
خون گلویی کودک آفتاب!
(به مناسبت چهلمین روز شهادت شکریه تبسم و همراهانش)
کودک آفتاب در پنجهی اهریمنی سپاه ظلمت ماهها به اسارت رفت و شب تاریک و با همه وهمآلودگی و هراسناکیاش بر سرنوشت خورشید کوچک حکم میراند و مدام اشعههای زرین معصومیتاش را در کنج زندان مخوف و دهشتناک تاریکترین تاریکیها به بند کشیده و در حبس نگهداشته بود. کودک آفتاب در جنگ با تاریکیها بینوا و تنها بود و با مظلومیت و معصومیت خویش در گوش زمان نجوا میکرد و سپاه نور را به نجات و پشتیبانی خویش فرا میخواند و طلوع صبح صادق را انتظار میکشید که سپاه شب با قلب تیره و تار خنجر بیداد کین را بر گلوی تبسم آفتاب کشید و گلوی کودک خورشید را خونین کرد و دامن صبح امید را تاریک و انتظار رهایی را پایان و سرود آزادی را خونین و ولوله کشتن کودک آفتاب، زمین و زمان را فرا گرفت و کودک خورشیدی که در اسارت بود قفس بشکست و پرواز کرد و با گلوی خونین و چهره رنگین بر مردم و تاریخ خویش تابید و در افق انسانیت بر اوج حقارت تاریکیها و تاریک اندیشی خندید و از اوج نور و درخشندگی تبسم کرد و جانهای انسانی را در سراسر جهان به گواهی و بیداری فرا خواند.
طلوع گلوی کودک آفتاب، شکریه تبسم خونین هرچند طلوع بشارت نبود اما بسیار عبرتآموز و روشنیبخش بود. این خورشید خونآلود کوچک، بسیار بزرگ و همچون آفتاب گیتی پرتوافشانی کرد و خوابهای سنگین و بیننگیهای ننگین ایل و قبیلهی خویش را از میان برد و تا اوج قلههای فریاد و عصیان به پیش برد و موجهای توفنده و خشمهای کوبنده را در خیابانها جاری ساخت و خواب را از چشمان آدمهای از جنس و تبار شب ربود و آرامش را از طالبان ارگ نشین و صبر و تحمل را از خاینترین خاینین تاریخ زدود و بدینسان آفتابی شد که در پرتو شعاع او ماهیت کسانی که لباس انسانی برتن و ردای تقوا و تعهد اجتماعی را بردوش و خواستهای مردمی داد میزدند هویدا گشت و در پیشگاه مردم و تاریخ خوار و روسیاه گردید.
گلوهای بریده شهدای زابل و در راس آنها گلوی بریده شکریه تبسم نه ساله، به همان میزان که تلخ و دردآور بود به همان پیمانه تاثیرگذار و تاریخساز گردید. این واقعه جامعه را در شوک عظیم فرو برد و وجدان جمعی را شدیدا متاثر و جریحهدار ساخت و جامعه خواب رفته و فرو رفته در بیتفاوتی و بی دردی هزاره را از خواب و خمودگی چندین سالهاش بیدار کرد و ترس و جُبنی را که سالیان سال رهبر خردمند و دار و دستهاش در روح و روان مردم دیکته کرده بود فرو ریخت و جرات جسارت به نسل نو و امروزین بخشید و سیلی از مردم را تبدیل به توفان خشم وارد خیابانهای کابل نمود و ارگ را در محاصره تاریخی خشم و اعتراض خویش قرار داد و میرفت که ارگ در برابر عظمت این خشم مقدس و در پیشگاه این موجی توفنده به زانو بیفتد و سر خم کند که خاینی از خود مردم برخاست و ضربه مهلک و کارای را وارد قامت برافراشته شده این موج نمود و کمر موج خروشان را درهم شکست و سدی در برابر این توفان ایجاد کرد.
خون تبسم چون اشعه آفتاب در آسمان خونفام کشور تابید و تاریکیها را کنار زد و روشنایی خونین افق را از کرانههای ماهها اسارت و از غروب غریبانهی شهادت به ارمغان آورد و با این پرتو افشانی خویش نه تنها چهره طالبان و داعشیان را روشن ساخت که چهره کسانی را که در کسوت دوست ظاهر و به شکل شمایل رهبر خود را آراسته و آرایش کرده و با لطایف الحیل خود را مدافع و دلسوز به آرمانها و خواستهای قوم و مردم جا زده بود، را نیز افشا کرد و از پردهی استتار بیرون و از لایههای نقاب بیشمار آشکار و آفتابی کرد. در پرتو شعاع خون خورشیدی تبسم و همراهانش تاریکیها کنار زده شد و چهره مردم از خیابانهای کابل و سایر شهرهای کشورهای دنیا درخشید و سیمای بی فروغ سیهرویانی مردم فریب نیز هویدا و برملا گردید.
آفتاب گلوی خونین تبسم چنان درخشان پرتو افشانی کرد که چشمان شبپرهها را که عادت به شب پریدن و شب چریدن دارند را کور و عادت زندگیشان را برهم زده و ناراحت کرد و جغدانی را که در تاریکی شب و از میان ویرانهها شکاری به دست آورده و زندگی شبانه خویش را ادامه میدهند مات و مبهوت نمود. این گلوی خونین چه کرامتها که از خود ظاهر و هویدا نکرد! و چه روشناییها که به اطراف و اکناف عالم پخش و چه چهرهها را که افشا و چه ریاکاریها را که رسوا و چه دغلبازیها را برملا و چه نقابها که پس نزد و چه تزویرها را که برملا نکرد!!؟ این خون، خون آفتاب بود که از گلوی کودک آفتاب در بستر زمین جاری شد و شهر زمانه را روشنایی بخشید. چهلمین روز این گلوی خونآلود، این آفتاب رازآلود و این روشنیبخش غم اندود را گرامی داشته و پاس میداریم.
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.