
پرسش از رهبران جنبش به جای دولتِ همکارِ داعش
اینکه پرسش تقوای تفکر است درست، اینکه ترس از سوال ترس از نادانی است درست، اینکه باید جرات پرسیدن داشته باشیم را میپذیریم، اینکه پرسش نباید جرم تلقی شود را قبول میکنیم. اینکه باید از سرچشمههای فاجعه پرسید، اذعان داریم که تنها راه رسیدن به آن سرچشمهها داشتن پرسش است و بالاخره روشن است که اگر ملتی نتواند از سبب سوگواری خود بپرسد و ارزیابی نکند همیشه سوگوار خواهند ماند. اما کدام پرسش؟ با کدام ذهنیت و انگیزهی؟ با کدام غرض و هدفی؟ آیا پرسشی که جویای حقیقت است یا قاتل حقیقت؟ آیا پرسشی که در راستای کشف سرچشمههای فاجعه است یا در پی وارونه نشان دادن آن؟
آیا پرسشی با کلی غرض و هدف و با ذهن پر از کینه و نفرت میتواند راهی بهسوی حقیقت بگشاید؟ آیا آنانی که امروز با شمشیر فلسفه، برای بدنام کردن حرکت میلیونی جنبش روشنایی پرسشهای فلسفی مطرح میکنند در باب خودِ پرسش، پیامدها و رسانندگی آن به حقیقت هم ژرفکاوانه تامل کردهاند؟ مدیحهسرای فیلسوفمآبانه در باب پرسش و پرسشگری برای وارونه نشان دادن حقیقت زنده دهمزنگ (چوک شهدای روشنایی) و گلآلود کردن سرچشمههای آن به همان پیمانه گمراهکننده و منحرفکننده است که ساکت کردن و جلوی پرسشگری را گرفتن منحرفکننده و تباهکننده است.
پرسشهای غرضآلود باهدف منحرف کردن افکار عمومی و کم کردن فشار روانی از چند معاملهگر، نهتنها راه به حقیقت نمیگشاید؛ بلکه به پیمانه سکوت و ناپرسایی،کشنده حقیقت و نابودکننده حقیقت است. بیایید از روی انصاف و آزادگی از حقیقت پرسش کنیم. حقیقت عریانِ ساری و جاری در وضعیت اجتماعی، سیاسی امنیتی و اقتصادی افغانستان چیست؟ حقیقت وضعیت مردم در اکنونیت زمان چگونه است و چرا آنگونه است؟ بیایید از روی مسوولیت و حریت از سرچشمههای این وضعیت موجود پرسش کنیم و آن را ژرفکاوانه و متعهدانه سوال کنیم که حقیقت چیست و در چه قالب و چهرهی ظهور کرده است ؟
آنچه رک و عریان در متن جامعه افغانستان بهعنوان «حقیقت» جریان دارد «چهره سیاه و خونآشام تبعیض» است که سرخط دهنده تمام رفتارهای سردمداران حکومت است و تاریخ اکنون ما را بار دیگر به روند گذشته پر نفرت میچرخاند. «حقیقت» در قالب «بربریت» رو به گسترش است که هرروز، فاجعهی خلق میکند. یک روز در غور و قندوز و جلریز، و فردا در زابل و ساختمان رجال برجسته و پسفردا نیروی آکادمی پلیس و در نهایت چوک شهدای روشنایی (دهمزنگ). در دانشگاه هم «حقیقت» در چهره تبعیض و خشونت سر بر آورده است.
«حقیقت» این است که استخدامهای دولتی، قومی، حزبی و خانوادگی از همین آبشخور تعصب آب میخورند و انسانهای بیبوریا و بیستاره مردم ما در آن طرد و دفع میشوند. «حقیقت» این است که سرنوشت هزاران انسان این سرزمین به دست چند قمارباز، معاملهگر،روبهان در پوستین میش و چند لکاته سیاسی به گروگان گرفتهشده است؛ چون اربابان تبعیض آن را اینگونه میخواهند. «حقیقتی» عریان در افغانستان این است که هزاران نفر، از اقشار مختلف اجتماعی، از ستمگری به تنگ آمدهاند و در خیابان عدالت و برابری میخواهند ولی دولت گوش شنوایی برای آن ندارد و این قلمروی جغرافیایی را مستعمره خودساخته و انسانهای آن را به بردگی گرفته است.
حقیقت مجسم آن دستوپاهای بریده و سرهای از بدن جداشده، بدنهای سوخته و سوراخسوراخ شده انسانهای بیگناهی بود که به جرم ایستادن در برابر تبعیض اعتراض مدنی کرده بودند. حقیقت، آن کودکی است که با انفجار از شکم مادر عریان بیرون آمد و در متن خیابان جان داد. حقیقت این است که انسان هزاره در این سرزمین انسان تلقی نمیشود و سزاوار حق و رفتار انسانی نیست.
آن «حقیقتی» که در این میان نا پرسا باقیمانده این است که چرا پرسشگران امروز، پرسشهای وارونه مطرح میکنند و تبعیض در موضوع پرسش دارند؟ چرا مدعیان تفلسوف و تامل، ژرفکاوی را با پستوهای ذهنی و انگیزههای درونی خود گره میزنند؟ چرا از تقوای تفکر سخن میگویند ولی از میزان و معیار تقوای تفکر سخن نمیگویند که باید پرسش، جویایی حقیقت باشد؟ چرا مدح و ثنا در باب پرسش و پرسشگری دارند ولی پشت این مدح و ثنا گذشته پر نفرت پر رنگتر است؟ و چرا پستوهای ذهنی و نانوشتههای پشت متن رساتر و گویاتر از متن، از خصومتهای گذشته و کینهتوزیهای حزبی سخن میگوید؟
به نظر میرسد جراتی که پرسشگران امروز از آن سخن میگویند یک بزدلی تمامعیار و منطق عقلانی و اخلاقی که از آن سخن به زبان میآورند یک بلاهت و رذالت تمامعیار است؛ ورنه پرسشگران امروز چرا از مسوولیت دولتی که مجوز تظاهرات صادر میکند و تامین امنیت نمیکند نمیپرسند؟ چرا آن جرات پرسیدن و رادیکالیزه کردن در پرسش را که از آن سخن میگویند در باب دولت و دولتمردان همکار داعش ندارند؟ چرا نمیپرسند که مواد منفجرهی که فقط دولت به آن دسترسی دارد چرا در کشتار مردم در روز دوم اسد به کار گرفتهشده است؟ و اینکه چرا دولتی که مسوولیت اولیه او تامین امنیت شهروندان است به آن مسوولیت خود عملنکرده و خود با گلوله مردم را به رگبار بستهاند؟
چرا نمیپرسند اگر معترضین با انفجار کشتهشده است پس چرا جای گلوله و تیر بر بدنهای آنهاست؟ چرا این پرسشگران شجاع و رادیکال ما قماربازان سیاسی و معامله گران قومی را به پرسش نمیگیرند که سرچشمه فاجعهاند که معامله کردند و مردم را در دقیقه نود تنها گذاشتند؟ چرا این جویندگان حقیقت به جای کشف حقیقت شبانهروز در تلاشاند با شقاق و نفاق میان مردم و خاک زدن بر چشم مردم حقیقت را بپوشانند و بار سنگین مسوولیت را از پشت محقق و خلیلی، و امثال آن کمتر کنند؟ چرا خرد آنان در پیش از حادثه خونین دوم اسد به خواب اصحاب کهف رفته بود که از وظیفه عقلی و اخلاقی رهبران برای تامین امنیت معترضین پرسش میکردند، نه از تامین منابع مالی آنان؟ و چرا مانند امروز که از درک عقلی و وظیفه اخلاقی رهبران پرسش میکنند، پیش از فاجعه از حق حیات محصلان سخن نگفتند و پای نفشردند؟ چرا این متفکرین ژرفاندیش، اساسا کمربند مردم را برای دادخواهی بستند ولی کمربند خود آنان برای گرفتن حق انسانی و شهروندی سست شد؟
آیا اکنون نیز این پرسشگران رادیکال و رادیکالان پرسشگرِ به عقلانیت و اخلاقی بودن پرسش خود تامل کردهاند که با سوالات خود، کارد به دست دولت فاشیست و همکار داعشش نمیدهند؟ آیا از خود پرسیدهاند که این توجیهگریهای بیخردانهشان میتواند مجوز سلاخی مردم برای آینده و تشجیع دولت برای کشتار بعدی باشد؟ آیا به عقلانی و اخلاقی بودن این مساله خوب اندیشیدهاند که اگر کمر این جنبش عدالتخواهی با کارد تیز پرسشگریشان بشکند و جنبش از هم متلاشی شودَ، آینده و سرنوشت مردمی که نگران آن هستند به کجا ختم خواهد شد؟ و اساساً چرا پرسش از رهبران جنبش را که تا آخرین مرحله پایداری کردند و درصحنه ماندند به جای پرسش از دولت همکار داعش بهمثابه سرچشمه فاجعه چوک شهدای روشنایی مطرح میکنند؟ و اساسا جویندگان سرچشمه فاجعه که درصدد راه یافتن به دل حقیقتاند از پرسیدن اینگونه سوالها تغافل و کوتاهی میکنند؟
ازآنچه گفته شد به این پایانی رهنمون میشویم که پرسش از مبنای عقلی و ارزش اخلاقی رفتار رهبران جنبش، با یک ذهنی پر از غرض و با قلم پر از عقده و با پستوی پر از کین و نفرت نه پرسش فلسفی است و نه با این شمشیر پرکینه دل فاجعه شکافته میشود و نه راهی بهسوی حقیقت باز میشود. رنگ و لعاب فلسفی دادن به این پرسشهای غرضآلود نهتنها ما را به سرچشمه فاجعه رهنمون نمیکند که خود تسویهحسابهای حزبی، سیاسی را برملا میکند و حاشیههای نانوشتهِ متن، بیشتر از خود متن به غرضآلود بودن پرسش سخن میگوید.
لازم نیست ادای فیلسوف را درآورده و با مدیحهسرایی از پرسش و پرسشگری مدافع روسیاهان مردم باشید. دست خیانت و خباثت محقق و خلیلی روشنتر از آفتاب صبحگاهی لب بام خانهتان است که بتوانید آن را با پرسشهای وارونه خود پنهان کنید. منطق کسانی که مسوولیت خونهای پاک جوانان دوم اسد را به گردن رهبران جنبش میاندازند شباهتی بسیار به منطق معاویه و عمروعاص دارد که عمار را شهید کردند و قتل او را به گردن علی انداختند که چرا عمار را به همراه خود در جنگ جمل آورده و در میان شمشیرهای ما قرارداده است.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.