<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایت طرح نو، باشگاه اندیشه و گفت‌وگو &#187; سیاسی</title>
	<atom:link href="http://tarhenaw.com/?cat=2&#038;feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarhenaw.com</link>
	<description>نشریه الکترونیکی «خانه طرح نو وطن»</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Feb 2026 20:39:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
		<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
		<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=4.0.20</generator>
	<item>
		<title>مساله سازی اسلامیت و افغانیت به‌مثابه لویاتان</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3297</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3297#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Dec 2025 10:35:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[مساله سازی اسلامیت و افغانیت به‌مثابه لویاتان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3297</guid>
		<description><![CDATA[در تاریخ افغانستان، مساله سازی «افغانیت» و ‎«اسلامیت‎» نه همچون چراغ راه، بلکه همچون لویاتان‌هایی سایه افکنده‌اند. هیولاهایی که به‌جای نظم و آرامش، تباهی و ویرانی به ارمغان آورده‌اند. این سرزمین، همانند افسانه‌ای است پر از جنگ و صلح، اما بی صلح؛! فراوان‌اند از قهرمانان اسطوره‌ای و ملی اما دریغ از یک قهرمان ملی! پر [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در تاریخ افغانستان، مساله سازی «افغانیت» و ‎«اسلامیت‎» نه همچون چراغ راه، بلکه همچون لویاتان‌هایی سایه افکنده‌اند. هیولاهایی که به‌جای نظم و آرامش، تباهی و ویرانی به ارمغان آورده‌اند. این سرزمین، همانند افسانه‌ای است پر از جنگ و صلح، اما بی صلح؛! فراوان‌اند از قهرمانان اسطوره‌ای و ملی اما دریغ از یک قهرمان ملی! پر است از دادخواهان، اما بدون احقاق عدالت اجتماعی، پر از مدعیان دفاع از وطن اما بدون مدافعان حقیقی و واقعی. تاریخ این سرزمین، روایتی است از شکست ابرقدرت‌هایی چون انگلیس، شوروی و آمریکا، اما در پس این ظاهر فریبنده، پر از نیرنگ و دروغ و شکست است. سرزمینی که وعده‌ی امنیت و کار می‌دهد، اما بی امنیت و بی‌کار و پر از ادعا و مدعای بدون دلیل است، فراوان‌اند رهبر خردمند اما تهی از خرد. از پادشاهان گرفته تا امیران، از خلق و پرچم گرفته تا مجاهدین و درنهایت از جمهوریت آیینی گرفته تا امارت که خود تبلور و آیینه افغانیت، اسلامیت و بربریت‌اند، همه و همه در ویرانی و تباهی این خاک برابر شریک و سهیم‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">این رویدادهای عجیب‌وغریب و فرازوفرود انسان را به یاد ‎«لویاتان‎» هابز می‌اندازد؛ آنجا که از ‎«جنگ همه علیه همه‎» سخن می‌گوید و از انسانی که گرگ انسان است. این توصیف، عینیت تاریخ افغانستان است: یکی، کشتار هزاره‌ها را در پوشش دین و استبداد توجیه می‌کند و با فتواهای دینی و مذهبی، خونین‌ترین تراژدی قرن را می‌آفریند و دیگری، نمادهای فرهنگی این سرزمین را چون بودای بامیان؛ صلصال و شمامه را با بمب و بی‌خردی از صفحه‌ی روزگار محو می‌کند. یکی، تبعیض سیستماتیک و کشتار هدفمند را به نام اسلام و افغانیت تفسیر می‌کند. و آن ‌یکی، برده­سازی، مصادره‌ی زمین و کوچ اجباری را سیاست خود می‌سازد. یکی، نیمی از جمعیت و نفوذ این وطن را به نام شریعت به حبس ابد و به گروگان می‌گیرند و حقوق ابتدایی آنان که تحصیل باشد را پایمال می‌سازند. و گروهی بومی‌ترین و کهن‌ترین گروه قومی که ‎«هزاره سنی» باشد را در بدخشان و پنجشیر و بغلان و سایر ولایات به‌مثابه هستی و زمان هایدگر ساقط می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">در این میان، سخن تندوتیز ملا نیازی که از سرکردگان طالبان در دوره اول طالبان بود طنین فضای وحشت و دهشت را انداخت که: ‎«تاجیک‌ها به تاجیکستان، ازبک‌ها به ازبکستان، و هزاره‌ها به گورستان بروند!‎» اکنون اما، نه تاجیک‌ها به تاجیکستان می‌روند، نه ازبک‌ها به ازبکستان؛ که همه، رهسپار گورستان شده‌اند، می‌شوند و خواهند شد، چون به قول اسد بودا: ‎«هزاره شدن وضعیت، یعنی گورستان شدن کل افغانستان.‎» این است واقعیتی که با چشم سر دیده‌ایم، چشیده‌ایم و اکنون نیز شاهد آنیم: سرزمینی که در ‎«جنگ همه علیه همه‎» غرق‌شده، جایی که جان و مال و ناموس و آبروی انسان افغانستانی، هرروزه قربانی این نبرد بی‌پایان می‌شود. پیشنهاد و راه‌حل نگارنده این است؛ که راه نجات، نه در بازگشت به گذشته یا تقویت ایدیولوژی‌های شکست‌خورده بلکه گذار شجاعانه و دلیرانه به‌سوی یک قرارداد اجتماعی جدید است. قراردادی که سه‌پایه و اصل داشته باشد:</p>
<p style="text-align: justify;">یکم) سکولاریسم یعنی جدایی دین از سیاست و حکومت. دخالت نداشتن نهاد سیاست برنهاد دین و نهاد دین برنهاد سیاست البته دوران پیامبر و امامان استثناست.</p>
<p style="text-align: justify;">دوم) فدرالیسم که نخستین بار بابه مزاری در دوران حکومت ربانی پیشنهاد کرد، ماهیتش چیست؟ یعنی حکومت غیرمتمرکز، تقسیم عادلانه‌ی قدرت و به رسمیت شناختن تکثر، این نظام، هر ولایت و گروهی قومی- فرهنگی، اختیار گسترده‌ای در مدیریت امور داخلی، فرهنگ، زبان و امنیت خود دارد و قدرت مرکزی به امور سیاست خارجی می‌پردازد. مثل کشور‌های امریکا و پاکستان. این تنها راهی است برای تبدیل نشدن به یک جنگ داخلی بلکه به رسمیت شناختن رقابت سیاسی مسالمت‌آمیز و صلح‌آمیز در چارچوب حکومت قانون.</p>
<p style="text-align: justify;">سوم) حکومت فراگیر ملی که بر اساس آن حقوق شهروندی رعایت شود و از هر قوم و نژاد و مذهب و جنسیت در آن نظام شرکت داشته باشد تا به‌عنوان هسته اصلی در افغانستان باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">در ضمن، مساله سازی:‎«افغانیت‎» که در این روز‌ها به یک کمپاین عمومی و همچنان به یک نزاع اجتماعی بین دو طیف تبدیل‌شده است که یکی می‌گوید؛ «من افغان هستم و دیگری می‌گوید من افغان نیستم‎» این واژه در صورت امکان باید از هویت، تابعیت تحمیلی و تاریخی-سیاسی و قوم‌محورِ پشتون که همان (افغان) است پیش‌گیری و جلوگیری به عمل آید. این یعنی احترام و پذیرش کامل تکثر قومی، زبانی و فرهنگی.</p>
<p style="text-align: justify;">پس درنتیجه؛ تنها با محوریت قرار دادن ‎«حقوق برابر برای هر فرد انسانی ساکن این خاک‎» می‌توان از مقوله و بت‌های مانند: افغانیت و اسلامیت، (نژادپرستی ایدیولوژیک) عبور کرد و لویاتان و هیولا‌هایی سرکش مانند ‎«جنگ داخلی، بی‌نظمی اجتماعی و فروپاشی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی‎» را رام نمود. این راه‌حل، آرمانی اما ضروری است؛ زیرا ادامه وضع موجود، تنها به معنای گسترش همان گورستان است که به تمامیت ارضی و کل جغرافیای افغانستان گسترش خواهد یافت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یادداشت‌ها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">۱- هابز با تاثیرپذیری از اندیشه اومانیسم و سکولاریسم(پولادی، ص۳۹) در لویاتان می‌کوشد تا طرح یک نظام اجتماعی باثبات را به شیو‌‌ه‌ی عقلانی ارایه دهد که در آن خطر بی‌قانونی، بی‌نظمی و هرج‌و‌مرج، که به نظر ایشان بلای جان همه جامعه‌های بشری است، به حداقل برسد.(رابتسون، ص ۳۲۸)</p>
<p style="text-align: justify;">۲- پولادی، کمال، تاریخ اندیشه سیاسی در غرب، تهران، ۱۳۸۲، چاپ اول، نشر مرکز</p>
<p style="text-align: justify;">۳- رابتسون، دیوید، فرهنگ سیاسی معاصر، ترجمه عزیز کیاوند، تهران، ۱۳۷۵، چاپ اول، نشر البرز</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3297</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عدالت سیاسی اتوپیایی هر افغانستانی</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3279</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3279#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 09 Dec 2025 14:08:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت سیاسی اتوپیایی هر افغانستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3279</guid>
		<description><![CDATA[عدالت، یکی از مفاهیم بنیادین در حوزۀ فلسفه، اندیشه و عمل سیاسـی اسـت کـه موردتوجه بشریت در همه‌ی اعصار و زمان‌ها بوده و از گذشته تاکنون، همه‌ی جوامع را بـه خود درگیر کرده و کمتر جریان فکـری و جنـبش اجتمـاعی را می‌توان یافـت کـه به‌گونه‌ای بـا ایـن مفهـوم درگیـر نبـوده باشـد. عدالت سیاسی به‌عنوان یکـی [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">عدالت، یکی از مفاهیم بنیادین در حوزۀ فلسفه، اندیشه و عمل سیاسـی اسـت کـه موردتوجه بشریت در همه‌ی اعصار و زمان‌ها بوده و از گذشته تاکنون، همه‌ی جوامع را بـه خود درگیر کرده و کمتر جریان فکـری و جنـبش اجتمـاعی را می‌توان یافـت کـه به‌گونه‌ای بـا ایـن مفهـوم درگیـر نبـوده باشـد.</p>
<p style="text-align: justify;">عدالت سیاسی به‌عنوان یکـی از دغدغه‌های جامعـه‌ی انسـانی، بـه لحـاظ داشـتن جایگاه و پیشینه‌ای که در ادیان و مکاتب سیاسی داشته است، در کنار مفـاهیمی ماننـد آزادی، امنیـت، رفاه و برابری همـواره موردتوجه بـوده و در ایـن مسـیر، اندیشمندان و متفکرین در تعریف از عدالت و راه رسیدن به آن به بیـان نظریـات خود پرداخته‌اند</p>
<p style="text-align: justify;">عدالت از منظر و آرای متفکران فکری و فلسفی از افلاطون( ۵ قرن ق از م) تا جان رالز (قرن۲۰) موردبحث و بررسی قرارگرفته است و هر اندیشمند فلسفی بر مبنای پیش‌فرض‌ها، مبانی و روش‌شناختی خویش برای عدالت مفهوم و معنایی برشمرده‌اند و مکاتب سیاسی چون اسلام، لیبرالیسم و سوسیالیسم هرکدام تعریف خاصی برای عدالت دارند که این نگارش و پژوهش درصدد تبیین و ارزش‌گذاری آن نیست و دغدغه نوشتار حاضر واکاوی و بررسی عدالت سیاسی در جغرافیایی بنام افغانستان است.</p>
<p style="text-align: justify;">عدالت سیاسی به چگونگی، چرایی و چیستی تعامل و همگرایی میان شهروندان و سامان سیاسی می‌پردازد و به نحوه مشارکت و توزیع مسوولیت‌های سیاسی و میزان دخالت مردم و کنشگران قومی، فرهنگی و مذهبی در امورات سیاسی اشاره دارد؛  طوری که سیستم سیاسی فاقد عدالت ازنظر عده‌ای اندیشه‌وران، مشروعیت سیاسی ندارد و فاقد حق حاکمیت یا نداشتن حق تحمیل اراده خود نسبت به دیگران است.</p>
<p style="text-align: justify;">افغانستان کشوری است که بنیادش بر عدم رعایت حقوق سیاسی شهروندان استوار گردیده و نتوانسته خودش را با خواسته‌ها و مطالبات برحق مردم عیار نماید، مسوولیت‌های کلیدی و بنیادی بر محوریت قومیت و گرایش‌های  جناحی و تباری توزیع گردیده است. عناصر لایق و شایسته، ملاک و معیار در چینش سیاسی نبوده است. عدالت سیاسی به‌مثابه چینش و گزینش سیاسی افراد و نهادهای اجتماعی در شبکه قدرت بر محوریت و مداریت لیاقت و شایستگی‌های اکتسابی و ذاتی است که در موقعیت‌ها و مسوولیت‌های سیاسی گماشته شوند و اختیارات مورد انتظار به آن‌ها واگذار و آزادی عمل و کنشگری داده شود، عدالت سیاسی چرخش و گردش قدرت سیاسی بر اساس عملکرد، کارآمدی، فعالیت و مشارکت آگاهانه و استحقاق پذیرانه است که براثر رقابت و سبقت فراگیر و تنگاتنگ میان شخصیت‌ها و نهادهای کنشگر سیاسی صورت می‌پذیرد، ملاک و معیار سنجی در تحولات و گزینش‌های سیاسی باید لیاقت و استحقاق باوری باشد زیرا هر نظام سیاسی که اولویت و تقدم  بر اساس تلاش و فعالیت‌های موثر، شایستگی و شایسته‌سالاری باشد همان زمان است که زمینه مجال و ظهور عدالت سیاسی فراهم می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">افغانستان کشوری است که در طول حیات نکبت‌بار سیاسی خود شاهد عملیاتی و تحقق چنین مقولات ارزشی و مقبول دنیای معاصر نبوده است، حاکمان متحجر و قهقرای قومی و قبیله سالار مانع آن بوده‌اند چون‌که کشور و حیات سیاسی را به‌مثابه حیات خلوت و ملک طلق خویش مفروض گرفته‌اند. از مشارکت اقوام و توزیع قدرت بر اساس استحقاق سیاسی و شایسته‌سالاری و شایسته محوری سخن و حدیثی نبوده است، کشوری که خودش را با تحولات سیاسی زمانه، مطالبات عصرانه و حقوق شهروندی و انسان دوستانه همسو و عیار نکرده بلکه مدام با مقتضیات زمانه سر ستیز و مخالفت را داشته تا مردم و شهروندان را در تاریکی و جهل سیاسی نگهدارند، کشوری که جهل، فقر و استبداد جز سرنوشت سیاه و ظلمانی آن بوده است. در گستره عدالت، مفاهیم انصاف و استحقاق محوری، و انسان‌دوستی، شهروند پذیری، لیاقت مداری و شایسته‌سالاری، کارآمد نگری مطرح است. در عرصه سیاسی نیز کارآمدی و کارایی نهادها، احزاب، تشکل‌ها، انجمن‌ها، شخصیت‌ها و عناصر سیاسی بر محوریت استحقاق، کار و تلاش در صدر گفتمان آن مطرح است درحالی‌که در تاریخ سیاسی کشور از آن مقولات و جستارهای سیاسی خبری نبوده بلکه استبداد قومی، غیریت سازی، غیریت زدایی، پاک‌سازی قومی و گسترش فرهنگ تنگ‌نظرانه قومی، کشتار، غارت، قساوت و بی‌رحمی رایج بوده است و آنچه در تاریخ این سرزمین مشاهده می‌شود ظلمت، ظلم، اجحاف و نابرابری انسانی است. نقطه سفید و امیدبخش در ذهنیت تاریخی آن کشور بچشم نمی‌خورد. پس طرح مساله عدالت سیاسی در سرزمین استبدادزده تاریک‌اندیش مانند آب در هاون کوبیدن و فاقد ثمره عملی است.</p>
<p style="text-align: justify;"> بنابراین عدالت سیاسی در این کشور به اتوپیا، خیال و توهم اجتماعی برای مردمش تبدیل‌شده است و فریاد عدالت سیاسی در نظامی پژواک و پاسخ مثبتی دارد که حکومت و سامان سیاسی بر بنیادهای نوین چون حقوق شهروندی،آزادی، برابری و عدالت  بنیاد گردیده باشد نه حکومت استبدادزده جهل گستر که حیاتش با کشتار و غارت و خیانت و جنایت گره خورده باشد و مدام بر حذف دیگران از قدرت جز سرنوشت شوم و تاریکش شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3279</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فضای اجتماعی شهر به‌مثابه یک دیالکتیک</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3267</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3267#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Dec 2025 14:17:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[فضای اجتماعی شهر به‌مثابه یک دیالکتیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3267</guid>
		<description><![CDATA[دیالکتیک هِگل یک روش فلسفی است برای درک چگونگی تغییر و پیشرفت در تاریخ، اندیشه و جامعه که از سه مرحله تشکیل‌شده است تز، آنتی‌تز و سِنتز مثلا اگر یخ یا یخک را که یک جامد است تز در نظر بگیریم، آنتی‌تز آن آتش یعنی گرماست و برآیند و سِنتز آن آب و مایع می‌شود [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیالکتیک هِگل یک روش فلسفی است برای درک چگونگی تغییر و پیشرفت در تاریخ، اندیشه و جامعه که از سه مرحله تشکیل‌شده است تز، آنتی‌تز و سِنتز مثلا اگر یخ یا یخک را که یک جامد است تز در نظر بگیریم، آنتی‌تز آن آتش یعنی گرماست و برآیند و سِنتز آن آب و مایع می‌شود یعنی یک ترکیب کاملا جدید از برخورد یخ و آتش سنتز به دست می‌آید.</p>
<p style="text-align: justify;">همین‌طور فضای عالم ماده نیز بر اصل تضاد و کشمکش‌های اجتماعی تشکیل‌شده است برای اولین بار این نظریه تضاد را یک فیلسوف طبیعی بنام اناکسیمندر بیان کرد، او اصل تضاد را به‌عنوان نیروی محرک هستی معرفی کرد ( پولادی، ص ۲۵)</p>
<p style="text-align: justify;">همچنین یک جامعه‌شناس فرانسوی به نام هانری لوفِور می‌گوید: «فضا ساخته‌ی دست جامعه است» مراد از این سخن این است که فضا یک بازتولید اجتماعی بشر است، فضای شهری بی‌طرف نیست؛ بلکه گروه‌های قدرتمند آن را می‌سازند تا سلطه‌ی خود را حفظ کنند و درنهایت سیاست خود را نهادینه کند.</p>
<p style="text-align: justify;">به بیان ساده‌تر، شکل و فضای یک شهر یا کشور را قدرت‌های حاکم مشخص می‌کنند. ما نمونه‌های ازاین‌دست را بیشتر در کلان‌شهرهای مهم و استراتژیک می‌بینیم. مثلا اگر یک نگاه جزیی‌تر بر فراز و فضای اجتماعی شهر‌های افغانستان بیندازیم: آیا فضای شهرهایی مانند کابل، بامیان، مزار، غزنی و غور و قندهار و هرات واقعا در دست مردمِ همان مناطق است یا زمامداران آن یا فراتر از آن؟ یا به‌طور عام‌تر و کلی‌تر اگر بر فضای اجتماعی شهرهای جهان نگاه کنیم: آیا سرنوشت و فضای کابل، اسلام‌آباد، دهلی، تهران، بغداد، ریاض، دبی و قطر را خود مردمِ آن تعیین می‌کنند؟ یا سیاست‌مداران آن، یا ابر سیاست‌مداران آن را تدبیر و مدیریت می‌کنند؟</p>
<p style="text-align: justify;">به هر صورت این مساله دیالکتیک با «فضای اجتماعی شهر و حق شهر» پیوند خورده است زیرا مرکز شهر یک تز است، نماد قدرت و ثروت و شکوه اجتماعی اما این فضا معمولا توسط برنامه‌ریزان و قدرتمندان طراحی می‌شود تا نظم، زیبایی و سلطه‌ی فرهنگی خویش را به نمایش بگذارد. هدف، حفظ انحصار بر منابع کمیاب و خصوصا تمرکز بر قدرت و ثروت است.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر در دیار و خاکِ وطن خویش نکته تاریخی این روند را کندوکاو کنیم «غصب فضای اجتماعی شهر و حق شهر» از زمان امیر عبدالرحمان شروع و آغاز گردید و با اوج خشونت تاریخی و بربریت علیه انسان هزاره ادامه یافت که درنهایت به رژیم کنونی طالبان می‌رسد؛ گروهی که عین تجسمِ از جهالت و خشونت علیه همه اقوام ساکن در افغانستان است.</p>
<p style="text-align: justify;">اما در مقابل، حاشیه‌ی شهر یک آنتی‌تز یعنی فضای «مقاومت» است. مقاومت در برابر حذف شدن و نادیده گرفته شدن و تبعیض، اینجا حاشیه‌ی شهر جایی همواره فضای بوده و هست که مردم برای به رسمیت شناخته شدن تلاش می‌کنند. نمونه‌ی آن، مقاومت انسان هزاره علیه امیر عبدالرحمان، مقاومت غرب کابل و جنبش‌های اجتماعی مانند «تبسم» و «روشنایی» است. مردم حاشیه‌نشین از مرکز، باوجود تمام محدودیت‌ها، در زندگی روزمره‌ی خود، فضای شهر را مطابق نیازهایشان دوباره تعریف و بازتولید اجتماعی می‌کنند و اگر غلبه صورت بگیرد یک فضای جدید اجتماعی به وجود می‌آید و اگرنه همان تز باقی می‌ماند.</p>
<p style="text-align: justify;">حال چه در مرکز شهر زندگی کنیم و چه در حاشیه، یک «حق» اساسی داریم: آن عبارت از حق شهر و حق شهروندی است، این‌یک اصل حقوقی است که بین دولت و مردم به رسمیت شناخته‌شده و می‌شود. یعنی هر کس در یک شهر زندگی می‌کند، فارغ از طبقه، نژاد، قومیت یا محل سکونتش (بالا شهر یا پایین‌شهر تفاوتی نمی‌کند)، از حقِ استفاده از «شهر» برخوردار است و صدایش باید شنیده شود. درست همانند حاشیه‌ی غرب کابل، دشت برچی که همواره از حق شهر و فضای اجتماعی شهر محروم بوده و همواره حق شهروندی آنان پایمال به رسمیت شناخته نمی‌شود و برخی اوقات انکار وجودی نیز می‌‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;"> نکته اخیر و سوالی، راه‌حل این مساله چیست؟ به نظر من راه‌حل بسیار دشوار است دشواری به «مثابه راه دشواری آزادی نیلسون ماندلا» که از تقابل حاشیه شهر با مرکز، فقط گذر از رویارویی و رسیدن به یک گفت‌وگوی سازنده است، گفت‌وگوی که به‌مثابه یک «گفت‌و‌گوی سقراطی» باشد یا به سخن دیگر یعنی یک گفتمان ملی و روشمند و هدفمند که به یک اجماع ملی منتج شود و حاصل آن «عدالت به‌مثابه انصاف» شود که مردم این دیار و خاک، روی صلح و آرامش و از «حق شهر و شهروندی و از فضای اجتماعی شهر» برخوردار شود نه با منت سیاسی زمامداران و حاکمان بلکه با عنوان سهیم و شریک این خاک و شهر، و مراد از سِنتز جز این نیست. پس چه خوب است نکته پایانم با این شعرِ شاعر باشد:</p>
<p style="text-align: justify;">ای قدرت حاکم بشنو این صدا را</p>
<p style="text-align: justify;">حق شهروندی، نه یک نوازش پا را.</p>
<p style="text-align: justify;">هر کس که در این شهر نفس می‌کشد</p>
<p style="text-align: justify;">صاحبِ صدایی است که می‌درخشد.</p>
<p style="text-align: justify;">بگذار گفتگو شود راه رهایی و آزادی</p>
<p style="text-align: justify;">از تقابل تا برادری و برابری و آگاهی.</p>
<p style="text-align: justify;">شهر برای مردم است و مردم برای شهر</p>
<p style="text-align: justify;">این است رازِ آبادیِ این دهر و سرزمین</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>یادداشت‌ها:</strong></p>
<p style="text-align: justify;">۱- پولادی، کمال، تاریخ اندیشه سیاسی در غرب، جلد اول (از سقراط تا ماکیاولی) چاپ اول ۱۳۸۲، نشر مرکز</p>
<p style="text-align: justify;">۲- آقای هانری لوفور بیشتر با نظریه‌های درباره شهرها و فضای اجتماعی شناخته می‌شود و ابداع اصطلاح «حق شهر» از اوست.</p>
<div dir="auto" style="text-align: justify;"></div>
<div dir="auto" style="text-align: justify;">۱٫ <a href="http://dialecticalspace.com/henri-lefevbre/" target="_blank" data-saferedirecturl="https://www.google.com/url?q=http://dialecticalspace.com/henri-lefevbre/&amp;source=gmail&amp;ust=1765134776049000&amp;usg=AOvVaw2INS6blQbx_aDmob9IKEsb">http://dialecticalspace.com/<wbr></wbr>henri-lefevbre/</a></div>
<div dir="auto" style="text-align: justify;">2. <a href="http://dialecticalspace.com/the-social-production-of-urban-space/" target="_blank" data-saferedirecturl="https://www.google.com/url?q=http://dialecticalspace.com/the-social-production-of-urban-space/&amp;source=gmail&amp;ust=1765134776049000&amp;usg=AOvVaw3boZ20eThsetKTfzBRObXj">http://dialecticalspace.com/<wbr></wbr>the-social-production-of-<wbr></wbr>urban-space/</a></div>
<div dir="auto" style="text-align: justify;">3. <a href="http://dialecticalspace.com/city-becoming-world/" target="_blank" data-saferedirecturl="https://www.google.com/url?q=http://dialecticalspace.com/city-becoming-world/&amp;source=gmail&amp;ust=1765134776049000&amp;usg=AOvVaw3TZIOKCNBhJB98PxrTtJg9">http://dialecticalspace.com/<wbr></wbr>city-becoming-world/</a></div>
<div dir="auto" style="text-align: justify;">4. <a href="http://dialecticalspace.com/theorizing-sociospatial-relations" target="_blank" data-saferedirecturl="https://www.google.com/url?q=http://dialecticalspace.com/theorizing-sociospatial-relations&amp;source=gmail&amp;ust=1765134776049000&amp;usg=AOvVaw0HlCyRVRDcdiLYvWpV_I5i">dialecticalspace.com/<wbr></wbr>theorizing-sociospatial-<wbr></wbr>relations</a></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3267</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>افغانستانی و نوستالژی آزادی</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3258</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3258#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Nov 2025 13:55:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[افغانستانی و نوستالژی آزادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3258</guid>
		<description><![CDATA[آزادی مقوله بسیار شکوهمندی است که از دیرباز بشریت برای وصول و دست یافتن به آن، چه رنج‌ها و مرارت‌های بی‌شماری را  که نچشیده‌اند. آزادی مفهوم حیات‌بخشی است که قوام و دوام زندگی عزتمندانه انسانی به آن بستگی دارد اگر این مفهوم و جستار در مناسبات زیست اجتماعی سیاسی آدم‌ها وجود نداشته باشد درواقع  انسانیت [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آزادی مقوله بسیار شکوهمندی است که از دیرباز بشریت برای وصول و دست یافتن به آن، چه رنج‌ها و مرارت‌های بی‌شماری را  که نچشیده‌اند. آزادی مفهوم حیات‌بخشی است که قوام و دوام زندگی عزتمندانه انسانی به آن بستگی دارد اگر این مفهوم و جستار در مناسبات زیست اجتماعی سیاسی آدم‌ها وجود نداشته باشد درواقع  انسانیت و جوهره انسانی را از آن‌ها ستانده است. به قول اریک فروم:« تاریخ آدمی، تلاش برای آزادی است».</p>
<p style="text-align: justify;">به لحاظ مفهومی تعاریف فروانی را برای آزادی برشمرده شده است؛ طوری که «آیزیا برلین» فیلسوف سیاسی انگلیس در حدود دویست‌تا تعریف ازنظر فلاسفه و اندیشه‌ورزان، نظریه‌پردازان عرصه‌های سیاست و اجتماع یادآوری نموده است. آزادی دارای تنوع و تکثر شکل‌بندی‌های فراوانی است. در کلام و فلسفه اسلامی و لیبرالی انواع آزادی تکوینی، تشریعی، فردی، اجتماعی، معنوی، مثبت و منفی مطرح است.</p>
<p style="text-align: justify;">این مقال و نگارش به کنکاش و بررسی تنوع و تکثر آزادی نمی‌پردازد. آنچه در این نوشتار مهم و مورد التفات و تمرکز است آزادی سیاسی است. آزادی سیاسی در کاربرد عام آن، شامل هرگونه فعالیتی است که بر سرنوشت سیاسی جامعه تاثیر می‌گذارد، بر این اساس تشکیل احزاب و جمعیت‌ها، مطبوعات و رسانه‌های گروهی نیز فعالیت‌های سیاسی به شمار می‌رود؛ ولی کاربرد خاص آن مربوط به دخالت آحاد جامعه در حکومت و اداره امور کشور است. آزادی سیاسی به این معناست که فرد بتواند در زندگی سیاسی و اجتماعی کشور خود از راه انتخاب زمامداران و مقامات سیاسی، شرکت جوید و یا به تصدی مشاغل عمومی و سیاسی کشور خود نایل آید و یا در مجامع آزادانه عقاید و افکار خود را به نحو مقتضی ابراز نماید.</p>
<p style="text-align: justify;">این آزادی با نظام‌های استبدادی در تعارض آشکار است. آزادی سیاسی زمانی مفهوم دارد و مجال بحث و گفتگو  می‌یابد که حقوق شهروندی برای مردم مفروض گرفته شود. آزادی در مناسبات سیاسی (قدرت) و مردم حلقه‌ی مفقوده‌ای است که در طول تاریخ سیاسی افغانستان به‌عنوان یک ایده و خیال بیش نبوده است؛ برای آن‌که در این دیار همواره ساختار قدرت سیاسی طوری شکل داده‌شده که حقوق شهروندی در آن لحاظ نگشته و برای مردم و جامعه ارزش و بهایی قایل نشده است.ازآنجای که نظام و ساختار قدرت سیاسی در افغانستان نظام استبدادی قومی و قبیله‌ای بوده است برای نگهداری و حفظ قدرت سیاسی و بیرون نشدن آن از قبضه حاکمان قومی، و گوش‌به‌فرمان بودن اقوام غیر حاکم باید آزادی سیاسی در روابط جامعه و سیاست وجود نداشته باشد و مردم از نعمت آزادی سیاسی (که برآیند آن گردش قدرت و مشارکت فراگیر سیاسی است) مدام محروم گردد.</p>
<p style="text-align: justify;"> آزادی سیاسی در نظام قبیله سالار قومی قابل تفسیر و تطبیق نیست چون‌که آزادی سیاسی دارای پیش‌زمینه‌ها و پیش‌فرض‌های است که در نظام‌های دموکراتیک و مردم‌سالار و جامعه باز معنا پیدا می‌کند. در نظام‌های بسته قبیله‌ای و سنتی (که روابط میان حکومت و شهروندان رابطه اطاعت محض حکومت شوندگان از حکومتگران است) آزادی در چنین جوامع و نظام‌های سیاسی به یک ایده‌آل اجتماعی تاریخی بخصوص برای اقوام محروم از قدرت تبدیل می‌شود. مردم ما خصوصا در هیچ دوره از ادوار تاریخ سیاسی کشور طعم شیرین آزادی را نچشیده‌اند و مدام درصدد و آرزوی تبلور و گسترش آن در نظام استبدادزده سیاسی خویش بوده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;"> البته مردم این سرزمین در مقاطع زمانی کوتاه‌مدت چون بازه تاریخی مشروطیت خواهان امان‌الله خان، دهه دموکراسی ظاهر شاه و سرانجام در دوره نظام جمهوریت تا حدودی آزادی نسبی را احساس کردند و همان آزادی نسبی هم تا حدودی موجب رشد و پیشرفت سیاسی اجتماعی فکری و فرهنگی مردم گردید و زمینه رشد و تعالی (بخصوص دوره جمهوریت) برای سایر اقوام محکوم فراهم‌شده بود و نهادهای دموکراتیک و مردم‌گرا در ساختار سیاسی قدرت شکل می‌گرفت که ناگهان سایه شوم و ظلمانی حکومت طالبانی بر عرصه سیاسی مستولی گردید و دوباره ناامیدی و سیاهی سراسر وجود مردم را فراگرفت و آزاد زیستن و نفس کشیدن را از مردم ستم‌کشیده بازستاند و در این شرایط اختناق و استبداد مذهبی قومی مردم ما به‌شدت تمام درصدد تحقق و پیدایش رویایی در محاق رفته‌ای بنام آزادی‌اند که خورشید آزادی دوباره بر مرزوبوم این سرزمین به طلوع بنشیند و بر سراسر پیکره یخ‌زده آن بتابد و ظلمت و تاریکی را از سیمایی تاریک زده عرصه سیاست و قدرت بزداید و روح آزادی و آزادگی را در پیکره نیمه‌جان آن بدمد. نغمه‌ی آزادی صدایی است که همواره در ذهن و ضمیر مردم باقی می‌ماند و تا تحقق آن، این نغمه‌ی دل‌انگیز روح و روان جمعی مردم را رها نخواهد کرد و شوق اشتیاق این آرزو همان فریاد آزادی و عدالت است. ختم کلام با تکه‌ای از شعر شاملو:</p>
<p style="text-align: justify;">آه اگر آزادی سرودی می‌خواند</p>
<p style="text-align: justify;">کوچک</p>
<p style="text-align: justify;">همچون گلوگاهِ پرنده‌ای،</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3258</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تاملی بر سیاست بدون خشونت و مساله‌ی ملت‌های ستمدیده</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3239</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3239#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Sep 2025 15:00:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[تاملی بر سیاست بدون خشونت و مساله‌ی ملت‌های ستمدیده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3239</guid>
		<description><![CDATA[سیاست بدون خشونت در قرن بیستم به‌عنوان یکی از مشهورترین نسخه‌های تغییر اجتماعی و سیاسی مطرح شد. تجربه‌ی هند تحت رهبری مهاتما گاندی یا جنبش حقوق مدنی در ایالات‌متحده به رهبری مارتین لوتر کینگ، نمونه‌های درخشان این الگویند. مدافعان این دیدگاه ادعا می‌کنند خشونت نه‌تنها از نظر اخلاقی مردود است، بل از نظر عملی نیز [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>سیاست بدون خشونت در قرن بیستم به‌عنوان یکی از مشهورترین نسخه‌های تغییر اجتماعی و سیاسی مطرح شد. تجربه‌ی هند تحت رهبری مهاتما گاندی یا جنبش حقوق مدنی در ایالات‌متحده به رهبری مارتین لوتر کینگ، نمونه‌های درخشان این الگویند. مدافعان این دیدگاه ادعا می‌کنند خشونت نه‌تنها از نظر اخلاقی مردود است، بل از نظر عملی نیز هرگز به تغییر پایدار نمی‌انجامد. اما پرسش اساسی اینجاست که آیا این روایت بازتاب واقعیت همه‌ی جوامع است؟ به‌ویژه در مورد ملت‌های ستمدیده‌ای که در دل ساختارهای سرکوب و خشونت مزمن زیست کرده‌اند. آیا سخن گفتن از سیاست بدون خشونت، چیزی جز توصیه به تسلیم و تداوم وضع موجود نیست؟</p>
<p><strong><span style="color: #0000ff;">خشونت ساختاری و محدودیت‌های سیاست بدون خشونت</span> </strong></p>
<p>جوهان گالتونگ با مفهوم «خشونت ساختاری» به‌روشنی نشان داد که خشونت اغلب نه به شکل آشکار، بل به‌صورت نهادی و پنهان اعمال می‌شود. فقر سیستماتیک، تبعیض نژادی سازمان‌یافته، اشغال نظامی و حذف سیاسی گروه‌های اجتماعی، همه نمونه‌های بی‌رحمانه این خشونت‌اند. ملت‌های ستمدیده حتی قبل از هر واکنش آشکار، در دل همین خشونت ساختاری خفه می‌شوند و به زنجیرهای روزمره ستمگری آن، خو می‌گیرند. دعوت به سیاست بدون خشونت در چنین شرایطی چیزی جز چشم‌پوشی از سرکوب و همدستی با استمرار ستم نیست. اینکه تصور کنیم خشونت مردم ستمدیده صرفا یک انتخاب ارزشی است، ساده‌انگارانه است؛ این خشونت درواقع، تنها زبان ایستادگی و ابزاری برای بقا در برابر سیستمی است که زندگی آن‌ها را هرروز تهدید می‌کند.</p>
<p><span style="color: #0000ff;"><strong>خشونت به‌مثابه‌ی زبان ایستادگی و تجربه‌های تاریخی</strong></span></p>
<p>فرانتس فانون در کتاب «دوزخیان روی زمین» نشان می‌دهد که در بستر استعمار، خشونت نه‌تنها واکنشی طبیعی که اصلا فرایند رهایی‌بخش است و به استعمار شدگان امکان بازپس‌گیری کرامت و هویت انسانی‌شان را می‌دهد. نمونه الجزایر در مبارزه علیه استعمار فرانسه به‌خوبی این تحلیل را به تصویر می‌کشد. در این تجربه، تنها با آغاز مبارزه مسلحانه در دهه‌ی ۱۹۵۰ بود که استقلال الجزایر به رسمیت شناخته شد. گذشته از این صدها نمونه دیگر نشان می‌دهد که سیاست بدون خشونت به‌وضوح شکست‌خورده است؛ چون خشونت ساختاری هیچ فضای واقعی برای کنش مسالمت‌آمیز باقی نگذاشته و حتی امکان نفس کشیدن را از مردم تحت ستم می‌گیرد. در این شرایط، سخن از سیاست بدون خشونت چیزی جز اعمال خشونت دوباره بر ملت‌های تحت ستم و تمدید عمدی وضعیت ستمدیدگی تحت‌فشار خشونت ساختاری نیست.</p>
<p><strong><span style="color: #0000ff;">روان‌شناسی اجتماعی خشونت در ملت‌های ستمدیده</span></strong></p>
<p>روان‌شناسی اجتماعی نشان می‌دهد که خشونت در جوامع تحت ستم اغلب نه یک انتخاب فردی بی‌ربط، بل محصول فرایندهای جمعی و روانی تحمیلی است. سلیگمن می‌گوید وقتی مردم بارها تجربه می‌کنند که کنش‌های مسالمت‌آمیز هیچ نتیجه‌ای ندارد، به‌طور فزاینده‌ای به کنش‌های خشونت‌آمیز روی می‌آورند و این همان یاس آموخته‌شده است که ساختارهای ستمگر با برنامه آن را ایجاد می‌کنند. هنری تاجفل و ترنر معتقدند که هویت جمعی ملت‌های ستمدیده غالبا حول محور «رنج مشترک» شکل می‌گیرد و در این چارچوب، خشونت دیگر ابزار تخریب نیست؛ بل نمادی از کرامت و ابزاری برای بازپس‌گیری عزت جمعی است. ادراک مداوم بی‌عدالتی خشم عمومی را برمی‌انگیزد و نظریه عدالت توزیعی (لرنر) نشان می‌دهد که این خشم جمعی می‌تواند مشروعیت پیدا کند و به کنش‌های خشونت‌آمیز هدایت شود. بنابراین، خشونت ستمدیدگان نه‌تنها یک واکنش طبیعی جمعی در برابر خشونت ساختاری است، بل عصیان مشروع و ضروری در برابر ظلم ساختاری است. اعمال این نوع رفتاری به‌ظاهر خشونت‌آمیز هرگز به معنای ظلم به دیگران نیست، بل پاسخ اجتناب‌ناپذیر به ظلم و سرکوب تاریخی است.</p>
<p><strong>م<span style="color: #0000ff;">سوولیت اخلاقی و نقد یک‌سویه‌ای سیاست بدون خشونت</span></strong></p>
<p>یکی از نقدهای اساسی بر سیاست بدون خشونت آن است که بار اخلاقی پرهیز از خشونت را صرفا بر دوش ستمدیدگان می‌گذارد، درحالی‌که قدرت‌های سرکوبگر از اعمال خشونت ساختاری خود مصون می‌مانند. به تعبیر فانون، این نوع اخلاق‌گرایی انتزاعی، واقعیت زندگی استعمار شدگان و ملت‌های ستمدیده را نادیده می‌گیرد و در عمل به ابزاری برای حفظ و توجیه سلطه خشونت ساختاری تبدیل می‌شود. هرچند سیاست بدون خشونت در برخی بسترها ممکن است به تغییرات اجتماعی منجر شود، اما در جوامعی که خشونت ساختاری زندگی روزمره مردم را تحت کنترل دارد، این سیاست عملا ناکارآمد است.</p>
<p>درنتیجه، تجربه ملت‌هایی مانند هزاره‌ها در افغانستان نشان می‌دهد که خشونت در چنین شرایطی نه یک انتخاب آزاد، بل پاسخی طبیعی و ضروری به سرکوب مداوم است. از منظر جامعه‌شناسی، ستمدیدگان در دل خشونت زندگی می‌کنند و از منظر روان‌شناسی اجتماعی، خشونت واکنشی طبیعی به خشم انباشته و تهدید هویت جمعی آن‌هاست. بنابراین، نقد اصلی به سیاست بدون خشونت این است که بااخلاقی جلوه دادن پرهیز از خشونت، بار مسوولیت را یک‌سویه بر دوش قربانیان می‌گذارد و در عمل چرخه سلطه تاریخی را تقویت می‌کند. پرسش واقعی برای ملت‌های ستمدیده این نیست که خشونت اخلاقی است یا نه، بل این است که چگونه می‌توان در برابر خشونتی که پیوسته بر آنان تحمیل می‌شود، امکان بقا بازپس‌گیری کرامت و حق تعیین سرنوشت را حفظ و یا باز پس گیرند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3239</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عدالت، خط خونین میان کابل و بامیان</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3234</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3234#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jul 2025 20:30:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت، خط خونین میان کابل و بامیان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3234</guid>
		<description><![CDATA[در این سرزمین رنگارنگ که داستان‌هایش گاه تاریک‌تر از شب بی‌مهری است، جنبشی سر برآورد که نامش را «روشنایی» گذاشتند. جنبشی که قرار بود چراغ عدالت را در کوچه‌ها و خانه‌های هزاره نشین روشن کند، اما با فیوز بدشگون روبرو شد که به‌جای نور، سایه‌ای سیاه بر سر آرزوها انداخت. گویی قانون و امنیت در [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در این سرزمین رنگارنگ که داستان‌هایش گاه تاریک‌تر از شب بی‌مهری است، جنبشی سر برآورد که نامش را «روشنایی» گذاشتند. جنبشی که قرار بود چراغ عدالت را در کوچه‌ها و خانه‌های هزاره نشین روشن کند، اما با فیوز بدشگون روبرو شد که به‌جای نور، سایه‌ای سیاه بر سر آرزوها انداخت. گویی قانون و امنیت در اینجا دوستی دیرینه‌ای دارند که هرازگاهی باهم نقشه می‌کشند تا هر جسارت به عدالت را به بهانه امنیت، در نطفه خفه کنند. اینجا جایی است که حرارت اعتراض را با یخ سرکوب ‌فریزر می‌کنند و آزادی تجمع را در قفس قواعدی قرار می‌دهند که انگار از همان فرهنگ لغت‌های مندرج در موزه‌های سیاست‌بازان بیرون آمده‌اند. آنچه قرار بود «روشنایی» باشد، تبدیل به چراغ سایه‌ساز شد تا صدای معترضان عدالت‌خواه با نغمه‌های مانند وحدت ملی به سکوت خونین بدل شود.</p>
<p style="text-align: justify;">در افسانه‌های نوین این سرزمین پررنج، در میان پیچ‌وخم‌های کوچه‌پس‌کوچه‌های درد و امید، جنبشی به نام «روشنایی» شکل گرفت؛ اما گویا تقدیر این دیار، چیزی جز خاموشی اجباری برایش رقم نزده بود. چراغ روشن شد، اما مادر روزگار آن را با دستخط بسیار «قانون‌مند» و چه قانون‌مند! سیم برق را با محکومیت تاریخی بسیار خونین‌تر از گذشته قطع کرد. بامیان که رویای برق یا روشنایی را در سر می‌پروراند، ناگهان مهمان خلوت‌ترین شب‌های تاریک شد. البته تاریکی برای بامیان چیزی تازه نبود، اما این بار مثل کمدی تلخی بود که برق رویاها به‌صورت خشونت‌آمیزی خاموش شد. نیروهای امنیتی، این «فرزندان دقیق قانون» و مدافعان پرتلاش نظم، معترضان عدالت‌خواه را به شوق و شور به مسیری هدایت کردند؛ ولی نه به‌سوی برکات عدالت، بل به‌سوی باریک‌های خطرناک خشونت و کوچه‌های تنگ سرکوب. آزادی تجمع؟ ای‌وای بر این واژه! انگار برآمده از همان خرده فرهنگ لغت‌های موزه سیاست که برای بریدن گلوهای تبسم به فروش می‌رسید، نه حقی بدیهی در دنیای واقعی.</p>
<p style="text-align: justify;">در آن حوالی که صدای بمبی با بازی شطرنجی هویت خود را میان داعش و سیاست‌مداران دست‌به‌دست می‌کرد، همه را بیدار نمود. اما این بیداری، نه از جنس شعف، بل تلخ‌تر از خواب راحت بی‌خبری بود و معامله‌گری. دولت، آن‌چنان در میان ابهامات سردرگم زده بود که در بیانیه‌هایی رنگ‌به‌رنگ، که مخالف هرگونه خشونت هستیم، خود را قلمداد می‌کرد. چه طنز هولناکی! گویی قاضی‌ای که حکم اعدام صادر کرده ناگهان خود را منادی عدالت معرفی ‌کند. درنهایت، چراغ عدالت‌خواهی روشن شد، اما بیش‌تر نه برای پخش نور امید که برای بازتاب سهمگین سایه سرکوب بود؛ سایه‌ای که چهره واقعی قدرت را به شکل بسیار وحشیانه نمایان ساخت. جنبش روشنایی با لبخندی تلخ نشان داد که گاهی خواستن عدالت، جز نداشتن چیزی به همراه ندارد و این مطالبه حق نه‌تنها شنیده نمی‌شود، بل بهانه‌ای می‌گردد برای تمرین سرکوب هنرمندانه و آزمون جملات پرشور دولتی و نوکران آن برای دعوت به وحدت ملی. بلی، در این سرزمین افسانه‌ها و قصه‌های بی‌پایان آن، قصه پیوند کابل و بامیان با یک سیم برق عادلانه هنوز سر به مه و ابهام دارد، اما تجربه تلخ «روشنایی» را همه به‌روشنی درک کردند که عدالت لین خونین میان کابل و بامیان است.</p>
<p style="text-align: justify;">پس از انفجار و زمستان خاموشی، سیاست‌مداران باظرافتی مثال‌زدنی خاک را بر زخم مردم ریختند. تشکیل هیات تحقیق، وعده‌ بازنگری مسیر برق، چند سخنرانی با ادبیاتی جذاب درباره وحدت ملی روی پرده شیطنت چشمک زدند. عجب معجونی! گویی مردم با چند جمله «همدلی» دوباره به خانه‌های بی‌برقشان بازمی‌گشتند و شور عدالت‌خواهی را به صندوقچه فراموشی می‌سپردند. در هیاهوی تریبون‌ها، قصه‌ها کم نبود: برخی گفتند هزاره‌ها زیادی مطالبه‌گرند، برخی دیگر آن‌ها را جاه‌طلب رهبریت سالخوردگان معرفی کردند. پراکندگی رهبران جنبش و ورود برخی به مناصب دولتی نیز چنان قهرمانانه تفسیر شد که انگار روشنایی واقعا خاموش نشده است! در این بزنگاه، سوالی کلیدی قد علم می‌کند: وقتی سیاست‌مدار از سقف امنیت پایین می‌آمدند، آیا آنچه ‌ماند چیزی جز سایه سرکوب بر مطالبات مردمی بود؟ و آن برق وعده داده‌شده باهدف انحراف از موضوع معامله‌ معامله‌گران جز نقاشی روی دیوار چیزی دست‌گیر مردم شد؟</p>
<p style="text-align: justify;">درنتیجه، عدالت، لین بود خونین، میان کابل و بامیان، که با خونین‌ترین روش سرکوب قطع شد. این خاموشی متعصبانه نشان داد که در سرزمین تبعیض حتی روشن‌ترین مطالبات هم در هزارتوی دستورالعمل‌ها، هیات‌های تحقیق و تعصب قومی گم می‌شوند. جنبش روشنایی چراغ مطالبه‌گری را روشن کرد ولی حاکمیت همراه با ریزه‌خواران خودی بسیار شیک آن را به بهانه شمشیر نامراِی داعش، خاموش ساخت. اما دشمن واقعی نه داعش بود و نه طالب، بل هراس از سیمی بود که شاید روزی روشنایی را به خانه‌های محرومان این سرزمین بازگرداند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3234</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هزاره‌ها و تعامل سرد با طالبان</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3230</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3230#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Jun 2025 06:48:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[هزاره‌ها و تعامل سرد با طالبان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3230</guid>
		<description><![CDATA[هزاره‌ها به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین اقوام غیر پشتون و شیعه‌مذهب در افغانستان، همواره در حاشیه قدرت سیاسی قرار داشته و بارها قربانی تبعیض سیستماتیک، خشونت‌ ساختاری و حذف از فرآیندهای ملی شده‌اند. بازگشت طالبان به قدرت در ۲۰۲۱، زخم‌های تاریخی را بازکرده و بار دیگر مساله بقای فرهنگی، سیاسی و فیزیکی این قوم را به [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هزاره‌ها به‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین اقوام غیر پشتون و شیعه‌مذهب در افغانستان، همواره در حاشیه قدرت سیاسی قرار داشته و بارها قربانی تبعیض سیستماتیک، خشونت‌ ساختاری و حذف از فرآیندهای ملی شده‌اند. بازگشت طالبان به قدرت در ۲۰۲۱، زخم‌های تاریخی را بازکرده و بار دیگر مساله بقای فرهنگی، سیاسی و فیزیکی این قوم را به پرسشی جدی در معادلات سیاسی تبدیل کرده است. در این میان، آنچه اکنون میان هزاره‌ها و حکومت طالبان در جریان است می‌توان از آن به «تعامل سرد» نام برد؛ تعاملی که برآمده از سر ناچاری برای بقا است، نه ناشی از اعتماد و مشارکت بر مبنای اعتماد ملی یا اقتدار سیاسی.</p>
<p style="text-align: justify;">هزاره‌ها در طول تاریخ افغانستان قربانی نسل‌کشی، تبعید، کوچ اجباری و حذف سیاسی بوده‌اند. خاطره جمعی این قوم، خاطراتی پر از درد از دوره عبدالرحمان خان، جنگ‌های داخلی دهه ۱۹۹۰، و سرکوب‌های خونین در بامیان، مزار شریف و جاهای دیگر بوده است. چنین پس‌زمینه‌های، پایه‌های هرگونه تعامل و رابطه با طالبان را متزلزل و محتاطانه می‌سازد؛ زیرا که اعتماد شکسته تاریخی بدون در دست داشتن هیچ‌گونه ابزار قدرت برای هزاره‌ها همیشه سست و متزلزل خواهد ماند. دیگر این‌که طالبان هم تا همین امروز تغییری اساسی در نگرش ایدیولوژیک خود نسبت به تنوع قومی و مذهبی افغانستان نشان نداده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">ساختار حاکمیتی فعلی طالبان نه ‌تن‌ها به مشارکت سیاسی هزاره‌ها میدان نمی‌دهد، بلکه حتی در حوزه‌های خدمات عمومی ازجمله آموزش هم آن‌ها را نادیده می‌گیرند یا در معرض نادیدگی مضاعف قرار می‌دهند. بااین‌وجود، محافل سیاسی و یا بهتر است گفته شود خوش‌گذرانی سیاسی، سیاسیون قدیم و جدید هزاره، نشان می‌دهد که این قوم هیچ قصدی برای ورود به درگیری‌های مستقیم با طالبان را ندارند، چنانچه تاکنون هم وارد نشده‌اند. این عدم تقابل علنی، بیش از آنکه نشانه رضایت باشد، نشان‌دهنده یک تعامل سرد و مصلحت‌اندیشانه است. سیاستی که در آن، هزاره‌ها با حفظ سکوت استراتژیک، تمرکز خود را بر بقا، دوری از خطر و آسیب‌های جبران‌ناپذیر و حفظ ساختارهای اجتماعی و فرهنگی نیمه‌جان خود گذاشته‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">این رویکرد از یک‌سو عقلانی است، چراکه وضعیت کنونی افغانستان امکان اعتراض ساختاریافته یا مقاومت مسلحانه را به حداقل رسانده و از سوی دیگر، برای مردم بی‌دفاع بسیار خطرناک است. خطرناک بودنش ازاین‌جهت است که درگیری‌های قومی، علاوه بر هزینه‌های مادی و معنوی آن، ممکن است به مشروعیت غیرمستقیم طالبان منجر شده یا فرصت‌های فشار بین‌المللی برای اصلاح ساختار قدرت را تضعیف کند. البته اگر فشار بین‌المللی وجود داشته باشد و یا حقیقی و واقعی باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">طالبان، برای حفظ ظاهر ملی‌گرایی و کاهش فشار بین‌المللی، تلاش کرده‌اند چهره‌ای متعادل از خود ارایه دهند. انتصاب برخی چهره‌های هزاره در سطوح پایین یا ایجاد نشست‌های سمبلیک با علما و بزرگان محلی، بخشی از این رویکرد تعادل سازی چهره است. اما این اقدامات اغلب فاقد عمق واقعی در توزیع قدرت و تصمیم‌گیری‌ بوده است و بیشتر به «تزیینات سیاسی» شباهت دارند تا اصلاح ساختاری. در عمل نیز، هیچ سازوکار جدی برای مشارکت نخبگان هزاره در قدرت و همین‌طور هیچ تضمین موثری برای حقوق مذهبی و فرهنگی این قوم، و هیچ نقشه راهی برای رفع تبعیض ساختاری ارایه نشده است.</p>
<p style="text-align: justify;">به‌عنوان نمونه، فصل هجوم کوچی به هزارستان خودش مصداق بارز اعمال سیاست تبعیض تاریخی است، اما طالبان جز اندک کنترل کوچی‌ها هیچ طرح دیگری در جهت امنیت سازی ملی نداشته است. از این منظر، طالبان بیش از آنکه به تعامل واقعی با هزاره‌ها فکر کنند، به مدیریت ظاهری این رابطه می‌اندیشند. تعامل سرد، اگرچه در ظاهر توانسته امنیت نسبی را برای هزاره‌ها حفظ کند، اما تهدیدهایی را نیز در دل خود جای‌داده است. مهم‌ترین این تهدیدها، مشروعیت‌ بخشی ناخواسته به حکومت طالبان، سکوت تحمیلی نخبگان و انفعال سیاسی جامعه هزاره، تقویت گسست هویتی و نا امیدی عمومی، به‌ویژه در نسل جوان، افزایش مهاجرت نخبگان و تهی شدن ظرفیت داخلی قوم هزاره‌اند. از سوی دیگر، در دل همین تعامل سرد، فرصت‌های مانند بازسازی اجتماعی درون‌ قومی، حفظ نهادهای آموزشی محلی(مساجد، مدارس، و حوزه‌های دینی) و تداوم حیات فرهنگی فراهم است که در درازمدت می‌تواند پایه‌‌های اجتماعی مناسبی برای مطالبه‌گری جدی‌تر باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">راه‌حل پیشنهادی: در کوتاه‌مدت، حفظ امنیت و حیات اجتماعی هزاره‌ها اولویت درجه‌یک است، اما در میان‌مدت و بلندمدت، هزاره‌ها نیازمند یک راهبرد ترکیبی است: تشکیل هسته‌های مطالبه‌گر مدنی و فرهنگی در داخل و خارج کشور، پیگیری فشارهای هدفمند بین‌المللی از طریق نهادهای حقوق بشری و فرهنگی، و ایجاد شبکه‌‌ نخبگان و جوانان برای بازتولید گفتمان حقوق اقلیت‌ها که طبیعتا با زبان سیاست و دیپلماسی است، می‌توانند ازجمله راهبردهای ترکیبی در شرایط فعلی باشند. درنهایت، برقرار کردن توازن بین صبر استراتژیک و فعالیت‌های نرم موجب می‌شود که همین «تعامل سرد» هم پلی باشد به‌سوی مشارکت آگاهانه با حفظ کرامت و هویت تاریخی هزاره‌ها.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3230</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نهیلیسم اجتماعی یا دوران عسرت و فترت</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3218</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3218#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 Apr 2025 09:34:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[نهیلیسم اجتماعی یا دوران عسرت و فترت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3218</guid>
		<description><![CDATA[هم‌اکنون در شرایط حساس، دردآور و رنج‌آور تاریخی خویش قرار داریم. این دوره و زمانه را می‌توان دوره و زمانه عسرت و فترت نشانه‌گذاری کرد. زمانه عسرت و فترت، لحظه‌های تاریخی‌ای مردم و قومی است که ازنظر روانی و اخلاقی در خلا به سر می‌برند و تمام برج و باروهای اعتقادی و انسانی‌اش فروریخته و [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هم‌اکنون در شرایط حساس، دردآور و رنج‌آور تاریخی خویش قرار داریم. این دوره و زمانه را می‌توان دوره و زمانه عسرت و فترت نشانه‌گذاری کرد. زمانه عسرت و فترت، لحظه‌های تاریخی‌ای مردم و قومی است که ازنظر روانی و اخلاقی در خلا به سر می‌برند و تمام برج و باروهای اعتقادی و انسانی‌اش فروریخته و تکیه‌گاهی برای ایستادن و توجیهی برای ماندن و یا رفتن و متوقف نشدن ندارد. این دوره و زمانه زاییده شکست بسیار عریان و هویدای ایده‌‌آل‌ها و مرام‌های سیاسی و اجتماعی‌اند. عکس‌العمل اجتماعی فساد و تباهی سیاسی بازیگران قدرت و تیکه‌داران مدعی خدمت، نادانی و تباهی کنشگران بدنه‌ای اجتماعی؛ یاس و ناامیدی عمومی، سرخوردگی و ندامت توده‌‌ها از مسیر طی شده در فرآیند خیزش‌ها و مبارزات تاریخی و سیاسی است. آرزوها و امیدهای خلق‌شده در دوران جهاد و مبارزات رهایی‌بخش و تاوان و هزینه دادن‌های زیاد در طول زمان، به خاطر شکست و عدم تحقق آمال و آرمان‌های جهاد و انقلاب اسلامی، بر باد شد و از میان رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">اینک ما هستیم و دنیای از احساس نا‌امیدی، بی آرمانی و سرخوردگی. ما هستیم و فضای بی‌اعتمادی و برزخ بی‌ایمانی و برهوتی از بی‌هدفی جامعه و مردمی که سالیان درازی به امید ساختن دنیای زیبا و تحقق ایده‌آل‌های انسانی سر کرده‌اند و در راه رسیدن به آن، کوشش‌ها و تلاش‌ها و هزینه‌های بسیار سنگین مالی و قربانی‌های زیاد و بی‌شمار انسانی نموده‌اند. ما اکنون در وضعیتی قرار داریم که احساس می‌کنیم همه‌چیز خود را باخته‌ایم و هرچه را باور داشتیم دروغ و هرچه شعار شنیده‌ایم فریب بوده و هیچ پندار و هیچ شعاری راست نبوده و پشتوانه‌ای اخلاقی و ایمانی نداشته‌اند. برآیند این بینش و احساس این شده است که اکثریت قریب به‌اتفاق مردم و نسل نو به این باورمند شده‌اند که به قول خواجه‌ای شیراز: جهان و هر چه در آن است هیچ‌درهیچ است.</p>
<p style="text-align: justify;">این وضعیت، یعنی پوچ‌انگاری و نهیلیسم مطلق. ما در وضعیت بی‌باوری، پوچ‌انگاری و نهیلیسمی رسیده‌ایم که به هیچ‌چیز باور و عقیده نداریم نه ایمان مذهبی و دینی برای ما باقی‌مانده است و نه ایمان و باورهای سیاسی و اجتماعی. این وضعیت به معنای رسیدن به بن‌بستی است که هیچ راهی برای رهایی و هیچ روزنه‌ای برای هم‌نوایی و هیچ چشم‌اندازی برای شکوفایی در گستره افق تاریخی این مردم دیده نمی‌شود. ناگفته پیداست که چنین وضعیتی دردناک‌تر از وضعیت‌هایی است که در آن مردم آسایش و آرامش نداشتند و گرفتار جنگ‌های خانمان‌سوز داخلی و مهاجرت‌های گسترده‌ی بیرونی بودند؛ اما درعین‌حال سرشار از امید به آینده و لبریز از عشق و ایمان به آرمان‌ها و ایده‌آل‌‌های انسانی بودند. این وضعیت، وضعیت بیهودگی، بی‌هدفی و بی‌معنایی است. بی‌معنایی بزرگ‌ترین درد و توان‌فرساترین رنجی است که بشر می‌تواند تحمل کند. تحمل بار بیهودگی و بی‌معنایی و گرفتار و اسیر روزمرگی بودن و شدن، بزرگ‌ترین رنج بشریت است. بشریت همواره از این درد نالیده و تلاش کرده است که خود را از این درد طاقت‌فرسا و از این وضعیت آزاردهنده رهایی بخشد.</p>
<p style="text-align: justify;">امروزه بیشتر مردم افغانستان در جهنم بی‌دردی، و در برهوت بیهودگی و در وادی واماندگی به سر می‌برند و بدون سرنوشت و انگیزه و هدف در میان امواجی از یاس و ناامیدی، بی‌جهتی و بیهودگی دست‌وپا می‌زنند و حیران و سرگردان مدام رنج می‌کشند و همواره در جهنم سوزناک خودساخته می‌سوزند و همچون پرومته به زنجیر کشیده شده، عذاب بی‌پایان را تجربه می‌کنند و می‌چشند. این شکنجه، شکنجه‌ای بی‌زمان است و هیچ چشم‌اندازی برای پایان آن متصور نیست. و این بی‌زمانی خودش یکی از عوامل شکنجه مضاعف است. غلبه بر این وضعیت کار بس دشوار و بیرون رفت از این مرداب معجزه زمان است. دست زمان و تدبیر تاریخ اگر از آستین تحولات سیاسی‌ـ اجتماعی بیرون بیایند و کاری بکنند، ورنه در کوچه‌ی رندان خبری نیست که نیست. طالبان در سراسر کشور جولان می‌د‌هند و بنام دین فساد می‌کنند و پشتونیزم را رنگ و لعاب دین و شریعت داده و مردم اعم از مرد، زن و حتی کودکان را هر روز سلاخی کرده و به دار می‌کشند؛ اما مردم اخته شده و بی‌ایمان و بی همه‌چیز، هیچ واکنشی از خود بروز نمی‌دهند! داستان سلاخی و کشتن و زندانی ساختن کودکان دانش آموز، این‌روزها در حاکم نشین جاغوری را همه در جریان هستند و می‌دانند که این گروه خون‌آشام، تشنه به خون و دیوهای آلوده به جنون و راسیستان پشتون، چگونه خون کودکان را در جام بدمستی و لاابالیگری خود سر می‌کشند و نعره و عربده‌ی مستانه می‌کشند و ما نامردان روزگار و بزدلان حقیر چه‌قدر بار ذلت و حقارت تاریخی را بر دوش می‌کشیم و چون در درون سرگین زندگی می‌کنیم از حیات و زندگی، فقط سهم خوردن همان بقایای سرگینی را داریم که در آن می‌زییم!! آری در عصر و زمانه‌ی بسیار متعفن و آلوده و فاسد قرار داریم که نسل این چنینی را به بار آورده و وضعیت موجود را خلق کرده و تداوم ‌بخشیده است. غلبه بر این عصر و لگام زدن بر این زمانه، پیامبری می‌خواهد با ید بیضایی و نفس مسیحایی، عزم و اراده‌ی می‌خواهد مانند قهرمانان افسانه‌ای.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3218</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هزاره‌ها و نیم درصد سهم از صندلی قدرت!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3189</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3189#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Jun 2024 16:22:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[هزاره‎ها و نیم درصد سهم از صندلی قدرت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3189</guid>
		<description><![CDATA[هزاره‌ها دیرزمانی است که پیشگام طرح‌های انسانی از قبیل برابری، برادری، عدالت، امنیت و نبود تبعیض در افغانستان بوده و در مقاطع مختلف این ایده را صادقانه در جهت پیشرفت افغانستان نشان داده‌اند. ایده فدرال، تاکید بر مشارکت عادلانه همه‌ی اقوام در اصل قدرت، دعوت اقلیت‌ها از حاشیه به مرکز، رسمیت یافتن مذاهب و زبان‌ها، [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هزاره‌ها دیرزمانی است که پیشگام طرح‌های انسانی از قبیل برابری، برادری، عدالت، امنیت و نبود تبعیض در افغانستان بوده و در مقاطع مختلف این ایده را صادقانه در جهت پیشرفت افغانستان نشان داده‌اند. ایده فدرال، تاکید بر مشارکت عادلانه همه‌ی اقوام در اصل قدرت، دعوت اقلیت‌ها از حاشیه به مرکز، رسمیت یافتن مذاهب و زبان‌ها، و انعطاف‌پذیری در مقابل مصالح ملی به جای منافع قومی، همه از نشانه‌های حسن نیت و صداقت هزاره‌ها برای رسیدن به یک وفاق ملی بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">اما زمان مشخص کرد که حتی صداقت هم برای هزاره‌ها بی هزینه نبوده و در عوض جایگاه آن‌ها را به نیم درصد سهم از قدرت کاهش داده است. حال پرسش این است که چرا هزاره‌ها در قامت صداقت هم بالاتر از نیم درصد جای در قدرت ندارند؟ آنچه از واکنش‌های تحلیل‌گران سیاسی و نیز کاربران فضای مجازی به دست می‌آید این است که بزرگ‌ترین و اساسی‌ترین دلیل کاهش تدریجی سهم هزاره‌ها به نیم درصد از قدرت و شاید هم روزی به هیچ درصد، تعصب قومی علیه مردم هزاره است. ولی واقعا جایگاه نیم درصدی هزاره‌ها در قدرت ناشی از تک عاملی تعصب است؟ آیا این سهم نیم درصدی به میزان تغییر مثبت و منفی درجه تعصب دیگران علیه هزاره‌ها بستگی دارد؟</p>
<p style="text-align: justify;">در یک نگاه واقع‌بینانه و البته جزوی باید گفت که حقیقت همین است. چون تعصب قومی علیه هزاره‌ها در افغانستان بیش از آن درجه‌ای است که ممکن است در هر جامعه‌ای علیه اقلیت‌های مذهبی یا قومی وجود داشته باشد. پس وجود تعصب و تاثیرگذاری مخرب آن امر انکارناپذیر است، ولی سوال این است که این تب تعصب قومی را چگونه و با چه مکانیسمی پایین آورد؟ دادخواهی از مجاری پذیرفته‌شده بین‌المللی‌ای مانند سازمان‌های حقوق بشری، دموکراسی و حقوق زنان، هرگز نمی‌توانند سازوکارهای چالش‌برانگیز برای پایین آوردن تب تعصب به‌حساب آیند. چون اقدامات ضد بشری حکومت قبیله علیه هزاره‌ها، آن‌هم در حضور مدافعان حقوق بشر و دموکراسی در دوره بیست‌ساله جمهوریت، آشکارا فهماند که راه‌کارهای مدنی حتی برنمود‌های بین‌المللی آن‌هم نمی‌تواند بر تعصب قومی غلبه کند. جاده‌های رنگین از خون مدنیت در غرب کابل و سایر مناطق، دلیل روشن عدم کارایی رویکرد صرفا مدنی به سیاست افغانستان است.</p>
<p style="text-align: justify;">آموزش‌های مدنی و سکولار سازی جامعه، نیز راه کارهای‌اند که جهان در بسیاری از موارد برای کنترل تعصب استفاده کرده‌اند. اما مجریان جهانی دموکراسی در دوره بیست‌ساله جمهوریت به‌یقین فهمیدند که پایین آوردن حرارت تعصب از چنین مجرای در افغانستان خاصیت نداشته و ناکام است. جهان به‌طور دقیق درک کرده است که طبیعت غیر منعطف قوم حاکم مقاوم‌تر از آن است که توسط آموزه‌های مدنی انعطاف بپذیرد. با دقت در انتولوژی قومی درمی‌یابیم که شاخص‌ترین افراد پرورش‌یافته در متن مدنیت مدرن، مانند خلیل زاد در قلب نیویورک، متعصب‌تر از یک اوغان بومی ظاهر می‌گردد. ولی سهم نیم درصدی نشان داد که هزاره‌ها هیچ شناختی از انتولوژی قومی نداشته و کاملا در باتلاق این جهل مرکب گیر افتاده‌اند. ازاین‌رو، به جد می‌توان گفت که آنچه هزاره‌ها را از کاخ بیست درصد سهم در قدرت به خاک نیم درصد نشانده‌ است، همین عدم شناخت از مشکلات خود در کنار بی‌توجهی به طبیعت تعصب قومی است.</p>
<p style="text-align: justify;">سوژه‌های مانند خودخواهی، سمت گرایی، وابستگی حزبی، خیانت سران، بن‌بست فکری، نبود یک محور دلسوز و&#8230;، ازجمله مهم‌ترین مشکلات داخلی‌اند که ذهن هزاره را از شناخت مساله داخلی و عوامل فلج‌کننده بیرونی عاجز ساخته است. حال نباید گناه جایگاه نیم درصدی در قدرت را تنها بر گردن عامل بیرونی تعصب انداخت، بل این جایگاه در اصل محصول هزاران در هزار مشکل درونی خود هزاره‌ها است. به‌هرحال، واقعیت این است که هزاره‌ها اکنون روی نیم درصد صندلی قدرت هم ننشسته‌اند، بل نیم درصد پشت میز خدمت‌ قرارگرفته‌اند. ازاین‌رو، اشتباه است که هزاره‌ها ارتقای این نیم درصدی را از مجرایی سازوکار عدالت و برابری، مکانیسم‌های حقوق بشری و دادخواست از منابع بین‌المللی مطالبه کنند. <em>بیچارگی</em> هزاره حکم می‌کند که قبل از هر چیز باید به شناسایی مشکلات خود پرداخته و سپس گناه عوامل بیچاره کننده را بر گردن دیگران بیندازند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3189</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آشنایی‌زدایی رسالت تاریخی روشن‌اندیشان افغانستانی</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3181</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3181#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Jun 2024 16:21:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[آشنایی‌زدایی رسالت تاریخی روشن‌اندیشان افغانستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3181</guid>
		<description><![CDATA[در شرایط و وضعیت دشواری به سر می‌بریم. دشواری وضعیت کنونی دشواری سردرگمی و بی‌برنامگی و نبود چشم‌انداز روشن و افق ناپیدای فردا است. سردرگمی و بلاتکلیفی همان‌طوری که در امور شخصی آزاردهنده و ویرانگر روح و روان انسان است در امور سیاسی و اجتماعی نیز ‌آزاردهنده و رنج‌آور است. شاید بتوان ادعا کرد که [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در شرایط و وضعیت دشواری به سر می‌بریم. دشواری وضعیت کنونی دشواری سردرگمی و بی‌برنامگی و نبود چشم‌انداز روشن و افق ناپیدای فردا است. سردرگمی و بلاتکلیفی همان‌طوری که در امور شخصی آزاردهنده و ویرانگر روح و روان انسان است در امور سیاسی و اجتماعی نیز ‌آزاردهنده و رنج‌آور است. شاید بتوان ادعا کرد که خیلی از مردمی که با گروه طالبان میانه خوبی ندارند و طرفدار برپایی نظام منتخب و مردمی هستند از این پراکندگی، بی‌برنامگی و سردرگمی بسیار معذب هستند. روز و شب‌ها، لحظات این‌ها بسیار سنگین و دشوار درگذراست و این ماندن در برزخ بی‌برنامگی و سوختن در جهنم یاس و ناامیدی و &#8230; سخت، سنگین و طاقت‌فرسا است. تحمل چنین وضعیتی برای انسان‌های معترض به وضعیت موجود بسیار دشوار و سخت است. به گمانم که در این مدت سه سال پای زمان بسته و روح زمان ملتهب و وجدان زمان متورم بوده است.</p>
<p style="text-align: justify;">کاویدن و بحث کردن روی علل و عوامل شکل‌گیری چنین وضعیتی بسیار دشوار  است و دلیل دشوار  بودنش هم این است که به پندار و باور خیلی‌ها علل و عوامل این وضعیت چون آفتاب هویدا و روشن است. این روشن دیدن مساله، باعث گردیده است که سایه‌سار آفتاب سایه‌پرور مساله یا مسایل، تاریک و تار اما روشن‌نما و از دیدها غایب گردد. مشکل علوم اجتماعی این است که همه در آن زمینه صاحب‌نظرند و کسی نمی‌گوید که مسایل اجتماعی و سیاسی، علل و عوامل فلاکت و بلاهت را نمی‌شناسد. دشواری کار هم همین آشنایی و آگاه بودن همه به مسایل و امور اجتماعی و سیاسی است. ازآنجای که همه باورمندند که مسایل، علل و عوامل مشکلات تاریخی را می‌دانند و با مسایل تاریخی، کمپلکس اجتماعی و بحران کشوری آشنایی دارند، این باور و این آشنا پنداری موجب گردیده که نتوانیم درست ببینیم و درست بیندیشیم. در این اوضاع و احوال ضروری‌ترین و فوری‌ترین کار این است که آشنایی‌زدایی در صدر برنامه‌های کاری آگاهان مردم قرار بگیرد. آشنایی‌زدایی کاری است که باید در مرحله اول از دیدگان آوانگاردهای اجتماعی و سیاسی جامعه و در مرحله دوم از افکار عمومی کنشگران اجتماعی زدوه و پاک‌سازی صورت بگیرد. روشنایی‌ای که پیش چشم اکثریت قریب به اتفاق مردم سایه انداخته باید با هشدار هوشیاری و ضرب‌آهنگ بیداری پاک گردد و پرده‌ای تابناک از پیش دیدگان مردم برداشته شود و کوری روشن درمان گردد.</p>
<p style="text-align: justify;">این وضعیت و حالت عمومی نوعی جهل مرکب است که نمی‌بیند  که نمی‌بیند. آگاه بودن بر ندیدن و یا ندانستن باعث تقلا و تلاش برای رهایی از این وضعیت می‌شود اما اگر مردم به این پندار باشند که مشکل دیدن و دانستن مسایل سیاسی و سرنوشت جمعی را ندارند تلاش برای رهایی از آن هم نخواهند کرد. عمده‌ترین دلیل و گواه بر این ادعا این است که همه اقوام ساکن در افغانستان عوامل بحران تاریخی و ایجاد وضعیت کنونی را به‌عنوان راه‌حل و بیرون رفت از وضعیت کنونی می‌پندارند و تلاش‌ها و تقلاها همه بر محور تشدید عوامل بحران می‌چرخند. این‌که اکثریت مردم، عوامل بحران را به‌عنوان راه‌حل بحران دانسته و درصدد تشدید عوامل بحران هستند، نشان‌دهنده این است که مردم خراسان زمین گرفتار همین دید روشنایی سایه‌پرور و شب‌یلدای دل‌انگیز شده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">این‌گونه دید روشن که درواقع همان کوری مرکب و تابناک است عامل ماندن و تداوم وضعیت ناگوار کنونی است. رهانیدن و رها شدن از این وضعیت کار بسیار سخت است. زیرا چگونه می‌توان کور مادر‌زاد را با نور آفتاب آشنا کرد؟ با کور مادرزاد هرچه بگویی که آفتاب عالمتابی وجود دارد که دارای نوری است که نامش روشنایی است، او نمی‌تواند آن را درک و چنان چیزی را باور نماید. عادت کردن به وضعیت موجود و چشم‌ها را نشستن و جور دیگر ندیدن و پاک نکردن پلک‌های خویش از گرد و غبار روزگار و شک و تردید  نکردن از راه‌رفته و مسیر طی شده باعث گردیده است که انسان این سرزمین و تاریخ، برای درمان چشمان و مسلح نمودن آن اقدامات لازم و ضروری را انجام ندهند و با همان چشمان کم‌سو و گرفتار احول بینی، زندگی کرده و با همان عصای رهنمای خویش مسیر را بپیمایند.</p>
<p style="text-align: justify;">هرچند بیرون کردن و بیرون شدن از این وضعیت جاافتاده و عادت دیرینه نیاز به معجزه و یک اتفاق غیرمنتظره دارد و با روش عادی و معمولی به این زودی‌ها دور از انتظار است؛ اما این دشواری از مسوولیت اندک کسانی که چشمان خود را از گرد و غبار عادت شسته و جور دیگر می‌توانند ببینند، نمی‌کاهد. این‌ها باید تلاش و کوشش مشفقانه و دلسوزانه نمایند تا این کوری پنهان و تار دیدگی نهان را آشکار سازند و به قول روسو که به مردم راه نشان ندهید، بلکه به آن‌ها بینایی بدهید، آنگاه راه را خودشان پیدا خواهند کرد. اگر روزی این قوم و مردم به کم‌سوی دید و احول بینی خود آگاه شوند این آگاهی گام اول نجات و رهایی خواهد بود. تزریق این آگاهی اکسیری است که اندک روشن‌اندیشان جامعه باید کمر همت ببندند و رسالت تاریخی و مسوولیت انسانی خویش را به انجام رسانند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3181</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
