
افغانستان در وضعیت طبیعی هابزی (بخش اول)
فلسفه سیاسی هابز از انسان شناسی آن نشات میگیرد. هابز از کل به جز یعنی از جامعه به افراد، از انسان به اجزایش و سپس از جز به کل میرسد. انسان را دارای تمایلات روحی و روانی میداند که کوچکترین آن را میل صیانت به ذات تشکیل میدهد. انسان در وضعیت طبیعی نسبت به یکدیگر نگاه و نگرش بدبینانه، و از غیر خودش همیشه وحشت و هراس دارد. انسان برای تداوم و استمرار حیات خویش به افزایش و گسترش اموال و ابزار قدرت میپردازد.
این افزایش مال و قدرت به تنازع و تزاحم منافع میان افراد منجر میشود. لذا وضعیت جنگ همه علیه همه حاکم است. انسان در وضعیت طبیعی مدام در حال نبرد فراگیر به سر میبرد. در این شرایط انسان گرگ یکدیگر شمرده میشود. برای رهایی و فرار از این وضعیت نا به هنجار به سوی قرارداد اجتماعی پناه میگزیند. در یک فرایند زمانی از برخی حقوق و آزادیهای طبیعی خویش در گذشته و به یک شخص ثالث یا مجمع وا میگذارد. تا از وضعیت هراسافکنانه و دهشتانگیزانه رهایی و نجات یافته و به ثبات و آرامش دست یابند.
افغانستان نیز یک کل است که اجزای آن اقوام بوده؛ افراد، گروهها و جریانهای سیاسی نیز اجزای قومی را تشکیل میدهند که با بازکاوی افراد و گروهها به بازشناسی قومی در نهایت به شناخت کل افغانستان میتوان رسید. افراد و جریانهای سیاسی همان کنش گران سیاسی افغانستانند. کنش گران سیاسی افغانی نیز همان کنش گران سیاسی هابزی را تشکیل میدهند. چون که انسان افغانی تا هنوز در یک وضعیت فرضی هابزی به سر میبرند. انسان افغانی همواره از همنوعان قومی خویش وحشت و دهشت دارد. برای تداوم حیات خویش در حال نبرد روانی و روحی و فیزیکی بودهاند.
در طول تاریخ سیاسی سه صد ساله خویش به دلیل بیاعتمادی از یکدیگر سیلاب خونی را به راه انداختهاند. شیار تاریخ سیاسی و اجتماعی ما مشحون و مملو از خون کنش گران سیاسی است. تاریخ کشور را رخدادهای رقتانگیزی شکل میدهد که هزاران انسان معصوم را قربانی گرفته است. تلقی بدبینی و دشمنی نسبت به یکدیگر به درازای تاریخ کشور امتداد دارد چون که زمینه و بستر اجتماعی ـ سیاسی کشور مه گون و تیره و تار بوده، نقطههای روشن و سفید خوبان کشور نتوانسته سیاهی و تباهی از حافظه اجتماعی ـ سیاسی بزداید. نفرت و خصومت انسان افغانی در برابر یکدیگر از یک منظومه باور و اندیشه قومگرایانه بر میخزد. لذا همواره برای بقای خویش دست به کشتار و جنایت زده و فاجعه و حادثه دردناکی را آفریدند. از اینسو انسان افغانی گرگ یکدیگر شمرده میشود، محو و نابودی طرف مقابل را تعقیب و دنبال مینمایند و نزاع و کشمکش میان افغانی مانند انسان فرضی هابز پایان ناپذیر است.
این شب دیجور انسان افغانی صبح صادقی ندارد. از اینرو؛ زیست ما همیشه با سیاهی و تاریکی گره میخورد. انسان افغانی بر جان و مال خود ایمنی ندارد، در چنین وضعیتی هر افغانی برای افزایش ضریب امنیتی خود به گسترش قدرت رو میآورد. در چنین حالتی از درگرفتن رقابت نهایت ناپذیر ناگزیرند. مصداق اکمل شاخصهها و تمنیات انسان شناسی هابز را باید در وجود انسان افغانی جستجو نمود.
کشور ما تا هنوز در شرایط و وضع طبیعی هابزی زیست مینمایند مهر بشری، شفقت و محبت انسانی در کانون دلهای آن ره نمیپوید. روحیه جمعگرایی، مدنیت خواهی و انسانگرایی در مغز و اندیشه آن نفوذ نیافته است. تجلی تمنیات افغانی را میتوان به خوبی در حافظه تاریخی کشور در چهرههای چون عبدالرحمنها، ملاعمرها، ملابورجانها و صدها عناصر تروریست اندیش دیگر مشاهده نمود که از قتلعام و کشتار وسیع انسانهای مظلوم و بیدفاع هموطن خویش دریغ نورزیدند. غارتگری و هتک حرمت انسانهای دیگر بیت الغزل آنها را شکل میداده چون گرگ بر جسم و جان همنوعان خویش یورش برده و فتح و ظفر خویش را با مکیدن خون هزارههای مظلوم کشور اعلام نمودند.
کنش گران سیاسی، اقوام دیگری را گرگ میپندارند، از ورود آنها در عرصه قدرت ممانعت به عمل میآورند، قدرت سیاسی را به صورت ارثی در میان قوم خویش پاس میدهند. حوزه قدرت را حوزه خصوصی یک قوم پنداشته و جزو حوزه عمومی نگریسته نمیشود. دیگران حق ورود به این حیاط خلوت و جلوت قدرت را نمیکنند. قدرت را برای چیره و غلبه بر دیگران میطلبند. مکانیزم و ابزاری ترویج فضیلت و کرامت انسانی را، شهروندی نمیداند.
به قدرت سیاسی نگاه و نگرشی ارگانیستی داشته؛ تلقی و برداشت مکانیکی ندارند، چون که بودن قدرت در دستان یک قوم را امر جبری و طبیعی قلمداد مینماید. چون که این برداشت و تفسیر از قدرت تغییر و انقلاب را بر نمیتابد تا اندیشه تغییر، تحول و جابهجایی قدرت در میان اقوام غیر حاکم پدید نیاید. حکومت در اختیار قوم غالب یک امر الهی و ماورای طبیعی شمرده میشود تا دیگران را در غفلت و خواب نگهدارند. فرهنگ «الحق لمن غلب» را در جان، گوشت و پوست جامعه عجین نمودهاند. این کارویژهی انسان هابزی که در قالب و شکل انسان افغانی تجلی مییابد. انسان افغانی انسان قومی است که تمامی ایدهآلهایشان بر محوریت منافع قوم میچرخد، قوم قطبنمای کنشهای فردی و اجتماعی آن شکل میدهد و برای قوم متولد و در راستای راهبردهای قومی فانی میگردد، اندیشه آن فراتر از حیطه و منافع قومی قد نمیکشد.
انسان کمونیست افغانی که باید شعار و آرمانش انسانیت، انترناسیونالیست و حکومت جهانی کارگری شکل دهد. در عوض آن به حکومت و قدرت افزایی قومی میاندیشد و در گرایشهای قومی ذوب و هضم میگردد. توان فراز اندیشی و بلندپروازی را از دست میدهد و اقوام دیگر را دشمن و گرگی درنده در برابر خود مینگرد. بنابراین، انسان شناسی افغانی تجسم انسان شناسی هابزی است که در فطرت و خلقت خویش درنده خو، بی رحم و قاتل بوده و تغییری را برنمیتابد، فراتر از اهداف و منافع قومی خویش نمیاندیشد.
دیوار بیاعتمادی در میان انسان قومی سر به آسمان ساییده و زمینه روابط اجتماعی میان اقوام و انسان قومی سرخگون و خونین است و همیشه در صدد انحصار قدرت و سیاست قومی بوده، در برخورد با انسان قومی غیرش از هیچ ابزاری ممکن دریغ نمیورزد، فرهنگ قومی در افغانستان لجنزاری است که هر نوع تفکر و اندیشه نوگرایی را بر نمیتابد. فرهنگ بسته و انعطاف ناپذیر بوده، تغییر، تحول و اصلاح در آن راه نمییابد.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.