جشن روشنایی، با جنبش روشنایی!

کدخبر : 1418
یکشنبه ۱۳ سرطان ۱۳۹۵ - ۱۵:۴۱

از زمانی که چشم به این جهان گشوده و تا حدودی که یاد خودم مانده و اگر در یاد و خاطره خودم نمانده از دیگران و دور و بر خود شنیدم که سرزمین ما سرزمین حاکمیت شب و بیداد ظلمت و تاریکی بوده و تا کنون چتر شب دیجور بر این سرزمین همچنان حاکم است. هر چی انتظار طلوع خورشید و آمدن صبح روشن را به انتظار نشستیم، این انتظار و این آرزو هرگز برآورده نشد و جامه عمل به خود نپوشید.!! گاهی از این همه انتظار و از این همه آرزوهای بی‌فرجام ناامیدی شدید و یاس کسل کننده و آزار دهنده به سراغم آمده و مایوس می‌شوم و بر این روزگاری تلخ و زندگی تاریکی که به امید تابش آفتاب و پرتو خورشید گذرانده‌ام بر می‌آشوبم و می‌شورم و نفرین بر این روزگار، نکبت و لعنت بر این همه ظلمت می‌فرستم و دریغ و حسرتی را می‌خورم که عمری را به امیدی آمدن و طلوع کردنش نشستم و او هرگز ندرخشید و من نتوانستم دنیا را در زیر پرتو نور آفتاب ببینم و چهره کره و ظلمانی دنیا را با گرما و نورانیت خورشیدی به نظاره بنشینم.

آه! چقدر سخت و توان‌فرساست که عمری را به امیدی سر کنی و دایما برای آمدنش لحظه شماری نمایی اما بالاخره مایوس شوی و از آمدنش نا امید گردی و تمام آرزوها و انتظاراتت را برباد رفته و بی‌حاصل تصور کنی.!! من از زمانی که خود را شناختم و متوجه شدم که ممکن است در این سرزمین نیز مانند سایر جاهای دنیا آفتاب طلوع کند و روشنایی بر کوه‌ها و دره‌ها و دشت‌ها و بیابان‌ این مرزو بوم نیز بتابد و ما هم از تابش نور آن بهرمند شده و لذت دیدن دنیا را در پرتو درخشش آن به تماشا نشسته و از اسارت ظلمت و تاریکی رهایی یافته و به آفتاب سلام داده و شراب نور را نوشیده و جشن روشنایی را بر پا داشته و شعر سپیده‌دم را تلاوت و زمزمه خورشید را با حلاوت می‌خواندیم و با نور و روشنایی دمساز گشته و با آفتاب، ماه، ستاره و … هم‌سخن شده و آسمان و زمین را با هم گره زده و هستی را رنگ اهورایی زده و جهان را با ساز سازندگی نواخته و آهنگ درود و سرود را سر داده و با هم و در کنار هم بهشت دنیایی خویش را ‌ساخته و جهنم تاریخی خویش را تبعید ابدی کرده و تاریخ را خود تقدیر ‌کرده و می‌سرودیم و می‌نواختیم و می‌ساختیم.

اما افسوس و صد افسوس و دریغ و صد دریغ که این آرزوها همه‌اش رویای باطلی بود که هرگز تعبیر نگردید و ما همچنان در قعری از دریای تاریکی و در توفانی از شب ظلمانی به سر برده و با بیم‌ها و هراس‌های وحشتناک لحظه‌های خویش را سپری نموده و با هر نبض زمان و با هر واقعه‌ای در مکان می‌میریم و زنده می‌شویم و همواره با این درد و رنج طاقت‌فرسا به سر برده و با این عذاب همیشگی شکنجه می‌شویم. آه! از عذاب دایمی و درد همیشگی و رنج پایداری که پایانی برایش متصور نیست و انسان نا امید از نجات در جهنم ابدی می‌سوزد و می‌سازد!!

سرزمینی که برای دیگران منبع و محل طلوع خورشید است و به همین جهت خراسان نام‌گذاری نموده‌اند، خودش از حضور تابناک آن محروم بوده و چهره روشن او را از زمانی که سپاه شب پشتونیزم بر آن سایه افکنده را ندیده است. این از عجایب روزگار است که زادگاه خورشید و زایشگاه آفتاب، خود غرق در مرداب تاریکی باشد و ظلمت از هر جایش بجوشد و تاریکی از هر مکانش همچون سیلاب بخروشد و چنان پایدار و دایمی گردد که اندیشه دمیدن صبح روشنی و بانگ مرغ سپیده سحری را از ذهنیت‌های خفته و یادهای مرده و خاطره‌های افسرده بزداید و ساکنان شهر شب دیجور همچنان با شب مانوس بوده و شب را مستانه بستایند و هرگز جرقه‌ی در ذهنش ندرخشد که گاهی هم آفتاب را صدا زده و در سایه‌سار رحمت نور وی نشسته و گاهی هم در بیشه‌زار طراوت روشنایی او اردو زده و از آفتاب و روشنایی هم حدیثی و روایتی را نجوا نموده، ذهن‌ها را روشن، باورها را درخشان و وجدان‌ها را زلال و همه‌چیز و همه‌کس را برملا و آفتابی ببینند.

این شب دیرپا و این دهشت دیوسا، امان را از من و از همه‌ی هم‌نسلان و عم‌عصران من ربوده و طاقت ما را طاق کرده و به شورش و عصیان علیه این شب دیرین و زخم چرکین وادار نموده است. من و هم‌نسلان من خیلی انتظار پایان این شب دیجور و برچیده شدن این پرده تار مهجور را کشیده‌ایم اما هیچ خروسی آواز و بانگ بشارت پیک نوای دل‌انگیز صبح سحری را ندادند و در سکوت سنگین شب و حاکمیت هیولایی تاریکی به سر برده‌ایم و فکر می‌کردیم که خروس‌ها را در آستانه آمدن صبح سر بریده‌اند و به همین لحاظ هم، بانکی بشارت صبح از هیچ‌جایی شنیده نمی‌شد و حسرت شنیدن بانک در دل‌ من و هم‌عصران من مانده است که:

«ای صبح

ای بشارت فریاد

امشب خروس را در آستان آمدنت سر بریده‌اند».

ایکاش خروس‌ها را در این وادی وحشی و در این قریه بیداد سر می‌بریدند اما فاجعه بیشتر از آن است که تصور می‌کردیم.! فاجعه این است که در این شبستان تاریکی به نام فغانستان خروس‌ها را سر نبریده‌اند بلکه هر چه خروس بوده و توانایی بانک برداشتن را داشته‌اند شغالان و روبهان شب‌گرد، دزدیده‌ و در لانه‌های خویش برده اسیر و با تکه استخوانی اجیرشان کرده‌اند تا کسی بشارت صبح و پایان شب ظلمانی و دیجور را اعلان نکنند.

اما در این تازگی‌ها زمزمه روشنایی به گوش می‌رسد که جرقه‌های امید را در دل من و هم‌نسلانم بشارت می‌دهد. این زمزمه روشنایی و تلاوت آیاتی از جنس خورشید بعد از توفان تبسم خونین گلوهای بریده در بیستم عقرب، به ارمغان نشسته و به گوش می‌رسد و احساس می‌شود که علارغم خیانت‌های ظالمانه و نابخشودنی دیو سیرتان و معامله‌گری‌های پیدا و پنهان زنبارگان و اغواگری‌های ممتد و پیاپی اجیر شدگان، انگار خورشیدی، نه از افق کوه‌ها و قله‌های بلند و مغرور که از پهن دشت دامنه توده‌ها و از ساحل چشم‌اندازهای ناپیدای مردم، طلوع خواهد کرد و این شب سیاه و این سرنوشت تباه را برای ابد دفن کرده و جنبش روشنایی را تبدیل به جشن روشنایی خواهد کرد. امید که چنین گردد. والسلام


Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.