<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایت طرح نو، باشگاه اندیشه و گفت‌وگو &#187; انتقادی</title>
	<atom:link href="http://tarhenaw.com/?cat=11&#038;feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarhenaw.com</link>
	<description>نشریه الکترونیکی «خانه طرح نو وطن»</description>
	<lastBuildDate>Tue, 13 Oct 2026 09:41:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
		<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
		<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=4.0.20</generator>
	<item>
		<title>شکاف رنج‌آور و دردناک سید و هزاره</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3417</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3417#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2026 15:46:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[شکاف رنج‌آور و دردناک سید و هزاره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3417</guid>
		<description><![CDATA[آدمی وقتی در این جهان چشم باز می‌کند خود را در میان خانواده، طایفه، قوم و ملت خاص می‌یابد و با این پرسش‌های بنیادین مواجه می‌شود که: «من کیستم»؟ «والدینم کیست»؟ «به کدام نژاد و قوم تعلق دارم»؟ و «ملت و کشور من کدام‌اند»؟ پاسخ این پرسش‌ها برای او حیاتی و سرنوشت‌ساز است. چراکه هویت [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آدمی وقتی در این جهان چشم باز می‌کند خود را در میان خانواده، طایفه، قوم و ملت خاص می‌یابد و با این پرسش‌های بنیادین مواجه می‌شود که: «من کیستم»؟ «والدینم کیست»؟ «به کدام نژاد و قوم تعلق دارم»؟ و «ملت و کشور من کدام‌اند»؟ پاسخ این پرسش‌ها برای او حیاتی و سرنوشت‌ساز است. چراکه هویت او بستگی به پاسخ منطقی به این پرسش‌ها دارد. زیرا هویت وجه تشخص و تمایز هر فرد از دیگران است؛ درواقع ابعاد گوناگون شخصیت انسان معرف هویت وی می‌باشد. خانواده هویت فامیلی، قوم و زبان هویت نژادی و لسانی، دین و مذهب هویت دینی و مذهبی، ملت و فرهنگ غالب هویت ملی و فرهنگی انسان را تشکیل می‌دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">هرکدام از قوم، دین، ملت و فرهنگ به‌نوبت خود دارای خرده هویت‌ها هستند. مثلا قوم به تیره، تبار، طایفه، قبیله، گویش‌ها، سنت‌ها و اعتقادات مذهبی مختلف و ملت به اقوام، نژادها، زبان‌ها، مذاهب و غیره تقسیم می‌گردند، افراد هر چه از هویت خانوادگی به سمت هویت ملی و میهنی پیش بروند تفاوت‌ها و مرزبندی‌های هویتی کاهش می‌یابند. یعنی آدم‌ها برای اینکه به یک هویت قومی برسند باید از حصار ضخیم عصبیت و دل‌بستگی افراطی به ایل‌وتبار، قبیله و قریه و طایفه عبور کنند. همچنین برای نیل به هویت ملی نیز از خط و مرزهای خرده هویت‌ها که گاهی باعث تعارضات و درگیری‌های ویرانگر بین آحاد جامعه نیز می‌گردد گذر کنند تا همگی به همگرایی برسند و زمینه زیست مسالمت‌آمیز فراهم گردد.</p>
<p style="text-align: justify;">این نکته نیز حایز تذکر است که صعود از نردبان خرده هویت‌ها و رسیدن بر بام هویت قومی و سپس ملی به معنای چشم‌پوشی و هیچ انگاشتن هویت‌های خرد و متکثر  نیست؛ بلکه آنان همچون دوایری‌اند در درون دایره کلان‌تر که مجموعه آن‌ها منظومه هویتی افراد را تشکیل می‌دهند که هرکدام در جای خود مفید هستند. به‌عبارت‌دیگر خرده هویت‌ها نسبت به هویت قومی یا ملی همچون قطعات پازل می‌مانند که هرکدام در جایگاه خود مهم،ضروری و دارای استقلال هستند؛ هر یک از این قطعات اگر نادیده گرفته شود و در جای خود قرار نگیرد این پازل ناقص می‌ماند و تکمیل نمی‌شود. هویت‌های خرد و کوچک نیز در عین استقلال داشتن و مهم بودنشان در کنار هم هستند که هویت ملی یا قومی را تکمیل می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">جامعه‌ای که مردمشان شیفته و دلباخته‌ی نسبت‌های خونی و نژادی‌اند و تاروپود هستی‌شان را فقط به روابط قبیلوی و عشیره‌ای گره‌زده‌اند و از آن تمام‌قد و با هر قیمتی دفاع می‌کنند به‌گونه‌ای که رخصت و فرصت اندیشیدن به فراتر از این مناسبات منحط را از آن‌ها ستانده است، همچون کسی میماند که به برخی قطعات پازل دلباخته است و فقط وجود آن‌ها را لایق و شایسته حضور در صفحه پازل می‌داند و سایر قطعات را کنار نهاده است. چنین جامعه‌ای به معنای واقعی کلمه در باتلاق عصبیت و قبیله گرایی فرورفته‌اند و در حال غرق شدن در مخاصمات و منازعات قومی، زبانی و نژادی هستند؛ برعکس، کامکاری و کامیابی، آسایش و آرامش، عزت و شرافت از آن جامعه‌ای است که از مرکب تعصبات آفت‌زا و ناپاک پایین آمده‌اند و به وفاق قومی و ملی رسیده‌اند. همچون کسی که از تمام قطعات پازل برای تکمیل آن استفاده می‌کند و یک تصویر زیبا، با محتوا و معنی‌دار را با کنار هم نهادن آن‌ها خلق می‌کند. جامعه‌ی افغانستان به‌صورت عموم و جامعه شیعه اعم از سید و هزاره همان جامعه‌ای است که باوجود نیاز ضروری و حیاتی‌شان به انسجام و همبستگی، وفاق ملی اما سال‌های متمادی است که بر طبل تبارگرایی،طایفه محوری و خون مداری می‌کوبند. تیغ و تبر در دست ریشه و اساس همدیگر را برمی‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">قصه پر غصه سید مداری و عشیره گرایی، از سوی دیگر ستیزه با این قصه درام روح و روان و حکایت پایان‌ناپذیر امروزی جامعه‌ی هزاره است. عفونت این زخم چرکین ناشی از تیغ جهالت و عصبیت، ناله و فریاد همه را درآورده است.</p>
<p style="text-align: justify;">منطق تفوق طلبی، خوی صدرنشینی، خودبرتربینی سیدگراهای افراطی چون سید علوی بی‌خط، سید عوض هاشمی، سید جعفر عادلی، سید عبدالله لولنجی و ده‌ها بلکه صدها مواردی مثل آن‌ها و از جانب دیگر سکوت اختیار کردن اغلب عقلای این جماعت در قبال آنان باعث شده سید پرستان شمشیر را علیه هزاره‌ها از رو ببندند و در فضای حقیقی و مجازی از هیچ نوع اهانت، اتهام، افترا و کذب و دروغ بستن نسبت به هزاره‌ها ابایی نداشته باشند. این کنش عداوت خیز و نفرت‌آمیز موجب گردیده که هزاره‌ها نیز واکنش‌های متفاوت از خود نشان دهند؛ برخی اراده و عنان از کف داده دامن حرمت کلیت سادات را با اهانت، دشنام و بددهانی چاک کردند. درحالی‌که همه سادات باورمند به نژادپرستی و برتری‌طلبی نیستند. عده‌ای مثل محقق نسب سادات را در افغانستان از اساس انکار نمودند و مفهوم سید را یک پدیده جعلی و ساختگی توصیف کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">همچنین برخی هزاره‌هایی که هیچ‌گونه پروای مصالح جمعی سید و هزاره و جامعه خویشتن را ندارند نیز زبان و قلمشان را در جهت توهین، ناسزاگویی و فحاشی همه سادات چرخاندند. این حد ناشناسی‌ها و حرمت‌شکنی‌ها نسبت به همدیگر باعث شده که فیس‌بوک و سایر صفحات مجازی تبدیل به فحش‌نامه و فاش‌نامه عیوب، نواقص و اسرار همدیگر شود و آن‌ها را از همدیگر دور و دورتر نماید.</p>
<p style="text-align: justify;">زیرا این دیالکتیک شوم خصومت و خشونت کلامی و رفتاری ناشی از نگاه مافوق به مادون که در پست‌ها و کامنت‌های هزاره‌ها و سادات در فضای مجازی بازتاب می‌یابد به‌طور روزافزون گسست و شکاف میان این دو طایفه‌ی هم سرنوشت، هم درد و هم مسیر را در مقیاس وسعت جهانی افزایش داده و زخم‌های آنان را عمیق‌تر و رنج‌آورتر نموده است. اگر جلوی افراط‌گرایان سادات و واکنش‌های منفی متقابل هزاره‌ها گرفته نشود، در آینده وضع بدتر و خسارت‌بارتر از این هم خواهد شد. یعنی کینه و نفرت از همدیگر چنان همه‌گیر خواهد شد که شکاف پر ناشدنی را در روابط و مناسبات آن‌ها ایجاد خواهد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">به‌هرحال سیاست ‌باز گذاشتن باب تخاصم و تقابل، نواختن بر شیپور خودبرتربینی و فروتر پنداری غیرخودی و نادیده گرفتن سرنوشت مشترک به درازای تاریخ، این دو طایفه که در لحظه‌لحظه زیست جمعی‌شان در تلخی‌ها و شیرینی‌ها، در مرارت‌ها و آسودگی‌های هم سهیم و شریک بوده‌اند جز اینکه آهنگ ناموزون انشقاق و اختلاف را تندتر نمایند و حیات جمعی‌شان را دچار جزر و مد تباه‌کننده گردانند دیگر هیچ نتیجه و ثمره‌ای برای آن‌ها نخواهد داشت. در یک‌کلام زیست جهان آن‌ها چنان درهم‌تنیده شده است که فرار از آن امکان‌پذیر نیست و کوبیدن بر طبل جدایی و استقلال یک توهم و پندار بیش نیست. پس باید عقلا، دلسوزان و اعتدال‌گرایان این دو طایفه باهم بنشینند و با مذاکره، گفتگو و مفاهمه به یک مکانیسم حل اختلاف و نزاع دست یابند.</p>
<p style="text-align: justify;">به باور نگارنده این تقابل و دودستگی روزافزون میان سید و هزاره بیشتر جنبه روان‌شناختی دارد. به این معنی که سید و هزاره در چند دهه اخیر نسبت به هم بدبین و بدگمان شده‌اند و این بدبینی رو به فزونی بوده است. یعنی سادات دچار این توهم شده‌اند که هزاره‌ها آنان را در جامعه بیش از این قبول ندارند و با رفتار و گفتارشان از آن‌ها بیزاری می‌جویند. ازاین‌روی احساس ناامنی می‌کنند و این احساس آن‌ها را وادار به واکنش‌های منفی و تنش آلود کرده است. از طرف دیگر هزاره‌ها نیز گرفتار این توهم شده‌اند که سادات بر اساس سنت پیر- مریدی و صدرنشینی، توقع احترام ویژه و ستادن مال و درآمد آن‌ها تحت عنوان خمس و امثال آن همچنان از آن‌ها سو استفاده می‌کنند. درنتیجه دست به واکنش‌های ناسنجیده می‌زنند. بنابراین برای حل این بدگمانی و بی‌اعتمادی به‌مثابه معضل اجتماعی بایستی هر دو طرف سوی ظن‌هایشان را کنار نهند و به همدیگر اعتماد نمایند. این امر با احترام گذاشتن به همدیگر، کنار نهادن نگاه مافوق و مادون و جایگزین کردن دید برابر و انسانی نسبت به همدیگر از خصلت امتیاز طلبی دست‌بردارند. در این صورت است که به وفاق و همبستگی و زیست مسالمت‌آمیز دست خواهند یافت. والسلام</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3417</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عدالت یا دوقطبی، آزمونی برای آینده افغانستان</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3412</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3412#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 13:17:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت یا دوقطبی، آزمونی برای آینده افغانستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3412</guid>
		<description><![CDATA[افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به اعتماد عمومی، آرامش اجتماعی و همبستگی ملی نیاز دارد. در چنین وضعیتی، هر تصمیمی که یک قشر یا نهاد اجتماعی را تحت تاثیر قرار دهد، اگر با شفافیت و رعایت اصول حقوقی همراه نباشد، به‌سادگی می‌تواند از یک اختلاف حقوقی به یک بحران اجتماعی تبدیل شود. ماجرای [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">افغانستان امروز بیش از هر زمان دیگری به اعتماد عمومی، آرامش اجتماعی و همبستگی ملی نیاز دارد. در چنین وضعیتی، هر تصمیمی که یک قشر یا نهاد اجتماعی را تحت تاثیر قرار دهد، اگر با شفافیت و رعایت اصول حقوقی همراه نباشد، به‌سادگی می‌تواند از یک اختلاف حقوقی به یک بحران اجتماعی تبدیل شود. ماجرای توقف فعالیت تلویزیون تمدن و بسته شدن حوزه علمیه خاتم‌النبیین نیز اکنون در چنین نقطه‌ای قرارگرفته است. طالبان این اقدام را با استناد به ادعاهای حقوقی درباره مالکیت زمین توجیه می‌کنند، درحالی‌که مسوولان این دو نهاد، ادعای مذکور را رد کرده و آن را اقدامی باانگیزه سیاسی می‌دانند. تا زمانی که اسناد و روند رسیدگی به‌صورت شفاف در اختیار افکار عمومی قرار نگیرد، طبیعی است که زمینه برای گمانه‌زنی، بی‌اعتمادی و تفسیرهای متفاوت فراهم شود. اکنون پرسش اصلی این نیست که چه کسی بر حق است، بل این است که چگونه می‌توان از تبدیل یک اختلاف حقوقی به یک شکاف مذهبی و قومی جلوگیری کرد. پاسخ این پرسش را می‌توان در سه اصل جست‌وجو نمود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>نخست؛ حاکمیت قانون، نه حاکمیت سلیقه</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">اگر نهادی مرتکب تخلف شده است، قانون باید درباره آن تصمیم بگیرد، نه برداشت‌های سیاسی و نه قدرت اجرایی. اجرای اقدامات قهری پیش از روشن شدن کامل وضعیت حقوقی، این تصور را ایجاد می‌کند که روند قانونی جای خود را به تصمیم‌های سلیقه‌ای داده است؛ تصوری که بیش از هر چیز به اعتبار حکومت و اعتماد مردم آسیب می‌زند. از سوی دیگر، مسوولان حوزه خاتم‌النبیین و تلویزیون تمدن نیز مسوولیت دارند اسناد، دلایل و وضعیت حقوقی پرونده را با شفافیت در اختیار مردم قرار دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">افکار عمومی حق دارد بداند حقیقت چیست، نه آنکه تنها روایت‌های متعارض را بشنود و ناخودآگاه موضع بگیرند. اگر هر دو طرف از شفافیت بپرهیزند، مسوولیت افزایش سوی‌ظن، التهاب اجتماعی و گسترش بی‌اعتمادی نیز متوجه هر دو خواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>دوم؛ قانون زمانی قانون است که برای همه یکسان باشد</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">هیچ جامعه‌ای با عدالت گزینشی به آرامش نمی‌رسد. اگر برای رسانه‌ها، مدارس دینی یا موسسات آموزشی معیار قانونی مشخصی وجود دارد، همان معیار باید درباره همه، بدون استثنا، اجرا شود؛ نه بر اساس مذهب، قوم، نفوذ یا وابستگی سیاسی. جامعه افغانستان خاطره تلخی از تبعیض‌های گذشته دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">هر اقدامی که حتی شایبه رفتار نابرابر را ایجاد کند، سرمایه اجتماعی را کاهش می‌دهد و احساس محرومیت را در میان بخشی از جامعه تقویت می‌کند. حکومتی که خواهان ثبات پایدار است، بیش ازهر چیز باید نشان دهد که قانون برای همه یکسان اجرا می‌شود، نه اینکه مردم ناچار شوند درباره یکسان بودن اجرای قانون دچار تردید شوند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>سوم؛ نباید اختلاف حقوقی را به جنگ هویتی تبدیل کرد</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">بزرگ‌ترین خطر این پرونده، خود اختلاف حقوقی نیست؛ بل تبدیل‌شدن آن به یک نزاع مذهبی و قومی است. اگر اعتراض‌ها از مطالبه عدالت و شفافیت به متهم کردن یک قوم یا یک مذهب تبدیل شود، نتیجه آن چیزی جز گسترش نفرت و تحمیل هزینه بر مردمی که دهه‌ها بار قربانی اختلافات شده‌اند، نخواهد بود.</p>
<p style="text-align: justify;">همان‌گونه که اگر حکومت از اقدام خود دفاع می‌کند، باید ثابت کند همین معیار درباره همه نهادهای مشابه نیز بدون تبعیض اجراشده است، کسانی که این اقدام را نقد می‌کنند نیز باید نقد خود را متوجه عملکرد حکومت کنند، نه متوجه اقوام یا مذاهب. افغانستان زمانی بیشترین آسیب را دید که هر اختلاف سیاسی، حقوقی یا اداری، رنگ قومی و مذهبی به خود گرفت. تکرار آن تجربه، هیچ برنده‌ای نخواهد داشت، چنانکه عبدالرحمن برنده نشد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">سخن پایانی</span></strong></p>
<p style="text-align: justify;">امروز جامعه افغانستان بیش از هر زمان دیگری به صدای عقلانیت نیاز دارد؛ صدایی که نه ظلم را توجیه کند، نه سکوت در برابر بی‌عدالتی را فضیلت بداند و نه احساسات را جایگزین قانون سازد. اگر این پرونده واقعا یک موضوع حقوقی است، باید با شفافیت و بر اساس قانون حل شود و اگر چنین نیست، مردم حق دارند حقیقت را بدانند. پنهان‌کاری، ابهام و اجرای گزینشی قانون، نه‌تنها یک اختلاف را حل نمی‌کند، بل اختلاف‌های تازه‌ای می‌آفریند. امروز آزمون اصلی، نه برای یک مدرسه دینی و نه برای یک رسانه، بل برای اصل عدالت و اعتماد عمومی است. اگر عدالت پیروز شود، همه مردم افغانستان برنده خواهند بود، اما اگر بی‌اعتمادی، تبعیض و دوقطبی بر جامعه غلبه کند، هیچ قوم، هیچ مذهب و هیچ حکومتی از پیامدهای آن در امان نخواهد ماند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3412</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خطاهای روش‌شناختی در واکنش به سخنان آقای سلطانی</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3404</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3404#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Sep 2026 00:42:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[خطاهای روش‌شناختی در واکنش به سخنان آقای سلطانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3404</guid>
		<description><![CDATA[چند روز بود که فضای مجازی به‌ویژه در میان کاربران هزاره و شیعه، به‌شدت ملتهب شده بود. فضای آکنده از گردوغبار خشم، جدال، و عکس‌العمل‌های تند که در پی مصاحبه اخیر جواد سلطانی شکل‌گرفته بود در این فضای پرهیاهو و غبارآلود اکثرا در نقد و تنقیص مصاحبه جواد سلطانی دچار خطاهای متعدد روش‌شناختی شدند که [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">چند روز بود که فضای مجازی به‌ویژه در میان کاربران هزاره و شیعه، به‌شدت ملتهب شده بود. فضای آکنده از گردوغبار خشم، جدال، و عکس‌العمل‌های تند که در پی مصاحبه اخیر جواد سلطانی شکل‌گرفته بود در این فضای پرهیاهو و غبارآلود اکثرا در نقد و تنقیص مصاحبه جواد سلطانی دچار خطاهای متعدد روش‌شناختی شدند که مواردی از این خبط و خطاها را تحت عناوینی که در پی می‌آید دنبال می‌کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">اما قبل از آن ذکر این مساله لازم است که جواد سلطانی نیز مثل هر اندیشمند و اهل فکر حق دارد درباره بنیادها، باورها، نگرش‌ها و شیوه زیست جمعی جامعه خود بیندیشند و درباره آن سخن بگوید، حق دارد تنگناها، کاستی‌ها، کجی‌ها و کژتابی‌هایی تاریخی و فرهنگی جامعه خویش را آشکار کند و روایت‌های تثبیت‌شده را به پرسش بگیرد. جواد سلطانی ممکن است طریق ناصواب را نسبت به کاتب پیموده باشد. این مهم نیست، آنچه اهمیت دارد طرح چنین مباحث و گفت‌وگوی سرنوشت‌ساز است. گفت‌وگوی علمی و روشمندی که با رعایت معیارهای نقد در فضای آرام و احترام‌آمیز، امکان دستیابی به حقایق تاریخی را میسر می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">جامعه‌ای که خواهان رهایی، پیشرفت و بلوغ است، بیش از هر چیز به‌نقد درونی نیاز دارد و این امر مهم تنها در فضای آزادی بیان و احترام متقابل به دیدگاه‌های همدیگر و مواجهه صادقانه با گذشته خویش امکان‌پذیر است و از این طریق زمینه اصلاح آینده فراهم می‌گردد. اینک می‌پردازیم به مهم‌ترین خطاهای که در طی چند روز کاربران فضای مجازی در واکنش به مصاحبه جواد سلطانی مرتکب شدند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong> ۱- خلط کردن انگیخته باانگیزه:</strong></span> مراد از انگیزه نیت و هدفی است که امکان دارد مدعی در پس ادعای خود داشته باشد و مراد از انگیخته، ادعا و استدلال مدعی است. خلط انگیخته باانگیزه به این صورت است که به‌جای ابطال و بی‌اعتبار کردن ادعا و استدلال  مدعی، انگیزه و نیتی را برای صاحب ادعا فرض می‌کند و آن را مبنای رد ادعا و برهان وی قرار می‌دهد. این‌گونه خلط در نقدها زیاد دیده می‌شود.  مثلا جواد سلطانی ادعا کرده بود که کاتب خود در جنگ‌های خونین علیه هزاره‌ها در زمان عبدالرحمن شرکت کرده بود و یک شخصیت درباری بود که تا آخر عمر وفادار به دستگاه قدرت بود.</p>
<p style="text-align: justify;">با توجه به این ادعا، عده‌ای از کاربران هزاره به‌جای اینکه ادعا و استدلال سلطانی را به‌صورت مستدل رد کنند دچار خطای مذکور شده‌اند. برخی گفته بودند که وی با این ادعا می‌خواهد پز روشنفکری بدهد، بعضی نیز شهرت‌طلبی سلطانی را خاستگاه ادعایش قلمداد کرده بودند. اما به استدلال ایشان اصلا نپرداخته بودند.</p>
<p style="text-align: justify;"> <span style="color: #ff0000;"><strong>۲- جدال و مراء:</strong></span> در نقد یک مساله یا یک شخصیت، گاهی شاهد پیکار لفظی و ستیزه در بحث صرفا به‌قصد چیره شدن بر رقیب و ساکت کردن او هستیم. لذا از جدل کار می‌گیرند. زیرا جدل به بحث و گفت‌وگویی می‌گویند که به‌منظور کوبیدن طرف و غالب شدن بر او صورت می‌گیرد و مراء نیز عبارت است از ایراد و اعتراض به سخن دیگری و اظهار نقص و خلل در آن به‌قصد تحقیر و اهانت وی و اظهار برتری و هوشمندی خود. پس جدال و مراء به‌نوعی یک معنی دارد. زیرا مخرج مشترک هر دو غالب شدن بر رقیب است. در مقدمات جدل از مشهورات استفاده می‌شود فارغ از اینکه حق باشد یا باطل. مثلا مخالفین جواد سلطانی با توسل به این دیدگاه مشهور که کاتب هزاره در دربار حبیب‌الله خان رفت و سراج التواریخ را نوشت که رنج و مصیبت هزاره‌ها را ثبت تاریخ کند تا آیندگان از جنایات عبدالرحمن آگاهی یابند. این  سخن از مشهورات است که در مجادلات میان کاربران از آن زیاد استفاده شد؛ بدون اینکه دغدغه‌مند حق و باطل بودن این قضیه مشهور بوده باشند. چراکه آنچه در این هیاهو بیش از همه برای کاربران اهمیت داشت این بود که سلطانی را محکوم و مغلوب کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>۳- مغالطه مسموم کردن چاه:</strong></span> گاهی شخص بدون ذکر دلیل و برهان، تنها ویژگی‌های ناشایست و نامناسبی را به یک دیدگاه یا صاحب آن نسبت می‌دهد تاکسی جرات نکند به آن نظریه توجه کند یا آن را بپذیرد. مثلا شخصی بدون آنکه استدلال معتبری ارایه کند می‌گوید: تنها یک کم‌هوش و نفهم چنین دیدگاهی را تایید می‌کند و می‌پذیرد. در موردنقد ادعای سلطانی نیز تعدادی از افراد بودند که در دام این مغالطه افتاده بودند و می‌گفتند که در چنین شرایطی فقط یک آدم کم‌هوش درباره کاتب چنین سخن سخیفی را اظهار می‌دارد.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong><span style="color: #ff0000;">۴- مغالطه توسل به احساسات:</span> </strong>گاهی افراد به‌جای نقد منطقی و مستدل یک دیدگاه سعی می‌کنند با تحریک احساسات دیگران- مثل ترس، ترحم، خشم، گناه، غرور- آن را رد کنند. در مورد دیدگاه سلطانی از مغالطه توسل به ترس زیاد استفاده‌شده بود. به این صورت که اگر مخالفین و معاندین هزاره سخن سلطانی را در مورد کاتب بشنود، از آن علیه هزاره‌ها سو استفاده خواهند کرد؛ پس سلطانی نباید سخنی درباره کاتب می‌گفت. این همان مغالطه توسل به ترس است که حتی اگر این ترس بجا هم باشد، اما ازنظر روش‌شناختی، یک مغالطه است نه نقد علمی و متدیک.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong> ۵- پرخاشگری به‌جای نقد علمی:</strong></span> غالبا در میان کاربران، نقد و بررسی یک مساله به انحراف کشیده می‌شود و به‌اصطلاح معروف به «تنکیری» منجر می‌گردد. به‌عبارت‌دیگر نقدها از مسیر علمی و روشمند خود خارج‌شده و به پرخاشگری‌های کلامی و توهین به همدیگر منتهی می‌شود. پرخاشگری و عصبانیت در یک بحث معمولا زمانی رخ می‌دهد که افراد منتقد یا دچار تعصب نسبت به یک باور هستند یا تعلق‌خاطر اغراق‌آمیز به یک شخصیت دارند یا ناتوان از رد برهان و استدلال مدعی‌اند. در مورد کاتب هزاره و سراج التواریخ بیشتر حس تعلق‌خاطر به شخصیت و اثر ایشان باعث شده بود که نسبت به مصاحبه جواد سلطانی حساسیت شدید نشان دهند. حساسیتی که در مواردی پرخاشگری و عصبانیت را در پی داشت.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>۶- قضاوت بدون آگاهی کافی: </strong></span>گاهی کسانی مساله ای را موردنقد و تنقیص قرار می‌دهند که آگاهی و اطلاعات کافی از همه ابعاد و زوایای موضوع موردنقد ندارند؛ ازاین‌رو بحث‌های بیهوده و انحرافی را مطرح می‌کنند که می‌توان از این نوع خبط و خطا به مغالطه بی‌ربطی نیز تعبیر کرد. در موردنقد ادعای سلطانی بسیاری از کاربرانی که در مورد مصاحبه ایشان اظهارنظر و قضاوت کرده بودند از همین سنخ آدم‌های بی‌اطلاع یا کم‌اطلاع زیاد بودند که نه در مورد کاتب اطلاعات کافی داشتند و نه در مورد سراج التواریخ.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>۷- داوری‌های ارزشی:</strong></span> خیلی وقت‌ها شده که راجع به موضوع و مساله‌ای به‌جای داوری علمی و منطقی قضاوت ارزشی صورت می‌گرفته است. در داوری ارزشی قضاوت و ارزیابی بر اساس اصول اخلاقی، ارزش‌ها و باورهای فرد انجام می‌گیرد. مثلا کاربران زیادی سلطانی را صرفا سرزنش و توبیخ می‌کردند که ایشان به‌عنوان یک هزاره نباید راجع به کاتب چنین اظهار می‌داشت. سخنشان نادرست و نابجا بود. واژه‌های چون «نباید»، «نادرست»، «نابجا» و مشابه آن‌ها از کلمات صرفا ارزشی هستند که در نوشتار و گفتار کاربران زیاد دیده می‌شد. اما اینکه چرا نادرست و نابجا است و نباید ابراز می‌شد یا غالبا مسکوت می‌ماند یا مرتکب موارد یادشده‌ای می‌شدند که باز ازنظر روش‌شناسی خطا و اشتباه هستند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ff0000;"><strong>۸- نقد و بررسی ناقص: </strong></span>برخی کاربران معمولا نقد را به معنای برجسته کردن نقاط منفی و نارسایی یک موضوع می‌پندارند درحالی‌که نقد شامل تمام جوانب مثبت و منفی، قوت و ضعف، معایب و محاسن مساله است. مصاحبه جواد سلطانی به‌ندرت بر اساس معیار مذکور موردنقد قرار گرفت و عیار مصاحبه ایشان ارزیابی شد؛ اما بسیاری از کاربران سعی کردند که ابعاد منفی و پیامدهای مخرب آن را برجسته کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"> <span style="color: #ff0000;"> <strong>۹- خطای زمان پریشی:</strong></span> خطای زمان پریشی یعنی اینکه یک پدیده، اندیشه، رفتار یا شخصیت تاریخی را با معیارها، مفاهیم و شرایط متعلق به زمان دیگری ارزیابی کنیم. مثلا معیارها و ارزش‌های امروزی را در مواردی مزبور تحمیل کنیم بدون توجه به زمینه، زمانه و بستر تاریخی آن‌ها. این‌یک خطای بسیار رایج است که افراد نسبت به رخدادها یا شخصیت‌های تاریخی غالبا مرتکب می‌شوند. کاربران در پیوند به مصاحبه جواد سلطانی نیز دچار این خطا شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">چراکه قتل‌عام هزاره‌ها در فاصله زمانی ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳ اتفاق افتاد، اما «نسل‌کشی»، «جنایت جنگی» و «جنایت علیه بشریت» به‌عنوان رفتارهای مجرمانه در حقوق بین‌الملل در تاریخ‌های ۱۹۴۸ و ۱۹۴۵ در سازمان ملل به رسمیت شناخته شدند. مرتکبین آن به‌عنوان مجرمین تحت تعقیب دادگاه بین‌المللی قرار خواهند گرفت. اما قبل از آن حاکمان ستمگر و کشورگشایان خون‌خوار نه‌تنها از جانب هیچ نهادی به‌عنوان جنایت‌کاران محکوم نمی‌شدند و مورد پیگرد قانونی قرار نمی‌گرفتند، بلکه آنان افتخارانه به جنایت‌ها و قساوت‌هایشان اعتراف می‌کردند و حاکمیتشان بر سرزمین مغلوب نیز مشروعیت پیدا می‌کرد. طبق این توضیح، نسل‌کشی یا نسل زدایی هزاره‌ها در دوران عبدالرحمن به‌عنوان جرم حقوقی اصلا مطرح نبود تا کاتب کشتار و جنایات عبدالرحمن را به‌مثابه جرم حقوقی فهم کرده باشد و بعد برای ثبت آن در حافظه تاریخی سراج التواریخ را نوشته باشد تا در آینده جامعه بین‌المللی او را محکوم کنند و جنایت‌کار قلمداد کنند. اگر چنین تلقی از تلاش کاتب در تدوین سراج داشته باشیم دچار خطای زمان پریشی شده‌ایم. والسلام</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3404</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسلخ هویت؛ یا تجلیل از روز فرهنگ هزاره!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3345</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3345#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Jun 2026 21:59:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[برگزيده‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[مسلخ هویت؛ یا تجلیل از روز فرهنگ هزاره!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3345</guid>
		<description><![CDATA[در سال‌های اخیر، روز فرهنگ هزاره از یک فرصت رهایی‌بخش، به یک سیرک فرهنگی بدل شده و هویت یک قوم به اجرای عناصر تکراری مانند، رقص بالباس‌های محلی و بعد انتشار چند تا عکس در شبکه‌های اجتماعی، خلاصه‌شده است. ظاهر این تجلیل شاد، اما فریبنده است؛ زیرا که در اصل دربردارنده نوعی خیانت خاموش به [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در سال‌های اخیر، روز فرهنگ هزاره از یک فرصت رهایی‌بخش، به یک سیرک فرهنگی بدل شده و هویت یک قوم به اجرای عناصر تکراری مانند، رقص بالباس‌های محلی و بعد انتشار چند تا عکس در شبکه‌های اجتماعی، خلاصه‌شده است. ظاهر این تجلیل شاد، اما فریبنده است؛ زیرا که در اصل دربردارنده نوعی خیانت خاموش به فرهنگ هزاره و ابتر نمودن خواسته‌های این قوم است. فرهنگی که تاروپود آن با تاریخ خون‌بار تبعیض، نسل‌کشی، مهاجرت‌های اجباری و البته اندیشه فلسفی، عرفانی و کلامی عجین است، در این رویدادها تا حد یک محصول مصرفی برای طبقه آسوده‌خاطر اروپایی نشین، سقوط کرده است. این انگاره، هرگز علیه رقص و شادی یا اصالت لباس محلی نیست، بل هشدار دلسوزانه به تقلیل‌گرایی سیستماتیک فرهنگی و تبدیل کردن هویت زخم‌خورده به نمایش سرگرم‌کننده و بی‌خطر است.</p>
<p style="text-align: justify;">در فضای آزادی اروپا، پناهندگان برای دیده شدن ناچارند تن به یک معامله فضاحت‌باری مانند این فولکلورهای بی‌خطر بدهند. جامعه میزبان تشنه تماشای سرگرم‌کننده است، اما به‌شرط که وجدانش را به درد نیاورد، رد خون بر آن دیده نشود و قابل عکس‌برداری برای اینستاگرام باشد، اما ساختارها را به پرسش نگیرد. این روند، فرهنگ هزاره را از یک تجربه تاریخی‌ تهی کرده و آن را به کالای جشنواره‌ای تبدیل نموده است. تجلیل از فرهنگ هزاره به شیوه‌ی فعلی، در حقیقت سانسور تاریخ رنج، شست‌وشوی چرکین ساختارهای تبعیض، اخته کردن روایت‌های تاریخی و تبدیل آن به فست‌فود فرهنگی است. در این کالا‌سازی، فرهنگ، دیگر نمی‌تواند ابزار آگاهی باشد، بل افیونی برای سرگرمی و تخدیر نسل جوان از سابقه تاریخی آن‌ها است؛ همان لحظه‌ای که فرهنگ را از اساس، بی‌زبان، بی‌خاصیت و بی‌معنا می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">چرا تاریخ را زنده‌به‌گور می‌کنیم؟ برگزارکنندگان این برنامه‌ها در یک خودسانسوری آشکار، مهر سکوت بر دهان می‌زنند. چراکه در این کارناوال‌های بی‌هدف، هیچ اثری از بازخوانی کلیدواژه‌های حیاتی تاریخ هزاره دیده نمی‌شود. نسل‌کشی عبدالرحمانی، ریشه‌های آپارتاید سیستماتیک، تصرف اراضی اجدادی هزاره‌ها، عمق تفکر فلسفی و عرفانی در حوزه تمدن باستانی بلخ و بامیان و ریشه‌های زرتشتی تا قله‌های اندیشه شرقی چون ابن‌سینا، فارابی، سنایی، مولوی و&#8230;، همه به مسلخ کشیده می‌شوند. این بایکوت آگاهانه، بخشی از سیاست گداوار است؛ سیاستی که برای پذیرفته شدن در جامعه میزبان، باید خود را بی‌خطر، بی‌زبان و بی‌ادعا جلوه داد. تفاله این سیاست، چیزی جز بازنمایی معلول، اخته شده و تحریف‌شده از هویت هزاره نیست. معرفی هزاره به‌عنوان یک قبیله رقاص و نه یک مردم متمدن باریشه‌های تاریخی و قربانی شده که از خاکستر نسل‌کشی برخاسته‌اند، خدمت به فرهنگ هزاره نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">بزرگ‌ترین خیانت این بازنمایی سطحی در حق نسل جدید مهاجران، زایش نسل بی‌ریشه یا تنها رقصنده هزاره است که ناخودآگاه از طریق همین جشنواره‌های بی‌هدف دریافت می‌کنند. وقتی تمام سهم نسل جوان از هزاره بودن، چرخیدن در لباس محلی باشد، هویتشان کاریکاتوری و ویترینی خواهد شد. آن‌ها هرگز متوجه نخواهد شد که چرا آواره دیار غربت شده‌اند؟ چه بهای خونینی برای حفظ این هویت پرداخت‌شده است؟ پشت آنچه ادبیات غنی، اندیشه فلسفی و حماسه‌های ایستادگی نهفته است؟ این سطحی‌سازی از هویت، درواقع یک ترور اجتماعی بلندمدت است، چون نسل بی‌خبر از ریشه‌های تاریخی خود نمی‌تواند قد برافرازد و هویت خود را با اعتمادبه‌نفس در جامعه میزبان فریاد زند. بنابراین، در غیاب یک ساختار نخبه‌گرا این رویدادها به پلتفرمی برای کیش شخصیت تبدیل می‌شوند. افراد کم‌مایه و فاقد وزن علمی یا سیاسی، پشت میکروفون‌ها می‌روند، عکس‌های یادگاری می‌گیرند و در شبکه‌های اجتماعی به‌عنوان رهبران جامعه هزاره بازنمایی می‌شوند. برای این دسته از فعالان، لباس محلی و رقص، فقط ابزار صحنه است تا تمرکز دوربین‌ها روی خود آن‌ها تنظیم شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">برگزارکننده و شرکت‌کننده، با پوشیدن لباس محلی و چند ساعت رقصیدن به این حس کاذب دست می‌یابند که دین خودشان را به فرهنگ هزاره ادا کرده‌اند. این یک نوع تخدیر وجدان و جشن تولد عمومی است که جایگزین کارهای سخت‌تر و عمیق‌تری مانند لابی‌گری سیاسی برای توقف نسل‌کشی، تولید ادبیات علمی و افشاگری حقوق بشری می‌شود. این صریح‌ترین شکل خیانت ناآگاهانه به خون‌ها و رنج‌هایی است که پشت این هویت رنجور خوابیده‌اند. این روز باید به یک دادگاه تاریخی، کانون افشاگری سیاسی و سنگر بازپس‌گیری حافظه جمعی تبدیل شود، نه فرصتی برای محافل رقص و آوازخوانی صرف. ازاین‌رو، رویدادهای مانند روز فرهنگ هزاره باید به نمایشگاه‌های مستند نسل‌کشی، شب‌های شعر و روایت‌ دردهای تاریخی، تریبون‌های تحلیل ساختار فاشیسم و معرفی قله‌های علمی متعلق به حوزه تمدنی هزاره تبدیل شود. اگر این لایه‌های سرخ تاریخ به بهای لبخند رضایت تماشاگران اروپایی از روز فرهنگ هزاره حذف شود، هزاره به جهان معرفی نشده است، بل تنها نسخه‌‌ی بی‌صدا و مومیایی‌شده از فرهنگ به حراج گذاشته‌شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3345</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وجدان‌های بدبخت (خوانشی هگلی از منازعه سید و هزاره در افغانستان)</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3326</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3326#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Feb 2026 00:04:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[وجدان‌های بدبخت (خوانشی هگلی از منازعه سید و هزاره در افغانستان)]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3326</guid>
		<description><![CDATA[وجدان‌های بدبخت، یکی از مفاهیم انتقادی کلیدی در تفکر هگل است؛ لحظه‌ای که انسان از خودآگاهی دور می‌ماند و روح خویش را از حقیقت مطلق جدا می‌بیند. در این جدایی بدبختانه، واقعیتی به نام خود تحقیری رخ می‌نمایاند؛ طوری که وجدان‌های بدبخت هم خود را تحقیر می‌کند و هم جانب مقابل را. شکاف میان امر [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">وجدان‌های بدبخت، یکی از مفاهیم انتقادی کلیدی در تفکر هگل است؛ لحظه‌ای که انسان از خودآگاهی دور می‌ماند و روح خویش را از حقیقت مطلق جدا می‌بیند. در این جدایی بدبختانه، واقعیتی به نام خود تحقیری رخ می‌نمایاند؛ طوری که وجدان‌های بدبخت هم خود را تحقیر می‌کند و هم جانب مقابل را. شکاف میان امر متعالی الهی و خویشتن هزارگی و سید بودگی، نهایتا تلاش می‌کند خود را با ناسزاگویی‌های مذهبی و قومی باهدف نفی دیگری در فضای مجازی پر کند و نه با برادری دینی، برابری، اخلاقی و آشتی انسانی. چون نزاع وجدان‌های بدبخت، دین و مذهب را به میدان نفی انسانیت از دیگری بدل کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">وجدان‌های بدبخت در خوانش هگلی، خدا و دین را در افق تنگ نژاد و قومیت جای می‌دهند؛ افقی که سنتز آن چیزی جز خود تحقیری در سایه‌ی ایمان دروغین به اهل‌بیت(ع) و نژادگرایی مسلوب الاعتبار، نیست. این خود تحقیری، به‌گونه‌ای دیالکتیکی، همان‌گونه که به نفی رقیب می‌انجامد، مستلزم نفی خود نیز هست؛ زیرا وجدان جمعی بیرون از نزاع‌گران مذهبی و نیز خود دین، این وجدان‌های بدبخت را در خود جذب و هضم نمی‌کند. وجدان‌های بدبخت برای اینکه بتوانند از زیر بار سنگین بی‌ارزشی یا همان خود تحقیری رهایی یابند، همدیگر را بی‌ارزش و بی‌دین، آن‌هم با تمسک به منابع دینی یا وجهه‌های مذهبی چون حضرت عباس(ع)، اعلام می‌کنند. این تکبیرگویی‌ها و تفسیق‌سازی‌های متقابل وجدان‌های بدبخت، دلیل روشن همین خود تحقیری است و نه نشانه‌ی ایمان مخلصانه به دین محمد(ص) و پیروی از حسین و عباس(ع). وجدان‌های بدبخت، خون و تبار را به سند تقرب به خدا، پیامبر(ص) و اهل‌بیت طاهرینش، تبدیل کرده‌اند، درحالی‌که این تقرب پنداری عملا خود خدا را هم از متن جامعه و نگاه انسانی به افراد، تبعید کرده و جای برای خدا و پیامبر باقی نگذاشته است. از نظرگاه هگل، روح دین آنجا است انسان، انسان را به رسمیت بشناسد. اما وقتی سیادت یا هویت قومی به ملاک تقرب بدل می‌شود، دین از مقام روحانی خویش سقوط می‌کند و رسما در مقابل دین‌داران سید و هزاره شکست‌خورده و خود را تهی از پیام انسان‌ساز می‌بیند. این همان وارونگی دین و مذهب است که در اثر به خدمت درآمدن نژاد و قوم به آن مبتلا شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">وجدان‌های بدبخت، به‌جای آنکه شکاف میان انسان و خدا و انسان با انسان را باروح تعالی‌بخش دین پر کند، سو استفاده دینی و مذهبی به راه می‌اندازند و درواقع دین را به فرافکنی تبدیل می‌کنند. صحنه‌ای می‌سازند که هر دو طرف دیگری را از آدرس دین خلع انسانیت می‌کنند. اما هگل هشدار می‌دهد که برداشت از دین در سطح تصور از چشم‌انداز نسبی و نژادی، بت بیش نیست. بت، نه سخن می‌گوید و نه انتظار سخن گفتن از آن منطقی است، بل فقط خواهان تعظیم به شکلی پست‌تر از استحمار است. نزاع سید و هزاره، دین را در چرخه‌ای بسیار بدبختانه‌ی نفی انسانیت از یکدیگر اسیر کرده است، به قسمی که هر نفی، نفی متقابل را برمی‌انگیزد و هر اتهام، اتهام تازه می‌آفریند. این دیالکتیک معیوب، شکاف اجتماعی دین‌دارانی پیرو یک مذهب را هرروز بیشتر از روز دیگر تعمیق کرده است. تا جای که دین و مذهب در نزاع سید و هزاره به جزویت‌های کوچک غیرقابل‌بازگشت به کلیت روح‌بخش و وحدت‌آفرین در جامعه انسانی تبدیل‌شده است. نزاع طریقت سید و هزاره، هرکدام خود را حامل حقیقت مطلق پنداشته و دیگری را منحرف از آن می‌داند. درحالی‌که از منظر هگل، دین در اوج معنویت خود پیام‌آور آشتی است؛ آشتی انسان باخدا و در پی آن، آشتی انسان با انسان. بنابراین، اگر دین به ابزار حذف و تحقیر دیگری بدل شد دیگر دین نیست، بل شکلی بی‌روحی از آن در میان نزاع چاکران مذهب است. ازاین‌جهت، ضمن اینکه جوهر دین تهی از خدا می‌گردد، پیامبر(ص) و حسین و عباس(علیهم‌السلام) هم در نقش استجابت‌گران قطعی در تایید خواست سید شیعه برای تادیب شیفتگان هزاره شیعه خود، ظاهر می‌شوند.</p>
<p style="text-align: justify;">وجدان‌های بدبخت بااینکه خود را پاسداران ایمان و دین محمد(ص) می‌دانند، اما در عمل دین را به سطحی از رقابت‌های اجتماعی تنزل داده و درواقع بی‌دینی را در ساحت مکتب پیامبر(ص) مستقر ساخته‌اند. ایمان حقیقی در خوانش هگل، استقرار قانون تعالی‌بخش الهی در درون انسان است، درصورتی‌که نزاع وجدان‌های بدبخت دین و مذهب را به حربه‌ای نسبی یا اعتقادی برای خلق نفرت علیه همدیگر بدل کرده‌اند. درنتیجه، خوانش هگلی ما را به مسوولیتی دشوار فرامی‌خواند: عبور از وجدان‌های بدبخت و رسیدن به خودآگاهی نسبت به روح اخلاقی دین و آشتی انسان با انسان. دین، آموزه‌های الهی و انسانی خویش را از رهگذر درنوردیدن مرزهای قومی و نسبی گسترش داده و بدین‌سان امکان بقا یافته است. بااین‌همه، نزاع دین‌داران بدبخت سبب شده است که دین از ژرفای زندگی فردی و اجتماعی عقب‌نشینی کند و در برابر دین‌داران بی مذهب به شکست تن دهد. اگر دین قرار است آشتی آفرین باشد، نخست باید در وجدان فردی و جمعی پیروان خود تجلی یابد؛ وگرنه آنچه باقی می‌ماند تنها پژواک اندوهناک وجدان‌های بدبختی است که در نزاع سید و هزاره گرفتار مانده‌اند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3326</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مذهبی و سکولار، دو سنت پایدار</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3307</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3307#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Jan 2026 18:01:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی و سکولار، دو سنت پایدار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3307</guid>
		<description><![CDATA[در افغانستان بحران زده تاریخی و ویران شده اجتماعی و سیاسی، دو جریان عمده و کلان سیاسی و فکری به کنشگری و بازی در عرضه اجتماع و سیاست حضور دارند. هر دوی این جریان ریشه بسیار عمیق و گسترده‌ای در ذهنیت و شخصیت و همچنین در روح و روان جمعی این مردم دارند. یکی از [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در افغانستان بحران زده تاریخی و ویران شده اجتماعی و سیاسی، دو جریان عمده و کلان سیاسی و فکری به کنشگری و بازی در عرضه اجتماع و سیاست حضور دارند. هر دوی این جریان ریشه بسیار عمیق و گسترده‌ای در ذهنیت و شخصیت و همچنین در روح و روان جمعی این مردم دارند. یکی از این دو جریان، دیندارانی هستند که شعار حاکمیت دین و اجرای شریعت را سر داده و برای تحقق آن متوسل به خشونت‌های بسیار گسترده و شدید گردیده به طوری که از تمام مرزهای اخلاقی و وجدان انسانی عبور کرده‌اند. جریان دیگری که مقابل جریان دین‌گرا هستند و واکنش شدید در برابر دین از خود بروز می‌دهند جریانی است که مدعی سکولار بودن است و مبنای فکری و جهت‌گیری سیاسی‌شان بر قوم‌ و قوم‌گرایی استوار است. جریان که مدعی دین‌گرایی است با کارت دین و شعار حفظ سنت و پاسداری از معنویت، اخلاق و تقوای مذهبی بازی می‌کنند. اما جریان مدعی سکولاری با ژست روشنفکرانه گرفتن شعار برابری اقوام و حاکمیت نظام عرفی مبتنی بر مشارکت اقوام را سر داده و با کارت ناسیونالیزم قومی بازی کرده و تلاش می‌کند که از این زمینه بهترین استفاده را برده و به اهداف خود برسند.</p>
<p style="text-align: justify;">هرچند جریان سکولاری به دلیل مخالفت‌شان با حاکمیت دینی و اجرای شریعت سنی یا شیعی، خود را مترقی و روشنفکر قلمداد می‌کنند و چنین القا می‌کنند که متجدد هستند و با سنت در نبرد و جنگ‌اند؛ اما اگر نیک بنگریم واقعیت قضیه این است که این هر دو جریان، جریان‌های سنتی‌اند. چون هردو گروه هم بینش‌شان سنتی است و هم با کارتی که بازی می‌کنند کارت‌هایشان کارت‌ سنت‌اند. دین و قومیت دو پدیده‌ای زاییده سنت‌اند و هر دو پدیده چون ریشه در سنت دارند نفوذ بسیار عمیقی در روح و روان و فرهنگ جامعه دارند. دین و قومیت دو شاخص و دو نماد اتم و اکمل دنیای سنت‌اند. دعوا و تضاد در جامعه افغانستان در کل و در جامعه هزاره به خصوص میان دو اردوگاه فکری و مشرب سیاسی نیست، بل جنگ و دعوا میان دو مفهوم، دو نماد و دو مظهر سنت است. هم دین‌گراها سنتی‌اند چون دین قدیمی‌ترین پدیده اجتماعی و از مولفه‌های سنت است و هم قوم‌گراها سنتی‌اند؛ برای این‌که قوم و قومیت نیز یکی از مظاهر سنت است.</p>
<p style="text-align: justify;">بازیگران و کنشگران سیاسی و اجتماعی که در میدان نبرد و نزاع سیاسی و اجتماعی، در پشت ویرانه‌های دیوارهای دین و مذهب سنگر گرفته و از آن موضع شلیک می‌کنند به حساسیت‌های دینی و مذهبی دامن می‌زنند و بیشتر این‌ها هرچند شعار مذهبی می‌دهند اما رفتارشان قومی، خونی و تباری‌اند و خون‌پرستی و تبارگرایی خود را رنگ و لعاب دینی و مذهبی داده و طرف مقابل را متهم به نژادگرایی و قوم‌پرستی می‌کنند. گروه مقابل نیز که در خاکریزه‌های رسوب شده‌ای قومیت به نماز ایستاده و به تقدیس تبار خود پرداخته و مدام فقط نام و ذکر قوم را تسبیح می‌کنند، ضد دین و مذهب نیستند اما مخالف دخالت دین و مذهب در امور سیاسی‌اند. این دو گروه هر دو سنتی تشریف دارند و جنگ و تقابل‌شان جنگ سنت با تجدد نیست بلکه جنگ سنت با سنت است. سنت مذهبی با سنت قومی و قبیله‌ای با هم درگیر‌اند. این دو گروه از منظر حرکت تاریخی و تکامل اجتماعی هیچ تفاوتی با هم ندارند. هر دو از چشمه سنت آب می‌نوشند، ققط سنت‌هایشان با هم متفاوتند و الا هیچ تفاوت و تمایز جوهری و بنیادی میان این دو گروه در حال نزاع و کشمکش و نفاق وجود ندارد و مشاهده نمی‌گردد. گرایش‌های دینی و قومی قبیله‌ای در افغانستان بسیار قوی و ریشه‌دار است و مردم افغانستان تا هنوز نتوانسته‌اند از این دو نماد سنت عبور نموده و طرح نوی در اندازد.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر کمی دقیقتر و واقع‌بینانه‌تر به مساله بنگریم و بی‌پرده و بدون ملاحظه حرف بزنیم شاید به این نتیجه برسیم و به این نکته اذعان نماییم که میان اقوام هزاره، تاجیک، ازبیک و خرده اقوام دیگر جنگ و نزاع سیاسی و جهت‌گیری‌های فکری‌شان این است که برخی طرفدار حاکمیت و حکومت دین و شریعت‌اند و برخی دیگر گرایش سکولاریستی از جنس گرایش قومی و قبیله‌ای دارند. این‌ها سکولار به معنای مدرن و امروزی کلمه نیستند فقط از این جهت به آن‌ها می‌توان ‌سکولار گفت که خواهان حکومت غیر دینی‌اند. اما در این میان قوم افغان شاید تنها قومی باشد که میان قومیت و شریعت پیوند برقرار کرده و هم‌چون سادات هزاره برتری تباری و نسبی خود را جزو مذهب و شریعت قرار داده و شاید افغان و پشتونی بسیار اندک و محدودی یافت شود که در این زمینه دوگانگی‌ای را احساس نمایند. از زلمی خلیل‌زاد تا اشرف غنی، کرزی و&#8230; تا ملا عمر و ملا هبته الله همه متفق و موافق‌اند که اسلامیت یعنی افغانیت و افغانیت یعنی اسلامیت. از همین‌رو افغان‌ها توانسته‌اند شریعت‌گراهای اقوام تاجیک، ازبیک، ایماق و ترکمن را با خود همراه و از وجود آن‌ها علیه قوم‌شان استفاده نمایند. تضاد و تخاصمی چندان قابل اعتنا و قابل توجه از قوم افغان دیده نشده که عده‌ای‌شان خواهان شریعت و برخی دیگر خواهان افغانیت صرف باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما در میان اقوام دیگر بحث‌های داغ و مشاجره‌های بسیار گسترده و گاهی همراه با خشونت کلامی بر سر اسلامیت و قومیت به شدت جریان دارد و خصوصا هزاره‌ها بسیار شدیدتر درگیر این مساله هستند. هزاره‌ها به این دو تیپ و گرایش یاد شده تقسیم گردیده‌اند. دسته‌ای مدعی طرفداری از دین و مذهب‌اند و دسته‌ای دیگر از قومیت دفاع می‌کنند. اگر کل‌کل‌ها و بگومگوهای فضای عمومی و شبکه‌های اجتماعی این قوم را مورد توجه قرار دهیم متوجه می‌شویم کسانی که با کارت قومیت بازی می‌کنند بسیار افراطی‌تر و تندروتر از رقیب ظاهر می‌گردند. این تیپ آنچنان تند علیه مذهب و علمای مذهبی خود موضع گرفته و آخوندهای خود را می‌کوبند که احساس می‌گردد اگر اسلحه در دست‌شان باشند همچون اسلاف‌شان (به اصطلاح گروه‌های جهادی) از به رگبار بستن آن‌ها ابایی ندارند و حاضرند برای تحقق بهشت موعود خیالی قومیت‌شان، روحانیت و یا کسانی که گرایش مذهبی دارند را سلاخی نمایند. این افراطیت از سوی هزاره‌های که در طول دوران جهاد بدترین و شدیدترین جنگ‌های داخلی را تجربه کرده بسیار تعجب‌انگیز و مایوس کننده است.</p>
<p style="text-align: justify;">هزاره‌ها علی‌رغم تجربه‌های بسیار تلخ و ناگوار تاریخی تا هنوز خام‌اند و از گذشته‌هایش هیچ درس و عبرتی را نیاموخته‌اند. این نزاع بی‌ثمر، چه می‌گویم! «بد ثمر» در میان کنشگران عام مردم هزاره اگر جریان داشته شاید خیلی جای ملامتی نداشته باشد اما با کمال تاسف که این مساله در میان خواص و تحصیل‌یافتگان این قوم به شدت و حدت جریان دارد و صف‌بندی‌ها، جبهه‌گیری‌ها، طعن و نفرین‌ها، فحاشی‌ها، بداخلاقی‌ها، تهمت‌زنی‌ها و سیاه و سفید دیدنی‌ها تا هنوز به قوت خود باقی و جنگ لفظی و نزاع‌های جناحی بدون محتوا و معنای واقعی ادامه دارد و در واقع می‌توان ادعا کرد که دعوای این دو گروه سر لحاف ملا نصرالدین است. این‌که این دو گروه سنتی چه وقت از جنگ لفظی و نزاع و کشمکش‌های داخلی دست کشیده و به سوی همگرایی پلورالستیک حرکت می‌کنند؟ فقط خدا از آن آگاه است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3307</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رونمایی از کتاب «سرنوشت من» یا سوگواری‌های قبل از مرگ</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3294</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3294#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Dec 2025 13:14:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[رونمایی از کتاب «سرنوشت من» یا سوگواری‌های قبل از مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3294</guid>
		<description><![CDATA[رونمایی از کتاب در فرهنگ سیاسی و اجتماعی معمولا به‌عنوان نمادی از تولید اندیشه، باز کردن افق‌های تازه و تثبیت میراث فکری نویسنده است. اما رونمایی از کتاب «سرنوشت من» و هم‌زمان خودنمایی«گوهر سخن»، بیش از آن‌که یادآور آغاز یک گفت‌وگوی تازه و سرنوشت‌ساز در فضای تاریک افغانستان باشد، شبیه سوگواری قبل از مرگ نویسنده [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">رونمایی از کتاب در فرهنگ سیاسی و اجتماعی معمولا به‌عنوان نمادی از تولید اندیشه، باز کردن افق‌های تازه و تثبیت میراث فکری نویسنده است. اما رونمایی از کتاب «سرنوشت من» و هم‌زمان خودنمایی«گوهر سخن»، بیش از آن‌که یادآور آغاز یک گفت‌وگوی تازه و سرنوشت‌ساز در فضای تاریک افغانستان باشد، شبیه سوگواری قبل از مرگ نویسنده می‌ماند. با نگاه کوتاه به این رویداد فرهنگی، می‌توان نشان داد که این رونمایی‌ها آیین وداع از ناکامی‌های به شکل تراژیک آن‌ست تا جشن یک‌سخن نو در فضای فرهنگی.</p>
<p style="text-align: justify;">از دید بوردیویی، کتاب سرنوشت من و سیال‌بچه‌ی آن «گوهر سخن»، می‌توانند نوعی سرمایه نمادین باشند؛ ابزاری انتقال میراث درخشان گذشته به نسل‌های آینده. اما کتاب‌های مزبور، قطع‌نظر از محتوای خوب یا بد آنان، هیچ کارکرد زنده‌ای جز یادبود یا مراسم سوگواری قبل از مرگ نویسندگان ندارد و یا نهایتا تداعی‌کننده خداحافظی غم‌انگیز رهبران شکست‌خورده از صحنه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی است. در چنین حالتی، کتاب نه به‌عنوان ابزار تولید فکر، بل به حیث سندی برای بایگانی شدن بی‌چارگی‌های یک نویسنده در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی است. تولید متن مکتوب توسط رهبران و جریان‌های سیاسی معمولا تلاش برای ساختن روایت رسمی از خود و توجیه ناکارآمدی‌هایشان در عرصه سیاسی در قالب تصویری مطلوب برای آیندگان است. اما وقتی مردم به عملکرد ناکام و بعضا مرگبار این‌ها نگاه می‌اندازند، این رونمایی‌ها را بیشتر به چشم «سوگواری قبل از مرگ» می‌بینند، نه اینکه در تورق زدن آن‌ها دنبال نکات اضافی برای یافتن راه آینده خود بگردند. درواقع، مردم کتاب‌های سرنوشت من و گوهر سخن را، نه به‌عنوان آغاز یک گفت‌وگوی صادقانه که پایان یک نقش ناکام درصحنه سیاسی می‌خوانند. پیام این نوع خوانش مردمی، فاصله‌ی بنیادین میان رهبران سیاسی و جامعه است؛ فاصله‌ای که حتی ابزار نمادین کتاب هم نمی‌تواند آن را پر کند.</p>
<p style="text-align: justify;">از منظر جامعه‌شناسی آیین‌ها نیز اگر نگاه انداخته شود، رونمایی کتاب‌های نامبرده می‌توانند نوعی آیین گذار باشند؛ انتقال از مرحله‌ی کنشگری فعال به مرحله‌ی یادبود و خاطره‌گویی ناکامی‌ها و افسوس‌های سیاسی. ازاین‌جهت، کتاب‌های «سرنوشت من» و «گوهر سخن»، به‌مثابه‌ی سنگ‌نوشته‌های می‌مانند‌ که فقط پایان یک دوره به آن علامت خورده است و نه حاوی هیچ پیام دیگر. در حقیقت، مراسم رونمایی از کتاب «سرنوشت من» و «گوهر سخن» یا سوگواری قبل از مرگ نویسندگان، محفلی بود برای تدفین مزورانه نویسندگان تا پیشاپیش افکار عمومی را به‌جای سنگ‌باران تابوت‌های اضافی به‌سوی طلب مغفرت اضافی هدایت کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">جامعه‌ای که رهبرانش کتاب را به‌مثابه‌ی یادبود عرضه می‌کنند، درواقع افق آینده را بسته می‌بینند؛ افقی که باید با اندیشه‌‌های سیاسی درست و موضع‌گیری‌های صادقانه بر روی آیندگان گشوده شود، در عمل تحت تاثیر اطلاعیه‌های تبلیغاتی رونمایی سوگواره‌های کتاب‌های مذکور، بسته می‌ماند. بی‌اعتمادی عمومی، چنین کتاب‌های را نوع متون اضافی در عرصه عدالت اضافی می‌بینند و به همین دلیل، این رونمایی را بیش از یک مراسم شرمگین سوگواری قبل از مرگ تلقی نمی‌کنند. مردم و خصوصا صاحبان اندیشه و قلم، ضعف یا اصلا خیانت درگذشته با ضعف در تولید گفتمان تازه را یکجا و در استمرار یک سرنوشت در نظر می‌گیرند و هردو را عامل تداوم چرخه‌های مرگ‌بار گذشته می‌دانند. ازاین‌رو، در قضاوت مردمی، کتاب «سرنوشت من» و امثال آن، تطهیر کننده‌ی هیچ عین آلودگی‌های مشخص گذشته نیست، بل همه سوگواری‌های اضافی در سوگ نوشتارهای اضافی قبل از مرگ نویسندگان اضافی است. درنهایت، جامعه‌ای که رونمایی کتاب در آن جز سوگواری قبل از مرگ معنای دیگری ندارد، نیازمند بازاندیشی در رابطه‌ی میان اندیشه، قدرت و آینده است، نه شادمانی تراژیک‌وار به قلم‌فرسایی‌های اضافی. هم خود تولیدگر متن«سرنوشت من» و هم مردم می‌دانند که کتاب مکتوب، چیزی فراتر و نهان‌تر از کتاب وجود نویسنده ندارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3294</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عادت به بی‌عادتی، گام نخست رهایی</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3289</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3289#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Dec 2025 14:45:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[عادت به بی‌عادتی، گام نخست رهایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3289</guid>
		<description><![CDATA[حدود نیم‌قرن است که مردم افغانستان گرفتار بحران خودساخته و دیگر خواسته است. تداوم بحران‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آن‌قدر پایدار و ثابت بوده است که تبدیل به سنت و جزئی از زندگی مردم گردیده است. ازآنجای که مردم کشور ما شخصیت تاریخی و خصلت انسانی‌شان سنت‌گرایی و محافظه‌کاری است، بحران‌های حاکم بر سرنوشتشان [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">حدود نیم‌قرن است که مردم افغانستان گرفتار بحران خودساخته و دیگر خواسته است. تداوم بحران‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آن‌قدر پایدار و ثابت بوده است که تبدیل به سنت و جزئی از زندگی مردم گردیده است. ازآنجای که مردم کشور ما شخصیت تاریخی و خصلت انسانی‌شان سنت‌گرایی و محافظه‌کاری است، بحران‌های حاکم بر سرنوشتشان را نه‌تنها مدیریت نکرده و برای برطرف کردن آن نیندیشیده و نکوشیده است بلکه با آن خو گرفته و آن را جزو سرشت و سرنوشتشان پنداشته و با آن کنار آمده است. مردم علی‌رغم تغییرات سطحی در شیوه‌ی زندگی و باورهای مذهبی، تا هنوز جهان‌بینی علمی پیدا نکرده و رفتارهایشان عقلانی نیست. یکی از ویژگی‌های جامعه ایستا و سنتی این است که مردم آن، غالبا بر اساس عادت رفتار می‌کند تا بر اساس تفکر و تدبیر. به کارگیری خرد و جست‌وجوی راه‌حل برای بیرون رفت از وضعیت ناهنجار، زاییده‌ی تفکر علمی و استفاده از عقل ابزاری است. مردم کشور ما احساس می‌کنند که این وضعیت‌های ناگوار و شرایط دشوار جزو سرنوشتشان بوده و نمی‌شود برای از میان برداشتن آن کاری انجام داد. غالب مردم به‌جای آنکه دنبال تغییر وضعیت موجود باشند با رفتارهای ناشیانه و غیرعقلانی خود موجب تشدید و تداوم وضعیت موجود می‌گردد.</p>
<p style="text-align: justify;">جنگ‌های داخلی و تنش‌های قومی در کشور، تبدیل به یک سنت گردیده و کسی به فکر خاموش کردن جنگ و زدودن نزاع‌های قومی نیست و رجاله‌های سیاسی و تیکه‌داران قومی برای  تداوم بحران‌های کنونی بر شیپور تداوم وضعیت موجود می‌دمند و آتش احساسات کور قومی و تنش‌های داخلی را شعله‌ورتر می‌کنند. من گاه‌گاهی که به سرنوشت جمعی مردم کشورم می‌اندیشم، به این فکر می‌افتم که سرنوشت مردم ما مثل سرنوشت پرنده‌ای است که اتفاقا وارد خانه‌ای شده و راه بیرون رفت را گم کرده و از روی غریزه فقط دست‌وپا می‌زند و به دنبال نجات و رهایی به این‌طرف و آن‌طرف می‌دود و در فرجام یا از فرط خستگی و دست‌وپا زدن‌های زیاد ازپاافتاده و هلاک می‌گردد و یا بر اساس حسن اتفاق راه خروج را پیدا و نجات می‌یابد. خصلت و منش ما مردم بدتر از سرنوشت پرنده‌ای مذکور است. زیرا پرنده به حکم غریزه خود، بال و پر می‌زند و تقلایی رهایی می‌کند؛ اما ما مردم همان کوشش‌ها و تقلاهای غریزی را هم نداریم!</p>
<p style="text-align: justify;">مردم کشور ما عادت به اندیشیدن ندارد و سخت‌ترین کار برایشان اندیشیدن و استفاده کردن از نعمت خدادادی عقل است. چراغ عقل سالیان درازی است که خاموش گشته و برای روشن شدنش، تلاش و تقلای صورت نگرفته و نمی‌گیرد. از همین رو این مردم بدترین شرایط را در داخل تحمل کرده و آن‌های که راهی دیار غربت شده و در کشورهای دور و نزدیک مسکن گزیده‌اند بدترین توهین‌ها و شدیدترین حقارت‌ها را تحمل می‌کنند و هرگز به فکر ساختن و تغییر وضعیت حاکم بر کشور خویش نمی‌افتند و فکر و ذهنش ظرفیت و توانایی پرداختن به این امور را ندارد. از مردم عام که درگیر پیدا کردن مخارج زندگی و تامین نیازهای خانوادگی هستند و سواد لازم را هم ندارند خیلی انتظار نمی‌رود اما از کنشگران سیاسی و روشنفکران ادعایی که خیلی هم از خود متشکر تشریف دارند، نیز دودی به هوا برنمی‌خیزد و اجاق اندیشه و چراغ تفکرشان خاموش است و جرقه‌ای از روشنایی در افق دیدگاه آن‌ها نمی‌وزد و زمزمه‌ای از بیداری در ضمیر خودآگاه و نا‌خودآگاه جمعی‌شان نمی‌‌جوشد و روزنه‌ای از سپیده‌دم صبحگاهی در کلبه‌های سست‌بنیادشان نمی‌تابد. این هم نا گفته پیدا است که سالیان سال و مدت مدیدی است که مهاجرت و دوری اعضای خانواده‌ها از همدیگر، پدیده‌ای عادی و معمولی گردیده است. در این اوضاع و احوال، مردم کشور در اقصی نقاط دنیا و در کشورهای مختلف با شرایط فرهنگی، اقتصادی، و&#8230; پراکنده‌شده و می‌زیند و جاماندگان، بویژه مادران و پدرانی عمدتا پیر و پا به سن گذاشته در حسرت دیدار فرزندانشان می‌سوزند و می‌سازند و چاره‌ای جز تحمل دوری و فراق فرزندان دلبندشان را ندارند. چه‌بسا مادرانی که غریبانه و در عالم تنهایی و بدون حضور فرزند و یا فرزندانش چشم از این جهان فروبسته و راهی دیار ابدی گشته و عزیز و یا عزیزانی خود را ندیده و با دنیای از حسرت سر بر بالین خاک گذاشته‌اند. تراژدی انسانی فاجعه‌های خلق‌شده از بحران‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، آن‌قدر عظیم، گسترده و دردآور و طاقت سوز است که این قلم را یارای به  تصویر کشیدن و روایت کردن آن نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">آنچه در این یادداشت به طور موجز و مختصر می‌توان اشاره کرد این است که تداوم بحران و تکرار فاجعه‌های انسانی به گونه‌ای عادی شده و حساسیت‌ نسبت به آن وجود ندارد. درست و دقیق نمی‌دانم، که علت این مساله «خواب خرد»، «خاموشی چراغ عقل» و یا «بی‌شعوری سیاسی» است که هیچ اقدامی برای تغییر وضعیت ناگوار موجود صورت نمی‌گیرد و کنش‌ها و واکنش‌های شبکه‌های اجتماعی، موضع‌گیری‌های تیکه‌داران قومی، مدعیان روشنفکری و داعیه‌داران فعالیت‌های فرهنگی، همه و همه عوامل تداوم بحران کنونی و پایداری رنج‌های انسانی، این مرزوبوم است. عادت به این وضعیت، این وضعیت نا هنجار را پایدار کرده و سبب تداوم بحران تاریخی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی گردیده است. بیایید برای رهایی از این وضعیت و رسیدن به وضعیت بهتر و تغییر شرایط زندگی، ترک عادت کنیم و عادت به این وضعیت را رها کرده و جسارت از خود نشان داده و سرنوشت خود را از نو بسازیم و به این عادت فاجعه‌بار انسانی خاتمه دهیم. نا گفته روشن است که عادت و یا عادت‌ها هم دو نوع است. عادت‌های خوب و بد. منظور از عادت در این نوشتار، عادت‌های خوب نیست، بلکه عادت‌های بد و مضر به حال فرد و جامعه است. سخن را با این مصرعی از شعر قیصر امین پور به پایان می‌برم که: «به بی عادتی کاش عادت کنیم».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3289</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معمای دیرین انحطاط خراسان زمین</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3252</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3252#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Nov 2025 08:28:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[معمای دیرین انحطاط خراسان زمین]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3252</guid>
		<description><![CDATA[کشور افغانستان مولود فاجعه‌های انسانی، رویدادهای نامیمون تاریخی، زاییده‌ای انحطاط تمدنی، مرهون کودنی سیاسی، و برآیند فقدان شعور اجتماعی و زوال خرد جمعی است. کشور افغانستان بعد از رو به انحطاط رفتن تمدن تاریخی خراسان زمین، زمینه شکل‌گیری و پیدایشش فراهم گردید و باگذشت زمان و رویدادهای غیرمنتظره و ناخوشایند، این مولود علیل و دارای [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کشور افغانستان مولود فاجعه‌های انسانی، رویدادهای نامیمون تاریخی، زاییده‌ای انحطاط تمدنی، مرهون کودنی سیاسی، و برآیند فقدان شعور اجتماعی و زوال خرد جمعی است. کشور افغانستان بعد از رو به انحطاط رفتن تمدن تاریخی خراسان زمین، زمینه شکل‌گیری و پیدایشش فراهم گردید و باگذشت زمان و رویدادهای غیرمنتظره و ناخوشایند، این مولود علیل و دارای نقص مادرزادی متولد گشت و تا هنوز با همان معلولیت و نقص مادرزادی‌اش به حیات مرارت‌بار، رنج‌آور و محنت‌زایش ادامه داده و هیچ‌گاه روی بهروزی و خوش‌بختی را ندیده و مرغ صحت و سلامت یک روز هم بر بام ویرانه و مخروبه‌ی آن ننشسته و آواز شادی و سرود مستی سر نداده و هرچه بوده صدای جغدان ویرانه نشین شب‌پرست به گوش رسیده و نعره‌ای مستانه‌ و شوم گلوی خونین شب، پژواک داشته و جان و روان انسان‌ها را آزار داده و این شب دیجور به حکومت و سیطره‌ی استبدادی و ظالمانه‌اش ادامه داده است. بنابر این این کشور و این نام و عنوان معلول و مولود انحطاط است. مادر روزگارِ انحطاط، چنین فرزندی را زاده و به تاریخ و جامعه خویش سپرده است. پس تا حدودی باید طبیعی باشد که این فرزند منحط میراثدار انحطاط و تباهی تاریخی باشد و ژن عقب‌ماندگی و انحطاط را با خود حمل و همواره آن را بازتولید نماید.</p>
<p style="text-align: justify;">ازآنجای که مردم این کشور، چندین سده و چندین نسل‌ در درون فاجعه‌های مداوم تاریخی تولد یافته و بافرهنگ خشونت‌های غیرانسانی پرورش‌یافته و جامعه‌پذیر گردیده است، روحیه و منششان به شکلی که امروز در مناسبات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و فنی‌شان متبلور است، ساخته‌وپرداخته گردیده و خود را نشان می‌دهد. انحطاط ممتد تاریخی، زوال رشد و بالندگی، ماندن در وضعیت درماندگی و بیچارگی، از مشخصات بارز جامعه افغانستانی است. امروز شاید تمام افراد انسانی که کشوری به نام افغانستان را می‌شناسند و اندک آگاهی از وضعیت این کشور و مردم آن دارند،‌ شاید همه‌شان تصویری عقب‌مانده‌ترین، خشن‌ترین، پراکنده‌ترین، فقیرترین، ذلیل‌ترین و آواره‌ترین مردم در سطح جهان را در ذهنشان داشته باشند.</p>
<p style="text-align: justify;">آنچه که به عنوان یک پرسش ذهن‌ را درگیر می‌کند این است که چرا این سرزمین نفرین‌شده عقیم گشته و آسمان ذهن‌ها خسته و افق‌ دیدگان بسته و آفتاب خرد‌ خفته است که هیچ جرقه‌ای روشنایی نمی‌جهد و هیچ تابشی از جنس آگاهی نمی‌تابد و هیچ آرمانی برای رهایی خلق نمی‌گردد و هیچ ایمانی از وجدان زمان نمی‌جوشد تا به تعبیر فانون این «دوزخیان روی زمین» را نجات و به توده‌ها بیداری را هدیه دهد و به جامعه، جنبش و جهش را به ارمغان آورد و از دل خاکسترِ به‌جامانده از آتش و دود دوران نمرود، ققنوس‌وار برخیزد و شخصیت خویش را پرورش داده و به این دوره طولانی انحطاط و رکود، پایان و همچون سایر انسان‌های مدرن و متمدن خود را بسازند و به تعالی فرهنگی، بینش انسانی، منش اخلاقی برسند و از این حالت طبیعی به وضعیت مدنی تبدیل وضعیت داده و تمام رنج‌ها، بدبختی‌ها، بیچارگی‌ها و آوارگی‌ها را ختم بخیر کرده و باعزت و سربلندی و باکرامت و حرمت انسانی زندگی نمایند. این جغرافیای انسانی از روزی که هویت تحمیلی و کنونی را به خود گرفته و نظم و ساختار قومی و قبیله‌ای حاکم بر سرنوشتش گردیده از بالندگی و زایندگی و تمدن سازی بازمانده و کشوری شده است که فقط فاجعه می‌زاید و انحطاط را بازتولید می‌کند و دیگر هیچ!.</p>
<p style="text-align: justify;">این مساله شاید برای من و خیلی‌ها یک معما باشد که در قرن بیست‌ویک و در دنیای ارتباطات و انفجار اطلاعات، چرا مردم کشور ما توان یادگیری و اقتباس از سایر ملل و دنیای پیشرفته را ندارد و چرا مردم این کشور ظرفیت فکری و توان ذهنی درک و دریافت فرهنگ و اندیشه‌ها و مکاتبی  فکری و سیاسی (که زندگی بشر را تغییر داده و تغییر و تحولات بسیار مثبت و مفید به حال بشریت را به ارمغان آورده است)، را ندارد و نمی‌تواند از فرهنگ منحط خود که عامل همه‌ای این سیه‌روزی‌هایشان است، فاصله گرفته حداقل اقتباس، «نه تقلید»، از فرهنگ‌های پیشرفته و تکامل‌یافته‌ای دنیای امروز داشته باشد تا به زندگی نکبت‌بار و پرمشقت خویش نقطه پایان گذاشته و بر سرنوشت خویش مسلط، و سرنوشت خویش را از نو بسازد.</p>
<p style="text-align: justify;">مردم کشور ما تمام ظرفیت فکری، حالت روانی و وضعیت شخصیتی‌اش به این‌ پیمانه و اندازه است که از تمام مظاهر تمدن و دنیای مدرن غرب، فقط ناهنجاری‌های اجتماعی، فسادهای اخلاقی و روابط آزاد اختلاط مرد و زن و سرگرمی‌های اغواکننده، غفلت زا و مسخ‌کننده را ناشیانه و میمون‌وار تقلید نماید و ژست و اداهای از خود بروز دهد که آدم‌های خسته از رفاه‌زدگی، پژمرده از بی‌معنایی، افسرده از تنهایی، شوریده علیه نظام اخلاقی و&#8230;. بروز می‌دهند. انگار مردم این سرزمین فقط استعداد تقلید چیزهای را دارد که علیه جامعه و روند تکاملی آن است، به‌جای یادگیری چیزهای مثبت و سازنده و مفید به حال جامعه، پدیده‌های منفی و مضر را تقلید کرده و یاد می‌گیرند. معمای انحطاط دیرین و عقب‌ماندگی خراسان زمین، معمایی است که تا هنوز برای من و بسیاری از مردم حل‌نشده و همچنان به شکل معما باقی‌مانده است. آخرین سخن در این زمینه را از خواجه‌ی شیراز مدد می‌جویم که: زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3252</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاید سکوت بهترین فریاد باشد</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3248</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3248#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Nov 2025 08:45:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[انتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[شاید سکوت بهترین فریاد باشد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3248</guid>
		<description><![CDATA[می‌خواهم بنویسم اما نمی‌دانم چه بنویسم. موضوعات زیاد و گوناگون در چشم‌انداز ذهنم خودنمایی کرده و حضور خو را اعلان می‌کنند؛ اما هیچ‌کدام آن‌ها برایم گیرا و جالب نیستند. نمی‌دانم چرا؟ هرکدام آن‌ها موضوعات به‌روز و مسایل حساسی است که در ذهن و ضمیر جمعی جامعه ما وجدان می‌گردند؛ اما چنگی به دل و شوق [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">می‌خواهم بنویسم اما نمی‌دانم چه بنویسم. موضوعات زیاد و گوناگون در چشم‌انداز ذهنم خودنمایی کرده و حضور خو را اعلان می‌کنند؛ اما هیچ‌کدام آن‌ها برایم گیرا و جالب نیستند. نمی‌دانم چرا؟ هرکدام آن‌ها موضوعات به‌روز و مسایل حساسی است که در ذهن و ضمیر جمعی جامعه ما وجدان می‌گردند؛ اما چنگی به دل و شوق و ذوقی در من نمی‌شوراند. شاید یکی از دلایلش این باشد که آن موضوعات در افکار عامه و میان کنشگران به شکل گسترده و روزمره در پیرامون‌ آن گفت‌وگو صورت می‌گیرد و ذهن و روان من به خاطر گریز از روزمرگی و بازگو کردن حرف‌های کم‌وبیش تکراری، تن به این کار نمی‌دهد و حاضر نیست که آن‌ها را به‌عنوان موضوع سخن و نوشتار خویش انتخاب  کرده و پیرامونش سخن براند. این روزها به برکت گسترش رسانه‌های جمعی و شبکه‌های اجتماعی چیزی که خیلی زیاد و بی‌بها گردیده حرف‌های گزاف و گاهی سخن‌‌های قابل ارج و تامل است.</p>
<p style="text-align: justify;">سخن گفتن و حرف زدن‌های بی‌مایه و بیش‌ازحد، فضای ارتباطی رسانه‌های جمعی و شبکه‌های اجتماعی را مسموم کرده است. سخنی و کلامی که دارای معنا و پیام مفید باشد بسیار اندک است؛ اما امان از حرف‌های آزاردهنده و میان‌تهی و حتی غیراخلاقی و دور از شئون انسانی که روح و روان انسان را می‌آزارد و احساس ناامیدی و سرخوردگی و ابتذال و آلودگی به انسان دست می‌دهد. دنیای مجازی گفت‌وگو را عمومی کرده و از حالت اختصاصی و نخبگانی‌اش بیرون آورده است. پیش‌ازاین سخن گفتن و گفت‌‌وگو بیشتر میان نخبگان و قشر خاص ساری و جاری بود اما امروز وضعیت تغییر کرده است. همه آمده‌اند و متناسب با سطح فکری و فهم و دانش خود حرف می‌زنند و داد سخن سر می‌دهند. از همین رو در میان این‌همه حرف‌ها و قیل و قال‌ها که از هر دهنی سخنی می‌جهد بدون آن‌که سخن بودنش معلوم باشد و حرف‌های ژاژ و واژه‌های بی‌معنا و سروصداهای بی‌دروپیکر باعث دل‌زدگی و خستگی روح و روان انسان می‌گردد. تن ندادن ذهن و روان من به آن‌گونه سخن‌ها شاید به خاطر گریز از وضعیت موجود باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">دلیل دیگر آن شاید روانی باشد و آن تن ندادن ذهن و روان من برای انتخاب موضوع برای سخن گفتن، عدم مخاطب و هم‌زبان در میان این‌همه زبان‌های وراج است. نداشتن هم‌زبان در عالم انسانی بزرگ‌ترین دردی است که انسان تحمل می‌کند. درد و درک مشترک شرط اول هم‌زبانی است. اگر درک و درد مشترک در میان نباشد زبان و فهم مشترک شکل نمی‌گیرد. در اوضاع و احوالی که سایه شوم ظلمت، جهل و نادانی بر کشور حاکم است برای برچیدن دامن این ظلمت از سر مردم نه درک مشترک و نه راه‌حلی قابل‌قبول و حتی نه انگیزه‌ای برای از میان برداشتن آن در میان فعالان و کنشگران سیاسی وجود دارد. عدم هم‌زبانی و درک مشترک از اوضاع جاری بر کشور و روند ساری بر تاریخ، باعث می‌گردد که زبان، سکوت پیشه کند و به سکوت پناه ببرد و سخن بی‌مخاطب نگوید و سلام بی‌جواب را انجام ندهد.</p>
<p style="text-align: justify;">عامل دیگری که برای فرار ذهن از انتخاب موضوعات، می‌توان برشمرد، حاکمیت یاس و ناامیدی عمومی است. شکست سیاسی و تاریخی نیروهای اجتماعی حاکم بر جامعه، در دوره جمهوریت، سبب گردیده است که یاس و سرخوردگی و ناامیدی فضای عمومی جامعه را فرابگیرد. بالطبع روان و ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه من نیز تحت تاثیر جو و فضای عمومی ناامید گشته و سخن گفتن و طرح مسایل سیاسی و اجتماعی و بررسی بحران کنونی، برایش عبث جلوه کند و بی‌فایده احساس گردد. سخن گفتن از روزنه‌ی امید می‌وزد و امید پنجره‌ی وزش سخن و کلام است. پنجره‌ی بسته‌ی امید مانع تابش خورشید سخن گفتن و باعث انسداد وزیدن روشنایی معنا است. امید، نیروی محرکه‌ای تمام حرکت‌های انسانی است. بزرگ‌ترین و مهم‌ترین معضل اجتماعی و سیاسی ما در این دوره و زمانه، رخت بر بربستن امید و حاکمیت یاس و ناامیدی سیاسی و بی باوری عمومی است. زندگی بر پایه امید استوار است. اگر امید نباشد چرخه‌ی حیات و زندگی راکد و متوقف می‌گردد. اکنون ما در برهه‌ی از زمان می‌زییم که زمان متوقف و زمین در سیطره‌ی اهریمنی سپاه دهشت و ظلمت قرار دارد. پای زمان لنگ و از حرکت بازمانده است و تاریخ ما دچار سکت شده و به کما رفته است.</p>
<p style="text-align: justify;">در این شرایط سکتگی تاریخی و انسداد سیاسی و بن‌بست‌های فکری و آشفتگی‌های اجتماعی سخن نمی‌شکفد و زبان نیز به از بازی بازمی‌ماند و فقط سکوت است که در این ایام دم‌کرده و از نفس افتاده می‌شکفد و فریاد می‌کند و رسالت خود را به انجام رسانده و نقش کلام و سخن را بر دوش می‌کشد و همواره به گوش زمین و زمان نجوا کرده و همه را به بیداری و هوشیاری فرامی‌خواند. در این برهه‌ی از تاریخ و در این آشفته‌بازار گفتمانی و در این فضای فاصله‌های زبانی، شاید بهترین سخن و لازم‌ترین زبان سخن و زبان سکوت باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">سکوت، سخن خاموش و صدای بی‌صدایی است که برای شرایط خاص و زمان‌های استثنایی کاربرد دارد. سکوت بی‌سخنی نیست؛ بلکه سخن بدون صوت و  لفظی است که در زمان‌های بن‌بست سخن و نفله شدن کلام، به میدان آمده و زبان آن را خلق و به‌کاربرده و جایگزین سخن معمول و رایج می‌کند. شعور ناآگاه ذهن من شاید متوجه شرایط خاص تاریخی و اوضاع آشفته‌ی ذهنی و بحران شدید اخلاقی و انسداد سیاسی و رجعت زمانی گردیده است که تن به سخن نمی‌دهد و به وادی سکوت فرار کرده و پناه می‌برد و درباره‌ای موضوعات گوناگون اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی و&#8230; دوست دارد سکوت پیشه کند و با سکوت سخن بگوید و از این ابزار برای بیان موضع و جهت‌گیری‌هایش استفاده نماید. آری گاهی شاید سکوت بهترین سخن باشد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3248</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
