<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سایت طرح نو، باشگاه اندیشه و گفت‌وگو &#187; فرهنگی</title>
	<atom:link href="http://tarhenaw.com/?cat=10&#038;feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tarhenaw.com</link>
	<description>نشریه الکترونیکی «خانه طرح نو وطن»</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Feb 2026 20:39:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
		<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
		<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=4.0.20</generator>
	<item>
		<title>رمضان؛ انفجارِ خاموشِ بیداری در جانِ انسان</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3323</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3323#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Feb 2026 12:13:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[رمضان؛ انفجارِ خاموشِ بیداری در جانِ انسان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3323</guid>
		<description><![CDATA[رمضان، در تقویمِ آسمان تنها نامِ یک ماه نیست؛ واقعه‌ای است تکرارشونده برای آنان که هنوز ظرفیتِ دگرگون شدن را در خویش زنده نگه‌داشته‌اند. این ماه، نه جابه‌جاییِ وعده‌های غذایی است و نه انتقالِ اشتها از روز به شب. رمضان، انفجارِ خاموشِ وجدان است در برابر غفلت، قیامی است درونی علیه عادت، و فرصتی است [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">رمضان، در تقویمِ آسمان تنها نامِ یک ماه نیست؛ واقعه‌ای است تکرارشونده برای آنان که هنوز ظرفیتِ دگرگون شدن را در خویش زنده نگه‌داشته‌اند. این ماه، نه جابه‌جاییِ وعده‌های غذایی است و نه انتقالِ اشتها از روز به شب. رمضان، انفجارِ خاموشِ وجدان است در برابر غفلت، قیامی است درونی علیه عادت، و فرصتی است برای بازخوانیِ حقیقتِ انسان.</p>
<p style="text-align: justify;">در سنتِ الهی، گاه زمان‌ها برگزیده می‌شوند تا انسان در آن‌ها خود را بازیابد. رمضان از آن زمان‌های برگزیده است؛ میعادگاهی که در آن، آدمی میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» به داوری می‌نشیند. اگر این ماه تنها به تغییرِ ساعتِ خوردن و آشامیدن تقلیل یابد، حقیقتش در هیاهوی سفره‌ها دفن شده است. رمضان آمده است تا «خواستن» را اصلاح کند، نه‌فقط «نخوردن» را تمرین دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">خدای متعال درباره فلسفه روزه چنین می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» روزه بر شما مقرر شد… باشد که به تقوا برسید. تقوا، مقصد روزه است؛ نه گرسنگی، نه تشنگی، نه آیین‌های ظاهری. اگر تقوا در رفتار، نگاه، گفتار و انتخاب‌های ما تجلی نیابد، روزه به هدف خویش نرسیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">روزه، در منطق وحی، مهارِ تن برای آزادیِ جان است. گرسنگی، زبانِ خاموشِ نیازمندیِ بشر است؛ اعترافی بی کلمه به فقرِ ذاتیِ انسان در برابر بی‌نیازیِ مطلقِ خداوند. آنگاه‌که شکم خالی می‌شود، فرصتِ پر شدنِ دل فراهم می‌آید اگر انسان بخواهد. اما چه بسیار روزه‌هایی که جسم را لاغر می‌کند و نفس را فربه‌تر؛ چه بسیار امساک‌هایی که تنها دهان را می‌بندد و دل را رها می‌گذارد.</p>
<p style="text-align: justify;">پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم هشدار داده‌اند: «رُبَّ صائمٍ لیس له من صیامه إلا الجوعُ و العطش» چه‌بسا روزه‌داری که از روزه‌اش جز گرسنگی و تشنگی بهره‌ای ندارد. این حدیث، تلنگری است سهمگین؛ زیرا نشان می‌دهد روزه، اگر به تحول اخلاقی و معنوی نینجامد، پوسته‌ای بی‌مغز خواهد بود. رمضان، پیش از آن‌که ماهِ امساک باشد، ماهِ محاسبه است. در این آیینه‌ی سی‌روزه، باید به چهره‌ی خویش نگریست: به نمازهایی که عادت شده‌اند، به ذکرهایی که از معنا تهی گشته‌اند، به قرآن که بر طاقچه‌ها آرام‌گرفته اما در جان‌ها فرود نیامده است. قرآن در این ماه نازل شد؛ «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ…» تا انسان را از پراکندگی به تمرکز، از غفلت به حضور، و از خودبینی به خدابینی برساند. تلاوت، اگر به تدبر نینجامد، صدایی است بی انعکاس در ژرفای جان.</p>
<p style="text-align: justify;">رمضان، مدرسه‌ی اراده است. در جهانی که مصرف، معیار ارزش شده و سرعت، جای تامل را گرفته است، روزه اعتراضِ مقدس به فرهنگ افراط است. امساک، نه تحقیرِ نیازهای جسم، بلکه تنظیم آن‌ها در مدار معناست. انسانی که می‌تواند از حلالِ مباح دست بکشد، چگونه نتواند از حرامِ آشکار بگریزد؟ اگر پس از رمضان، اخلاق ما تغییر نکند؛ اگر زبان ما از غیبت پاک‌تر، چشم ما از آلودگی دورتر و دست ما بخشنده‌تر نشود، باید در صداقتِ روزه‌ی خویش تردید کنیم. زیرا خداوند فرموده است: «إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ» تحول بیرونی، بی تحول درونی ممکن نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">از نشانه‌های روزه‌ی راستین، بیداریِ حسِ مسوولیت است. گرسنگی، پلی است میان «من» و «دیگری». آن‌که طعم نیاز را چشید، نمی‌تواند رنج نیازمند را نبیند. رمضان، مناسکِ فردیِ منزوی نیست؛ تمرینی است برای جامعه‌ای عادل‌تر، دل‌هایی همدل‌تر و دست‌هایی گره‌گشا. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمودند: «مَنْ فَطَّرَ صَائِمًا کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِهِ، غَیْرَ أَنَّهُ لَا یَنْقُصُ مِنْ أَجْرِ الصَّائِمِ شَیْئًا»</p>
<p style="text-align: justify;">افطار دادن، تنها اطعام نیست؛ مشارکت در معنویت دیگری است. این ماه، میدان بازگشت است. توبه، نه واژه‌ای تکراری، که انقلابی در مسیر زندگی است. خداوند با لحنی آکنده از مهربانی می‌فرماید: «قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَهِ اللَّهِ…» از رحمت خدا مایوس نشوید. رمضان، تجلی همین دعوت است؛ دعوتی برای شکستن زنجیر عادت، برای بازگشت از مسیری که سال‌ها بی‌تامل پیموده‌ایم. اما خطر بزرگ آن است که رمضان نیز به عادت تبدیل شود. عادت، بزرگ‌ترین دشمن معناست. وقتی شب‌زنده‌داری بی‌توجهی بیاورد و دعا تنها بر لب بماند، رمضان از «تحول» به «تکرار» فرو می‌کاهد. باید از خود پرسید: آیا این ماه، ما را سبک‌تر از گذشته می‌کند یا تنها سفره‌ها را سنگین‌تر؟</p>
<p style="text-align: justify;">رمضان، میهمانی رفتنی است. هرسال می‌آید تا بپرسد: «با خود چه کرده‌ای؟» و می‌رود تا پاسخ را در ادامه زندگی‌ات ببیند. عید، پایان عبادت نیست؛ آزمون صداقت آن است. اگر شخصیت رمضانی در روزهای پس‌ازآن فروبپاشد، آنچه مانده خاطره‌ای مذهبی است، نه تحولی معنوی. انسان روزه‌دارِ واقعی، کسی است که در این ماه طرحی نو در خویش دراندازد: زبانش به ذکر خو گیرد، اما دلش نیز همراه شود؛ دستش به انفاق گشوده شود، اما نفسش به اخلاص آراسته گردد؛ قرآن را بخواند، اما اجازه دهد قرآن نیز او را بخواند.</p>
<p style="text-align: justify;">رمضان، انفجارِ خاموشِ بیداری است؛ اگر اجازه دهیم. این ماه آمده است تا ما را از سطح به عمق ببرد، از ظاهر به باطن، از عادت به آگاهی. و چه اندوه‌بار خواهد بود اگر از چنین ضیافتی، تنها با تغییرِ ساعت غذا خوردن بازگردیم؛ درحالی‌که می‌توانستیم با تولدی دوباره، با روحی پالوده‌تر و اراده‌ای استوارتر، از آن بیرون آییم. رمضان، فرصتِ کمیابِ بازآفرینیِ خویشتن است. آن را به سفره‌ها محدود نکنیم؛ بگذاریم در جان ما واقعه شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3323</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مهدویت یا پایان شکوهمند تاریخ</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3315</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3315#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Feb 2026 20:34:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[مهدویت یا پایان شکوهمند تاریخ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3315</guid>
		<description><![CDATA[فرجام شناسی و پایان تاریخ موضوع و مساله بنیادینی است که همواره در میان فیلسوفان و دین شناسان مطرح بوده است و دغدغه و دلواپسی برای  اینکه فرجام و نهایت تاریخ انسان چگونه و به کجا می‌انجامد. زیست و زندگی انسان به کجا خاتمه می‌یابد و خوبی‌ها، زیبایی‌ها، سعادت و کمال انسانی در چه نوع [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">فرجام شناسی و پایان تاریخ موضوع و مساله بنیادینی است که همواره در میان فیلسوفان و دین شناسان مطرح بوده است و دغدغه و دلواپسی برای  اینکه فرجام و نهایت تاریخ انسان چگونه و به کجا می‌انجامد. زیست و زندگی انسان به کجا خاتمه می‌یابد و خوبی‌ها، زیبایی‌ها، سعادت و کمال انسانی در چه نوع جامعه تجلی می‌یابد و جامعه‌ای که پایان تاریخ و فرجام زندگی ایده‌آل انسانی باشد کدام است؟</p>
<p style="text-align: justify;">فیلسوفان بزرگ برای پایان تاریخ انسان هرکدام بشارت و نوید داده و چگونگی جامعه مطلوب و کمال‌یافته را ترسیم نموده‌اند. مارکس کمون نهایی و جامعه بی طبقه را یوتوپیایی و نهایی نام‌برده، هگل جامعه لیبرال را فرجام زندگی قلمداد کرده، فوکویاما آمریکایی ژاپن تبار جامعه لیبرال دموکراسی را و هانتینگتون  تمدن امروزی غرب را پایان تاریخ اعلان نموده‌اند و گفته است که ۷ تمدن متضاد و متعارض چون تمدن‌های یهودیت، مسیحیت، اسلام، کنفوسیوسی، هندی، ژاپنی و اسلاوی جهان امروزی را پوشش می‌دهد و هریک با دیگری در تعارض و تزاحم ذاتی و رابطه دیالکتیکت و مدام در حال نبرد و ستیزند و سرانجام این نبرد فراگیر و مداوم به پیروزی تمدن لیبرالیسم غرب بر سایر تمدن‌های بشری خاتمه می‌یابد و تمدنی که رشد، پیشرفت و ترقی در آن عینیت می‌یابد و تبعیض، نابرابری و اسارت در آن رخت برمی‌بندد. اشپنگلر فیلسوف دیگر غرب می‌گوید هر تمدن بشری زایش و ریزش یا تولد و مرگی به همراه دارد و هر جامعه دارای فرهنگ و تمدن بوده و فرهنگ سرآغاز و تمدن پایان و نیستی آن است و این تز و آنتی‌تز تداوم دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">فرجام تاریخ بشریت از منظر اسلام بر مبنا و استنادات آیات و روایات همان جامعه مهدوی است و جامعه‌ای  عاری از توهین، تحقیر، تبعیض، نابرابری اجتماعی سیاسی است. برعکس سعادت، عدالت، برابری، آزادی رشد، کمال و سایر تجلیات مثبت انسانی در چنین جامعه گسترش و عینیت می‌یابد. جامعه‌ای که دیوارهای بی‌اعتمادی، نابرابری، اختناق، اجحاف، تجاوزگری، حقارت‌ها و پلشتی‌ها در آن فرومی‌ریزد جامعه‌ای از جنس آسمانی و وحیانی که بر بنیادهای انسانی شکل یافته باشد. پارسایان و متقیان زمام جامعه سیاسی به دست می‌گیرند و جامعه را به‌سوی اهداف متعالی الهی و انسانی سوق و ارزش‌های الهی را در روابط و مناسبات اجتماعی سیاسی تحکیم می‌سازند و دست ستمکاران و بیدادگران را از سرنوشت و مقدرات سایر انسان‌های مظلوم و ستمدیده قطع و کوتاه می‌نمایند.</p>
<p style="text-align: justify;"> قرآن کریم نویدهای چون پیروزی حق بر باطل، گسترش  امنیت و صلح جهانی، و سرانجام تاریخ از آن صالحان و شایستگان است به‌کرات متذکر می‌شود. که تنها در پرتو تشکیل جامعه مهدوی با زعامت امام معصوم امکان‌پذیر است و زعیم معصوم که با آفرینش‌گر این هستی پیوند داشته باشد و ماموریت خلق جامعه توحیدی و خدامحور باشد جز در پرتو جامعه مهدوی امکان‌پذیر نیست. جامعه که عدل و برابری سیاسی اجتماعی و اقتصادی در آن تجلی می‌یابد و با مظاهر فساد و تبعیض و نابرابری می‌ستیزند و پیامبر اکرم می‌فرماید: ابشرکم بالمهدی&#8230; یقسم المال صحاحا.گستره عدالت مهدوی نمودهای مختلف روابط اجتماعی را تحت تاثیر قرار داده و روابط فرهنگی، آموزشی، حقوقی، قضایی و اقتصادی جوامع انسانی را پوشش می‌دهد امام صادق(ع) در توصیف عدالت مهدوی می‌فرماید:اما و الله لیدخلن عدله جوف بیوتهم کما یدخل الحرّ و القرّ: به خدا سوگند او عدالتش را تا آخرین زوایای خانه‌های مردم وارد می‌سازد هم چنان‌که سرما و گرما وارد خانه‌ها می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">پس پایان تاریخ از منظر شیعه همان ظهور و تحقق و تشکیل جامعه مهدی است که نقایص و کاستی‌ها و پلشتی‌های سایر جوامعِ انسانی دیگر را با خودش ندارد و این حکومت جهانی تحت نظارت خداوندی و با مدیریت حضرت مهدی و امام معصوم شکل می‌گیرد و برای رشد و تربیت انسان‌ها و ستیز با مظاهر نابرابری و ستم‌های انسان‌های قلدر و زورگو استقرار و استمرار می‌یابد و روزی فرا خواهد رسید که منجی عالم بشریت ظهور نماید و دنیا مملو از عدل و داد گردد و بر آلام و رنج‌های مردم مظلوم بی‌پایان بشریت مرهم نهند و درفش عزت و آزادی و عدالت را در سراسر گیتی به اهتزاز درآید پس فرجام و پایان تاریخ حیات بشری از منظر شیعه تحقق و استقرار حکومت مهدوی است. والسلام علی من اتبع الهدی!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3315</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>امام علی (ع) شخصیت متناقض‌نما</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3303</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3303#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Jan 2026 11:09:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[امام علی (ع) شخصیت متناقض‌نما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3303</guid>
		<description><![CDATA[امروز روز سیزدهم رجب، زادروز امام علی (ع) است. این روز در میان شیعیان به‌عنوان روز پدر نام‌گذاری گردیده و به رسمیت شناخته‌شده است. نخست لازم می‌دانم که این روز را به همه‌کسانی که به این آیین مذهبی پابندند و این روز را گرامی می‌دارند، تبریک بگویم. می‌خواهم به مناسبت این روز چیزی درباره‌ی حضرت [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">امروز روز سیزدهم رجب، زادروز امام علی (ع) است. این روز در میان شیعیان به‌عنوان روز پدر نام‌گذاری گردیده و به رسمیت شناخته‌شده است. نخست لازم می‌دانم که این روز را به همه‌کسانی که به این آیین مذهبی پابندند و این روز را گرامی می‌دارند، تبریک بگویم. می‌خواهم به مناسبت این روز چیزی درباره‌ی حضرت علی (ع) این شخصیت استثنایی و اسطوره‌ای تاریخ بشریت، بنویسم؛ اما احساس می‌کنم که در برابر یک امر بسیار سخت و دشوار رو‌به‌رویم. دلیل این امر شاید برای خیلی‌ها روشن و هویدا باشد. دشواری این امر این است که علی شخصیتی در تاریخ است که آن‌چنان از عظمت و شکوه برخوردار است که هرکسی را توان و یارای پرواز به قله‌ها‌ی سر به فلک کشیده‌ی آن نیست. از طرفی، پیرامون این شخصیت سخن زیاد گفته‌شده و تاریخ درباره‌ی آن تا حدود حق مطلب را ادا کرده و سخن‌ها و نوشته‌ها، کنش‌ها و واکنش‌ها پیرامون آن را به حافظه سپرده و به عصرها و نسل‌ها هدیه کرده است. سخن گفتن ازاین‌رو دشوار است که درباره ابعاد شخصیتی او دانشمندان و شخصیت‌های بسیار برجسته‌ی دنیا سخن گفته و زوایای پیدا و پنهان شخصیتی آن حضرت را کاویده و به شناسایی آن همت گماشته و به مردم و تاریخ معرفی کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: justify;">یکی دیگر از علل دشواری سخن گفتن از علی (ع) شخصیت متناقض داشتن آن حضرت است. علی درعین‌حالی که در میدان نبرد خشن‌ترین و شمشیرزن‌ترین مردان روزگار است درعین‌حال در حالت عادی و در عالم خلوت و تنهایی رقیق‌ترین احساسات انسانی و عالی‌ترین عطوفت بشری را با خود داشته است. وقتی در خلوت شب، باخدای خود ارتباط می‌گیرد عالی‌ترین جلوه‌های روح بشری را به نمایش گذاشته و زیباترین دعاها و ظریف‌ترین نگاه‌های عرفانی را به عالم بشریت هدیه داده است. علی‌ای که عدالت خشنش حتی عقیل برادرش را در کنار دشمنش کشاند، اما درباره‌ی رافت و دستگیری و یاری‌رساندن به یتیمان و زنان بی‌سرپرست و فقیران، خود آب و غذا را بر دوش کشیده و بهترین عطوفت انسانی را به نمایش می‌گذاشت.</p>
<p style="text-align: justify;">امام علی (ع) همان‌طوری که خود شخصیت متناقض نمایی داشت که (آن‌گونه شخصیت را فقط در عالم اسطوره‌ها می‌توان ‌یافت و تنها در بینش اسطوره‌ای است که این‌گونه شخصیت‌ها قابل‌جمع‌اند)؛ دوستان و دشمنانش نیز دارای شخصیت پیچیده و تشخص ویژه و متناقض نمایی دارند. به دلیل همین ویژگی و خصوصیت است که مرحوم دکتر شریعتی، علی (ع) را حقیقتی به‌گونه‌ای اساطیر خواند و این تعبیر از حضرت علی (ع) را در تاریخ به یادگار گذاشت. حقا که تعبیر مرحوم شریعتی از شخصیت علی (ع) بسیار رسا و درست و زیباست. زیرا علی (ع) شخصیت اسطوره گونه‌ای است که برخلاف اسطوره‌ها که واقعیت ندارند اما ممکن است حقیقت داشته باشند؛ ولی علی (ع) تنها شخصیتی تاریخی است که اسطوره گونه است اما هم واقعیت و هم حقیقت دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">حضرت علی (ع) در بخش تاثیرگذاری بر تاریخ و جلب و جذب مردم هم حالت متناقض نمایی دارد. در بخش تاریخ، تلاش نمود که تاریخ منحرف‌شده‌ای را اسلام به مجرایی اصلی‌اش که عدالت اجتماعی و برابری انسانی بود برگرداند و جلو زنده و پایدار شدن سنت‌های دوره جاهلی را که بعد از رحلت رسول اکرم (ص) توسط خلفای وقت احیاشده بود را بگیرد و اسلامی را به تاریخ و نسل‌های بعد، معرفی نماید که بر مبنای ارزش‌های اخلاقی، عدالت اجتماعی و کرامت انسانی استوار است.</p>
<p style="text-align: justify;">تاثیر شخصیت و رفتار امام علی (ع) بر تاریخ اسلام بر همه آگاهان و پیروان دین اسلام روشن و مبرهن است. تاثیر امام علی (ع) بر افراد انسانی از نحله‌ها و گرایش‌های که تا هنوز در جهان اسلام وجود دارد، مشخص و هویداست. علی آن‌قدر تاثیر متناقضی داشته است که عده‌ای آن را تا خدا بالابرده و گرفتار غلو شده و عده‌ای او را لعن و نفرین کرده و کم‌وبیش تا هنوز همچنان لعن و نسب می‌نمایند. گروهی از دوره و زمانه معاویه تا هنوز وجود دارد که به آن‌ها ناصبی گفته می‌شود. آن‌ها آن‌قدر نفرت علی (ع) را در دل دارند که به آن حضرت سب و لعن می‌کنند. میان مقام خدایی قایل شدن به علی، و سب و ناسزاگویی و حتی تکفیر آن حضرت، فاصله‌ای از ماه من تا ماه گردون است. این فاصله و این‌گونه تاثیرگذاری ناشی از پیچیدگی شخصیت و متناقض‌نما بودن آن حضرت است. برداشت از هیچ شخصیت‌ تاریخی به‌اندازه‌ای برداشت متناقض از حضرت علی نبوده و نیست. از حضرت علی (ع) هرکسی بر اساس ظرفیت شخصیتی‌اش برداشت‌های داشته و دارد. از همین‌رو کسانی که خود را محبان و دوستداران آن حضرت می‌خوانند نیز به نحله‌ها و گرایش‌های بسیار متفاوت و گاه متناقض تقسیم می‌شوند. این تنوع و تکثر پیروان حضرت علی (ع) نشانه گستره شخصیتی  و ویژگی‌های شخصی آن ابرمرد تاریخ اسلام و بشریت است.</p>
<p style="text-align: justify;">شخصیتی مانند شخصیت علی (ع) در تاریخ بشریت یا پیدا نمی‌شود و اگر یافت هم گردد به این گستردگی و وسعت نیست؛ آن‌چنان‌که این‌همه دوستان متفاوت و دشمنان سرسخت داشته باشند. درود بر آن شخصیت بی‌کرانه‌ای تاریخ بشریت که آیینه‌ی تمام‌نما و تابلوی از نهایت تکامل نوع بشری را در پیش چشمان انسان ترسیم کرده است و یوتوپیای تکامل شخصیتی انسان را عینیت و تحقق بخشید. این یادداشت صرفا به‌منظور گرامیداشت این روز تاریخی و یادکردی از این شخصیت استثنایی به منصه‌ی ظهور رسیده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3303</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>درنگی بر شخصیت تاریخی، بنام فاطمه (س)</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3284</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3284#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 11 Dec 2025 09:42:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[درنگی بر شخصیت تاریخی، بنام فاطمه (س)]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3284</guid>
		<description><![CDATA[اکنون‌که در زادروز فاطمه زهرا یگانه دخت دردانه‌ی رسول‌الله قرار داریم هواداران و دوستداران آن حضرت این ایام را جشن گرفته و پیرامون شخصیت و چندوچون زندگی و مبارزات و بالاخره شهادت یا رحلت ‌زودهنگام وی بحث‌وجدل‌های را انجام می‌دهند، لازم می‌بینم که تاملی و درنگی بر این شخصیت تاریخ اسلام، (نه از منظر فرقه‌ای [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">اکنون‌که در زادروز فاطمه زهرا یگانه دخت دردانه‌ی رسول‌الله قرار داریم هواداران و دوستداران آن حضرت این ایام را جشن گرفته و پیرامون شخصیت و چندوچون زندگی و مبارزات و بالاخره شهادت یا رحلت ‌زودهنگام وی بحث‌وجدل‌های را انجام می‌دهند، لازم می‌بینم که تاملی و درنگی بر این شخصیت تاریخ اسلام، (نه از منظر فرقه‌ای و مذهبی و اختلاف روایت‌های که پیرامون آن میان شیعه و سنی جریان دارد)، داشته باشم. من از منظر توصیه‌ها و سفارش‌های پیامبر اسلام نسبت به دخترش و احادیث و روایاتی که در این زمینه در منابع فریقین وجود دارد، به این شخصیت تاریخ اسلام نگاه نمی‌کنم. در این زمینه الی ماشاالله سخن گفته‌شده و ذهنیت‌های شکل‌گرفته و باورهای به وجود آمده و روایت‌های ساخته‌شده به‌عنوان پدیده‌ها و رویدادهای که میان مسلمانان شکاف عمیق و واکنش‌های شدید عاطفی ایجاد کرده واقعیتی تاریخی و اجتماعی است که نمی‌شود آن را انکار کرد و در این زمینه هم هیچ کاری انجام داده نمی‌توانیم. زمان و تحولات تاریخی جهان اسلام همین است که الان واقعیت امروز ما را شکل داده و صورت‌بندی نموده است.</p>
<p style="text-align: justify;">من به‌عنوان یک مسلمان و یک شیعه بدون این‌که خود را درگیر روایت‌های شیعه و سنی از این شخصیت تاریخی کرده باشم، نسبت به این شخصیت احساس غریب و واکنش روانی عجیبی دارم. احساس می‌کنم که این بانوی باکرامت قربانی فرهنگ منحط و مردسالار عربی گردیده است. اگر به همه یافته‌ها و احیانا بافته‌های شیعه شک نماییم این پرسش همواره ذهن مرا به خود مشغول داشته که اگر ٖآن‌طوری که اهل سنت ادعا دارند که شیخین جفایی در حق فاطمه روا نداشته‌اند چرا مدفن آن حضرت تا هنوز ناپیداست و کسی نمی‌داند که قبر او در کجاست؟! این مساله، این پرسش آزاردهنده‌ی را در ذهن انسان ایجاد می‌کند که چه عوامل اجتماعی و سیاسی باعث گردیده است که علی و پیروانش مخفیانه او را به خاک بسپارند آن‌چنان‌که به‌جز تعدادی معدودی هیچ‌کسی دیگر از آن اطلاع نداشته باشد و در آن زمان هیچ‌کسی هم جویای احوال خاک دختر پیامبرش نشود و فاطمه در انزوا و گمنامی و بی‌اثر و بی‌نشان به تاریخ سپرده می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">درک و دریافت من از این واقعه فراتر از کشمکش‌های سیاسی و ظلم و اجحاف‌های جناحی است. بی‌شک جنگ قدرت و تصاحب آن، ‌یکی از عوامل این گمنامی و بی‌نشانگی است اما تمام عوامل نیست. این بی‌نشانگی ریشه در فرهنگ عرب دارد که در آن فرهنگ حذف و دفن زن در تاریخ و از صحنه اجتماعی یک رویه غالب و   نهفته است. فاطمه زهرا ممکن است که قربانی بازی‌های شیوخ مدعی جانشینی باشد اما آنچه ممد این قربانی و بستر این رویداد بوده فرهنگ زن‌ستیزی و همان روحیه ننگ بودن دختر و دفن آن به‌عنوان فرهنگ باقی‌مانده در پستوی ذهن خودآگاه و ناخودآگاه عرب‌های آن‌ روزگار است.  این فرهنگ در درون خود ظرفیت پس زدن و به حاشیه راندن زن را دارد. زهرا نه‌تنها قربانی بازی‌های سیاسی و جنگ قدرت شیوخ صحابی است که قربانی فرهنگ عربی و فضای حاکم بر بینش و منش مسلمانان آن روز نیز هست. رگه‌های سوگیری سیاسی و صف‌بندی باندی علیه فاطمه زهرا را از گفتار و نوشتار امروز اهل سنت نیز می‌توان درک و دریافت کرد. چرا در ذهنیت اهل سنت علی‌رغم توصیه و سفارش‌های پیامبر اسلام مبنی بر گرامی داشتن حضرت زهرا و احساسات و احترام پیامبر به اولین همسرش حضرت خدیجه، عایشه دختر ابابکر مهم و ام المومنین ظاهر می‌گردد و خدیجه و دخترش فاطمه در درجه چندم از تکریم و احترام قرارگرفته و نسبت به این دو شخصیت غالبا سکوت پیشه می‌کنند. این است که به پندار من فاطمه نماد مظلومیت زن در تاریخ اسلام است و عرب‌های تازه‌مسلمان شده نتوانستند که فاطمه و خانه کوچک او را که به قول مرحوم دکتر شریعتی به‌اندازه تاریخ بزرگ و باعظمت است، تحمل کنند و آن‌چنان با او رفتار کردند که هیچ نشانی از او بر جا نماند و همچون سایر زنان در تاریخ گم و از ذهن‌ها و خاطره‌ها محو گردد؛ اما فاطمه علی‌رغم ظلم و اجحاف‌ها در حقشان و خاموشی وجود فیزیکی‌شان، خاموش نگشت و نور او در پهنای تاریخ گسترش یافت. فاطمه فرزندانی تحویل جامعه و تاریخ داد که هرکدام تاریخ‌ساز شدند و نام و نشان و راه او را زنده کردند و به کوری چشم آن‌های که کوشش کرده بودند که او را دفن تاریخ کنند خودشان دفن تاریخ و منفور و مغضوب وجدان بشری گردد.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین تجلیل از زادروز فاطمه زهرا تجلیل از زن و مبارزه با ظلم و بی‌عدالتی‌ای است که در تاریخ علیه زن جاری و ساری بوده است. گرامیداشت از روز تولد حضرت زهرا، گرامی داشت از مادر و مقام زن است. فاطمه نماد مادری است که همه‌ی خوبی‌ها و مهربانی‌ها، زیبایی‌ها و شکوه و ظرافت‌های مادری قربانی جهل و نادانی تاریخ گردیده است. تاریخی که زاییده کسانی است که از دامن مادر به هستی پا گذاشته و پرورش‌یافته اما علیه او ظلم، تعصب و تبعیض اعمال نموده است. تجلیل و گرامیداشت روز تولد حضرت زهرا (بریده از جنبه مذهبی آن)، عصیان علیه آنچه در تاریخ بر زنان روا داشته شده، می‌باشد و تکریم از مقام و جایگاه مادر و در کل پذیرش کرامت نیمه‌ی از پیکره‌ی انسان به نام و عنوان زن است.</p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3284</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عاشورا و دنیای مدرن!</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3206</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3206#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Aug 2024 08:30:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[عاشورا و دنیای مدرن!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3206</guid>
		<description><![CDATA[«خانه طرح نو وطن» در نظر گرفته که شماره چهارم «خط نو» را به ویژه‌نامه‌ای با موضوع «عاشورا و دنیای مدرن» اختصاص داده و مقالاتی را در این زمینه گردآورده و به نشر بسپارد. ازاین‌رو از پژوهشگران و محققین محترم درخواست و تقاضای همکاری می‌نماید. در همین راستا آگهی‌ای را (که حاوی ریز موضوعات ویژه‌نامه [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">«خانه طرح نو وطن» در نظر گرفته که شماره چهارم «خط نو» را به ویژه‌نامه‌ای با موضوع «عاشورا و دنیای مدرن» اختصاص داده و مقالاتی را در این زمینه گردآورده و به نشر بسپارد. ازاین‌رو از پژوهشگران و محققین محترم درخواست و تقاضای همکاری می‌نماید. در همین راستا آگهی‌ای را (که حاوی ریز موضوعات ویژه‌نامه موردنظر است)، تهیه‌کرده و همگانی ساخته است. ناگفته پیداست که غرض از چنین کاری کوشش جهت ارتقای سطح معنا بخشی و سازگار سازی رویداد تاریخی عاشورا  باخرد مدرن و پیراسته سازی از ناخالصی‌ها و خرافاتی است که مولود فهم زمانه و دست‌درازی‌های مغرضانه است. فهم و تفسیری که از این رویداد تاریخی تا هنوز به دست داده‌شده به دلیل همان عواملی که اشاره شد، چهره عاشورا را مغشوش و تبدیل به سنت‌های خرافی و رفتارهای آیینی نموده است.</p>
<p style="text-align: justify;">پاسداشت از عاشورا و گرامیداشت از قیام امام حسین تبدیل به یک سنت بسیار متصلب و سخت گردیده است. از همین رو این پاسداشت‌ها و گرامیداشت‌ها پیش ازآنچه یک رفتار آگاهانه و معنادار و نمایانگر درک پیام و مسوولیت اجتماعی و رسالت تاریخی آن باشند و روح و روحیه عاشورا را در کالبد زمان بدمند و شور عاشوری و شعور حسینی را در بستر تاریخ جاری سازند، ابزاری برای ملعبه سازی ملعبه سازان و دکانی برای شیادی شیادان گردیده است. این تجلیل‌ها و تکریم‌ها و گرامیداشت‌ها و برپایی عزاداری‌ها همه و همه وسیله‌ای به‌منظور تخدیر و دمیدن به شیپور تحمیق و معرکه‌گیری برای چاپیدن و درنتیجه برای استحمار و اسارت اجتماعی و دزدیدن آزادی و حریت و عقلانیت و خردورزی و تباه سازی انسانیت است و دیگر هیچ!</p>
<p style="text-align: justify;">انسانیت با این‌گونه فهم و برداشت از عاشورا و این‌گونه تجلیل‌ها و عزاداری‌ها و این‌گونه بروز دادن رفتارها و ارادت‌ها و&#8230; تباه و هدف امام حسین از حماسه‌ی که در کربلا خلق کرد و به تاریخ سپرد مسخ و به ابتذال کشیده شده و از روح و محتوا تهی کرده و آن را تبدیل به توسلات و نذر و نذورات آزمندانه و عزاداری‌های مفلوکانه نموده‌اند!! خوانش مجدد و متناسب با نیاز عصر و همسو باوجدان زمانه از رویداد عاشورا یک ضرورت دینی و هم‌چنین یک مسوولیت فرهنگی و تاریخی است.</p>
<p style="text-align: justify;">بدین‌جهت لازم و ضروری است که با روش «تصفیه منابع فرهنگی» روح و جوهر قیام عاشورا را از زیر ازدحام گرد ایام و غبارهای اوهام بیرون کشیده و بازخوانی نماییم. سخن کوتاه و مختصر، این‌که نگاهی امروزی به یک رویداد تاریخی (که تبدیل به سنت راکد و مملو از خرافات گردیده) بیندازیم و بافهم زمانه و درک عزیزانه از آن تفسیر تازه بیرون بدهیم و از مزایای آن برای زندگی فردی و اجتماعی خود بهره‌مند شویم. بنا بر این از اهالی بینش و پژوهش، تقاضای همکاری داریم و انتظار می‌رود که در این راستا با ارسال مقالات خود، ما را همکاری و یاری رسانند. والسلام</p>
<p style="text-align: justify;">خانه طرح نو وطن «خط نو»</p>
<p><img class=" wp-image-3207 aligncenter" src="http://tarhenaw.com/wp-content/uploads/2024/08/عاشورا-و-دنیای-مدرن-نهایی-209x300.jpg" alt="عاشورا و دنیای مدرن نهایی" width="426" height="611" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3206</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انتشار شماره دوم و سوم «خط نو»</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3157</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3157#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Apr 2024 11:11:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[تبليغات و آگهی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[انتشار شماره دوم و سوم «خط نو»]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3157</guid>
		<description><![CDATA[بعد از چند سال و مدت‌ها انتظار بالاخره شماره دوم و سوم  «خط نو» منتشر شد. جستارهای شماره دوم به بررسی، تحلیل و آسیب‌شناسی جنبش روشنایی اختصاص‌یافته است. البته لازم به تذکر است که مجموعه نوشتاری که در موضوع جنبش روشنایی گردآوری‌شده تازه نیست و درزمانی که جمهوریت حاکم و جنبش روشنایی شکست را پذیرفته [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از چند سال و مدت‌ها انتظار بالاخره شماره دوم و سوم  «خط نو» منتشر شد. جستارهای شماره دوم به بررسی، تحلیل و آسیب‌شناسی جنبش روشنایی اختصاص‌یافته است. البته لازم به تذکر است که مجموعه نوشتاری که در موضوع جنبش روشنایی گردآوری‌شده تازه نیست و درزمانی که جمهوریت حاکم و جنبش روشنایی شکست را پذیرفته و پراکنده‌شده بود نوشته‌شده و به خاطر مشکلات مالی به نشر سپرده نشده است. چاپ آن مجموعه مقالات شاید ازنظر خوانندگان محترم تاخیر بیان از وقت حاجت و در این زمان سخنان خارج از زمان پنداشته شود اما این‌طور نیست، انگیزه پرداختن به جنبش روشنایی در همان زمان هم این بود که جنبش روشنایی به‌عنوان بزرگ‌ترین مبارزه مدنی مردم هزاره باید کاویده و علل شکست و نرسیدن به هدف تحلیل و شناسایی گردد و برای تجربه‌پذیری برای فردا در اختیار خوانندگان محترم قرار گیرد. لذا جامعه ما نمی‌تواند مبارزه بکند اما از تجربه جنبش تبسم و روشنایی بی‌نیاز باشد.</p>
<p>شماره سوم «خط نو» به پدیدارشناسی نظریه‌ها و گفتمان دینی در افغانستان پرداخته که تا حدودی تازه  و بعد از سقوط نظام پیشین و حاکمیت نظام طالبانی است. هرچند بیشتر مقالات رویکرد تیوریک و تاریخی دارند و به وضعیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی امروز خیلی نپرداخته اما برای شناخت زمینه و زمانه پیروزی و حاکمیت طالبان لازم است که ریشه‌ها و زمینه‌های فکری و بستر تاریخی آن شناسایی گردد و عوامل پیدا و پنهان رشد و بالندگی و دوام آن به بحث گرفته شود. در شمار سوم در حد وسع مالی و توان فکری به این امر توجه صورت گرفته است.</p>
<p>لازم و واجب است که یادآور شویم که این دو شماره با حمایت مالی و هزینه برادران گرامی هر یک آقایان زکی میرزایی و نسیم قاسمی مقیم استرالیا به نشر سپرده‌ شده است که جا دارد از این برادران عزیز نهایت سپاس و قردانی را داشته باشیم. توفیقات این دو عزیز را در همه شوون زندگی از خداوند خواهانیم. (اداره خط نو)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3157</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهار! تحفه و هدیه نوروز</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3149</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3149#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Mar 2024 12:33:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[بهار! تحفه و هدیه نوروز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3149</guid>
		<description><![CDATA[تقویم زمان در حال عوض شدن است. سال ۱۴۰۲ مرثیه خداحافظی و سال ۱۴۰۳ سرود آغاز را زمزمه کرده و مژده‌ی آمدن و هدیه دادن بهار را به مردم می‌دهد. اکنون لحظه‌های پایان و آخرین لحظه‌های سال ۱۴۰۲ است. این پایان مثل هر پایانی مقداری تراژیک و غم‌انگیز است. چون در طول دوازده‌برج با این [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">تقویم زمان در حال عوض شدن است. سال ۱۴۰۲ مرثیه خداحافظی و سال ۱۴۰۳ سرود آغاز را زمزمه کرده و مژده‌ی آمدن و هدیه دادن بهار را به مردم می‌دهد. اکنون لحظه‌های پایان و آخرین لحظه‌های سال ۱۴۰۲ است. این پایان مثل هر پایانی مقداری تراژیک و غم‌انگیز است. چون در طول دوازده‌برج با این سال انس گرفته بودیم و اینک که دارد بساط خود را برچیده و مرثیه خداحافظی می‌خواند متاثر کننده و حس غریبی از دست دادن به انسان دست می‌رسد. از طرفی چون سال نو به‌عنوان مهمان نو پا می‌گذارد و سخن از آغاز نو و بهار نو و طبیعت نو و&#8230; هست مقداری درد آن جدایی و فراق سال را کمتر می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">انسان در چنین شرایط و اوضاع که میان ماندن و رفتن گیر می‌کند و گاهی دچار شک و تردید می‌گردد که ماندن را انتخاب کرده و دوست داشته باشد یا رفتن به‌سوی فردا و طی کردن مسیر ناپیدا و ناآشنا را برگزیند و با چیزها و رویدادهای تازه و نو و تجربه نشده و ارتباط برقرار نماید. ازآنجایی‌که گذر زمان و رفتن به‌سوی فردا جبری است و خیلی انتخابی نیست ناگزیر میان ماندن و رفتن آشتی برقرار کرده و با سال کنونی خدا حافظی و از ورود سال جدید به گرمی و با امید فردای بهتر استقبال می‌کنیم. ورودش را جشن می‌گیریم و شادی سر می‌دهیم و به همدیگر، به اعضای خانواده و اقوام و خویشاوندان و آشنایان تبریک گفته و مقدمش را گرامی می‌د‌اریم.</p>
<p style="text-align: justify;">رفتن سال پار و آمدن سال نو طبیعی است که کم‌وبیش احساسات دوگانه و متضادی را پدید بیاورد. غم از دست دادن و شادی‌ای به ست آوردن. این‌گونه احساسات شاید عادی باشد اما آنچه غم رفتن سال را راحت‌تر و قابل‌پذیرش و حتی دلپذیر می‌کند آمدن بهار نو همراه با سال نو است. آمدن بهار همراه با سال نو در حوزه تمدن نوروز، یکی از زیباترین رویدادهای تاریخ تقویمی است که با سال‌های سایر حوزه‌های تمدن بشری تفاوت آشکار و قابل‌توجهی دارد. سال نو میلادی زمانی نو می‌شود که همراه با تغییر فصل نیست. وسط فصل زمستان سال میلادی نو می‌گردد و یا تقویم هجری قمری که کلا در گردش است هرسال نو آن در فصل‌های مختلف واقع می‌گردد؛ لذا با تغییر سال طبیعت تغییر نمی‌کند و فقط تقویم تغییر می‌کند اما نوروز با خود واقعا روز نو را به ارمغان می‌آورد. با نوروز بهار آغاز می‌گردد.</p>
<p style="text-align: justify;">نوروز، روز نوی است که با خود بهار را می‌آورد. بهار تحفه نوروز است. تحفه‌ی بهتر و زیباتر و دلکش‌تر از بهار وجود دارد که بتوان روی آن انگشت گذاشت؟ شاید یکی ز دلایلی که خداحافظی سال را آسان می‌کند همین تحفه بهار توسط نوروز باشد. تحفه بهار، تحفه‌ی بسیار زیبا و استثنایی است. جشن و پای‌کوبی در جشن کریسمس و سال نو میلادی هرچند به دلایل وضعیت و شرایط اقتصادی، فرهنگی و&#8230; پرشکوه است اما یقینا روز نو به معنای واقعی کلمه ندارد و تحفه‌ای همچون بهار را عید کریسمس ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;">ما در آخرین لحظات سال ۱۴۰۲ قرار داریم. سال ما دارد نو می‌شود. با این نو شدن سال، طبیعت ما نو می‌شود. بهترین بخش زمان‌های یک‌ساله بخش بهار است. همراهی بهار با نوروز، نوروز را واقعا نام بامسمایی نموده است. نوروز تا چندساعتی دیگر وارد می‌شود و مردم حوزه نوروز قدم مبارکش را گرامی می‌دارند و آمدن بهار را خوش‌آمد می‌گویند اما در آغاز این سال و روز نوی نوروز، آرزوی نو شدن روزها و بخش‌های تاریخی، اجتماعی و اقتصادی خود را نیز دارند و سر سفره‌ی هفت‌سین خود دعا می‌کنند و علاوه بر این‌که ایام طبیعی‌شان زیبا شده، خواهان تغییر و زیبا شدن سرنوشت سیاسی و امنیت و رفاه اجتماعی و&#8230; خود نیز هستند. امیدواریم که این سال با قدم‌های بهار طبیعی خود، بهار تاریخی را نیز به ارمغان بیاورد و صرفا تقویم سال تغییر نکند و انشا الله که تقویم تاریخ نیز تغییر کند و با خود بهار تاریخی، اجتماعی، سیاسی اقتصادی را به‌عنوان تحفه به همراه داشته باشد. آرزو می‌کنیم که این سال، سال برآورده شدن آرزوهای همه‌ی انسان‌ها و انسان‌های حوزه نوروز و اخصا مردم خسته و درمانده تاریخ افغانستان باشد و امسال آخرین سال رنج و محنت، آوارگی، جنگ‌ها و خشونت‌های طالبانی و اصلاح مفسدین و دزدان اموال عمومی و غارتگران سرنوشت سیاسی و اجتماعی باشد. هرروزتان نوروز و نوروزتان پیروز!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3149</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پرتوی از زندگانی برترین بانوی هستی (فاطمه زهرا(س) )</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3079</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3079#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Jan 2024 08:49:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[رويدادهای تاريخی]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[پرتوی از زندگانی برترین بانوی هستی (فاطمه زهرا(س) )]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3079</guid>
		<description><![CDATA[روز جمعه بیستم ماه جمادی‌الثانی،پنج سال پس از بعثت پیامبر اکرم اسلام، در بن اسمان حجاز، در دامنه کوه‌های سنگی مکه در چشم‌انداز کعبه در منزل وحی ، در عرصه‌ی که دهان خدای جوی پیامبر گرامی اسلام با تلاوت قران بر ان نور می‌پاشید. در خانه‌ی که فرشتگان ان را خوب می‌شناختند و در ان [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روز جمعه بیستم ماه جمادی‌الثانی،پنج سال پس از بعثت پیامبر اکرم اسلام، در بن اسمان حجاز، در دامنه کوه‌های سنگی مکه در چشم‌انداز کعبه در منزل وحی ، در عرصه‌ی که دهان خدای جوی پیامبر گرامی اسلام با تلاوت قران بر ان نور می‌پاشید. در خانه‌ی که فرشتگان ان را خوب می‌شناختند و در ان رفت‌وامد داشتند، انجا که زمزمه‌ی نماز پیامبر در صبح و شام و اوای ملکوتی تلاوت پیامبر در دل شب، زمینش را به اسمان پیوند می‌زد، در خانه امید هدایت جهانیان و در منزلی که ماوای مستمندان و پناهگاه اسیران و مرکز هدایت یافتگان بود، در خانه نورانی پیامبر(ص) و خدیجه، دختری به دنیا امد و چشم به جهان گشود، نوزاد رسالت و تجسم عصمت، همسر و همراه ولایت، مادر امامت، بانوی بانوان جهان و برترین بانوی هستی (فاطمه سلام‌الله علیها) پا به عرصه وجود این جهانی نهاد.</p>
<p style="text-align: justify;">با تولد فاطمه (س) خانه رسالت، بیش‌ازپیش، کانون مهر و عطوفت شد. رنج‌های عظیم پیامبر که از سوی کفار قریش بر ان حضرت تحمیل می‌شد، با تولد فاطمه (س) تسکین می‌یافت. نوزاد مبارک ،گونه‌های خسته پدر و مادر دردمند را همچون نسیمی ارامش‌بخش، هر صبح و شام نوازش می‌داد. دختری که جایگاه زن را در جامعه تاریک عربستان؛ که تولد دختر و وجود زن را مایه ننگ و عار می‌دانستند و انان را یا زنده‌به‌گور می‌کردند یا در ردیف کالا و مایملک قرار می‌دادند.! چنان ارتقا داد که از سوی افریدگار عظیم و حکیم، و در زبان ناطق به وحی پیامبر عظیم، به خیر کثیر و منبع و منشای کوثر، معرفی شد. و لقب پرافتخار سیده النساء العالمین برای اولین بار و برای همیشه از ان خود نمود. فاطمه (س) سراسر حیات نورانی خویش را در شعاع وحی و سایه‌سار انسان‌ساز پدری که خدای متعال، او را صاحب خُلق عظیم، معرفی کرد، سپری نمود. دختری که مصداق بارز سوره «هل اتی» و «کوثر» و ایه شریفه «مباهله» و محور ایه مبارکه «تطهیر» و مظهر سوره شریف «قدر» و مرکز «حدیث شریف کساء» و محل نزول جبرییل امین، پس از رحلت پیامبر اعظم، و صاحب مصحف شریف فاطمی گشت، بانوی که هم‌کفو اولین امام و جانشین رسول اعظم (ص)؛ امیرالمومنین و پیشوای متقین و امام اولین و اخرین علی (ع)، قرار گرفت. حق و خیر و نورانیت و هدایت از دامن‌پاک و مطهر او نشات گرفته و در سراسر جهان تا قیامت پرتوافکن و طنین‌انداز شد: که «و الحق معکم و فیکم و منکم و الیکم و انتم اهله و معدنه»</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #00ccff;"><strong>پرتویی از شخصیت نورانی فاطمه (س):</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">پدر: پدر گرامی فاطمه (س) برترین پیامبر و بهترین مخلوق خداوند ، اورنده برترین و کامل‌ترین دین مادر: حضرت خدیجه (ع) که پاکی و نجابتش زبانزد همگان و ثروت او یکی از دو عامل پیروزی و گسترش اسلام، و در نزد پیامبر گرامی اسلام از جایگاه بالای محبوبیت و احترام برخوردار بود. شوهر و همسر: امیر مومنان و پیشوای متقیان، الگو و اسوه و مقتدای هدایت یافتگان، برترین مخلوق و بنده خدای منان پس از رسول اکرم (ص)؛ کسی که بیان و قلم از توصیف او عاجز است.</p>
<p style="text-align: justify;">فرزندان: امامان پاک و استوانه‌های راهنمایی و هدایت و پیشوایان راه مستقیم و نجات‌دهندگان بشریت از گمراهی و ضلالت و تحقق‌بخش هدف عظیم خلقت و راهنمایان شاهراه رستگاری و سعادت.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #00ccff;"><strong>شخصیت عظیم فاطمه (س):</strong></span></p>
<p style="text-align: justify;">پاکی و طهارت: محوریت ایه تطهیر چنانکه در فوق گفته شد. برترین مدال پرافتخار طهارت و پاکی ان حضرت است. عصمت فاطمی او گواه برترین طاعت و بندگی و الگو و اسوه بودن او در دنیا و اخرت است. در احادیث متعدد از منابع شیعه و سنی از پیامبر اکرم و امامان معصوم (ع) تصریح و تاکید بر اسوه بودن ان حضرت.</p>
<p style="text-align: justify;">بندگی و عبادت: در روایتی از امام صادق(ع) سوال شد: چرا فاطمه (ع) زهرا یعنی درخشنده نامیده شد؟ فرمود: زیرا هنگامی‌که در محرابش به عبادت می‌ایستاد، نور او برای اهل اسمان می‌درخشید چنانکه نور ستارگان برای اهل زمین می‌درخشد. «علل الشرایع ص۱۷۳»</p>
<p style="text-align: justify;">جایگاه آن حضرت نزد پیامبر(ص): از شگفتی‌های که حیات نورانی فاطمه (س) را ارجمندتر می‌سازد؛ مهر و علاقه شدید پیامبر اکرم (ص) نسبت به اوست. پیامبری که به‌تصریح قرآن، جز وحی سخن نمی‌گوید. در مورد فاطمه (س) در موارد متعدد می‌فرمود: فاطمه پاره تن من است، کسی که او را خوشحال سازد مرا خوشحال ساخته است و کسی که او را ناراحت کند مرا ناراحت کرده است، فاطمه گرامی‌ترین مردم نزد من است. و نیز می‌فرمود: کسی که او را بیازارد مرا ازرده است، کسی که مرا بیازارد، خدا را ازرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">علم و حکمت فاطمه (س) : علوم و حکمت فاطمی برگرفته از تعالیم وحی و قران و به‌خصوص از نزول جبرییل (ع) بر ان حضرت و القای اخبار و وقایع اینده که بنا بر روایات معتبر توسط امیرالمومنین علی (ع) کتابت و به‌صورت مصحف فاطمه (ع) جمع‌اوری و نزد امامان معصوم(ع) بوده و اکنون نزد امام زمان (عج) هست. به یکی از جلوه‌های علم و حکمت فاطمی (س) که در خطبه فدکیه بیان‌شده اشاره و نوشته مختصر پیش رو را به پایان می‌بریم. خطبه فدکیه ان حضرت که سراسر ان مشتمل بر علوم و حکمت است با حمد و ثنای الهی و اشاره به نعمت‌های خداوندی و شهادت به وحدانیت خداوند و یاداوری برخی صفات الهی اغاز می‌شود در قسمتی از ان به چگونگی و حکمت خلقت جهان می‌پردازد. و می‌فرماید: «ابتدع الاشیاء لا من شئ کان قبل‌ها&#8230;» که خلقت جهان را بدیع و بدون ماده قبلی می‌داند. بحثی که از قدیم، یکی از مباحث</p>
<p style="text-align: justify;">اساسی و مهم حکما و اندیشمندان بوده است و تا ان زمان جواب قانع‌کننده‌ی برای ان نداشتند،! ان حضرت در جمله کوتاه حکمت‌امیز ان را مطرح فرمودند. البته بحث خطبه‌ها و سخنان ان حضرت مجال جداگانه‌ی می‌طلبد که علما و دانشمندان باید به ان بپردازند. در پایان این نوشته مختصر به سروده زیبا و شایسته علامه اقبال لاهوری در توصیف ان حضرت اشاره می‌شود.</p>
<p>مریم از یک نسبت عیسی عزیز                              از سه نسبت حضرت زهرا عزیز</p>
<p>نور چشم رحمه للعالمین                                        آن امام اولین و اخرین</p>
<p>ان‌که جان در پیکر گیتی دمید                                روزگار تازه ایین آفرید</p>
<p>بانوی ان تاجدار هل اتی                                         مرتضی مشکل‌گشا شیر خدا</p>
<p>پادشاه و کلبه‌ای ایوان او                                        یک حسام و یک زره سامان او</p>
<p>مادر ان مرکز پرگار عشق                                         مادر ان کاروان‌سالار عشق</p>
<p>مادران را اسوه کامل بتول                                       مزرع تسلیم را حاصل بتول</p>
<p>نوری و اتشی فرمان‌برش                                        گم رضایش در رضای شوهرش</p>
<p>ان ادب پرورده صبر و رضا                                         آسیا گردان و لب قران سرا</p>
<p>رشته ایین حق زنجیر پاست                                    پاس فرمان جناب مصطفی است.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3079</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یلدای تاریخی و کوری مادرزادی</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3072</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3072#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Dec 2023 20:41:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبی، هنری]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[یلدای تاریخی و کوری مادرزادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3072</guid>
		<description><![CDATA[دیشب شب یلدا، یعنی طولانی‌ترین شب در میان شب‌های سال بود. خیلی از مردم و همسایه‌ها این شب را گرامی داشته و با گرد هم‌آیی خانواده‌ها و شب‌نشینی و آهنگ و سرور گرامی داشته و از آن تجلیل به عمل آوردند؛ اما من در این شب، به‌جای اندیشیدن و گرامیداشت از این شب تقویمی، به [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیشب شب یلدا، یعنی طولانی‌ترین شب در میان شب‌های سال بود. خیلی از مردم و همسایه‌ها این شب را گرامی داشته و با گرد هم‌آیی خانواده‌ها و شب‌نشینی و آهنگ و سرور گرامی داشته و از آن تجلیل به عمل آوردند؛ اما من در این شب، به‌جای اندیشیدن و گرامیداشت از این شب تقویمی، به یاد شب‌های ممتد و دیرین تاریخی خود افتاده و ازاین‌جهت برایم این شب یلدا تداعی‌گر شب‌های دیجور و یلدایی تاریخی است. یلدایی که هرگز پایانی نداشته و صبح صادقی را تجربه نکرده و به طلوع ننشسته و همچنان به حضور همیشگی و سلطه دایمی خویش ادامه می‌دهد. در این راستا هیچ نسیم امیدی هم نمی‌وزد تا پایان گستره‌ی این شب دیرپا را بشارت دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">شب یلدای ما یلدای تقویمی نیست، شب یلدای ما، شب یلدای تاریخی‌ است که سالیان دراز و حتی قرن‌های متمادی بر کشور ما حاکم بوده و هست. شب یلدای تاریخی ما  آن‌چنان طولانی و آن‌قدر دیرپا بوده که امید به برچیده شدن دامن آن و دمیده شدن سپیده سحری، و سر زدن آفتاب از ذهن و ضمیر، روح و روان مردم (سرزمینی که روزی مهد خراسان و جولانگه خورشید می‌نامیدندش) زدوده و یاس و ناامیدی و پوچی و بی‌سرنوشتی مطلق جایگزین آن شده و هیچ روزنه‌ای روح‌بخش و امیدآفرین سوسو نمی‌زند.</p>
<p style="text-align: justify;">شب یلدای تاریخی ما مردم خراسان زمین، بیش‌ازاندازه و فزون‌ازحد پایدار و طولانی گشته است، آن‌چنان‌که بانکی هیچ خروسی در فضای قریه نمی‌پیچد و قریه همچنان ساکت و در سکوت وهم‌آلود خود غنوده و به‌جز هیاهوی درندگان، غریو ترسناک و وحشت‌زای کفتاران و زوزه گرگان، سروصداهای شغالان و ‌وع وع روباهان، آوای هیچ نویدبخشی از تبسم بی‌رنگ سحری و خنده آفتاب شرقی شنیده نمی‌شود و هوا دم‌کرده و ملتهب و نفس در سینه‌ها حبس و فضا تیره‌وتار و سیاهی مطلق بر زمین و زمان حاکم است. حاکمیت شب یلدای ما آن‌قدر دیرپا و طولانی بوده است که خیلی از مردم فراموش کرده‌اند که روزی و روزگاری صبحی داشته و شفق و سپیده‌دمی در افق‌هایشان سرود می‌خوانده و از تابش روشنی‌بخش آفتاب بهره داشته و از گرمای نور‌ آن به جنب‌وجوش می‌آمده‌ و در یک‌کلام و خلاصه سرزمینشان جایی بوده که آفتاب از کرانه و افق سرزمین آن‌ها به جهان نور می‌تابانده است. در آن برهه شبی در کار نبوده و اگر هم بر اساس نیاز زمان شبی دامنش را بر این محیط می‌گسترانده دیرپا نبوده و بسیار زود دامنش را جمع می‌کرده و صبح صادق دوباره از راه می‌رسیده و نوید روز نو و خورشید نو را می‌داده است. نسل‌های متوالی از پی هم آمدند و رفتند اما هرگز غیر از تاریکی و تاری، چیزی دیگر را نه‌تنها تجربه نکردند که حتی نامی از صبح و روز روشن نشنیدند و تا هنوز در بستر تاریخی ما از آن خبری نیست که نیست.!!</p>
<p style="text-align: justify;">شب‌ یلدای تاریخی‌ای ما شب سترونی است. زیرا در زهدان خود هرگز چیزی از جنس سپیده سحری را پرورش نداده و این شب و این وضعیت پایدار و دیرین تاکنون آبستن فرزندی از جنس روشنایی نشده است. از همین رو امیدی به زایا شدنش نیز نیست. دیرپایی و ماندگاری این شب دیجور و سترون سرزمین خراسان، سبب گردیده است که امید به باز شدن افق و نسبت پیدا کردن با آن از میان برود و تمام روحیه‌ها و روان‌ها اسیر و گرفتار یاس و ناامیدی گردند و لذا هیچ تقلا و تلاشی برای پایان دادن به این شب دیجور دیده نمی‌شود. مشکل در اینجاست که نسل‌های زیادی در بستر همین شب، زاده شده و تربیت‌یافته‌اند. این نسل‌ها مسلح به سلاح دید روشنایی نیست و فراتر از لحاف سیاهی شب حاکم، نمی‌توانند ببینند و تشخیص دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">یلدای تاریخی ما فقط خود را بازتولید نموده و همواره شب زاییده است. نسل‌های را که در دامن و تحت سیطره‌ی خود پرورانده است کورهای مادرزادند که نسبتی با روشنایی نداشته و از نور آفتاب بی‌بهره‌ بوده و هستند. به قول اقبال کور مادرزاد و نور آفتاب!!؟ شاید آنچه به پایایی و پایداری این شب دیرین و این وضعیت مزمن کمک کرده و یلدای تاریخی را دوام‌دار ساخته همین نسل‌های تولد یافته در درون این شب و بی‌نصیب از نور آفتاب‌اند. حاکمیت شب یلدایی تاریخی آن‌چنان گسترده و عمیق بوده که حتی به‌اندازه مثال غار افلاطونی نور در درونش نتابیده تا مردم حداقل با سایه‌ی حقیقت و واقعیت آشنایی پیدا می‌کردند. نسل‌های زاده شده در دامن چنین شب، فقط با تیرگی و فساد و تباهی آشنایی دارند و غیر از رفتار برخاسته از زیر چتر شب تاریک رفتاری دیگری متناسب با دنیای روشن و آفتابی را بلد نیستند. در این محیط بسته و استبدادی شب، کس و یا کسانی سر بر نداشته تا دامن خیمه تاریکی را بالا زند، تا هم خود با نور آفتاب و دنیای روشن آشنایی پیدا کنند و هم با بالا زدن دامن چادرشب، به تعبیر سیمین بهبهانی «شراب نور به رگ‌های شب» دوانده و سیطره مطلق آن را به خطر انداخته و مردمی مانده در حصار تاریکی تاریخی را با روشنایی آشنا سازند.</p>
<p style="text-align: justify;">در پایان سخن بازهم باید یادآور شوم که شب یلدای تاریخی ما بسیار مقتدر و پرتوان بوده و شاید تا هنوز هم هست که توانسته خود را بازتولید کرده و نسل‌های که در دامن این شب زاده شده و پرورش‌یافته فقط از جنس خود اوست و آن‌قدر پرهیزگار و پاک‌دامن بوده که هیچ حرام‌زاده‌ای را نزاده و در دامن خود پرورش نداده تا سر به عصیان گذاشته از فرمان شب سرپیچی کرده و پا از گلیم خویش درازتر کرده و سراغ افق‌های دور و تازه را بگیرند و دنیای روشن از نور آفتاب را کشف و خود نسبتی با آن برقرار و دیگران را نیز به‌سوی دنیای نور و روشنایی دعوت بکنند. با این کار شاید به سلطه و سیطره طولانی‌ترین شب یلدایی تاریخی پایان می‌دادند. چه کنیم که تا هنوز چنین نشده است. البته باید اذعان کنیم که انگشت‌شمار کسانی پیداشده که به مردم از جهان دیگر خبر داده و از دنیای بهتر و فضای روشن سخن گفته‌اند که متاسفانه مردمی عادت کرده به یلدای تاریخی و تاریک‌اندیشی یا باور نمی‌کنند و یا نمی‌توانند باور کنند. آه از این شب یلدایی تاریخی و آه از این کوری مادرزادی!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3072</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گلوله‌ها بی‌رحم‌اند و طالبان بی‌رحم‌تر (داستان)</title>
		<link>http://tarhenaw.com/?p=3034</link>
		<comments>http://tarhenaw.com/?p=3034#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Aug 2023 14:55:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[admin1]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[گلوله‌ها بی‌رحم‌اند و طالبان بی‌رحم‌تر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tarhenaw.com/?p=3034</guid>
		<description><![CDATA[دلش برای خانه متروکه‌ای که با دستان زحمت‌کش پدربزرگش ساخته‌شده بود هرروز بیشتر از دیروز تنگ می‌شد. خانه‌ای که نمی‌دانست چند پشت از اجدادش دران زندگی کرده و حالا برای پدرش به میراث مانده است. هرچند نسبت به ساختمان‌های شهر کلبه‌ای بیش نبود ولی آرامش عجیبی از درودیوار آن می‌بارید. باوجودی که باد و باران [&#8230;]]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دلش برای خانه متروکه‌ای که با دستان زحمت‌کش پدربزرگش ساخته‌شده بود هرروز بیشتر از دیروز تنگ می‌شد. خانه‌ای که نمی‌دانست چند پشت از اجدادش دران زندگی کرده و حالا برای پدرش به میراث مانده است. هرچند نسبت به ساختمان‌های شهر کلبه‌ای بیش نبود ولی آرامش عجیبی از درودیوار آن می‌بارید. باوجودی که باد و باران دیوارهای کاه‌گلی آن را فروریخته بود ولی معلوم بود روزگاری برای خودش قصری بوده و نمود دهکده. دهکده‌ای که امروز کمتر موردتوجه قرار داشت. اگر آن بهار سرسبز و  تپه‌های خاکی و پوشیده از گل‌های وحشی‌اش نمی‌بود شاید سال‌ها پیش فراموش‌شده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">میلاد خود را در حصار چهار دیوار اتاق به‌ظاهر زیبایش حبس می‌دید شبیه کسی که تبعیدشده باشد، تلاش‌هایش برای خو گرفتن بازندگی و محیط جدید عین کوبیدن آب در هاون بی‌فایده بود. تنها جای که او را اندکی به آرامش می‌رساند پشت پنجره اتاقش بود. پنجره‌ی که او را به دنیای بیرون وصل می‌کرد و برای لحظه‌ی از چنگ افکار شناور در مغز و خیالاتش نجات پیدا می‌کرد. شیشه‌های آبی‌رنگ پنجره خیال او را راحت کرده بود بدون آنکه ترس از قضاوت کسی داشته باشد می‌توانست ساعت‌ها آنجا بایستد و به عابرین کوچه شلوغ خیره شود.</p>
<p style="text-align: justify;">هرروز که دلش تنگ می‌شد، نخ پرده‌ای کرکره‌ای را می‌کشید. ساعت‌ها از عقب پنجره به مردمی که نمی‌دانست کی و کجا می‌روند چشم می‌دوخت؛ بخصوص به صحن پارک که در آن حوالی، درست در دیدرس پنجره‌اش قرار داشت، خیره می‌شد. آن‌قدر طولانی غرق تماشای آن منظره زیبا می‌شد، که پاهایش احساس خستگی می‌کرد و درد می‌گرفت و ناخودآگاه وزن بدنش را به روی پاهایش ردوبدل می‌کرد اما خیال دل کندن را به سر نمی‌کرد. عقب پنجره برای او حکم مرفین را پیداکرده بود. معتاد شده بود آرامشی که از آن روزنه کوچک به تک‌تک سلول او تزریق می‌شد عین مسکن، روح او را آرام می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">طبقه ششم ساختمان زاویه دید کافی برای تماشای تمام صحن پارک داشت او می‌توانست بدون آنکه چیزی را از قلم بیندازد فضایی پارک را تحت نظر بگیرد بخصوص گل‌های که در امتداد سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو، و اطراف نیمکت‌های چوبی به فاصله‌های منظم کاشته شده بود، این نظم خاص حتی در ترکیب رنگ‌هایش نیز مراعات شده بود. میلاد در دلش بارها به مهارت بالای باغبانش آفرین گفته بود. جنب‌وجوش پارک وقتی دیدنی می‌شد که آفتاب از دامن آسمان شهر کنار می‌رفت و به‌جایش سایه آسمان شال گسترده‌اش را به روی باشندگان شهر پهن می‌کرد. این ازدحام تا نیمه‌های شب ادامه می‌یافت و سکوت شهر را به هم می‌ریخت. سروصدای موسیقی و صوت فریاد مراجعین، میلاد را به وجد می‌آورد، از همان‌جا نیم‌کت چوبی که زیر درخت کاج در امتداد درب ورودی پارک جابه‌جا شده بود برای نشستن انتخاب کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">میلاد تازه پشت لب سیاه کرده بود. در همان سن نوجوانی قد و اندامش بزرگ‌تر از سنش به نظر می‌رسید. قامت بلند و اندام لاغر با موهای خرمایی‌اش ترکیب عجیبی داشت، شاید همین ترکیب و آراستگی بود که او را جذاب‌تر ساخته بود. آن بعدازظهر که از مکتب برگشت، بیکش را به روی کت‌بند که کنار اتاقش بود آویخت، یونیفرم مکتبش را نیز روی شاخه دیگر آن انداخت، و منتظر شد تا سایه روی شهر پرده افگند. از صبح تصمیم گرفته بود امروز سری به پارک بزند. درست زمانی که آفتاب در آن دوردست‌ها داشت به زمین می‌نشست، و همه‌جا را سایه پوشانده بود میلاد از خانه بیرون ‌شد، خودش را به پارک رساند و به روی همان نیمکت تعیین‌شده تکیه زد. دمای هوا کاهش‌یافته بود و نسیم ملایم تارتار از موهای خرمایی‌رنگش را در هوا بی‌باکانه تکان می‌داد. چه خوب می‌شد اگر همین حالا یکی در کنارش می‌بود و این جای خالی کنارش را پر می‌کرد، این‌گونه تماشای پارک بهتر می‌چسبید.</p>
<p style="text-align: justify;">برخلاف دهکده‌اش اینجا به‌محض رفتن خورشید غروب از را می‌رسید. خیلی زود نور طلایی‌رنگ نور افگن‌ها جای پرتو خورشید را گرفت، و صحن پارک را روشن کرد. هم‌زمان موسیقی دلنواز از لابه‌لای شاخه‌های درخت که احتمالا باندها را آنجا جابجا کرده بود، به نوازش گوش‌ها آغاز کرد. گه گاهی این صدا به‌قدر ملایم و آرام همگام با نسیم طراوت‌بخش در فضای پارک می‌پیچید که گویا بهشت خدا را همین‌جا به تصویر می‌کشد. احساس می‌کرد صدای اذان اینجا، همان نوای دل‌انگیز بود که از حنجره خواننده‌ها بیرون و از طریق باندها در فضای پارک ایکو می‌شد. تا اینجا میلاد فقط در چنگ خیالات فشرده‌شده بود، و بس!.</p>
<p style="text-align: justify;">غرق در اقیانوس خیالاتش بود که صدای خنده‌ای او را از گذشته به حال کوچ داد. صدای که پرده گوش‌هایش را لمس کرده بود شور عجیبی در دلش ایجاد کرد، نتوانست بی‌تفاوت باشد. سربلند کرد و نگاه کاونده‌اش را به اطراف سوق داد، تا شاید صاحب‌صدا را شکار کند. دورتر از خودش خانم جوان را دید که با سه دختر قد و نیم قد مشغول‌ شکستن دانه‌های تخم آفتاب‌گردان بود. حدس زد یکی از آن‌ها در میان قصه‌هایش خندیده باشد. دختر که در جمع آن‌ها بزرگ‌تر و نیم رخش طرف میلاد بود در همان نگاه اول مردمک‌های جستجوگر میلاد را روی خود متوقف کرد. انگار که سال‌هاست او را می‌شناسد. باآنکه مطمین بود او را قبلا ندیده است، ولی دلش گرم شد. آن‌قدر زود گیره نگاهش به گیره کور تبدیل‌شده که خودش هم تعجب کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">دل کندن از آن نیم‌رخ که زیر نور طلایی‌رنگ نور افگن‌ها دلربایی می‌کرد، کار آسانی نبود. به‌خصوص آن چند تار موی که احتمالا عمدا از زیر لچکش رها کرده بود، و حالا به زیباترین شکل در دست باد همانند تار گیتار می‌رقصید. دختره انگار متوجه نگاه میلاد شده بود. از اینکه بی‌اختیار با صدای بلند خندیده بود شرمید، سرش را عقب برد و پشت شانه‌های خانم جوان  پنهان کرد. این حرکتش بیشتر ناز دخترانه‌اش را به نمایش گذاشت، تا شرم و خجالتش را.</p>
<p style="text-align: justify;">میلاد تکیه از پشتی نیمکت گرفت و کمی خودش را به آن‌طرف مایل کرد. گویا تیله‌های سیاه‌رنگ چشمانش را به جمع چهارنفره  آن‌ها چسب زده باشند. چهارچشمی طعمه‌ای تازه شکار شده‌اش را تحت نظر گرفت. گمانم طنازی و دلبری‌های پنهانی دخترک باب دلش بود. که خانه رفتن فراموشش شده بود. اینکه چندی از شب گذشته است اصلا برایش مهم نبود، حتی نگرانی مادرش و نخوردن شام هم باعث نشد دست از  تعقیب کردن آن‌ها بردارد. شاید ساعت یازده شب بود که خانم به‌اتفاق دختران از روی نیمکت پارک بلند شد. مسیر سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو منتهی به دروازه خروجی زیر کفش پاشنه‌بلندشان سرنهاده بود. چند قدمی که از میلاد دور شدند، همان دختره که بعدها فهمید اسمش انیلا است سر چرخاند و از روی شانه‌اش به عقب نگاهی انداخت. نگاهی که خیلی زود شکار چشمان تیزبین میلاد شد. همین یک ثانیه گره خوردن نگاه، پرده از روی پنهان‌کاری هردو برداشت.</p>
<p style="text-align: justify;">انگار یک نیروی محرک میلاد را به دنبال آن‌ها کشاند. اما در میان شلوغی و ازدحام دروازه خروجی در آن ساعت شب طعمه‌اش را ناباورانه گم کرد. سعی و تلاشش در پیدا کردن آن‌ها بی‌نتیجه ماند، پرسه زدن در کوچه‌ها آن‌هم در دل شب بی‌معناترین کار به نظرش رسید، مجبور شد دست از پا درازتر به خانه برگردد. اولین بار بود که میلاد تا این ساعت شب به بیرون از خانه بود. پدرش شاید نمی‌خواست تنها پسرش را به خاطر اولین تخطی که از قوانین وضع‌شده‌اش مرتکب شده، مورد تنبیه قرار دهد. دستش را جلو صورتش بالا آورد، تا ساعت مچی‌اش را درست ببیند.</p>
<p style="text-align: justify;">-کجا بودی؟</p>
<p style="text-align: justify;">میلاد اصلا فکر اینجا را نکرده بود. هیچ دوست آشنایی هم جز هم‌صنفی‌هایش که بعید بود تا این وقت شب به بیرون از خانه باشد نداشت، تا بهانه بیاورد.کمی مکث کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">-پارک بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">نخواست دروغ بگوید شاید هم دروغی نداشت برای گفتن.</p>
<p style="text-align: justify;">مادرش برای تغییر موضوع که از قبل پلان شده بود، از جایش بلند شد، و به سفره‌ی که هنوز در گوشه پهن بود اشاره کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">-بشین، سرد شده.</p>
<p style="text-align: justify;">باآنکه پاسی از شب گذشته بود، و از ظهر تا هنوز چیزی نخورده ولی دریغ اگر لقمه‌ای از گلویش پایین رفته باشد. به‌زور  آب و اصرار مادرش چند لقمه‌ای را قورت داد و به بهانه خواندن درس‌ومشقش بلند شد، و به اتاق‌خوابش پناه برد. تنها که شد تن خسته‌اش را به روی چپرکت انداخت و از اینکه نتوانسته بود سر نخ و آدرس از آن‌ها به دست بیاورد حسرت خورد. میلاد از آن شب به بعد بارها و بارها به روی همان نیمکت از قبل تعیین کرده بود نشست. و انیلا را که موهایش از زیر لچک جگری‌رنگ به پهنای صورتش ریخته بود، و در دست باد رقصیده بود، در خیالاتش مجسم کرد. اما او مثل پرنده که از قفس پریده باشد و هیچ امید به برگشتش نباشد از دست میلاد پریده بود. شنبه بود، میلاد، طبق معمول انتظار یونیفرم اتوزده را داشت. اینکه مادرش تمام این دو روز را کمک دست پدرش بوده، و لباس‌های که پدرش از خیاطی آورده بود و مادرش اتوکشیده بود، اصلا برایش مهم نبود. یخن‌قاق چروک شده‌اش را به سمت مادرش انداخت و با شیطنت گفت.</p>
<p style="text-align: justify;">-چند بار بگم دست تنهایی و یک عروس کنار دستت ضرورت است!</p>
<p style="text-align: justify;">کدام مادر است که آرزوی عروسی فرزندش را نداشته باشد؟</p>
<p style="text-align: justify;">مادرش از همین دو جمله ذوق کرد و صورتش پر از خنده شد ذوق و آرزوی که هیچ‌وقت به آن نرسید. لباس چروک شده را از زمین برداشت و رو به میلاد گفت.</p>
<p style="text-align: justify;">-شب به پدرت بگم؟</p>
<p style="text-align: justify;">-آه، شوخی بود مادر من!</p>
<p style="text-align: justify;">دو قدم جلوتر رفت و شانه‌های مادرش را گرفت و فشرد.</p>
<p style="text-align: justify;">-یک‌وقت به پدر چیزی نگی ها!!.</p>
<p style="text-align: justify;">لباسش که اتوکشیده شد، فورا به تن زد.</p>
<p style="text-align: justify;">قبل از اینکه از خانه بیرون شود دکمه پهلوی موبایلش را فشرد و به ساعت که روی اسکرین به شکل برجسته دوازده را نشان می‌داد، نگاه کرد. فقط نیم ساعت تا شروع اولین زنگ مکتبش فاصله داشت. به‌جای راه‌پله‌ها آسانسور را انتخاب کرد. جلوی در کابینت منتظر ایستاد، تا بلکه زودتر این فاصله را طی کند. چشم به صفحه‌ای شمارشگر که تعداد طبقات را نمایش می‌داد دوخته بود. به‌محض باز شدن در کابینت نفس به سینه میلاد حبس شد و چشمانش کاملا گرد و به بزرگ‌ترین حدش رسیده بود. باورش نمی‌شد، شاید تصور هم نکرده بود که روزی انیلا را اینجا ببیند. فکر می‌کرد برای اولین و آخرین بار دید و تمام شد. کسی که شب‌ها به‌ یادش به روی نیمکت پارک نشسته بود، و در خیالاتش از او عروس قصه‌هایش ساخته بود، حالا جلوی چشمش بود.</p>
<p style="text-align: justify;">انیلا با غرور و اقتدار بدون آنکه کوچک‌ترین اهمیت بدهد از میان صف که منتظر ورود به داخل آسانسور بود، عبور کرد. همچنان که با گام‌های استوار به‌طرف واحد مربوطه‌اش می‌رفت، صدای کفش پاشنه‌بلندش به روی سرامیک یکدست سفید راهرو، در فضا پیچید. اگرچند میلاد را در آن لحظه دید، شاید هم آن شب را به خاطر آورد، ولی اصلا به روی خودش نیاورد. آن روز میلاد از شوق در پوستش نمی‌گنجید، گم‌شده‌اش را پیداکرده بود. کسی که کمتر شبی را بدون خیال او سر روی بالشت گذاشته بود. تا به مکتب رسید چندین بار ناخودآگاه لبخند به روی لبانش طرح بست اینکه چگونه آن روز را سپری کرد اصلا نفهمید.</p>
<p style="text-align: justify;">میلاد که برای پیدا کردن سرنخ از انیلا در بدر گشته بود، حالا ریسمان به دستش آمده بود. این یعنی فرصت طلایی باید دست‌به‌کار می‌شد ولی چگونه‌اش را خودش نیز نمی‌دانست. فردای آن روز میلاد ساعت‌ها سر کوچه کنار مغازه میوه‌فروشی شاغلام ایستاد، تمام مسیرهای احتمالی را عین شکارچی‌های ماهر زیر نظر گرفته بود آن روز، روز فوق‌العاده‌ای بود روز سرنوشت‌ساز ثانیه‌ها و عقربه چرا میل حرکت به جلو را نداشت؟ نمی‌دانست!! انگار در خواب زمستانی فرورفته باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">بالاخره با دیدن انیلا تمام زمان که به‌کندی سپری کرده بود، به فراموشی سپرد، طعمه‌اش را شناخت که از میان هم‌کلاسی‌هایش از انتهای کوچه، همانند خورشید تابان به او نزدیک می‌شد. انیلا در همان سن نوجوانی خودش را با چادری سیاه‌رنگ زرگ‌دار پیچیده بود، بیک خامک‌دوزی‌اش همانند حمایل از روی سینه‌اش عبور و به‌موازات زانوی راستش که از لای چادری‌اش بیرون زده بود عشوه‌گری می‌کرد. انیلا به‌خوبی متوجه نگاه‌های رازآلود و پر از تمنایی میلاد بود، از همان شب واژه‌های نهفته در نگاه میلاد را در دیکشنری چشمانش معنی کرده بود. اما خودش را به بی‌خبری زده بود و به رویش نمی‌آورد. چه می‌شد اگر کمی ناز می‌فروخت و دلبری می‌کرد. مگر آسمان خدا به زمین می‌آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">حینی که از میلاد عبور می‌کرد عمدا دست برد تا بند کیفش را به روی شانه‌اش جابجا کند و راه و رسم دلبری را به نحو احسنش به‌جا بیاورد. به بهانه‌ای تنظیم کردن لبه چادری، روی سرش النگوهای ظریف و طلایی‌رنگش را به نمایش گذاشت، حرکت مچ دستش حین جابجایی چادرنمازش باعث شد که برق النگوهایش در فضا تلألؤ کند.</p>
<p style="text-align: justify;">انیلا با آن عشوه‌های دخترانه‌اش بندبند دل میلاد را به آتش کشید و سوختنش را حین عبور با گوشه‌ای چشمش شماتت کرد. او خوب بلد بود که چگونه شبیه یک شکارچی قهار، تیرش را کجای قلب طعمه‌اش شلیک کند که شکارش را از پای درآورد. حالا که برای میلاد ساعات ورود و خروج انیلا از ساختمان معلوم شده بود، صبر و حوصله جایز نبود. کاسه صبرش به‌قدر کافی لبریز و لبریز بود. آن روز دلش را به دریا زد و تصمیم مهم و جدی گرفت. باید عشقش را به انیلا ابراز می‌کرد. باید می‌گفت که چه قدر دوستش دارد. چه قدر روی نیمکت پارک در تنهایی‌اش با او حرف زده است چقدر کنار مغازه شاغلام منتظر او ایستاده است. پیش از اینکه انیلا از ساختمان خارج شود میلاد خودش به کمینگاه رساند و منتظر ایستاد. به‌محض نزدیک شدن انیلا، میلاد خودش را گم کرد مغزش قفل کرد و تمام واژه‌ها فراری شد، از تمام جملات که در ذهنش ترکیب کرده بود تنها یک کلمه را به خاطر آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">-سلام.</p>
<p style="text-align: justify;">ناباورانه با چشم غره و برانگیختگی انیلا روبه‌رو شد این چشم غره تمام پلان‌های طرح‌شده‌ای میلاد را به هم زد. همه‌ای آن جملات عاشقانه‌ای که حفظ کرده بود از یاد برد. زمانی که به خودش مسلط شد انیلا در خم کوچه رسیده بود. با دور شدن او انگار روح از بدنش خارج می‌شد. با گوشه آستینش خط عرق روی پیشانی‌اش را به عقب راند. بدو بدو خودش را به انیلا نزدیک کرده و سد راهش شد. با نگاه ملتمسانه و لرزه‌ای که ریشه در ژرفای جانش داشت گفت. من مزاحم نیستم و به خودم اجازه نمی‌دهم چنین جسارت را در مقابل دختر زیبا مثل شما مرتکب شوم. من واقعا از شما خوشم آمده و دوستت دارم. هرچند تلاش می‌کرد جملاتش قلمی و تمام قواعد و دستور زبان را رعایت کند اما خیلی موفق نبود. با گفتن همین چند کلمه قفل و مهر دهانش شکست، و با چشمانی که به‌اندازه پهنای کاینات تمنا موج می‌زد به انیلا نگریست. خدا می‌داند چه کشید تا همین جمله معجزه‌آسا را به زبان آورد.</p>
<p style="text-align: justify;">-اجازه می‌دهی این عشقم را ثابت کنم؟</p>
<p style="text-align: justify;">حالا دو نگاه، یکی دنیای التماس و دیگری شور هیجان در مقابل هم قرارگرفته. هرچند برای لحظه‌ی کوتاه، ولی در طول همین چند ثانیه به‌اندازه تمام آنچه نامش اقیانوس جهان است، بین ‌آن دو مردمک لرزان حرف ردوبدل شد. این بار نیز انیلا بود که به خودش مسلط شد و بر احساسش غلبه کرد. گیره کور چشمانش را باز کرد و به زمین دوخت. عشوه‌گری دخترانه انگار در ذاتش بود. هر دودستش را بلند کرد و آن صورت زیبا را در پس پنجه‌هایش پنهان کرد. مسیرش را کج کرد و آهسته لب زد.</p>
<p style="text-align: justify;">دیده شود.</p>
<p style="text-align: justify;">طنین این کلمه چندین بار در گوش میلاد تکرار شد. شیرینی که همین دو کلمه ساده به کامش ریخته بود به هیچ لذت قابل‌مقایسه نبود، خواست پیروزی‌اش را به تمام اهل کوچه اعلان کند. در آن لحظه فاتح یک قلب بود، فاتح چشمان عسلی مگر پیروزی بزرگ‌تر از این هم است؟ آن روز میلاد سر از پا نمی‌شناخت اولین بار بود در آن فاصله‌ نزدیک با انیلا قرارگرفته بود و به شکل غیرمستقیم جواب بلی را دریافت کرده بود. برای اثبات حرفش چه می‌توانست بکند؟. در فکر تهیه اولین هدیه ولنتاین افتاد. تیر نگاهش به غولک دوران کودکی‌اش میخ شد، آن را از روی دیوار پایین آورد. پول‌های داخل آن را یکی‌یکی روی‌هم کرد، فقط پنج صد افغانی بود. آن را برداشت به روی چپرکتش نشست و به فکر فرورفت با این پول کم چه می‌توان خرید.</p>
<p style="text-align: justify;">با خودش تکرار کرد هیچ، هیچ.</p>
<p style="text-align: justify;">از اینکه مانند سایر هم‌کلاسی‌هایش نمی‌توانست هرچه دلش بخواهد بخرد بغض کرد. اشک‌های لعنتی تا پشت پلک‌هایش رسیده بود، کافی بود پلک بزند و باران اشک‌هایش به راه بیفتد. بعدازظهر آن روز از خانه بیرون زد و راه بازارچه شهر را پیش گرفت. همچنان که از جلو مغازه‌ها می‌گذشت، چشمش به گردن بند طلایی‌رنگ که پشت یکی از ویترین مغازه‌ها بود، افتاد. فکرش آژیرکشان به عقب برگشت و به یاد برق النگوهای انیلا افتاد، که آن روز در مچ دستش دلبری کرده بود. گردن بند ظریف که زیر نور لامپ تلألؤ می‌کرد توجه میلاد را به خود جذب کرد. گردن بند زیبای بود. دو قلب به‌هم‌پیوسته، باظرافت خاص به یک زنجیر نازک وصل شده بود. آن را به  نشانه دو قلب گیره‌خورده‌ای خودش و انیلا خرید. در مسیر برگشت به خانه به قرطاسیه فروشی نزدیک مکتبش رفت و آن را به شکل زیبا بسته‌بندی کرد. قرطاسیه فروش در کارش مهارت خاص داشت یک شاخه گل روز و یک روبان سرخ‌رنگی را نیز به روی آن پیچید. میلاد برای اینکه کادواش را از مادرش پنهان کند، آن را به داخل پلاستیک گذاشت و به خانه برگشت.</p>
<p style="text-align: justify;">اینکه چگونه آن را به پیشگاه یگانه عشقش تقدیم کند هزار و یک پلان ریخت. فقط یک روز تا روز موعود باقی‌مانده بود. قلم و کاغذ برداشت و نوشت. «امروز ساعت پنج پارک شهر منتظرم» آن را با نوارچسب آماده کرد و منتظر آمدن انیلا نشست. تنها دو دقیقه تا برگشت انیلا زمان داشت کاغذ را به روی دروازه واحدی که انیلا سکونت داشت نصب کرد و خودش از لای درب نظاره‌گر ورود اولین عشقش ایستاد.</p>
<p style="text-align: justify;">صدای گام‌های انیلا که به راهرو پیچید قلب میلاد عجیب تمایل به کوبیدن پیدا کرد. این صدا هم‌آواز با صدای قلبش بلند و بلندتر می‌شد. حین باز کردن درب، چشم انیلا به کاغذ نوشته‌ای «امروز ساعت پنج  پارک شهر منتظرم» ثابت ماند. بی‌درنگ به یاد میلاد افتاد. هنوز حتی اسمش را نمی‌داند، ولی میل عجیب به او پیداکرده بود. روی منحنی لبانش طرح لبخند به وجود آمد آب دهانش را قورت داد و ترسید از اینکه کسی ندیده باشد!!.</p>
<p style="text-align: justify;">برای اطمینان خاطرش روی پاشنه پایش دور زد و نگاهی مضطربش به اطراف چرخاند. در دل خدا را شکر کرد و کاغذ را از روی دروازه برداشت و لای انگشتانش پنهان کرد. میلاد تمام حرکات او را تعقیب می‌کرد. به‌محض برداشتن کاغذ خیالش راحت شد و از پشت در بیرون آمد. به نیت جلب‌توجه انیلا و اعلان حضورش گلو صاف کرد و آهسته سرفه کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">انیلا به عقب چرخید و با دیدن میلاد سرش را به نشانه تایید پایین آورد. برای فرار از دید احتمالی همسایه‌ها سریع خودش را پشت دروازه قایم کرد، پشت به درب چسباند و نفس بلند کشید تا استرس هجوم آورده مهار شود. لبخندی که ناخودآگاه به سراغش آمده بود به کمک دندان‌هایش از مادرش پنهان کرد. تا اینجا پلان میلاد به‌خوبی عملی شده بود. قبل از ساعت تعیین‌شده خودش را به وعد‌ه‌گاه رساند و منتظر ورود الهه عشقش زیر سایه کاج به روی نیمکت چوبی که اولین بار انیلا را دیده بود نشست.</p>
<p style="text-align: justify;">انیلا از لحظه‌ی که کاغذ را گرفته و جواب مثبت را داده بود، آرام و قرار نداشت. اولین بار بود که در زندگی‌اش از طرف یک پسر به ملاقات دعوت‌شده بود، تجربه روبرو شدن و هم‌صحبت شدن با جنس مخالف را نداشت. دم به دقیقه احساس‌گرمی می‌کرد و عرق، کاروان‌وار از میان نخ موهایش قطار بسته بود. تمام جالباسی‌هایش را زیرورو کرد، حتی شال‌هایش را چندین بار بالا و پایین کرد ولی به دلش چنگ نزد. بالاخره به همان لباس خامک‌دوزی رنگ آسمانی‌اش قناعت کرد. خوش‌شانس بود که چادر ریشه‌دارش را دیروز اتوزده بود. وگرنه نمی‌شد چیزی دیگری با این لباس خامک‌دوزی روی سرش بیندازد.</p>
<p style="text-align: justify;"> کمی آرایش کرد، خرمن موهای مواجش را با کلیپس گل‌دارش پشت سر هدایت کرد. رسم معشوقه‌ها را کم نگذاشت، یک طره از موهای شب رنگش را عمدا  از دام کلیپس بیرون رها کرد. به نیت اینکه حین قدم زدن در گوشه صورتش بازی کند. درست ساعت پنج بود و میلاد چشم‌ به‌ درب ورودی پارک دوخته بود، داشت ثانیه‌شماری می‌کرد که نگاه جستجوگرش پرسه زنان روی شکارش سنجاق شد. انگار باد هم امروز با انیلا دست یکی کرده بود و قصد جان میلاد را داشت. ریشه چادر و لبه دامنش عین بند دل میلاد که به لرزه افتاده بود، در دست باد می‌لرزید. انیلا ملکه‌وار این فاصله را با طنازی  قدم گذاشت. میلاد به استقبال عالی‌ترین مهمانش ایستاد، سرخوشی به تمام سلول وجودش شبیخون زده بود و او را به شور آورده بود. قلبش چکش به دست طبل پیروزی می‌نواخت. خدا می‌داند تا رسیدن انیلا چند بار رنگ بدل کرد و چقدر تلاش کرد تا از شوق فریاد نکشد.</p>
<p style="text-align: justify;">عجیب جرات در این لحظه پیداکرده بود. دست دراز کرد و زمزمه وار «سلا»گفت. این بار انیلا بود که صورتش گل می‌انداخت و شرم دخترانه او را درهم می‌فشرد در میان آن فشار کوتاه نیامد و دست دراز کرد و دست میلاد را در چنگ گرفت. آه که چه گرمای از پنجه‌های او به دست میلاد منتقل می‌شد. چه لذت که برای اولین‌بار تجربه می‌کرد. آنچه واژه‌ها و جملات را روبه‌روی آینه تمرین کرده بود طوطی‌وار آن را نثار عشقش کرد. در آن ملاقات دوساعته که خیلی زود گذشت به صریح‌ترین شکل ممکن عشقش را اعتراف کرد و دوست داشتنش را بی‌پرده اظهار داشت. میلاد به‌محض نشستن انیلا روبرویش زانو زد و کادواش را دودستی گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">-عزیزم!!</p>
<p style="text-align: justify;">-بهترین هدیه الهی!! می‌دانم این کادو ارزش ترا ندارد ولی امیدوارم به مناسبت این روز که روز هردوی ماست بپذیری. انیلا باکمال احترام کادو را از دست میلاد گرفت، و به خودش اجازه نداد بیشتر از آن میلاد روی زمین بنشیند. بلند شد دوباره دستش را گرفت او را در کنارش نشاند. این دومین بار بود که امروز دست میلاد را لمس کرده بود اگر شرم و حیایی دخترانه‌اش مانع نمی‌شد بدون شک همین حالا کف دستش را درست جایی که به دست میلاد تماس کرده بود بوسه‌باران می‌کرد. این ملاقات و این رودررو نشستن‌ها مدت‌ها طول کشید درد دل گفتن‌ها و راز دل شنیدن‌ها مدت‌ها ادامه داشت تا آن روز نحس آن دوشنبه سیاه.</p>
<p style="text-align: justify;"> آفتاب طلوع کرده بود نور خورشید به داخل اتاق میلاد سرک کشیده بود. میلاد هنوز داخل بسترش بود که صدای صاحب‌خانه مثل دفعه قبل به گوشش پیچید. آه این لعنتی باز سر کله‌اش پیدا شد، وقتی از اتاق بیرون‌شد صاحب‌خانه را با چهره درهم‌رفته و با صدای بم، که حین فریادش کف از کنج دهانش بیرون می‌زد در مقابل درب دید. پر از خشم انگشت اشاره‌اش را تهدید‌وار به رخ مادرش تکان می‌داد و می‌گفت.</p>
<p style="text-align: justify;">-فقط همین امروز!!</p>
<p style="text-align: justify;">-همین امروز یا کرایه را حساب می‌کنید یا خانه را تخلیه می‌کنید!!! مادرش در میان بغض که سد گلویش شده بود با التماس به تکرار می‌گفت. -‌ چند روز دیگه فرصت بده پول تو جور می‌کنه! دو ماهی بود که پدر میلاد کرایه‌خانه‌اش را نپرداخته بود پولی که از خیاطی به دست می‌آورد فقط خرج بخورونمیرشان می‌شد. دنیا دور سر میلاد چرخید همه‌چیز در نظرش سیاه شد و رنگ باخت. درب را به رویش بست و با کف دست گوش‌هایش را گرفت. طاقت شنیدن التماس‌های مادر را نداشت. تصویر اشک‌آلود و گلوی به بغض نشسته‌ای مادرش مغز کودکانه‌اش را در چنگ می‌فشرد و تک‌تک سلول بدنش را می‌سوزاند.</p>
<p style="text-align: justify;">هرچه تلاش کرد تا راهی برای همدست شدن با پدرش پیدا کند، تا بلکه باری از روی دوشش بردارد، اما موفق نشد. جز همان یک‌راه که کاش در ذهنش خطور نمی‌کرد. بدون فکر قبلی به دام تصمیمی افتاد که آینده‌اش را و عشق را از او گرفت. آن روزها بازار جلب و جذب ارتش ملی گرم بود میلاد تازه پا به روی سن هجده گذاشته بود. همین یک‌راه که عضو ارتش شود راه دیگری در ذهنش نرسید. کاش می‌دانست گلوله‌ها بی‌رحم‌اند و طالبان بی‌رحم‌تر. شاید نمی‌دانست کشتن آدم‌ها و داغ گذاشتن روی دل مادران این سرزمین جزو از افتخارات طالب است. کتاب‌هایش را جمع کرد تمام وسایل مکتبش به‌جز بیکش را به همان قرطاسیه فروشی سر کوچه مکتبش فروخت، تا کرایه موترش تهیه کند. می‌دانست اگر مادرش از تصمیم او آگاه شود مانع رفتنش می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">کی حاضر است که  پسر نوجوانش در آن سن طعمه دود و باروت شود؟ یا هم خدای‌نخواسته تکه‌های بدنش را از نزدیکی ساحه انفجار جمع‌آوری کنند. درحالی‌که به‌زور توانسته بود پدر میلاد را که جای‌جای بدنش هنوز نشانه‌های زخم باقی‌مانده از گلوله باری‌های طالبان است راضی کند، تا به قول خودش وظیفه مقدس سربازی و خانه پدری‌اش را به امان خدا بگذارد،  و به همان نان بخورونمیری که از خیاطی به دست می‌آورد بسنده کند. او تجربه‌ای چشم‌انتظاری و بیدارخوابی‌های شبانه را حینی که پدر میلاد به وظیفه می‌رفت داشت کجا حاضر بود این تجربه‌ای تلخ را دوباره تجربه کند. او حتی جرات شنیدن اخبار که از تلویزیون شبانه پخش می‌شد را نداشت، آمار تلفات ناشی حملات انتحاری و انفجاری که گوینده‌های تلویزیون سرخط اخبارش می‌ساخت تا مخاطبین را پای تلویزیون بکشاند و نگه دارد، برایش کابوس و وحشت بدل گشته بود.</p>
<p style="text-align: justify;">میلاد آن روز به بهانه رفتن به مکتب بیکش را با یک جوره لباس کهنه‌اش به دوش کشید و از خانه بیرون زد. بی‌خبر از اینکه دست تقدیر برگشت برای او ننوشته است، تا دو ساعت دیگر خودش را به روی چوکی ۴۰۴ دید که مسیر پر خم و پیچ کابل را به‌سرعت باد طی می‌کرد و او را به قتلگاهش نزدیک‌تر می‌کرد. هوا تاریک شده بود نور چراغ‌ها جلو چشم میلاد بدو بدو می‌کرد و او در میان آن‌ها چهره مادرش را که داشت التماس می‌کرد می‌دید. پا گذاشتن در شهر پرجنب‌وجوش چون کابل برای میلاد تازگی داشت. اما از تصمیمی که گرفته بود پا پس نکشید. سربلندی خانواده و رسیدن به انیلا را در گرو تصمیم خود می‌دانست.</p>
<p style="text-align: justify;">به سراغ دوست قدیمی پدرش که هنوز عضو ارتش بود رفت و به کمک او شامل نیروهای ویژه ارتش شد. در همان روزهای نخست موبایل ساده میلاد را گرفته بودند. ارتباط او و انیلا در همان روزهای اول قطع‌شده بود، خستگی‌های تمرینات و عرق ریزی‌های تعلیمات را به یاد انیلا پشت سر گذاشت. در این مدت تنها دل‌خوشی او فراغت و دیدن دوباره انیلا بود. پدر میلاد نیز بعد از یکی دو روز خانه را تخلیه کردند و در یکی از خانه‌های دورتر از شهر کوچ کردند گویا سرنوشت به‌زور فاصله میان انیلا و میلاد می‌انداخت.</p>
<p style="text-align: justify;">روز موعود فرارسید و میلاد به‌افتخار لباس ارتش را به تن زد و بااقتدار به‌پای میز قدم گذاشت تا تحلیف عسکری را باایمان کامل و با صدای بلند فریاد بکشد. در این مدت به‌قدر کافی در میدان تعلیم عرق ریخته بود تا احتمال ریختن خونش را در میدان محاربه کاهش دهد. این جمله‌ای بود که بارها و بارها از افسران و از مربی‌هایش شنیده بود و عین تعویذ آویزه‌ای گوشش کرده بود. اما تقدیر خواب دیگری دیده بود. انگار دست اجل در انتخابش به‌سوی بهترین‌ها دراز می‌شود. میلاد در اولین وظیفه‌اش طعمه پارچه هاوان شد و با یک دنیا آرزو و امید آسمانی شد. پیکر او مثل هزاران جوان ناکام دیگر رهسپار گلزار شهدا شد و برای همیشه کنار هم‌سنگرانش آرمید.</p>
<p style="text-align: justify;">انیلا در آن روزها طبق معمول هر چهارشنبه به‌اتفاق مادرش به مزار دایی‌اش که او نیز دو سال قبل شهید شده بود به گلزار شهدا  می‌رفت. از روی قبر دایی برگشت سنگ‌نوشته‌های روی قبر شهدا را یکی‌یکی داشت مرور می‌کرد. اسم شهید تاریخ شهادت محل شهادت. متاسفانه به شکل ویران‌کننده‌ای به تعداد شهدا در طول هفته افزوده می‌شد گلزار شهدا هرروز بیشتر از دیروز طویل و عریض‌تر می‌شد. سنگ‌نوشته‌های جدید طرح‌های تازه. پرچم  سه رنگ و مواج که آرام و ملایم در اهتزاز بود حال دل هر رهگذری را می‌گرفت. کمتر کسی بود که با دیدن آن منظره اشک نریزند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">او همچنان که سنگ‌قبرها را مرور می‌کرد، چشمش به روی قبری ثابت شد که به خط درشت و نستعلیق نوشته‌شده بود. پسرم، بعد یک شعر مسیر نگاه انیلا لیز خورد روی اسم شهید، اسم شهید میلاد بود و تاریخ شهادت فقط دو هفته قبل بود. بی‌اعتنا گذشت روی قبر بعدی اما به شکل عجیبی اسم میلاد در دلش تکرار شد. انگار یک جاذبه فوق‌العاده یا یکدست نامریی مانع از دور شدنش شد. برگشت دوباره به پایین قبر ایستاد تا آن زمان متوجه صندوق بالای قبر که قاب عکس میلاد را به خود جا داده بود نشده بود. دوباره نوشته‌ها را خط به خط مرور کرد ناخودآگاه  چشمش به صندوق افتاد، ابتدا آن چیزی را که دیده بود باورش نشد به صندوق نزدیک شد و به قاب عکس دقیق‌تر.</p>
<p style="text-align: justify;">آه که چه ملاقات غم باری بود تعادلش را از دست داد و توان زانوهایش برای استوار نگه‌داشتنش به یغما رفت. خم شد و به کمک هر دو دستش آرام روی سنگ‌قبر نشست. به‌اندازه کوه بابا درد را به روی شانه‌هایش احساس‌ کرد. بی‌صدا اما پرشور قطرات اشکش به روی سنگ‌قبر میلاد می‌ریخت و مثل قلبش هزار تکه می‌شد. چه دیدار غم باری با آن عشق باشکوه، و آن عزیز ستودنی داشت.  عشقی که حالا هم‌آغوش خاک بود، بارها و بارها به استقبالش ایستاد شده بود، ولی حال برخلاف ملاقات قبلی زیر لحد دراز کشیده بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tarhenaw.com/?feed=rss2&#038;p=3034</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
