
چشمانداز نظم سیاسی در افغانستان
نظم سیاسی عنوانی است برای یک جهتگیری سیاسی که به کمک آن میتوان به بینظمیها پایان داد. اما مشکل این است که نظم سیاسی از نا روشنترین موضوع در افغانستان است. آنچه واضح است و همه به آن آگاهی دارند، بینظمی، هرجومرج، ویرانی گری و ویرانی است. غارتگری به گستردهترین مفهوم آن، هویت اجتماعی و سیاسی ما است که بهطور واضح اساسیترین رفتار اجتماعی ما را که بینظمی است متجلی میسازد. ازاینرو، چیزی که روشن است بینظمی است و نظم سیاسی در پس وضوح تبهکاری بینظمی، یا پنهانشده است و یا اصلا وجود ندارد. با این وضع، چه چشماندازی برای نظم سیاسی در افغانستان وجود دارد؟ این مساله را بهاختصار به بحث میگیرم.
در جامعه که نظمی وجود داشته و کارکرد آنهم روشن است، پدیده بینظمی اختلالی است که پیکره نظم سیاسی و اجتماعی به خود احساس کرده و به همین خاطر عاملان نظم را به پیجوی از علل آن فرامیخواند. در چنین جوامعی که نظم همگانی است و وجود هرج مرج بهعنوان یک بیماری اجتماعی بهروشنی حس میشود، پرسش از علت نابسامانی و بینظمی نیز شجاعانه و مخلصانه مطرحشده و کشف آنهم در دسترس خواهد بود. هنگامیکه بینظمی ذهن اجتماع را آزار میدهد، افرادی به پا خاسته با صرفنظر از همه امتیازات شخصی، راهحلی برای آن دستوپا نمودهاند. در این میان، امیل دورکیم اندیشمند علوم اجتماعی فرانسوی برای رفع پدیده هرجومرج، اصلاح را بهعنوان پیشگیری از آن پیشنهاد کرد. ازنظر او اصلاح تنها گزینه است که میتواند نظم را در آغوش جامعه بازگرداند. این در صورتی است که مردم و خاصه سیاسیون در سایه مهمترین عنصر پیونددهنده اجتماع یعنی وجدان جمعی گرد هم آمده و از یک نظمی سیاسی هرچند دستوپاشکسته پیروی میکردند. اما در جامعهای که نظم آن بینظمی، سیاست آن غارتگری و راهحلی آن قتل و غارت باشد، چه باید کرد؟ در جامعهی که خود وجدان ملی فروریخته و بهعنوان ناآشناترین مفهوم اجتماعی جایش را به وجدان قومی داده باشد، چه کسی از میان خون و خشونت برخاسته و بنبستهای فکری، اجتماعی و سیاسی را در افغانستان بشکند؟
تغییر بنیادین در ساختار نظام موجود راهحلی دیگری است که از تفکر مارکس برای حاکمیت نظم وام گرفته میشود. مارکس ریشه نابسامانی را در اقتصاد کشف کرد که در اختیار یک طبقه خاص قرارگرفته بود. رنج مارکس از نابسامانی است که چرا صنعت، ابزار صنعت، کار و کارگر و نیز دست رنج کارگران باید از آنیک عده طبقه مفتخور باشد؟ اما در افغانستان نه نظام اقتصادی به آن معنا وجود دارد تا علت بینظمی را در اخلال بهنظام اقتصادی جستوجو کنیم، و نه طبقه به معنای مارکسیستی، بلکه اقتصاد به معنای پول و طبقه به معنای غارتگر وجود دارد. در اصل، بینظمی و چپاول محصول رویاروی پول و غارتگر است که یک نظام فراگیر بینظمی را به وجود آورده است.
حال در این وضعیت که هرگونه تفکر اصلاحگرایانه و تغییرگرایانه در تاریکی مطلق بینظمی غلط خورده و هرجومرج بهصورت نظم درآمدهاست، چه امکانی برای اصلاح یا تغییر بنیادین که همان انقلاب است، وجود دارد؟ آیا وجود نظام بینظمی را بهعنوان یک مشکل باور داریم تا برای رفع آن راهحلی از جنس اصلاح یا تغییر اساسی ساختاری پیشنهاد نماییم؟ در شرایط که بین سیاست و دیانت، تحصیلکردههای حوزه و دانشگاه، نظام بینظمی و غارتگر و رابطه همه اینها با قوم بهسختی قابلشناسایی است و یا اصلا امکان آن وجود ندارد، چه جای برای تغییر باقی میماند، و آیا گزینهای برای اصلاح و فروریختن بنیان نابسامانی از جنس تغییر وجود دارد؟ درواقع در این فضای آلوده هر پرسش که مطرح شود، سنخ آن نامشخص بوده و به همین دلیل راهحلهای اصلاح و تغییر به بنبست میخورد.
بااینحال، چشمانداز آینده نظم سیاسی کاملا به تاریکی گام برمیدارد، همانگونه که اصل آن موهوم، نامفهوم و از بیخ نا حقیقت بود. در جای که جز تاختوتاز قومیت هیچ نظمی اعم از دینی و غیردینی پاسخگو نیست، نظم سیاسی به چه چیزی چشم دوخته باشد تا در آینده مردم رنجکشیده افغانستان را بهسوی آن راه ببرد؟ در وضعیت خونبار افغانستان تقسیم قدرت که یکی دیگر از نظریه راهحل منازعه بینظمی سیاسی است، بیشتر اقوام و ازجمله قوم قاتل را در حال آمادهباش هرجومرج قرار میدهد. پس به نظر میرسد که بسیاری از راهحلها در دنیای بینظمی افغانستان ناکام و درمانده خواهد بود. اسفبار از همه اینکه بین نیرویهای تحصیلکرده و جوان کشور همان فاصلهی وجود دارد که در میان غارتگران پیر وجود داشت. امروز آرزوی هرکسی دارای هر عنوان که باشد بدون هیچگونه پرسش و واهمه، نزدیک شدن به غارتگران سیاسی است. از میان اینهمه تاریکیها کی شمعی روشن خواهد شد تا در روشنایی آن افق آینده را نگاه کنیم؟ البته چارهی جز تغییر بنیادین در ساختار سیاسی افغانستان نخواهد بود، اما از چه سنخی؟، تعلقات قومی آن را کاملا نا روشن کرده است.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.