<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایت طرح نو، باشگاه اندیشه و گفت‌وگو &#187; ادبی، هنری</title>
	<atom:link href="http://tarhenaw.com/?cat=17&#038;feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarhenaw.com</link>
	<description>نشریه الکترونیکی «خانه طرح نو وطن»</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Feb 2026 20:39:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
		<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
		<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=4.0.20</generator>
	<item>
		<title>یلدای تاریخی و کوری مادرزادی</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3072</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3072#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Dec 2023 20:41:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[یلدای تاریخی و کوری مادرزادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3072</guid>
		<description><![CDATA[دیشب شب یلدا، یعنی طولانی‌ترین شب در میان شب‌های سال بود. خیلی از مردم و همسایه‌ها این شب را گرامی داشته و با گرد هم‌آیی خانواده‌ها و شب‌نشینی و آهنگ و سرور گرامی داشته و از آن تجلیل به عمل آوردند؛ اما من در این شب، به‌جای اندیشیدن و گرامیداشت از این شب تقویمی، به [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیشب شب یلدا، یعنی طولانی‌ترین شب در میان شب‌های سال بود. خیلی از مردم و همسایه‌ها این شب را گرامی داشته و با گرد هم‌آیی خانواده‌ها و شب‌نشینی و آهنگ و سرور گرامی داشته و از آن تجلیل به عمل آوردند؛ اما من در این شب، به‌جای اندیشیدن و گرامیداشت از این شب تقویمی، به یاد شب‌های ممتد و دیرین تاریخی خود افتاده و ازاین‌جهت برایم این شب یلدا تداعی‌گر شب‌های دیجور و یلدایی تاریخی است. یلدایی که هرگز پایانی نداشته و صبح صادقی را تجربه نکرده و به طلوع ننشسته و همچنان به حضور همیشگی و سلطه دایمی خویش ادامه می‌دهد. در این راستا هیچ نسیم امیدی هم نمی‌وزد تا پایان گستره‌ی این شب دیرپا را بشارت دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">شب یلدای ما یلدای تقویمی نیست، شب یلدای ما، شب یلدای تاریخی‌ است که سالیان دراز و حتی قرن‌های متمادی بر کشور ما حاکم بوده و هست. شب یلدای تاریخی ما  آن‌چنان طولانی و آن‌قدر دیرپا بوده که امید به برچیده شدن دامن آن و دمیده شدن سپیده سحری، و سر زدن آفتاب از ذهن و ضمیر، روح و روان مردم (سرزمینی که روزی مهد خراسان و جولانگه خورشید می‌نامیدندش) زدوده و یاس و ناامیدی و پوچی و بی‌سرنوشتی مطلق جایگزین آن شده و هیچ روزنه‌ای روح‌بخش و امیدآفرین سوسو نمی‌زند.</p>
<p style="text-align: justify;">شب یلدای تاریخی ما مردم خراسان زمین، بیش‌ازاندازه و فزون‌ازحد پایدار و طولانی گشته است، آن‌چنان‌که بانکی هیچ خروسی در فضای قریه نمی‌پیچد و قریه همچنان ساکت و در سکوت وهم‌آلود خود غنوده و به‌جز هیاهوی درندگان، غریو ترسناک و وحشت‌زای کفتاران و زوزه گرگان، سروصداهای شغالان و ‌وع وع روباهان، آوای هیچ نویدبخشی از تبسم بی‌رنگ سحری و خنده آفتاب شرقی شنیده نمی‌شود و هوا دم‌کرده و ملتهب و نفس در سینه‌ها حبس و فضا تیره‌وتار و سیاهی مطلق بر زمین و زمان حاکم است. حاکمیت شب یلدای ما آن‌قدر دیرپا و طولانی بوده است که خیلی از مردم فراموش کرده‌اند که روزی و روزگاری صبحی داشته و شفق و سپیده‌دمی در افق‌هایشان سرود می‌خوانده و از تابش روشنی‌بخش آفتاب بهره داشته و از گرمای نور‌ آن به جنب‌وجوش می‌آمده‌ و در یک‌کلام و خلاصه سرزمینشان جایی بوده که آفتاب از کرانه و افق سرزمین آن‌ها به جهان نور می‌تابانده است. در آن برهه شبی در کار نبوده و اگر هم بر اساس نیاز زمان شبی دامنش را بر این محیط می‌گسترانده دیرپا نبوده و بسیار زود دامنش را جمع می‌کرده و صبح صادق دوباره از راه می‌رسیده و نوید روز نو و خورشید نو را می‌داده است. نسل‌های متوالی از پی هم آمدند و رفتند اما هرگز غیر از تاریکی و تاری، چیزی دیگر را نه‌تنها تجربه نکردند که حتی نامی از صبح و روز روشن نشنیدند و تا هنوز در بستر تاریخی ما از آن خبری نیست که نیست.!!</p>
<p style="text-align: justify;">شب‌ یلدای تاریخی‌ای ما شب سترونی است. زیرا در زهدان خود هرگز چیزی از جنس سپیده سحری را پرورش نداده و این شب و این وضعیت پایدار و دیرین تاکنون آبستن فرزندی از جنس روشنایی نشده است. از همین رو امیدی به زایا شدنش نیز نیست. دیرپایی و ماندگاری این شب دیجور و سترون سرزمین خراسان، سبب گردیده است که امید به باز شدن افق و نسبت پیدا کردن با آن از میان برود و تمام روحیه‌ها و روان‌ها اسیر و گرفتار یاس و ناامیدی گردند و لذا هیچ تقلا و تلاشی برای پایان دادن به این شب دیجور دیده نمی‌شود. مشکل در اینجاست که نسل‌های زیادی در بستر همین شب، زاده شده و تربیت‌یافته‌اند. این نسل‌ها مسلح به سلاح دید روشنایی نیست و فراتر از لحاف سیاهی شب حاکم، نمی‌توانند ببینند و تشخیص دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">یلدای تاریخی ما فقط خود را بازتولید نموده و همواره شب زاییده است. نسل‌های را که در دامن و تحت سیطره‌ی خود پرورانده است کورهای مادرزادند که نسبتی با روشنایی نداشته و از نور آفتاب بی‌بهره‌ بوده و هستند. به قول اقبال کور مادرزاد و نور آفتاب!!؟ شاید آنچه به پایایی و پایداری این شب دیرین و این وضعیت مزمن کمک کرده و یلدای تاریخی را دوام‌دار ساخته همین نسل‌های تولد یافته در درون این شب و بی‌نصیب از نور آفتاب‌اند. حاکمیت شب یلدایی تاریخی آن‌چنان گسترده و عمیق بوده که حتی به‌اندازه مثال غار افلاطونی نور در درونش نتابیده تا مردم حداقل با سایه‌ی حقیقت و واقعیت آشنایی پیدا می‌کردند. نسل‌های زاده شده در دامن چنین شب، فقط با تیرگی و فساد و تباهی آشنایی دارند و غیر از رفتار برخاسته از زیر چتر شب تاریک رفتاری دیگری متناسب با دنیای روشن و آفتابی را بلد نیستند. در این محیط بسته و استبدادی شب، کس و یا کسانی سر بر نداشته تا دامن خیمه تاریکی را بالا زند، تا هم خود با نور آفتاب و دنیای روشن آشنایی پیدا کنند و هم با بالا زدن دامن چادرشب، به تعبیر سیمین بهبهانی «شراب نور به رگ‌های شب» دوانده و سیطره مطلق آن را به خطر انداخته و مردمی مانده در حصار تاریکی تاریخی را با روشنایی آشنا سازند.</p>
<p style="text-align: justify;">در پایان سخن بازهم باید یادآور شوم که شب یلدای تاریخی ما بسیار مقتدر و پرتوان بوده و شاید تا هنوز هم هست که توانسته خود را بازتولید کرده و نسل‌های که در دامن این شب زاده شده و پرورش‌یافته فقط از جنس خود اوست و آن‌قدر پرهیزگار و پاک‌دامن بوده که هیچ حرام‌زاده‌ای را نزاده و در دامن خود پرورش نداده تا سر به عصیان گذاشته از فرمان شب سرپیچی کرده و پا از گلیم خویش درازتر کرده و سراغ افق‌های دور و تازه را بگیرند و دنیای روشن از نور آفتاب را کشف و خود نسبتی با آن برقرار و دیگران را نیز به‌سوی دنیای نور و روشنایی دعوت بکنند. با این کار شاید به سلطه و سیطره طولانی‌ترین شب یلدایی تاریخی پایان می‌دادند. چه کنیم که تا هنوز چنین نشده است. البته باید اذعان کنیم که انگشت‌شمار کسانی پیداشده که به مردم از جهان دیگر خبر داده و از دنیای بهتر و فضای روشن سخن گفته‌اند که متاسفانه مردمی عادت کرده به یلدای تاریخی و تاریک‌اندیشی یا باور نمی‌کنند و یا نمی‌توانند باور کنند. آه از این شب یلدایی تاریخی و آه از این کوری مادرزادی!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3072</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من آنقدر مرده‌ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی‌کند!!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1885</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1885#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Aug 2017 07:45:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[من آنقدر مرده‌ام كه هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی‌كند!!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1885</guid>
		<description><![CDATA[من سالیان سالی است که مرده‌ام و در این دنیای خاکی جسد بی‌جان و بی رمق من باقی مانده و تا هنوز متلاشی نگشته و با خاک نپیوسته است. من زمان مردن خویش را هرگز به یاد نمی‌آورم و نمی‌دانم که در چه زمان و در کدام مکان و در بستر کدام دوران و در [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">من سالیان سالی است که مرده‌ام و در این دنیای خاکی جسد بی‌جان و بی رمق من باقی مانده و تا هنوز متلاشی نگشته و با خاک نپیوسته است. من زمان مردن خویش را هرگز به یاد نمی‌آورم و نمی‌دانم که در چه زمان و در کدام مکان و در بستر کدام دوران و در مقطع کدام تاریخ رخت بربسته و از خویش مرده‌ام. من بارها مرده‌ام و از بسکه زیاد و در زمانهای متعدد مرده‌ام تاریخ مردن خویش را در حافظه  نداشته و به یاد نمی‌آورم.</p>
<p style="text-align: justify;">از همین‌رو نسب و هویتم را به خاطر ندارم و همسایگان و تاراج کنندگان زندگی و حیات من آگاهانه و یا ناآگاهانه جنازه‌ام را کالبد شکافی کرده و مورد شناسایی و بررسی قرار داده‌اند. برخی نسبم را به شرق دور، به جای که جز شباهت فیزیکی هیچ شباهت دیگری با آنها ندارم، رسانده و مرا غریب و بیگانه در سرزمینم خوانده‌اند و برخی از جمله ساکنین بومی منقرض گشته و به تاریخ پیوسته یافته‌اند. اما دریغ و حسرت که من آنچنان مرده‌ و بارها مرده‌ام که از کجا و یادگار چه عصری و از تبار چه نسلی بودنم را نیز نه خودم و نه دیگران به یاد می‌آورند.</p>
<p style="text-align: justify;">این نوع مردن را باید مردن دوچندان و چند باره نام نهاد که انسان و یا یک موجود زنده آنقدر بمیرد که از مردنش نیز بمیرد. وقتی به این سرنوشت خویش می‌اندیشم بی‌درنگ بر این وضعیت و بر این مرگ غریبانه خویش تاسف خورده و دمادم با خود فریادی در سکوت و غریو در خلوت و خروشی در خاموشی سر می‌دهم تا شاید رد پای مردنم را در گردنه‌های تاریخ و گذرگاه‌های زمان پیدا کرده و این واقعه را به اثبات رسانم و یکبار دیگر جشن زنده بودن مردن خویش را برپا داشته و با این کار خود را به اثبات رسانم.</p>
<p style="text-align: justify;">آخر ثابت شدن یک حادثه یا یک رخداد در صورتی میسر است که اون حادثه یا رخداد حد اقل در خاطرات و ذهنیت تاریخی زندگان زنده باشد. وقتی من آن چنان مرده‌ام که حتی رد پایم از کوچه‌های خاطرات تاریخ، نیز محو و نابود گردیده، چگونه مردن خویش را به یادآورده و اثبات نمایم که روزی و روزگاری من بوده‌ام و بر اثر حادثه و یا صاعقه‌یی ناگهانی مُرده‌ام و من کی بودم و از کدام تبار و از کدام نسل و از چه نژادی و با چه ویژگیهای فرهنگی می‌‌زیستم و چرا و چگونه مرده‌ام؟.</p>
<p style="text-align: justify;">من مرده‌ام اما حادثه مردنم نیز با من مرد و یا میرانده و به صحرای نیستی مطلق دفن کرده‌اند. من خود مرده بودم و هرگز در آیینه نتوانستم بنگرم تا خود را پیدا کرده و از مردن خویش آگاهی یابم و به دیگران وآیندگان بفهمانم و اثبات نمایم که من هم از جمله مردگان در تاریخ هستم.</p>
<p style="text-align: justify;">آه! دردی ازین درناکتر و رنجی ازین غمناکتر وجود دارد که انسان آن قدر سنگین و آن چنان بارها و بارها بمیرد که حتی مرگ خویش را هم نتواند اثبات نماید و این؛ یعنی نیستی‌یی مطلق. برخی افراد یا گروه‌ها در تاریخ اگر خودش را در زمان حیاتش به اثبات نرسانده‌اند لا اقل با مرگ‌شان به اثبات خویش پرداخته و چه بسا به جاویدانگی هم رسیده‌اند و من در زمان حیات، که هیچ، حتا حادثه مردن خویش را هم نتوانستم زنده نگهداشته و اثبات نمایم.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر خودم را با زنده ماندن و پویا بودن زنده نگهداشته و به اثبات رسانده نتوانستم لااقل مرگ خویش را با خود دفن نمی‌کردم و مرگ من به حیات خویش ادامه می‌داد وگواه و شاهدی بر وجود و هستی من در تاریخ و حافظه جمعی بشر می‌بود؛ اما افسوس و دریغ! که مرگ من نیز با مردن من مرده است و مرگ من حضور ندارد تا شهادت بر بودنم در تاریخ دهد و حال که نیست؛ انگار من هیچ وقت به وقوع نپیوسته و جامه هستی بر تن نکرده و درین دنیای خاکی قدم نگذاشته‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">آری به قول فروغ فرخزاد:</p>
<p style="text-align: justify;">«حق با شماست</p>
<p style="text-align: justify;">من هیچگاه پس از مرگم</p>
<p style="text-align: justify;">جرات نکرده‌ام که در آیینه بنگرم</p>
<p style="text-align: justify;">و آنقدر مرده‌ام</p>
<p style="text-align: justify;">که هیچ چیز مرگ مرا دیگر</p>
<p style="text-align: justify;">ثابت نمی‌کند».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1885</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سال نو تقویمی و شرمندگی تاریخی!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1744</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1744#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Apr 2017 14:35:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[سال نو تقویمی و شرمندگی تاریخی!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1744</guid>
		<description><![CDATA[سال ۱۳۹۵ رفت و صفحه تاریخ تقویمی ورق خورد. بهار دوباره از راه رسید و نوای امید و موسیقی رویش را نواخت. خیلی‌ها آمدن سال نو و قدم بهار تازه را گرامی داشتند و تبریکات و شادباش‌های زیادی به همدیگر گفت و مقدم سال نو و آغاز یک آهنگ نو را گرامی ‌داشتند. اما در [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سال ۱۳۹۵ رفت و صفحه تاریخ تقویمی ورق خورد. بهار دوباره از راه رسید و نوای امید و موسیقی رویش را نواخت. خیلی‌ها آمدن سال نو و قدم بهار تازه را گرامی داشتند و تبریکات و شادباش‌های زیادی به همدیگر گفت و مقدم سال نو و آغاز یک آهنگ نو را گرامی ‌داشتند. اما در این میان من مانده بودم که تبریک بگویم یا نه؟ خوش باشم یانه؟ آیا ورق خوردن فصل طبیعت جای خوشحالی دارد که باید اظهار خوشحالی کرده و مقدمش را گرامی بداریم؟! ورق خوردن تقویم سال یک مساله طبیعی و یک چرخش جبری است. چه ما بخواهیم و یا نخواهیم این چرخش صورت می‌گیرد و این صفحه ورق می‌خورد. اظهار شادمانی کردن و برپایی جشن و سرور برای آمدن فصلی که نه با اجازه ما آمده و نه با اراده ما ‌ماندگار می‌گردد چه قدر کاری درست و لازمی هست؟ من که چندان خوش‌بین نیستم. فصول سال می‌آیند و می‌روند و نقشی در خوش‌بختی و بدبختی ما ندارند. البته برخی‌ها مثل بهار و تابستان نسبت به دو فصل دیگر دامن گسترده‌تر و سفره بخشایش بیشتر دارند. خصوصا بهار که سرشار از زیبایی و سرمست از سرزندگی و شادابی است. اما طبیعت شاداب هرگز موجب اجتماع شاداب و پر تراوت نگشته و نقشی سرنوشت نکبت‌بار و آشفته تاریخی ما ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">ما تا کنون در فصل زمستان تاریخی خویش به سر می‌بریم و در زندان سخت و طاقت‌فرسایی آن با شلاق سوزناک و عذاب اسفناک آن می‌زییم و زندگی می‌کنیم چه نسبتی با شادی و برپایی آیین نوروزی داریم؟! نوروز ما نو شد اما روزگار ما نو نشد و خورشید درخشان هرگز گرمابخش کویر سوزناک زندگی و برهوت  تاریک سرگشتگی ما نگشته و در بام سرنوشت و ایوان سرد نتابیده و روشنی را مهمان سرنوشت فردی و اجتماعی خویش نکرده و به آن آشنایی حاصل نکرده و چهره بشاش و شاداب آن را ندیده و به رویش نخندیده‌ایم. نه خورشید بر سرنوشت ما تابیده و نه ما بر روی خورشید لبخند زده و از وی پذیرایی کرده‌ایم.</p>
<p style="text-align: justify;">در گذشته‌ها، اعمال خشونت و ستم سرمای زمستان، بیش از این دوره و زمانه بوده است. برای اینکه در زمستان‌های گذشته برف سنگین می‌بارید و راه‌های مواصلاتی مسدود می‌گشت. از این‌رو مناطق و مردم در محاصره شدید برف و یخبندان اسیر می‌گشتند و آذوقه و مواد غذایی را از یک منطقه به منطقه‌ی دیگر انتقال داده نمی‌توانستند. زمستان‌های گذشته حکم زندان را داشت که مردم آزاد نبودند که تردد و یا کار و تلاش نمایند و محصور در فضای بسته و محیط طبیعی خود بودند. وقتی که زمستان کوچ می‌کرد و بهار پا به صحنه زندگی و حیات مردم می‌گذاشت انگار مردم از قید و بند زمستان آزاد و آزادی خود را جشن می‌گرفتند. به همین خاطر شاد و مسرور به استقبال بهار می‌شتافتند و از بهار با برپایی مراسم و آیین نوروزی  گرامی‌داشت به عمل آورده و ورودش را خیر مقدم می‌گفتند. اما در این دوره و زمانه زمستان آن زمختی و آن استبداد مطلق خود را از دست داده و مردم توسط تکنولوژی از قید و بند آن تا حدودی زیادی آزاد گشته و آن دیوار زمستان فرو ریخته  است.</p>
<p style="text-align: justify;">من با این تردید به پیش‌واز سال جدید رفتم. به همین خاطر خیلی پیام تبریکیه به دوستان و آشنایان نفرستادم و نوروز را آنچنانکه برخی دیگر تجلیل کرده و گرامی‌داشتند؛ اما من این‌کار را نکرده و شاید نتوانستم. برای اینکه من تا هنوز داغ خونین لاله‌های رنگین دهمزنگ را در سینه دارم و خاطره تلخ و دهشت‌زای آن را تا هنوز به شکل عریان و زنده احساس می‌کنم. هیچ حادثه و رخدادی تا هنوز نتوانسته است که مرا شاد و یاد شهدای دهمزنگ را لحظه‌ای از ذهن و حافظه‌ام دور نماید. این است که تا هنوز غمگین و ماتم‌زده هستم و شرمنده از اینکه تا هنوز نتوانستم به رسالت خود عمل نموده و از آرمان والا و اهداف انسانی شهدا حراست و پاسداری درست و برای پیروزی و تحقق آن به طور بایسته و شایسته تلاش و جدیت به خرج دهم. تا هنوز خود را شرمنده شهدا و تاریخ احساس می‌کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1744</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیایید با بهار برقصیم!!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1308</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1308#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 31 Mar 2016 19:52:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1308</guid>
		<description><![CDATA[(به مناسبت سیزدهم فروردین ۱۳۹۵؛ «روز طبیعت») بهار فصل رقصیدن است. رقصیدن رفتاری است که از سر سرور و شادی به منصه ظهور و بروز نشسته و به وقوع می‌پیوندد. بهار سرشار از شادی‌ها و سرمست از مستی‌ها است. ازاین‌رو در بهار همه‌چیز می‌رقصند. باد، وقتی در کوچه‌ها می‌پیچد می‌رقصد و نشاط را در خاطر [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #008000;">(به مناسبت سیزدهم فروردین ۱۳۹۵؛ «روز طبیعت»)</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;">بهار فصل رقصیدن است. رقصیدن رفتاری است که از سر سرور و شادی به منصه ظهور و بروز نشسته و به وقوع می‌پیوندد. بهار سرشار از شادی‌ها و سرمست از مستی‌ها است. ازاین‌رو در بهار همه‌چیز می‌رقصند. باد، وقتی در کوچه‌ها می‌پیچد می‌رقصد و نشاط را در خاطر عابران می‌شوراند و وقتی‌که بر شانه‌های بام‌ها مستانه می‌وزد موجب آشوب پنجره‌ها و دیوارها می‌گردد؛ و لحظه‌های که بر شاخسار درختان می‌گذرد بی‌قراری و رقص شاخساران را به بار می‌آورد و زمانی که بر سبزه و چمن، دشت و دمن می‌وزد موجی ملایمی جشن چمن و سبزه و نمایش زیبای از گل و لاله به راه افتاده و ساحل چشم‌انداز و منظره دلنواز را به ارمغان می‌آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">در بهار، نسیم آشنا بوی نگار و کران تا کران زمزمه آبشار، سپیده‌دم سحری خنده‌ی آشکار، نفس پیک صبا خبر خوشگوار، دامن دشت میزبانی لاله‌زار، گستره صحرا نوید سبزه‌زار می‌دهد. نسیم بهاری در این لحظه‌های آسمانی زمزمه عشق و سرود سرمستی و پیام خوش بیداری و بشارت آمدن صبح را فریاد و پایان شب دیجور را شادباش می‌گوید. نسیم بهاری بر درودیوار شهر، کاکل‌های درختان باغ، گونه‌های خندان گل‌های چمن، قامت‌های کشیده‌ی سبزه‌ها و دامن‌های درهم‌تنیده‌ی بوته علف‌ها، می‌گذرد و زمزمه بیداری و شور و حال بهاری را به آن‌ها هدیه داده و رقص برگ‌ها و نشاط گل‌ها را به ارمغان می‌آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">نسیم بهاری چقدر شور در روح و نشاط در روان انسان و چقدر درون انسان را از حالت کرخت ایستایی و کسالت‌های ممتد در جا زدگی و خستگی‌های خسته‌کننده روزمرگی می‌رهاند و انسان را با بال‌های وزش و قدم‌های جهش خویش به سیر ملکوت برده و دنیای از سکوت را شکسته و عالمی از آواها و نواهای آشنا و ناآشنا را به شناسایی گرفته و به تصویر می‌کشد. بالاخره باد و نسیم بهاری در هر کوی و برزن، دشت و دمن، کوه و صحرا، آواز خوانده و با تمام توان و از عمق دل‌وجان رقصیده و با خود همه‌چیز را به رقص آورده و می‌رقصاند. باد بهاری و نسیم نوروزی پیک شور و سرور، رقص و غرور است. وقتی طبیعت در درون خویش به شور و حالی دست می‌یابد باد بهاری و نسیم نوروزی را به‌عنوان پیک شادی به همه‌جا و همه سو می‌فرستد تا پیام شادی و شوق آزادی و آغاز فصل نوبهاری را به همه بشارت دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">بهار فصل رقص همگانی است. ابروباد و مه و خورشید همه در رقصند تا تو بینی که چسان فصل کمال، نه نقص‌اند. رقص، نوعی حرکت است و حرکت خود، گامی به جلو و قدمی به‌سوی آینده و نگاهی به جمال و کوچیدن به کمال است. در بهار دو نوع رقص در پدیده‌ها و اشیا دیده می‌شود:</p>
<p style="text-align: justify;">۱-‌ رقص بیرونی که نیرویی به وجود آورنده و شکل‌دهنده آن بیرون از رقصنده است</p>
<p style="text-align: justify;">۲- رقص درونی که عامل و نیرویی شکل‌دهنده و به وجود آورنده آن در درون رقصنده است</p>
<p style="text-align: justify;">نیرو و عامل رقص بیرونی رقصنده‌ها، باد و نسیم دل‌افروز است که مدام با وزیدن‌هایش جنب‌وجوشی در موجودات نباتی به وجود آورده و سبب جهش و جوشش منظره‌های طبیعی و زیبایی‌هایی محیطی می‌گردد. باد، با خیلی چیزها می‌رقصد و یا هم آن را به رقص آورده و می‌رقصاند. باد، با باغ هم‌نوا و با سبزه و گل هم‌صدا ، با ابر هم‌آغوش و با آسمان همدوش و با زمین بی‌ریا و بادل‌ بی‌صدا می‌رقصد. باد بهاری هم خود می‌رقصد و هم دیگران را می‌رقصاند، شادی را به کلبه‌ی دل‌ها و انبساط را در دخمه احساس‌ها مهمان می‌کند. باد بهاری پیکی از جانب حضرت دوست و پیامبری از سوی نگار نیک‌خوست تا خوبی و نیکویی را به این عالم بپراکند و این جهان را مملو از رقص و شادی و سرور و بازی نماید.</p>
<p style="text-align: justify;">نیروی که از درون، رقصنده‌ها را به رقص آورده و حرکت و جهت می‌دهد نیروی مرموز حیات است که در فصل بهار، اشیای نباتی را به رقص واداشته و به وجد و شور و شعف وامی‌دارد. بهار، هردوی این نیروی درونی و بیرونی را به کار می‌اندازد تا رستاخیز عظیم و زیبای بهاری را به نمایش گذاشته و طبیعت را دوباره جان بخشیده و حیات را دوباره آغاز کرده و آفرینش‌های شگفت‌انگیز و خلاقیت‌های حیرت خیز را از سر گرفته و یک‌بار دیگر جهان نو و تازه باآن‌همه زیبایی و تازگی را بیافریند و هستی را از رکود و سکون رهانیده و به رقص و حیات دوباره بکشاند. بهار، با آفرینش رقص، نماد رستاخیز تازه و زندگی دوباره است. پس بیاییم همگام با بهار برقصیم و جهان نو و سرشار از شادی و فصل نو و سرمست از پاکی بیافرینیم و بر هر چه کهنگی، پوسیدگی، خمودگی، در جا زدگی است نه گفته و با باد بهاری و نبض رگ‌های حیاتی بهاری تازه و حیات دوباره بیافرینیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1308</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>‌کاش می‌شد که جنگ بمیرد!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1208</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1208#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Feb 2016 20:25:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[‌کاش می‌شد که جنگ بمیرد!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1208</guid>
		<description><![CDATA[سالیان سالی است که در خراسان زمین سایه سنگین جنگ حکومت می‌کند و گلوی آفتاب را همواره فشرده و با تیغ کینه‌ی دیرینه‌اش دریده و مرگ خورشید را جشن گرفته و نعره‌ای پیروزی و بانک شادی سر می‌دهد. در این سرزمین فلاکت‌زده جز جنگ آهنگی ساز نیست و جز نفیر مرگ آوایی آواز نیست و [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سالیان سالی است که در خراسان زمین سایه سنگین جنگ حکومت می‌کند و گلوی آفتاب را همواره فشرده و با تیغ کینه‌ی دیرینه‌اش دریده و مرگ خورشید را جشن گرفته و نعره‌ای پیروزی و بانک شادی سر می‌دهد. در این سرزمین فلاکت‌زده جز جنگ آهنگی ساز نیست و جز نفیر مرگ آوایی آواز نیست و جز بوی خون، عطری در مشام نیست و جز قساوت شب عطوفتی در نیام نیست و جز خشونت، نرمشی در کلام نیست. هر چه هست شب است و بیدادگری‌اش، ظلمت است و تاریکی‌اش وحشت است و هول آفرینی‌اش. این غول جنگ مدت مدیدی است که از خون بی‌نوایان تغذیه کرده و خون‌‌آشام‌تر از همه دوره‌های تاریخی خویش گشته و به‌جز مکیدن خون و چشیدن طعم جنون به چیزی دیگر رضایت نمی‌دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">شب دیجور جنگ، در کشتارهای بی‌رحمانه، آزادی و در ویرانی‌های بی‌اندازه، آبادی و در ناله و گریه‌های معصومانه، شادی را جست‌وجو می‌کند. این پدیده شوم، مسرور از این‌همه جنایت و مشعوف از این‌همه قساوت و سرمست از این‌همه نمایش چهره زشت و کره، و سرشار از این‌همه تراکم و ازدحام تاریکی، و خوشنود ازاین‌گونه ابراز هستی و راضی از این شیوه‌ی به رخ کشیدن هویتی، و مغرور از این‌همه نادانی و لبریز از این‌همه نا انسانی، دیوانه‌وار همچنان عربده کشیده و ترک‌تازی می‌کند. در دنیای دیگر و سرزمین‌های بازتر، دیو جنگ بروز چهره سیاه نا انسانی انسان است که در شرایط خاص و در مقاطعی از ایام و به شکل استثنایی بروز کرده و به منصه‌ی ظهور می‌نشیند اما در سرزمین فغانستان ما از زمانی که نام خراسان از این سرزمین دریغ گشت و داغ ننگین افغانستان را بر جبینش نشاندند؛ جنگ همواره و به شکل بسیار بالنده و شرایط بسیار آماده، با حضور بسیار پرشکوه و به‌طور دایم و همیشگی جزو سرشت اجتماعی و سرنوشت تاریخی و شیوه‌ و رفتار حکومتی گردیده و نهادینه گشته و به حیات خویش ادامه داده و شورونشاط، آرامش و آسایش را از همه ربوده و یکه‌تاز می‌تازد و به ویرانگری و خون‌آشامی، شکار و کشتار خویش ادامه می‌دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">شبستانی بنام افغانستان چنان با جنگ و جنایت عجین بوده و هست که مشکل می‌توان افغانستانی غیر از جنگ و قساوت و جنایت، ظلم و تبعیضات سیاسی، اجتماعی، انسانی را تصور کرد و به خاطر آورد و روزی و روزگاری را به یاد آورد که مردم این سرزمین نفرین‌شده تاریخی، لحظاتی را با آرامش و روزی را با آسایش سپری کرده و خاطره خوش که نه، که خاطره ‌بی‌دغدغه و آرامی را تجربه کرده باشند و آن را امروز به خاطر بیاورند و در حافظه درازمدت و یا کوتاه‌مدتشان داشته باشند. هرکسی که محکوم به زیستن و نفس کشیدن در این محیط شر و جنگ، چرس و بنگ می‌باشند سهمی که از این نفس کشیدن و زیستن داشته سر کشیدن همواره زهر تلخ نامرادی‌ها و نا انسانی‌ها و ناامنی‌ها و &#8230; بوده است و تجربه‌ی جز زیستن در سایه‌سار ترس و اضطراب دایمی قربانی شدن ندارند. وقتی در ادبیات ملل دیگر از زیبایی زندگی و عشق و سرمستی و پیوندهای انسانی و عطوفت بشری می‌شنوند باور کردنش برایشان سخت و دشوار می‌نماید چون انسان افغانستانی غیر از دولت فقر و سرمایه فغان و ناله‌های جگرخراش کودکان گرسنه و یا در سوگ پدر و یا مادر نشسته و شیون زنانی ماتم‌زده‌‌ای بیوه و وامانده‌ای در برهوت ناداری و افتاده در بیابان وحشی تنهایی، چیزی در انبان خاطره خویش ندارند و نمی‌توانند باور کنند که این سکه‌ی دنیا می‌تواند روی دیگری نیز داشته باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">سرزمین خراسان باستان تا خراسان بود زندگی در آن نه‌تنها جریان داشت که بسیار پویا و بالنده، جوشا و سازنده بود و تاریخ از آن زمان حکایت‌های بسیار شیرین و خاطره‌های بسیار تکین در سینه خود دارد و یادگارهای زیادی از آن دوران در صفحات زرین تاریخ برجای‌مانده و بر امروز ما و عصر و نسل ما به شکل زنده و تابنده گواهی می‌دهند و گذشته‌های درخشان و روزگارهای تابان را به روایت گرفته و از آن‌همه شکوه و عظمت، آن‌همه زیبایی و طراوت، آن‌همه پاکی و نجابت، آن‌همه ارزش و فضیلت، و آن‌همه خرد و انسانیت و آن‌همه روشنایی و نورانیت حکایت می‌کند. گذشته‌های پرافتخار را، چهره‌های چون مولانا، سنایی غزنوی، فارابی و بوعلی و &#8230; به روایت گرفته و داستان‌های شیرینش را حکایت می‌کنند. اما دریغ و درد که خراسان زمین، این سرزمینی که مطلع خورشید درخشان بود و از این سرزمین خورشید طلوع می‌کرد و به‌سوی تمام جهان پرتوافشانی کرده و جهان را روشن می‌‌نمود اینک مهبط ظلمت شده و آوای مستمر جنگ و نعره گوش‌خراش جنایت و خروش وحشیانه‌ی قساوت بلند است و لحظه‌ی هم از هیاهو و غوغاهای جنگل وحشی در امان نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">دیو جنگ در فغانستان همزاد آن بوده و تاکنون کسی بر این پدیده شوم غلبه نکرده و دامن این هیولای انسانی بر تمام شوون و عرصه‌های مختلف زندگی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی گسترده شده و هیچ عرصه‌ی از حیات اجتماعی نیست که اسیر این هیولای وحشی نشده باشد. نسل‌ها پی‌هم آمدند و امید بستند که روزی نسل جنگاوران از میان خواهد رفت و دیگر بعدازآن صلح و صفا برقرار و این سرزمین جهنمی تبدیل به‌جای امن و آماده برای زندگی خواهد شد اما نسل‌ها آمدند و رفتند نسل جنگاوران هم رفتند اما جنگ همچنان باقی ماند. اینک پایان جنگ به‌عنوان یک آرزوی دست‌نیافتنی در ذهنیت و خاطره جمعی مردم ما قرارگرفته و همواره آرزوی خیالی پایان جنگ را در سر می‌پرورانند.</p>
<p style="text-align: justify;">جنگ انرژی و توانی است که برای انهدام و ویرانی مرگ و نیستی آزاد ‌گشته و فجایع بسیار دردناک بشری را خلق و تراژدی هولناک تاریخی را در طول تاریخ به وجود آورده است. کشورهای دیگر و دنیاهای مدرن بعد از تجربه‌های وحشتناک جنگ و پیامدهای ناگوار و تلخ انسانی و اقتصادی آن؛ توانستند با درایت و عقلانیت آن را مهار کنند و از شر آن در امان بمانند اما مردم ما همچنان در چرخه باطل این پدیده شوم و ناخوشایند و ویرانگر می‌چرخند و از عقل و درایت کافی برخوردار نشدند تا بر این دیو و این دشمن آرامش و آسایش بشر ظفر یابند و زمین آن را برای خود فرش امنیت و آرامش و فضا و آسمان آن را سقف تنفس و آسایش خویش بسازند.</p>
<p style="text-align: justify;">کاش می‌شد به خاطر لبخند کودکان که روایت معصومانه زندگی است و به خاطر عشق مادرانه؛ که ایثار صادقانه برای ادامه حیات است و همچنین به خاطر همه‌ی خوبی‌ها و زیبایی‌ها و جلوه‌ها و سازها و سرودهای که در رگ رگ زندگی جاری است جنگ مارا نیز پایانی می‌بود و مردم این سرزمین و ویرانه آباد یک‌بار دیگر روی صلح و آرامش، رفاه و آسایش را دیده و از زندگی تفسیر نو و معنای غیر از جنگ و خون، قساوت و جنون می‌نمودند. ما در این دوره و زمانه آرزو می‌کنیم که ای‌کاش به‌جای پایان یافتن عمر این‌همه کودکان معصوم و انسان‌های بی‌گناه، روزی عمر جنگ پایان می‌یافت و جنگ هم می‌مرد تا بستری برای زندگی فراهم می‌گشت. کاش!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1208</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از سرمای زمستانی تا انجماد تاریخی!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1186</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1186#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Feb 2016 19:39:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[از سرمای زمستانی تا انجماد تاریخی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1186</guid>
		<description><![CDATA[این روزها هوا بسیار سرد شده و زمستان آخرین خشم و قهر خود را به نمایش گذاشته و شلاق سرما را بر سروصورت انسان و طبیعت فرود می‌آورد تا فلسفه هستی خود را معنی کند. زمستان، فصل بیداد و ستم دوره و زمانه‌ی است که منظومه شمسی با گردش جبری بر یک مداری از پیش [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این روزها هوا بسیار سرد شده و زمستان آخرین خشم و قهر خود را به نمایش گذاشته و شلاق سرما را بر سروصورت انسان و طبیعت فرود می‌آورد تا فلسفه هستی خود را معنی کند. زمستان، فصل بیداد و ستم دوره و زمانه‌ی است که منظومه شمسی با گردش جبری بر یک مداری از پیش تعیین‌شده و در یک نقطه‌ی از مدار و در یک برهه‌ی از خط سیر خویش آن را خلق و زمان آن را می‌‌‌آفریند. این دوره و زمان و این برشی از گردش ایام، شرایطی را برای ساکنان زمین فراهم می‌آورد که زنده ماندن در آن، بسیار دشوار و زندگی کردن دشوارتر می‌گردد. زمستان ایامی است که از هر سو سرمای سوزان و هر جانب توفان و بادهای خروشان می‌جوشند و از دل زمین تا اوج آسمان آواز حزین کرختی و ندای یاس آلود واماندگی و بهت و حیرت انجماد و یخ‌زدگی و سکوت مرگبار بارش‌های برفی و زوزه‌های خشمگین برف بادهای کوهستانی و شلاق و تازیانه فصل زمستانی می‌خروشند. زمستان فصل بیداد و ستم سرما و اوج استبداد و حاکمیت انجماد و جلاد بی‌رحم رویش و قاتل خون‌آشام جوشش و دشمن قسم‌خورده خیزش و حیات است.</p>
<p style="text-align: justify;">زمستان طبیعی در سرزمین افغانستان به شکل بسیار خشن و بی‌رحم رخ می‌نماید و هرسال علاوه بر تحمیل رنج و محنت و آزار و اذیت موجودات زنده و انسان‌ها، عامل بروز حوادث و اتفاقاتی ناگوار انسانی همچون برف کوچ‌های ویرانگر و زیان‌بخش ‌می‌گردد. در این میان زمستان هزارستان از سایر جاه‌های کشور خشن‌تر و بی‌رحم‌تر به ظهور می‌نشیند چنانچه وقتی برف می‌بارد تمام راه‌های مواصلاتی و ارتباطی با سایر جاها قطع گشته و مردم هزارستان در محاصره شدید لشکر برف و سرمای طاقت سوز آن قرارگرفته و دربند زندان زمستان گرفتار آمده و با محنت و رنج آن می‌سوزند و می‌سازند.</p>
<p style="text-align: justify;">زمستان طبیعی کشور و سرزمین هزارستان هرچند طاقت‌فرسا و جان‌سوز می‌باشد اما هرچه باشد ابدی و دایمی نیست و مردم به امید آمدن بهار و کوچیدن زمستان سخت و دشوار به حیات خویش ادامه داده و می‌زیند تا اینکه سپیده صبح بهاری از راه برسد و شب محنت زمستانی سحر و رنج و مشقت انسانی به در شوند و دوباره آفتاب گرمابخش حیات بتابد و باران رویش سبزه‌ها ببارد و زمزمه‌های خیزش لاله‌ها بروید و پلک افق فردا پایان شب دیجور را نوید و تبسم شورانگیز بهار را مژده و لبخند گل‌رنگ دشت و دمن را به همه هدیه داده و آغاز فصل نوین را با سرود نو، آهنگ نو، روح و نفس مسیحایی بهاری بشارت و پایان فصل زمستان را اشارت داده و جشن گرفته و زندگی را از نو بسراید.</p>
<p style="text-align: justify;">زمستان طبیعت آغاز و فرجامی دارد. آغازش هم هویدا و نمایان و فرجامش نیز روشن و معلوم است اما زمستان تاریخی مردم افغانستان در کل و مردم سرمازده و مقهور خشم دیرین حاکمان زمستانی (هزاره‌ها) در سطح خرد، نه آغازش پیداست که چه زمانی آغاز گشته و نه فرجامش هویداست که چه وقتی پایان می‌یابد.؟ افغانستان در کل و هزارستان در جزویت خود گرفتار زمستان تاریخی خویش است. سالیان سال است که مردم انتظار پایان این دوره سخت و دشوار را می‌کشند اما پای زمان تاریخی این مردم لنگ است و هرگز قدم از قدم برنمی‌دارد و در طول گذشت زمان تقویمی، زمان تاریخی ما همچنان در جا زده حرکتی روبه‌جلو از خود به نمایش نگذاشته و سر جایش ایستاده و زمستان تاریخی به بیدادگری خود ادامه داده و حاکمیت مطلقه و حکومت یکسره خویش را هرروز بیشتر از دیروز تحکیم و تثبیت کرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">در این میان زمستان تاریخی هزاره‌ها همچون زمستان طبیعی‌شان خشن‌تر و بی‌رحم‌تر از سایر مردم کشور بوده است برای اینکه همان‌طوری که در زمستان طبیعی سرزمین هزارستان راه مواصلاتی‌شان قطع و در محاصره شدید برف‌ها قرار دارد و تحرک لازم از مردم گرفته می‌شود و تا آمدن بهار رفت‌وآمد درونی و بیرونی قطع می‌گردد و هر منطقه‌ای یک جزیره جدا افتاده می‌گردند و ارتباطات و دادوستد، تعامل و همکاری از میان می‌‌روند؛ در زمستان تاریخی این مردم نیز ارتباطات قطع و تعامل و همکاری و همیاری وجود نداشته و هر منطقه‌ی هزارستان جزیره جداگانه‌ای است که با سایر مناطق و جزیره‌های دور و نزدیک از مردمان هم‌تبار خود ارتباط نداشته و همکاری، همدردی، احساس مشترک، درد و درک مشترکی وجود ندارد و هر جا و هر منطقه گرفتار برف‌های باورهای سرد، گردنه‌های کوته‌بینی و کوه‌های دشوار گذر جهل و بلاهت و دره‌های عمیق شکاف‌های قبیله‌ای است که این مردم را زمین‌گیر کرده و حرکت و پویایی را از آنان گرفته و زمستان تاریخی آنان را پایا و پایدار گردانیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">زمان تاریخی در افغانستان از دیرباز متوقف مانده و راکد بوده است. از همین‌رو زمستان تاریخی این کشور را پایانی نیست. از زمانی که کشوری به نام افغانستان ایجاد گردیده و مردم و سرزمینی به نام هزارستان شناخته‌شده زمستان سنگین و سرمای دیرین بر آن حاکم بوده و زمین محرکه تحولاتش در یک نقطه ایستاده و حرکتی به دور خورشید تاریخ نداشته تا زمستان تاریخی به‌سوی پایان رفته و بهار تاریخی را نجوا کرده و نوید دهد. تاریخ ما را یخ‌بسته است. انگار ما در قطب شمال تاریخی قرار داریم که هرگز کوه‌های یخی ما با تابش خورشید تاریخی آب نمی‌گردد و انجماد ما را پایانی نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر کل افغانستان را در قطب شمال تاریخی تصور کنیم که گرفتار یخبندان و انجماد ممتد تاریخی است، سرزمین هزارستان در قطبی‌ترین نقطه شمال تاریخی به سر می‌برد که آفتاب گرمابخش و نوری که پیام گرما و فصل تازه تاریخی را نوید دهد، نمی‌تابد و کوه‌های یخ و دریای منجمد و آسمان سوزناک و بی‌رحم و بادهای وحشی و برف‌های همیشگی حکم رانده و بیداد می‌کنند و مردم همه در کولاک‌ها و توفان‌های ممتد و پیوسته گیر مانده و از نشانه‌ی حیات فقط نفس کشیدن را با خود دارند و دیگر هیچ علایم و نشانه زنده‌بودن و زنده شدن مشاهده نمی‌گردد.‌</p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم این وضعیت و این زمستان تاریخی ما چه وقت پایان‌یافته و فصل نوی که سرشار از خیزش و سرمست از جوشش باشد، آغاز می‌گردد؟ اما از سابقه این زمستان طولانی و دیرپا و از جغرافیا و موقعیت تاریخی آن چنین پیداست که در این زودی‌ها از شر آن رهایی نداریم. مگر اینکه کدام انقلابی در نظم کیهانی تاریخ، به وقوع پیوندد و افغانستان را از قطب شمال تاریخی به سمت خط استوای خورشیدی سوق داده و بستر حرکت‌های تاریخی و خیزش‌های انسانی را فراهم نماید تا شاید از شر این فصل شوم و دیرین نجات‌یافته و روزنه‌ی به‌سوی بهار گشوده و برای اولین بار شاهد تحول تاریخی و تکامل اجتماعی خویش باشیم و ما هم چون ملل دیگر صاحب تاریخ غیر زمستانی (بهاری، تابستانی و &#8230;.) گردیم و از این یخ‌زدگی و انجماد و &#8230; بیرون آمده گرمای انسانیت را جوشش و آفتاب عدالت را پرستش و نسیم آزادی را نوازش کنیم. انشاالله</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1186</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه زمانی از شر این زمانه نجات می‌یابیم!؟</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1159</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1159#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 Jan 2016 14:30:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[دولت وحدت ملی، دولت ناامیدی!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1159</guid>
		<description><![CDATA[انتظار می‌رفت که افغانستان بعد از تشکیل دولت وحدت ملی روزبه‌روز بهتر از گذشته گشته و گام‌های بلندی به‌سوی فرداهای بهتر و روشن بردارد. زیرا هم‌پیمان امنیتی با آمریکا امضا و هم سایه کرزی از روی دولت برچیده و هم مغز متفکر دوم جهان به قدرت رسیده و هم جناح‌های مختلف در قالب دولت وحدت [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">انتظار می‌رفت که افغانستان بعد از تشکیل دولت وحدت ملی روزبه‌روز بهتر از گذشته گشته و گام‌های بلندی به‌سوی فرداهای بهتر و روشن بردارد. زیرا هم‌پیمان امنیتی با آمریکا امضا و هم سایه کرزی از روی دولت برچیده و هم مغز متفکر دوم جهان به قدرت رسیده و هم جناح‌های مختلف در قالب دولت وحدت ملی تبارز کرده بود! اما این انتظارات بسیار زود و با سپری شدن اندک زمانی تبدیل به یاس شد. وعده‌ها و نویدهای که برای مردم داده‌ و شعارهای بسیار زیبا که سر داده‌شده بود این امیدها را در مردم کاشته و رویاند که باور کنند که آینده‌ی بدون کرزی آینده متفاوت و خوب خواهد بود. اما حیف و صد حیف که این بار نیز همچون سنت تاریخی این ملت و این قوم تمام امید بستن‌ها بر باد رفت و تمام آب‌ها سراب گردید و یک‌بار دیگر این مردم با فریبی همیشگی و دروغ شاخ‌دار تاریخی رو‌به‌رو گشت و گذشت زمان و آمدن دموکراسی و تحول در زمینه و زمانه، (که علت این‌همه امیدواری‌ها گردیده بود) هیچ‌کدام نتوانست جلو دروغ‌ها و خیانت‌های ملی که یک سنت دیرپای تاریخی است، را بگیرد و برای اولین بار در تاریخ سیاسی این کشور و این قوم قدمی به جلو گذاشته و تیر مردم به سنگ نخورده باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">اینک فضای افغانستان فضای یاس، سرخوردگی، ناامیدی و تحیر و واماندگی است. اوضاع کشور در هر زمینه بدتر از گذشته و هیچ روزنه‌ی به‌سوی افق‌های روشن نمی‌‌وزد و هیچ چشم‌اندازی به‌سوی ساحل‌ نجات نمی‌خندد و هیچ موجی در دل‌های افسرده نمی‌خروشد و هیچ پرنده‌ شوقی بر شاخسار باغ نیم‌سوخته نمی‌خواند و هیچ جرقه‌ امیدی از دل‌ها نمی‌جهد و هیچ پیامی از راه نمی‌رسد و هیچ کلامی نمی‌شکفد و هیچ‌چیزی در این هیچستان نمی‌بالد و نمی‌روید. هرچه هست هیچ و اندر هیچ است و بس. فقط هیچ است که مدام آوازه‌گری می‌کند و تمام فضا و تمام زمین و زمان را آکنده از خود و با خود همراه کرده و بانک برمی‌دارد و آواز سر می‌دهد و جشن پیروزی برپا کرده و سرود می‌خواند!!</p>
<p style="text-align: justify;">در این فضا و در چنین اوضاع و احوالی، چه ‌می‌شود گفت و چه ‌می‌توان نوشت؟ وقتی تمام ظرفیت وجودی و محیطی را هیچ پرکرده باشد از چیز و چیزها نمی‌توان سخنی گفت و یا به زبان خامه نوشت و باز حرف‌وحدیثی از هستی‌ها به میان کشید و از سکون هیچستان بیرون وزید و آواز هستی سر داده و از آمدن چیزهای نوید و از شدن چیزهای برای فردا خبر داد. وقتی حال و آنی وجود ندارد و هرچه هست هیچ و هیچستان است چه طور از فردای حرف زد و چه طور فردای را تصور کرد وقتی امروزی نیست وعده فردای زاهد را چرا باور کنم؟</p>
<p style="text-align: justify;">امروزه شرایط حاکم بر کشور، حاکمیت هیچستان است. انتحارها، جنگ‌ها، گروگان‌گیری‌ها همه آوازهای شومی‌اند که هیچ و هیچستان را فریاد می‌کنند و خبر از نیستی و نابودی و آبادی هیچستان می‌دهند. هرچه می‌شنوی و هرچه می‌بینی و هر چه احساس می‌کنی، همگی بوی هیچ می‌دهند و همگی آواز نیستی سر می‌دهند و سراسر افغانستان مملو از ثروت و سرمایه هیچ است و سرزمین سرزمین هیچستان! این‌همه هیچ از درودیوار ناامید‌ی‌ها روییده و بالنده شده است. چون امید از ضمیر و سرزمین دل‌ها رخت بربسته است جایش را هیچ گرفته و هیچستانی را به وجود آورده است. اشرف غنی و عبدالله در این مدت کوتاه توانستند فصل بهاری امید را تبدیل به زمستان سرد و منجمدی نمایند که هیچ‌چیز در آن زنده و بالنده نیست و هرچه هست سر در گریبان سکوت و سکون برده و گویا به دیار خاموشان پیوسته و مرگ و نیستی را زمزمه می‌کنند!! آه که چه قدر فضای کشور ملال‌انگیز، یاس آلود و زمستانی است!! وه که چه سنگین است این زمان، و چه ننگین است این زمانه!! زمان، راکد و زمانه ساکت، و این درد، دردی است که شکننده‌تر از درد و عذابی است که پرومته در زنجیر می‌کشد!! آه از این درد و آه از این رنج! آه از این زمان و آه از این زمانه!! چه وقت از قید این زمان رها می‌شویم و چه زمانی از شر این زمانه نجات می‌یابیم!؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1159</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در رثایی شهدای زابل!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1069</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1069#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Dec 2015 16:50:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[در رثایی شهدای زابل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1069</guid>
		<description><![CDATA[شهیدان آمدند از خاک زابل                   نمود رسوا غنی و ارگ کابل رسول و منصور و اشرف غنی چون        بود از یک تبار، از قوم پشتون بریدند گردن نه‌ساله دختر                       همه مردم زنند ای وای بر سر سرش از تن جدا باشد تبسم                   تنش پیدا ولی گشته سرش گم شده پیدا سرش از کنج [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>شهیدان آمدند از خاک زابل                   نمود رسوا غنی و ارگ کابل</p>
<p>رسول و منصور و اشرف غنی چون        بود از یک تبار، از قوم پشتون</p>
<p>بریدند گردن نه‌ساله دختر                       همه مردم زنند ای وای بر سر</p>
<p>سرش از تن جدا باشد تبسم                   تنش پیدا ولی گشته سرش گم</p>
<p>شده پیدا سرش از کنج زندان                 تبسم می‌کند بر قوم افغان</p>
<p>سر نه‌ساله را داعش جدا کرد                 گلویی پر خونش غوغا به پا کرد</p>
<p>نمود رسوا غنی و ارگیان را                     گروه داعشی و طالبان را</p>
<p>کدام ظالم چنین خنجر کشیده!           گلویی گلشن ما را بریده!</p>
<p>گلوی نازکی نازک‌تر از گل                   چنین خونین شده در خاک زابل</p>
<p>علی‌زاده و سجادی‌ای ملعون             ستون پنجم و نوکر پشتون</p>
<p>خدا ای‌کاش عرفانی نمی‌داد             خیانت پیشه کرد ای داد و بی‌داد</p>
<p>رها کردند اسیر طالبان را                   خدا لعنت کند آن شاجهان را</p>
<p>همه‌شان نوکر اشرف غنی‌اند             اسیر دالر و پست و دنی‌اند</p>
<p>چرا دانش، خلیلی و محقق               نمودند مردم خود را چنین دِق؟</p>
<p>کنون در کاخ‌های خود نهانند؟         سرافگنده و مهر اندر دهانند؟</p>
<p>همه در فکرهای منصب و جیب       نه در فکری که قومش دیده آسیب</p>
<p>نیرزد رهبر خاین به یک جو             همه در جستجویی رهبر نو</p>
<p>نزاید مادری دیگر مزاری                   نمود از حق مردم پاسداری</p>
<p>شده بار دیگر این قوم مظلوم             ربایش، قتل‌شان گردیده مرسوم</p>
<p>ازین تن‌های بی سر آید ای‌دوست     نوای کین چنین پشتون کَنَد پوست</p>
<p>چنین گویم من اندر جمع یاران           فغانستان شده چون جنگلستان</p>
<p>هر آنکه چنگ و دندانش بود بیش     ضعیفان را نماید لقمه‌ای خویش</p>
<p>اگر خواهی امان از چنگ گرگان         خودت شو چون پلنگ تیز دندان</p>
<p>به دست خود تفنگ و هم قلم گیر     قوی شو وانگهی هستی خودت شیر</p>
<p>اگر دشمن بیاندازد به تو چوب                 بزن ضربه بکن او را تو سرکوب</p>
<p>اگر سوی تو دشمن کرد انگشت           جوابش را بده آندم تو با مشت</p>
<p>بگیرید انتقام این شهیدان                       زداعش، هم ز طالب قوم افغان</p>
<p>اگر حال و هوای خصم جنگ است       کلوخ انداز را پاداش سنگ است</p>
<p>هزاره کی‌نژادی قدر خود دان             ز آریانا خراسانی نه افغان</p>
<p>بنال از درد هردم ای سعیدی           از این ظلمی که از افغان تو دیدی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1069</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خون گلویی کودک آفتاب!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1066</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1066#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Dec 2015 16:53:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[خون گلویی کودک آفتاب!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1066</guid>
		<description><![CDATA[(به مناسبت چهلمین روز شهادت شکریه تبسم و همراهانش) کودک آفتاب در پنجه‌ی اهریمنی سپاه ظلمت ماه‌ها به اسارت رفت و شب تاریک و با همه وهم‌آلودگی و هراسناکی‌اش بر سرنوشت خورشید کوچک حکم می‌راند و مدام اشعه‌های زرین معصومیت‌اش را در کنج زندان مخوف و دهشت‌ناک تاریک‌ترین تاریکیها به بند کشیده و در حبس [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">(به مناسبت چهلمین روز شهادت شکریه تبسم و همراهانش)</p>
<p style="text-align: justify;">کودک آفتاب در پنجه‌ی اهریمنی سپاه ظلمت ماه‌ها به اسارت رفت و شب تاریک و با همه وهم‌آلودگی و هراسناکی‌اش بر سرنوشت خورشید کوچک حکم می‌راند و مدام اشعه‌های زرین معصومیت‌اش را در کنج زندان مخوف و دهشت‌ناک تاریک‌ترین تاریکیها به بند کشیده و در حبس نگه‌داشته بود. کودک آفتاب در جنگ با تاریکی‌ها بی‌نوا و تنها بود و با مظلومیت و معصومیت خویش در گوش زمان نجوا می‌کرد و سپاه نور را به نجات و پشتیبانی خویش فرا می‌خواند و طلوع صبح صادق را انتظار می‌کشید که سپاه شب با قلب تیره و تار خنجر بیداد کین را بر گلوی تبسم آفتاب کشید و گلوی کودک خورشید را خونین کرد و دامن صبح امید را تاریک و انتظار رهایی را پایان و سرود آزادی را خونین و ولوله کشتن کودک آفتاب، زمین و زمان را فرا گرفت و کودک خورشیدی که در اسارت بود قفس بشکست و پرواز کرد و با گلوی خونین و چهره رنگین بر مردم و تاریخ خویش تابید و در افق انسانیت بر اوج حقارت تاریکی‌ها و تاریک اندیشی خندید و از اوج نور و درخشندگی تبسم کرد و جان‌های انسانی را در سراسر جهان به گواهی و بیداری فرا خواند.</p>
<p style="text-align: justify;">طلوع گلوی کودک آفتاب، شکریه تبسم خونین هرچند طلوع بشارت‌ نبود اما بسیار عبرت‌آموز و روشنی‌بخش بود. این خورشید خون‌آلود کوچک، بسیار بزرگ و همچون آفتاب گیتی پرتو‌افشانی کرد و خواب‌های سنگین و بی‌ننگی‌های ننگین ایل و قبیله‌ی خویش را از میان برد و تا اوج قله‌های فریاد و عصیان به پیش برد و موج‌های توفنده و خشم‌های کوبنده را در خیابان‌‌ها جاری ساخت و خواب را از چشمان آدم‌های از جنس و تبار شب ربود و آرامش را از طالبان ارگ نشین و صبر و تحمل را از خاین‌ترین خاینین تاریخ زدود و بدینسان آفتابی شد که در پرتو شعاع او ماهیت کسانی که لباس انسانی برتن و ردای تقوا و تعهد اجتماعی را بردوش و خواست‌های مردمی داد می‌زدند هویدا گشت و در پیشگاه مردم و تاریخ خوار و روسیاه گردید.</p>
<p style="text-align: justify;">گلوهای بریده شهدای زابل و در راس آنها گلوی بریده شکریه تبسم نه ساله، به همان میزان که تلخ و دردآور بود به همان پیمانه تاثیرگذار و تاریخ‌ساز گردید. این واقعه جامعه را در شوک عظیم فرو برد و وجدان جمعی را شدیدا متاثر و جریحه‌دار ساخت و جامعه خواب رفته و فرو رفته در بی‌تفاوتی و بی دردی هزاره را از خواب و خمودگی چندین ساله‌اش بیدار کرد و ترس و جُبنی را که سالیان سال رهبر خردمند و دار و دسته‌اش در روح و روان مردم دیکته کرده بود فرو ریخت و جرات جسارت به نسل نو و امروزین بخشید و سیلی از مردم را تبدیل به توفان خشم وارد خیابان‌های کابل نمود و ارگ را در محاصره تاریخی خشم و اعتراض خویش قرار داد و می‌رفت که ارگ در برابر عظمت این خشم مقدس و در پیشگاه این موجی توفنده به زانو بیفتد و سر خم کند که خاینی از خود مردم برخاست و ضربه مهلک و کارای را وارد قامت برافراشته شده این موج نمود و کمر موج خروشان را درهم شکست و سدی در برابر این توفان ایجاد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">خون تبسم چون اشعه آفتاب در آسمان خونفام کشور تابید و تاریکی‌ها را کنار زد و روشنایی خونین افق را از کرانه‌های ما‌ه‌ها اسارت و از غروب غریبانه‌ی شهادت به ارمغان آورد و با این پرتو افشانی خویش نه تنها چهره طالبان و داعشیان را روشن ساخت که چهره کسانی را که در کسوت دوست ظاهر و به شکل شمایل رهبر خود را آراسته و آرایش کرده و با لطایف الحیل خود را مدافع و دلسوز به آرمان‌ها و خواست‌های قوم و مردم جا زده بود، را نیز افشا کرد و از پرده‌ی استتار بیرون و از لایه‌های نقاب بی‌شمار آشکار و آفتابی کرد. در پرتو شعاع خون خورشیدی تبسم و همراهانش تاریکی‌ها کنار زده شد و چهره مردم از خیابان‌های کابل و سایر شهرهای کشورهای دنیا درخشید و سیمای بی فروغ سیه‌رویانی مردم فریب نیز هویدا و برملا گردید.</p>
<p style="text-align: justify;">آفتاب گلوی خونین تبسم چنان درخشان پرتو افشانی کرد که چشمان شب‌پره‌ها را که عادت به شب پریدن و شب چریدن دارند را کور و عادت زندگی‌شان را برهم زده و ناراحت کرد و جغدانی را که در تاریکی شب و از میان ویرانه‌ها شکاری به دست آورده و زندگی شبانه خویش را ادامه می‌دهند مات و مبهوت نمود. این گلوی خونین چه کرامت‌ها که از خود ظاهر و هویدا نکرد! و چه روشنایی‌ها که به اطراف و اکناف عالم پخش و چه چهره‌ها را که افشا و چه ریاکاری‌ها را که رسوا و چه دغلبازی‌ها را برملا و چه نقاب‌ها که پس نزد و چه تزویرها را که برملا نکرد!!؟ این خون، خون آفتاب بود که از گلوی کودک آفتاب در بستر زمین جاری شد و شهر زمانه را روشنایی بخشید. چهلمین روز این گلوی خون‌آلود، این آفتاب رازآلود و این روشنی‌بخش غم اندود را گرامی داشته و پاس می‌داریم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1066</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وای از این زمان، وای از این زمانه!؟</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=1058</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=1058#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Dec 2015 17:57:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[وای از این زمان، وای از این زمانه!؟]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=1058</guid>
		<description><![CDATA[دلم گرفته از این شهر و از این زمانه، که این همه از هر کوی و برزن آن آواز جانخراش جغدان شوم و ویرانه نشین و شب‌پرست به گوش می‌رسد و فضای حاکم بر روح و روان را همانند شبهای تاریک و هولناک جنگل و کوه‌ها و بیابان‌های مخوف و خطرناک گردانیده و زندگی انسانی [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دلم گرفته از این شهر و از این زمانه، که این همه از هر کوی و برزن آن آواز جانخراش جغدان شوم و ویرانه نشین و شب‌پرست به گوش می‌رسد و فضای حاکم بر روح و روان را همانند شبهای تاریک و هولناک جنگل و کوه‌ها و بیابان‌های مخوف و خطرناک گردانیده و زندگی انسانی را به دنیای وحشی و هراسناک دایمی تبدیل کرده و آرامش خاطر و آسایش انسانی را از همه گرفته و زوزه‌های شغالان و آواز گرگان و غرش جگرخراش صیادها و ناله‌های دلخراش صیدها همواره بر ترس و وحشت و دلهره انسان می‌افزایند و انسان در هر آن و هر لحظه احساس می‌کند که در صحرای برهوت و در وادی پر غریو و پر غوغای وحشیان قرار گرفته و در این سرزمینی خالی از سکوت و سرشار از وحشت چگونه باید زیست و چگونه آن را تحمل کرده و با آن کنار آمد و زندگی کرد؟</p>
<p style="text-align: justify;">آه! در این شهر جنگلی و در این زمانه وحشی و در این ویرانه‌‌آباد بی اخلاقی و در این دنیای بی زیبایی و در این کویر بی‌وجدانی و در این مرداب بی‌خیزشی و در این مرگ انسانی و در این مکر و افسون جادوگری و &#8230; چگونه دلگیر نباشم و چگونه از این همه پستی و چگونه از این همه پلشتی و چگونه از این همه انحطاط و پوسیدگی و چگونه از این همه اسارت و واماندگی و چگونه از این همه ناانسانی وجدان انسان در عذاب و روان انسان در اضطراب و روح انسان در تب و تاب نیفتد و دلهره دایمی و شوریدگی همیشگی قرین انسان نگردد و انسان بتواند آرامش خیال و آسایش بی‌ملال داشته باشد؟</p>
<p style="text-align: justify;">نمیدانم؛ شاید سراسر تاریخ بشر و سرنوشت نوعی ما چنین آکنده از این همه رنج و درد و نامردی و نا مرادی بوده است اما وقتی به محیط دورتر از دنیای جنگلی خود نگاه می‌کنم، و راویان اخبار و مسافرانی از آن دیار خبر می‌‌آورند می‌گویند که نخیر دنیای بشر لزوما دنیای جنگلی و شهر بشر جبرا ذلت و خواری نیست بلکه می‌توان دنیای خوب و زیبا را که دنیای جنگلی و شهر آخرت‌گرای ما به آخرت موکول می‌کند در همین دنیا ساخت و انسانیت خود را در همین دنیا شکوفا و به اوج عظمت انسانی خویش نایل آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">اما من از بسکه محیط اجتماعی‌ام جنگلی است و از بسکه در این محیط، انسان و انسانیت کم پیداست و از بسکه با دیو ودد سر وکار دارم هرگز باورم نمی شود که افقی در این دنیا و روزنه‌ی در این گیتی یافت شود که آفتاب گرمابخش روح انسانی بتابد و باران روان‌بخش وجدان اخلاقی ببارد و نسیم روح‌بخش آگاهی و دانایی بوزد و صبح روشنی‌بخش بیداری بدمد و دنیای خیالی و بهشت رویایی که خالی ز هر رنج و غم باشد در همین دنیا به بار بنشیند. من در دوره و در مقطعی از تاریخ زندگی می‌کنم که فقط این قدر می‌فهمم که انسانم و نباید همچون سایر جانداران و حیوانات به شکل غریزی و به شکل جبری و بدون آگاهی زیست نمایم اما نمیدانم که چگونه جهان انسانی خویش را بسازم و چگونه می‌توان انسانی زیست کرد و جهان خود را با سرپنجه عقل و با نیروی اراده و از سر آگاهی و تدبیر بنا کرد و از این رنج و عذاب غریزی زیستن و غریزی مردن و غریزی جنگیدن و غریزی دفاع کردن و غریزی &#8230;.. نجات و رهایی یابم.</p>
<p style="text-align: justify;">آری از اینکه در محیط هولناک و مکان ترسناک به سر می‌برم و با هم‌نوعانی که صورت نوعیه دارند اما سیرت نوعیه پیدا نکرده‌اند و شبیه میمون‌های که فقط بلدند تقلید کنند و بس، معاشرت و در ارتباطم و همواره نشست و برخاست می‌کنم دلگیرم و همیشه خاطر ناخوش دارم زیرا در این سرزمین و در این مرحله از تاریخ خودم جز رنج و درد و جز قتل و غارت و خیانت و جنایت چیزی دیگری را تجربه نکرده و درک نتوانستم. چه بگویم؟ این جهنمستان و این قتگاه انسان و انسانیت افغانستان است چی می‌شود کرد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=1058</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
