
وای از این زمان، وای از این زمانه!؟
دلم گرفته از این شهر و از این زمانه، که این همه از هر کوی و برزن آن آواز جانخراش جغدان شوم و ویرانه نشین و شبپرست به گوش میرسد و فضای حاکم بر روح و روان را همانند شبهای تاریک و هولناک جنگل و کوهها و بیابانهای مخوف و خطرناک گردانیده و زندگی انسانی را به دنیای وحشی و هراسناک دایمی تبدیل کرده و آرامش خاطر و آسایش انسانی را از همه گرفته و زوزههای شغالان و آواز گرگان و غرش جگرخراش صیادها و نالههای دلخراش صیدها همواره بر ترس و وحشت و دلهره انسان میافزایند و انسان در هر آن و هر لحظه احساس میکند که در صحرای برهوت و در وادی پر غریو و پر غوغای وحشیان قرار گرفته و در این سرزمینی خالی از سکوت و سرشار از وحشت چگونه باید زیست و چگونه آن را تحمل کرده و با آن کنار آمد و زندگی کرد؟
آه! در این شهر جنگلی و در این زمانه وحشی و در این ویرانهآباد بی اخلاقی و در این دنیای بی زیبایی و در این کویر بیوجدانی و در این مرداب بیخیزشی و در این مرگ انسانی و در این مکر و افسون جادوگری و … چگونه دلگیر نباشم و چگونه از این همه پستی و چگونه از این همه پلشتی و چگونه از این همه انحطاط و پوسیدگی و چگونه از این همه اسارت و واماندگی و چگونه از این همه ناانسانی وجدان انسان در عذاب و روان انسان در اضطراب و روح انسان در تب و تاب نیفتد و دلهره دایمی و شوریدگی همیشگی قرین انسان نگردد و انسان بتواند آرامش خیال و آسایش بیملال داشته باشد؟
نمیدانم؛ شاید سراسر تاریخ بشر و سرنوشت نوعی ما چنین آکنده از این همه رنج و درد و نامردی و نا مرادی بوده است اما وقتی به محیط دورتر از دنیای جنگلی خود نگاه میکنم، و راویان اخبار و مسافرانی از آن دیار خبر میآورند میگویند که نخیر دنیای بشر لزوما دنیای جنگلی و شهر بشر جبرا ذلت و خواری نیست بلکه میتوان دنیای خوب و زیبا را که دنیای جنگلی و شهر آخرتگرای ما به آخرت موکول میکند در همین دنیا ساخت و انسانیت خود را در همین دنیا شکوفا و به اوج عظمت انسانی خویش نایل آمد.
اما من از بسکه محیط اجتماعیام جنگلی است و از بسکه در این محیط، انسان و انسانیت کم پیداست و از بسکه با دیو ودد سر وکار دارم هرگز باورم نمی شود که افقی در این دنیا و روزنهی در این گیتی یافت شود که آفتاب گرمابخش روح انسانی بتابد و باران روانبخش وجدان اخلاقی ببارد و نسیم روحبخش آگاهی و دانایی بوزد و صبح روشنیبخش بیداری بدمد و دنیای خیالی و بهشت رویایی که خالی ز هر رنج و غم باشد در همین دنیا به بار بنشیند. من در دوره و در مقطعی از تاریخ زندگی میکنم که فقط این قدر میفهمم که انسانم و نباید همچون سایر جانداران و حیوانات به شکل غریزی و به شکل جبری و بدون آگاهی زیست نمایم اما نمیدانم که چگونه جهان انسانی خویش را بسازم و چگونه میتوان انسانی زیست کرد و جهان خود را با سرپنجه عقل و با نیروی اراده و از سر آگاهی و تدبیر بنا کرد و از این رنج و عذاب غریزی زیستن و غریزی مردن و غریزی جنگیدن و غریزی دفاع کردن و غریزی ….. نجات و رهایی یابم.
آری از اینکه در محیط هولناک و مکان ترسناک به سر میبرم و با همنوعانی که صورت نوعیه دارند اما سیرت نوعیه پیدا نکردهاند و شبیه میمونهای که فقط بلدند تقلید کنند و بس، معاشرت و در ارتباطم و همواره نشست و برخاست میکنم دلگیرم و همیشه خاطر ناخوش دارم زیرا در این سرزمین و در این مرحله از تاریخ خودم جز رنج و درد و جز قتل و غارت و خیانت و جنایت چیزی دیگری را تجربه نکرده و درک نتوانستم. چه بگویم؟ این جهنمستان و این قتگاه انسان و انسانیت افغانستان است چی میشود کرد؟
Copyright © 2015 طرح نو. All rights reserved.