
قفس سازی؛ مخملین یا آهنین؟
روزنهی نگاه
در گذشتههای نه چندان دور، در محلاتی که ما زندگی میکردیم، دست فروشان پرهچون فروش، مقداری از لوازم آرایشی و بهداشتی، پوشاکی و غذایی را میان سبد سیمی خود میانداخت و به مشتریان محلی خود، میفروختند. به آن سبد حاوی اموال و ارقام فروشی، میگفتند؛ «قفس».!
مفهوم قفس، در ذهن جوان روستایی ما در افغانستان، همان سبدی است که یا دست فروشان با خود حمل میکردند و یا پرندهگان خانگی را در درون آن نگه میدارند. اما این قفس یک مفهوم مدرن هم دارد که ماکس وبر به عنوان استعاره از ماموریت شکست خورده «مدرنیته» گفته است که مدرنیته بنا بود بشر را به آزادی برساند، اما برایش «قفس آهنین» ساخته است. این دو استعاره روزنهی راهنما برای بحثی است که در این مجال در بارهی «هویتسازی» در افغانستان، مطرح است. بحث هویت سازی، در سطح کلان ملی برای مردم که با هویتهای متنوع قومی و قبیلهای، خوی گرفتهاند، کاری ساده نیست. عزم ملی میطلبد که در قالب یک پلان استراتژیک ملی، باید اجرا گردد و الاّ شبیه همان قفسی میشود که برای پرندهگان میسازند تا آنها را از پرواز بازدارند.
قفس سازی آهنین
مفهوم مدرن قفس سازی، «آهنین» را من اولین بار در آثار ماکس وبر، در انتقادهای تند وی از وعدههای مدرنیتهی غربی، مطالعه نمودم و با آنچه من از مفهوم قفس، در فرهنگ فولکوریک و عامیانهی روستایی خود، دیده بودم، به مقایسه نشستم. برایند هر دو مفهوم، یکی بود و آن دربند کشیدن روح آزادهی انسان و اسیر ساختن آن به دست دژخیم و خشن طبیعت، صنعت، قوم، زبان، علم، جغرافیا، و عناوینی دیگری از این دست بود و نه چیز دیگر. از همین روی، مفهوم قفس آهنین، در آثار ماکس وبر پدیدار شده است. زیرا که مدرنیته، در دیدگاه «آدام اسمیت » به عنوان پدر علم اقتصاد، عبارت از آن بود که طبیعت میباید تغییر نماید و فرمولی را که وی برای ایجاد تغییرات در این طبیعت خاکی، پیش بینی مینمود «اقتصاد آزاد» بود. وی از «نیوتُن» در تبیین اندیشههایش وام میگیرد؛ زیرا که نیوتن معتقد بود تمام اشیا در عالم، گرایش دارند که به سمتی خاصی و مسیری معینی حرکت کنند، مگر اینکه مانعی وجود داشته باشد. یعنی همه چیز فرمولی دارد که بر اساس آن حرکت میکنند. «اسمیت» هم میگفت که این عالم از وضع طبیعی، به وضع مدنی تغییر میکند، یعنی این گرایش در ذات و نهاد طبیعت، به ودیعه گذاشته شده است. او از عاملی به نام دست پنهان طبیعت یاد میکرد که در دیدگاه وی، همان اقتصاد «بازار آزاد» است. از منظر و دیدگاه «آداماسمیت» این اقتصاد آزاد است که طبیعت را تغییر میدهد (کریستیانز، ۱۳۸۵: ۵۴) فقط نباید مانعی در راه این تغییرات ایجاد نمود، طبیعت خود، از این وضعیت به وضعیت مدنی تغییر میکند. اما از قرن ۱۹ به بعد، تفکراتی انتقادی شکل گرفت. افرادی مثل «روسو » با این رویکرد آمدند و گفتند که تغییر طبیعت، نیازمند «قراداد» اجتماعی است. حتا مارکس، هگل و لاسول معتقد بودند که تغییر طبیعت احتیاج به عوامل خارجی دارد. از این روی، آنان هر کدام، یک عاملی را پیش بینی میکردند. اما در مجموع مبنای نظریات جامعه شناختی «آدام اسمیت» همان دست پنهان اقتصاد و بازار آزاد بود که او انسانیت انسان را به پای آن، قربانی میکرد.
حال این پرسش مطرح است که مدرنیته چه وعدههای به بشر داده بود که در وفای به آن ناکام بوده که مورد انتقاد تند ماکسوبر است؟ رفاه و بهداشتی که در جامعه مدرن غربی، موجود است ارمغان مدرنیته است. رشد صنعت و ارتباطات، غلبه بر طبیعت همگی به یُمن دوران مدرن میسر شده است؟ در جواب این پرسش، باید اذعان داشت که آنچه از آزادی در جامعهای مدرن به بشر رسیده است، بردگی جدید است که در آن «انسانیت» انسان نادیده گرفته میشود و مدرنیته به قول «ماکسوبر» انسان را در قفس «آهنین» گرفتار نموده است. بنا بود بشر را از اسارت فکری که در آن «انسانیت» وی به یغما رفته بود و در زیر سیطرهای اربابان قدرت دم نمیکشید، نجات بخشد، ولی به جای آزادی، «قفسآهنین» برایش ساخت و بشر را در بحرانهای جدیدی ناشی از چرخهی پیچ و مهرهی صنعت، غرق نمود.
به عبارتی دیگر، عاملی مهمی بازگشت دوباره معنویت و «خداوند» یا همان بازگشت به خویشتن، در زندگی غربیان که «نیچه » مرگ آن را اعلام داشته بود، گرایش مردم اروپا و امریکا به معنویت یا همان «انسانیت» از نوع جدیدش، در زندگی اجتماعی بود. نگاهی سرد و بیروحی که مدرنیته بر زندگی حاکم ساخته بود، انسانها را دچار اضطراب روحی و روانی ساخته و مشکلاتی فراوانی را به وجود آورده بود. لذا به قول «مورداک » مدرنیته در وظیفه اش موفق بود، اما در وعدهاش ناکام مانده است. (مورداک، ۱۳۸۵: ۱۱۹). بنابر این، بازگشت انسان غربی، به معنویت و انسانیت، در جامعهای مدرن، همراه با توقعاتی که رسانهها با استفاده از قدرت معنا سازی خود، در جامعه ایجاد میکنند، در حقیقت معلول خستگی مردم آن سامان، از قفس سازیهای است که به نام اقتصاد، صنعت و مدرنیته برای مردم ساخته بودند و به قول وبر «قفسآهنین»ی بود که انسانیت مردم را مسخ میکردند. اقتصاد و صنعت به دلیل بستههای سخت افزاریاش، قفس آهنین، برای انسان ساخته بود. از این روی، جوامع غربی، در دوران پسا مدرن، از تمام آن قفسها تنگ و ساختگی، بیرون آمدند و جهانی شدن پاسخی بود بر روح و روان خسته و دربند کشیدهی انسان غربی که بتوانند نفس آزاد بکشند.
اما در افغانستان، قضیه متفاوت است و ای کاش، دولت مردان افغانی و رسانههای خصوصی و دولتی، در این کشور، نیز قفس آهنین میساختند، تا با به قربانگاه بردن هویت انسانی خود، حداقل مردم به رفاه مادی و آسایش دنیایی ناییل میآمدند، ولی با تاسف، هویت سازان افغانی با استفاده از قدرت نرم رسانههای تکنولوژیک، قفس «مخملین» برای مردم افغانی میسازند، تا بار دیگر، جنگ جدیدی را به آزمون بگیرند و انسان افغانی، همچنان «خسرالّدنیا و الاخره» باقی بمانند، هم دنیای مادی و آسایش و رفاه اجتماعی را نداشته باشند و هم در آخرت در پیشگاه خداوند سرافگنده باشند.
قفس سازی مخملین
بدون هیچ شکی، جامعهی افغانی امروز با ۱۳ سال قبل، تفاوتهای چشمگیری پیدا کردهاست. این تغییرات روبه رشد را هر فرد افغانی، با گوشت و پوست خود لمس میکند. حداقل در عرصهی ارتباطات و روابط جمعی، مردم به شکل گسترده از وسایل مدرن و تکنولوژیک همانند تلفن همراه و اینترنت، تلویزیون و ماهواره و رسانههای دیجیتال بهره میبرند. آغاز این تغییرات فاحش، در معاهدهی بُن آلمان (۱۳۸۰) بود که اتفاق نادری در تاریخ سیاسی افغانستان رخ داد و آن گردهمایی نخبگان سیاسی، رهبران قومی و قومندانان جهادی بودند، که توافق کردند، افغانستان به کمک جامعهی جهانی از خونینترین و با دوامترین جنگ داخلی، نجات پیدا نماید و کشور را از چنگ گروههای دهشت افگن طالب و القاعده خارج نمایند.
این رویداد نادر، از جهتی برای جامعهی جنگ زدهی افغانی میمون و مبارک بود، اما از جانبی دیگر، زوایای پنهانی آن پوششی بود بر جنایاتی که سالها روح مردم را آزار داده و جوانان این مملکت را به کام مرگ برده بود. مردم از خود سوال میکردند که همانهای که الان در کاسهی قدرت گردهم نشستهاند، برای چه میجنگیدند؟ و چرا مردم را به جان هم انداخته بودند؟ و هزاران چرا و چراهای دیگر که بیپاسخ مانده است. گرچند خیلیها مناسبات تاریخی افغانستان را عامل آن میشمارند، برخی نیز بر شکافهای قومی، زبانی و مذهبی، انگشت میگذارند و برخی دیگر بر جهل، نا آگاهی، فقر و نابرابری تاکید میکنند. اما به هر صورت، همهی این مباحث، یخنکشیها و تقصیر و قصورها در آن رویداد میمون، دفن شد و فضای کشور رنگ دیگر به خود گرفت و همگی در یک نظام پوپولیستیی افغانی، که در خیمهی اهدایی غربیها به نام «خیمهی لویه جرگه» تمثیل میگردید، دولتی را ساختند که دشمنان پاری روز و دوستان آن روز، با خوشحالی و خونسردی، تعهد نمودند که افغانستان من بعد، یک ملت باشد و قانون اساسی داشته باشد و خیلی چیزهای دیگر…، داستان «قفس سازی» برای مردم، از همینجا با تکنیکها و شگردهای نو آغاز گردید.
رسانههای افغانی اعم از دیداری و شنیداری، مطبوعات و رسانههای مکتوب، در ماموریت هویت سازی خود، از هویتی ملی در افغانستان دم میزدند، که الزامات آن در این کشور وجود ندارد. زیرا، از پایهها و ارکان حیاتی هویت ملی، تنها جغرافیای واحد، ولی چند پاره و چند تکّهی به نام افغانستان، در این کشور وجود دارد که هیچ الزام و وفاداری، نسبت به آن در میان مردم وجود ندارد. زیرا جغرافیای چند تکهی افغانی که هر قومی، در بخشی از آن برای خود قفسی خاکی یا آبخور سنگی، به نام قوم خود ساختهاند، فقط به آن قفس، وفادارند و حتا از آن مرز خود ساخته، در مقابل دشمن خارجی که نه، بلکه برادر هموطناش، دفاع میکنند. تمامی این نابهنجاریهای هویتی، ناشی از فقدان انسانیت، در این هویتهای خود ساخته است. به این معنا که در قفسی که برای مردم افغانستان، میساختند و میسازند، هویت انسانی جامعهی افغانی، ناپدید است، چنانچه در مناسبات سیاسی و تاریخی گذشته، وجود نداشت و نظامهای ملوکالطوایفی، قفسی به نام «مذهب» و «قوم» میساختند، تا انسانیت مردم را در آن دفن نمایند.
پرسش این است که در شرایطی که در دنیا از «جهانیشدن» سخن میکنند، هویت سازان افغانی، به عکس هنوز مشغول همان قفس سازی خود هستند. نادیده نباید انگاشت که جنگهای ویرانگر داخلی گذشته، صرفاً از آن روی، رخ داده بود که در قفسی که برای انسان افغانی، ساخته بودند، انسانیت وجود نداشت، قفسهای قومی، مذهبی و زبانی بود. به همین دلیل، تفکر و جهانبینی انسان افغانی، از قفس مخملین و نرم که در تفکر قومی و قبیلهای، برایش ساخته بودند، فراتر نمیرفت. انسانیت، یک هویت فراگیر است و جهانبینی جهانشمول به انسان میدهد. هرگاه در هر هویتی، هویت انسانی افراد، نادیده گرفته شود، قفسی بیش نخواهد بود و در آن قفس، آزادیها به نام مذهب، دین، قوم، زبان، و مرزبندیهای از این دست، به بند کشیده میشود. چنانچه در هر قفسی، مُرغکان و پرندهگان را از پرواز باز میدارند، حیوان را در آن به بند میکشند، انسان افغانی و جامعهی ما را نیز با این عناوین، از پرواز بازداشتهاند و به جان هم انداختهاند.
بنابراین، در تغییرات پدید آمده در جامعه تردیدی نیست، ولی سخن در این است که کیفی است یا کمی؟ در سطح است یا در عُمق؟ آیا مناسبات تاریخی و سیاسی قدرت نیز تغییر نموده است؟ ساختارها و چاربستهای اجتماعی نیز دچار دگر دیسی شده است یا خیر؟ فرهنگ و آموزش، علم و تخصص، نیز به موازات تغییرات پدید آمده در جامعه، با رشد و ارتقاء همراه بوده یا خیر؟ اگر در این عرصهها تغییراتی پدید آمده است، چرا هویت ملی در این کشور شکل نمیگیرد و چرا پایتخت کشور، به جغرافیای چند تکهی قومی تبدیل شده است و در هر بخشی از آن، قوم، فرهنگ، زبان و هویتهای مجزا و منفک شده زندگی میکنند. از همگونی، همسازی، و مدارای قومی، خبری نیست. بدتر از همه اینکه رسانهها به جای اینکه به فرهنگ سازی ملی مبادرت نمایند، خود در دام گرایشات قومی خود گرفتار آمده و به پشتوانهی تیوریک رفتارهای قومگرایانه تبدیل شدهاند. رفتارهای قومی را در جامعه ترویج مینمایند و در واقع، قفسهای مخملین، برای مردم میسازند.
برایندهای قفس سازیهای مخملین
ایجاد هویت ملی، ضرورت حیاتی برای هر ملتی هست. جامعهی افغانی نیز از این قاعده خارج نیست، اما سخن این است که چگونه باید این هویت را ایجاد نمود، جوهر و درونمایهی اصلی آن چه باید باشد. هدف از ایجاد هویت ملی، در جامعهی مثل افغانستان آن است که ما یک «ملت» داشته باشیم. آثار قفس سازیهای تاریخی، در این کشور آن بوده که همگان قبل از آنکه «افغانی» باشند؛ پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک و … هستند. این یک فاجعه هست که در طول تاریخ سیاسی، به عنوان مشکل بسیار حیاتی، مانع «ملت» شدن بوده است. از این روی، ممکن نیست قومیت را از مردم بگیرند، چه بخواهیم و چه نخواهیم، تاجیک تاجیک هست و پشتون، پشتون، ولی میشود جای «قومیت» را در کانونیترین نقطهی شکل مخروطی «هویت ملی»، تغییر داد و به جای آن ارزشهای انسانی و هویت انسانی، را قرار داد. در مدارس، به بچههای خود، انسان بودن را بیآموزیم. اما در پروژههای هویت سازی در افغانستان، از ارزشهای انسانی، غافل هستند، مدعیان اکثریت، اقلیتها را شایستهی ریاست و سروری نمیدانند و اقلیتها نیز به جای اثبات شایستگی انسانی خود، در صدد تحکیم پایههای قومی خود هستند، تا به پشتوانهی آن از قدرت چانه زنی، در نظام قومیت سالار برخوردار شوند و در ادارات دولتی، پایگاه و جایگاه داشته باشند.
ما باید یاد بگیریم که قبل از اینکه افغانی باشیم، یا پشتون، تاجیک، هزاره و ازبک یا هر قومی دیگر، باید انسان باشیم و در هویت انسانی خود با همهی کسانی که در این جهان، عنوان انسان را یدک میکشند، در خلقت، برابر و در نوعیت، برادر هستیم. این مهمترین مولفهی هویتی هر انسانی را تشکیل میدهد. هرگاه ما انسان شدیم و به قواعد انسانی، پایبند بودیم، آنگاه انسان افغانی پشتون، تاجیک، هزاره و ازبک و…. خواهیم بود. ولی اگر انسان نباشیم، هویتهای فرعی دیگر همگی قفسی نرم و مخملینی هستند، که به دور خود ساخته و بافتهایم تا آزادیها و ارزشهای انسانی خود را فراموش کرده بر پایهی وابستگیهای که به آن قفس پیدا میکنیم، همواره همدیگر را دشمن پنداریم. اصل را رها کرده، به فروعات چسپیدهایم، طالبان اگر قبول میکردند که قبل از اینکه طالب باشند، انسان هستند، هیچگاه انسانهای دیگر را نمیکشتند و جوانان مردم را شستشوی مغزی داده و به انتحاری نمیفرستادند. تمام سخن در این است که ما فراموش کردهایم خداوند ما را انسان آفریده است و در قبال همنوع خود مسئولیت تکریم را داریم، نه کشتن و نابود کردنش را.
اگر در هویت ملی هر ملتی، هویت انسانی به عنوان کانونیترین مولفهی سازندهی آن، که جوهر وجودی آن را شکل میدهد، وجود نداشته باشد؛ آنگاه تفکر ناسیونالیستی، به برتری قومی و ملی تبدیل میگردد که برایند آن، انتحاریگری طالبانی است. زیرا در چارچوب چنین تفکری، جزء قوم و ملتی خودش، دیگران همگی دشمن هستند و باید از صفحهی روزگار محو شوند و جالب اینکه برتری خواهان هیچگاه آرامش پیدا نمیتوانند، زیرا خون، خون میآفریند؛ هرگاه خونی ریخته شود، پاک کردن لکهی آن از ذهنیت خوندادهگان و خونگیرندهگان، کاری سخت دشوار خواهد بود. رسانههای برتری طلبان، نیز با شگردهای همچون «مارپیچ سکوت» دست به اکثریت سازی و اقلیت سازی جامعه میزنند و بدین طریق، خواستههای مخالف را در مارپیچ سکوت قرار میدهند تا قفس سازی، رنگ ملی و همگانی به خود بگیرد.
به شکل اصولی، مرز سازیها و قفس سازیها همگی امور اعتباریاند، چیزی که اصلی و ماندنی است ارزشهای انسانی است. به خاطر امور اعتباری، نباید کسی را کُشت و کشتن انسان، از هر قوم و مسلکی حتا کافر، به دلیل آنکه انسان است و انسان در دین ما کرامت ذاتی دارد، جایز نیست. هویت انسانی آن موعود خداوندی است و این مرزهای که انسان به دور خود ساخته است، همگی قفسهای آهنین و مخملین است که او را از اصلش، غافل نموده است.
به قول آن شاعر خوش خرد وطن:
«ننگ و نفرین بر آن که دار کشید
بین ما خاک را حصار کشید».
(تابش، ۱۳۹۰: ۳۲).
این حصارهای خاکی که ما به دور خود میکشیم، هیچ ارزشی ندارد. الان در جوامع مدرن، این مرزهای اعتباری و حصارهای خاکی را بر میدارند به عنوان مثال در آلمان، یک فرد انگلیسی، به همان میزان از حقوق انسانی برخوردارند که یک آلمانی و شهروند خودی بهرهمند است. همانهای که ما آنها را کافرش قلمداد میکنیم و خونش را در قاشق مینوشیم، در کشور خود از یک مهاجر افغانی، به عنوان انسان، تکریم به عمل میآورد. در حالی که طالبان و برتری طلبان که تربیت یافتهی قفسهای مخملین یا حصارهای خاکی است، آنان را در کشور خود به دار میزنند و با عملیات انتحاری، عزیزان آنها را به خاک غم مینشانند. این است اثر قفسهای که در طول تاریخ برای مردم ساختهاند.
نتیجهگیری نهایی
داشتن هویت ملی برای شناخت ماست که در جهان که هویتهای متنوع و مختلفی وجود دارد، هویت ما نیز شناخته شود و نه چیز بیشتر از آن، اموری است که برای امتیاز هویتها اعتبارش میکنند. از این روی، هر فردی افغانی، بیشتر از همهی هویتها به «هویت انسانی» نیازمند است تا در این کشور زندگی، رنگ انسانی به خود بگیرد و مردم به عنوان انسان به همدیگر احترام بگذارند، گرگ همدیگر نباشند و به همدیگر آسیب نزنند. در گذشته قفسی میساختند تا مردم را در درون آن خفه نمایند و از پرواز باز دارند. قفس سازی، آثار ویرانگر و برایندهای عبرت آموزی برای مردم ما پدید آورد و هم اکنون، زمان آن رسیده که به هویت انسانی خود باز گردیم و در دنیا انسانیت خود را به اثبات برسانیم. قفسهای مخملین که الان رسانهها و نهادهای دولتی و ملی میخواهند برای مردم بسازند، مثل همان قفسهای خواهد بود که پیش از این برای مردم ساخته بودند و آثار آن انحاریگری، فساد سیاسی و اداری، فقر، جهل و خودکامگی، کشت و تجارت مواد مخدر، تقلب در انتخابات و دزدیدن آرای مردم است. چنانچه قفس سازی مدرن، نیز پیامد جزء خستگی روانی، افسردهگی، بحران معنویت چیزی دیگری برای جوامع مدرن به بار نیاورده است. لذا آنان، از آن عبور کردند و به هویت انسانی و جهانی ناییل آمدهاند و ما نیز باید به هویت انسانی خود بازگردیم و به یاد بیاوریم که خداوند ما را انسان آفریده است، پس ما قبل از همه چیز انسان هستیم و انسان آفریده شدهایم و مسئولیت احترام به همنوع خود را داریم
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.