل و محاکمه کابل بانگ دو سال پیش آغاز گردید، دولت غنی موفق شده است به قول خودشان حکومت را بیشتر «متمرکز» کرده است. تصفیهی اداره امور از افراد غیر پشتون، وزارت دفاع و داخله و نهادهای امنیتی، در صدر این جابجاییها و برکناریها قرار گرفت و تعدادی زیادی از افسران و مقامات عالیرتبه را با عنوان «تصفیهی نهادهای اداری از افراد سیاسی وابسته به جریانهای حزبی، برکنار و بهجای آنها افرادی از عناصر قومی و تباری خود را منصوب نمودند. تصاحب سه اداره انتصابی تاثیرگذار «اداره امور»، «ارگانهای محل» و «مشاوریت امنیت ملی» در چارچوب این طرح قابل توجیه است که همه اکنون در اختیار عناصر از پشتون و نزدیکان غنی قرارگرفته است.
درنتیجه اگر به ارگانها و نهادهای مهم دولتی توجه نماییم، در دوره غنی با تغییراتی فاحشی مواجه شده است و کاش این تغییرات در راستای بهبودی اوضاع سیاسی و امنیتی افغانستان، انکشاف متوازن و توسعهی پایدار میبود، همگی به سراشیب از سقوط راه پیموده و روزگار بهمراتب بدتر و تاریکتر را برای کشور به ارمغان آورده است. لکین ازنظر اقتدارگرایان حاکم، تحکیم موقعیت نظام و قویتر کردن آن تعبیر میشود. زیرا آنها حکمتیار را بهنظام شریک کردهاند و در تلاش هستند تا طالبان را هم شریک بسازند و پایههای اقتدار قومی خود را تحکیم نمایند و میراث بهجای مانده داود خان را تحقق ببخشند. این یعنی حاکمیت استبدادی و قومی گذشته را دوباره بر سرنوشت مردم افغانستان حاکم کردن که با سرکوب جنبشهای عدالتخواه مردمی همراه شده است
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.